هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

مسابقه شنا
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

سلام به همه نازنینا

 یک شنبه هفته پیش جشن پایان کلاس شنای هانایی بود که از مامانا دعوت کرده بودن تادر برنامه جشن شرکت کنند. البته جلسه آخر واقعی سه شنبه بود. این جشن شامل نمایش شنای پروانه، غورباقه, کرال سینه و کرال پشت و ... توسط دو تا دختر پنج ساله بود که بعدا فهمیدم دختر خود مربیا بودند و کارشون حسابی جای تشویق داشت. بعدش نوبت به برگزاری مسابقه بین بچه های گروه­های سنی مختلف رسید.

گرفتن این عکس که توش هانا نفر دوم از سمت راسته باعث شد که دوربینم رو ازم بگیرن. البته قبل از اینکه از اونو استخر بهم برسن بنده رم دوربین رو خارج کردم و دوربین خالی رو تحویل دادم تا آخر سر بهم پس بدن

شما بگین آخه ارزشش رو داشت؟

 1

خوب هانا و دوستای هم سن و سالش هم که فقط دوره آشنایی با آب رو گذرونده بودند، حالا دیگه قادر بودند بدون ترس از اینکه زیر پاشون خالیه توی چهار متری بصورت عمودی شنا کنند یعنی دست سیب و پای شبه غورباقه بزنن.

اونا رو دو تا دو تا انداختند توی آب تا فسقلیها یه عرض و رو رفت و برگشت شنا کنند. بیشترشون وسط راه به سمت دیوار کنار استخر کشیده میشدند و خستگی در میکردند و بعد میومدن بیرون و بعضیاشون دیگه توی آب نمیپریدن ولی هانا نه تنها یه عرض و رفت و برگشت شنا کرد بلکه تا آخر وقت با عشق به اینکه میخواد همه مدالهای طلا و نقره و برنز رو با هم ببره بدون خستگی تقریبا شش بار عرض استخر را شنا کرد.

  هانا اصولا موقع مسابقه دو مدام حواسش به پشت سرشه تا با سد راه شدن مانع جلو زدن طرف بشه. رو این حساب قبل از مسابقه کلی رو ذهنش کار کردم که موقع شنا فقط به هدفش نگاه کنه نه پشت سرش و حواسش باشه که خودش رو به انتهای مسیر برسونه. بنابراین موقع مسابقه به محض اینکه داد میزدم هانا بدو یکی داره پشت سرت بهت میرسه، بدون اینکه به پشتش نگاه کنه مثل قرقی سرعتش رو زیاد میکرد میرفت بعضی وقتا به من نگاه میکرد و میپرسید داره بهم نزدیک میشه؟

 در آخر مسابقه به همه بچه ها گواهی موفقیت در گذروندن دوره و مدال شبه طلا دادن به این ترتیب کلی توی روحیه این تازه کارا تاثیر مثبت گذاشتن. هانا بعد از گرفتن مدالش دنبال بقیه مدالهای نقره و برنزش میگشت.

 هانا عصر یکشنبه بعد از کلاس ارف در محوطه بلوک - از ذوقش هنوز مدالش به گردنشه

 2

 یه استخر توی شهرک هست که در ماه رمضان بخش آموزش شناش به بچه ها برقراره. خیلی دوست داشتم تا تنور علاقه هانا به شنا داغه آموزشش رو ادامه بدم. نهایت سعیم رو برای برنامه ریزی این قضیه میکنم. ولی میترسم به هانا فشار بیاد و اذیت بشه.

 یه هانا خواب آلود صبح زود در حال سر کشی به اموالش قبل از رفتن به مهد کودک

 11

یه وقت فکر نکنید موهاشو شونه نکرده نه بابا این موها نتیجه ورزش صبحگاهی ریشه موها با برسه که به این روز دراومده. این یه رویکرد جدید برای شکستن مقاومت هانا در مقابل شونه کردن موهاشه. آخه پوست سرش خیلی حساسه و دردش میاد. حاله دیگه چرخش دندونه های برس توی موهاشو به اسم ورزش کف سر با اشتیاق تحمل میکنه.

این هفته به دنبال اعتراض هانا نسبت به کمبود بازی، روزای زوج مدت یک ساعتی که توی کلاس زبان بود با عجله میومدم خونه و بعد از کلاس بدون دغدغه شام و ... میبردمش پارک تا بازی کنه به این ترتیب یه کم کسری بدو بدوش جبران شد.

 هانا و آنیتا دوستای جدید

هانا مجبورم کرد که شماره مادربزرگ آنیتا خانم رو بگیرم

 3

 4

 5

 سه شنبه بعد از کلاس باله با بهداد رفتیم باشگاه ستارخان و کلی بازی کرد. نمیدونم بچه ها این همه انرژی رو از کجا میارن چون صبح اون روز چهار ساعت  به عنوان آخرین جلسه کلاس شنا تو استخر بازی کرده بود و بعد از ظهر هم توی کلاس باله حسابی ورجه وورجه کرده بود و بعدش هم توی محوطه بازی باشگاه و نقاشی و سفال و ... و آخر سر هم با زور و دلخوری به خونه رفتن راضی شده بود.

6

 7

8

 9

 10

 چهارشنبه عسل و سالومه و افشین اومدند تهران و هانا فرصت داشت حسابی با عسل بازی کنه. هر آتیشی که فکرش رو بکنید توی خونه سوزوندن از توپ بازی پر سر و صدا گرفته تا آرایش صورت عروسکهای هانا و اسکوتر بازی و ... خلاصه برای ما که به بازی آروم هانا عادت داریم یه کم ترس از بد آموزی خلاقیتهای بعضی وقتا خطرناک عسل نگران کننده بود. یکی از بازیهاشون توپ بازی از بالکن خونه توی حیات بود که حسابی بهداد رو نگران میکرد.

من اصولا بچه ها رو آزاد میزارم تا تجربه هاشون رو داشته باشن ولی بعضی وقتا تشخیص نهایت حد و حدود این آزادی برام سخته.

12

 13

 14

 عسل تا امروز ظهر خونه ما بود. بعد از ظهر افطاری رفتیم خونه مامان بهداد، عموی هانا و خانومش و پارسا جان هم اومدند و هانا بین دوگانگی علاقه به پارسا و بازی باهاش و حسادتش نسبت به توجه مامی به پارسا در تک و تا بود.

 20

19

 18

17

16

 خوب اینم از ماجرای این هفته مابای بای