هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

سفر به خاطرات کودکی
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩  کلمات کلیدی:

میخوام برای هانای گلم یه خاطره ثبت کنم. چون هنوز خیلی کوچیکه و ممکنه تعریفش براش بد آموزی داشته باشه. آخه توی این سن گل کندن رو خیلی بد میدونه و با هر بچه ای که دست به گلا بزنه برخورد جدی میکنه.

پس نمیتونم جز خاطرات شبانه براش تعریف کنم ولی از اونجائیکه قرار گذاشته بودیم که برای بچه هامون تعریف کنیم چه آتیش پاره هایی بودیم پس براش می نویسم تا وقتی بزرگ شد بخونه.

 

ماه رمضون چند سال پیش بود یادم نمیاد.... شاید بیست و شش هفت سال، فقط یادمه که مثل امسال تابستون بود و روزا طولانی. واقعا که چه صفایی داشت. اونموقع هنوز ساعتها رو تغییر نمیدادن پس اذان تقریبا ساعت سه و چهار صبح بود.

 

یه روز صبح از عشق بیدار شدن سحر و پای دعای سحر نشستن و در پی یه شیطنت دیگه که میگم چی بود، برخلاف معمول با اولین اشاره مامان از تخت ­پریدیم بیرون. اونقدر هیجان زده بودم که پله های تخت طبقه دوم رو فراموش کردم و گرومبی افتادم پایین.

 

بعد از خوردن سحری و نماز و ... خوابوندن مامان با وعده جمع کردن سور و سات سفره سحری، مفاتیح و برداشتیم و چهار تایی یعنی من و سالومه و سایه و سپیده رفتیم توی بالکن. اونموقع هنوز ستاره ای در کار نبود که به گروه آپاچی ها پیوسته باشه.

 

یه زیرانداز انداختیم توی بالکن و نوبتی شروع به خوندن مفاتیح کردیم .... ولی این بخش فقط ظاهر قضیه بود. بچه بودیم دنبال هیجان و شیطنت و یا شاید بیشتر میخواستیم ثابت کنیم کم از پسرا نداریم. اون روز صبح یه چشممون به مفاتیح بود و یه چشممون به چراغای خونه ها که کی خاموش میشه.

 

خاموش شدن یکی یکی چراغا به معنیه خوابیدن مردم بود. یواش یواش سکوت و سنگینی خواب سحر همه جا رو گرفت و ما با تصور کاری که قرار بود بکنیم ضربان قلبمون بالا رفت.

 

خوب چیکار می خواستیم بکنیم؟ با تجهیزات کاملا اولیه یعنی زنجیر تاب و قلاب کردنش به نرده بالکن یه راه برای رفتن روی دیوار پیدا کرده بودیم. فکر کنم من کلاس پنجم دبستان بودم و به ترتیب سالومه چهارم بود و سایه و سپیده کلاس اول. حالا دنبال چی بودیم خوب راستش دنبال گل.

 

یه بوته خیلی بزرگ گل رز از اون بزرگ بزرگاش به رنگ زرد قناری توی حیات همسایه سه تا خونه اونور تر بود که قدش تا بالای دیوار میرسید. پر از گلهای پر پشت و زیبا که دائما به ما چشمک میزد و بوشون ما رو مست میکرد و هوش از سرمون میبرد.

 

اون روز صبح بعد از عبور از همه مقدمات دو دسته شدیم قرار شد من که رهبر گروه بودم و پام یه کمی درد گرفته بود با سپیده (یکی از دوقولوها ) که معاون اولم بود با دوربین شکاری توی بالکن بمونیم و مراقبت کنیم و سالومه که خیلی پر شر و شور و ساده بود و یار همیشه وفادارش سایه که یه جورایی زوج هنری هم بودن راهی دیوار و کندن گل بشن.

 

شرط بسته بودیم که اگه بتونن فقط یه شاخه گل بیارن یه هفته من و سپیده همه وظایف اونا رو توی خونه انجام بدیم. داخل پرانتز باید بگم ما برای کمک به مامان کارای خونه رو تقسیم کرده بودیم. من و سپیده مسئول آشپزخانه و ظرف شستن و جابه جا کردن بودیم و سالومه و سایه مسئول جارو و گردگیری خونه بودن.

 

خوب اونا راه افتادن و من و سپیده هم دل توی دلمون نبود. برای رسیدن به خونه موردنظر باید از یه دیوار رد میشدند که روش ایرانیت داشت. اونا هم نا آگاهانه به راهشون ادامه دادن غافل از اینکه یه آقایی که داشت هنوز نماز می­خوند با شنیدن صدای تق تق روی ایرانیت فکر کرده بود دزد اومده و شروع به فریاد کرد : آی دزد آی دزد و ... خدا رو شکر اون موقع چیزی به اسم  110 وجود نداشت.

 

من و سپیده با شنیدن این صدا به صورت خیلی نامردانه پردیم توی خونه و پرده ها رو کشیدیم و شروع کردیم به خندیدن. حالا نخند کی بخند. الان یادم نیست چرا میخندیدیم، شاید از ترس، شاید از شدت هیجان، شاید هم از تصور وضعیت سالومه و سایه بی پناه روی دیوارا.

 

اون بیچارها هم مسیر رو برگشتند و پریدن روی سقف دستشویی توی حیاط همسایه اونوری که خونشون خالی بود. همون جا نشستند تا آبا از آسیاب بیفته. تقریبا یک ساعتی گذشت من و سپیده مدام با دوربین شرایط رو میپاییدیم. هوا دیگه گرگ و میش شده بود. وقتی مطمئن شدیم خبری نیست. یواش در بالکن رو باز کردیم و سپیده براشون یه سوت زد ( من با همه تلاشم هیچوقت یاد نگرفتم سوت بزنم) و بعد اون دوتا بدو بدو اومدند به طرف نرده بالکن. دیگه فرصتی برای بالا اومدن با زنجیر تاب نبود. آویزون دستای ما شدند و اومدند بالا. یه وقت به خودمون اومدیم که کف اتاق ولو شده بودیم و داشتیم ریسه می­رفتیم.

 

اونقدر خندیدیم که مامان بیدار شد و اومد ببینه چه خبره.

 

وقتی آروم شدیم فکر کردیم یه روز تعریف این خاطرات برای بچه هامون چقدر میتونه جالب باشه. البته از این نوع شیطنت­ها کم نداشتیم.

 

ما چهار شنبه رفتیم نمایش " به زیر پاهات نگاه کن"  به نظر من که خیلی قشنگ بود تقریبا موزیکال با آهنگهای ریتم قدیمی که من خیلی دوستشون دارم. با بازیگری آقای حسین محب اهری. میشه گفت یه جورایی نمایش مثبتی بود هم آموزنده بود و هم پیام داشت.  سی دی آهنگاشو هم میفروختند به همراه یه برگ تخفیف برای دیدن بار دوم.

بهار جون و پرنیان خوشگل با اون موهای بلند نازش هم اومده بودند و که دیدنشون کلی خوشحالمون کرد و از دلتنگیامون کم کرد.

 

1

 

2

 

هانا دوست داره این نمایش رو یه بار دیگه هم ببینه بنابراین اگه دوستای عزیز موافقن هفته دیگه یه روز بریم این نمایش رو دسته جمعی ببینیم.

 

خیلی همتون رو دوست دارم

بای بای