هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

دلتنگی و دوری
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستان نازنین

 

هفته پیش سه­شنبه بنا به یه مصلحت نسبتاً غیر ضروری (رها سازی و تعدیل نیاز به وابستگی ذهنی شدید دوطرفه با هانا) از طرف اداره رفتیم به یه ماموریت آموزشی. طی این سفر هانا فرصت داشت تا با بهداد عزیز وقت بیشتری بگذرونه و منم فرصت داشتم یه کم دوری از گل دخترم رو تجریه کنم تا قدرش رو بیشتر بدونم.گریه

 

خوب توی این مدت به هانا هم حسابی خوش گذشت. اول اینکه دلش برام تنگ نبود چون خوشحال بود که جای منو توی تختخواب کنار بهداد گرفته تعجبو اینکه یه روزم نرفت مهد و موند خونه پیش مامانم. شیطان

 

 

با مامانم هماهنگ کردم که سه شنبه ظهر بره دنبال هانا، چون قرار بود گچ پای مامی باز بشه و فکر کردم بهتره دو سه روزی مراعات پای تازه از گچ بیرون اومده مادر همسر گرامی رو بکنم.

 

بعد از ظهر سه شنبه بهداد رفت دنبال هانا تا ببردش کلاس باله. بالاخره تصمیم گرفتم سه شنبه ها یه ساعت مرخصی بگیریم و 4 تا 5 هانا بره کلاس باله مورد علاقه اش. البته من در راه رسیدن به مقصد بودم که بهداد زنگ زد و گفت هانا قبول نکرد که بره توی کلاس که طی یه صحبت دوستانه مادر و دخترانه (وعده وعید و ...) هانا قبول کرد که بره توی کلاس.اوه

 

 

چهارشنبه هانا موند خونه پیش مامان نازنینم که قبول زحمت کرده بود تا برای دل هانا در غیاب مامانش بیاد خونه ما و شب هم بمونه.

 

و البته بعداز ظهرش هانا کلاس زبان داشت و بهداد عزیزم داوطلب شد تا ساعت 8 دوباره ببردش موسسه تا با تانیا و الینا بازی کنه.

 

 

پنج شنبه صبح بنا به رسم هفته های گذشته بهداد خودش بردش کلاس شنا و برای بعداز ظهر هم آماده اش کرد تا ببردش یه جشنی به اسم جشن وندا. خوب خدا رو شکر میکنم که خبر برگزاری این جشن رو که به مناسبت پیشواز ماه مبارک رمضان تدارک دیده شده بود به همه دوستان وب لاگی عزیزم ندادم کاری که حتی اس ام اسش رو هم آماده کرده بودم ولی ترسهای آشنای سمیرا مانع از ارسالش شد....

 

برنامه ریزی و مدیریت ضعیف جشن به دلیل بی تجربگی حسابی موجبات تکدر خاطر همسر گرامی رو فراهم آورده بود و البته این وسط به هانایی که بد نگذشته بود کارهای مورد علاقه اش رو طی جشن انجام داده بود از جمله اینکه

 

صورتش رو نقاشی کرد،

 

6

 

توی ترامپلی با مانع حسابی ورجه وورجه کرد،

 

7

 

ضمن اینکه از طبیعت مطلوب و حیوانات مورد علاقه محوطه هم لذت برده بود

 

4

 

 

5

 

و این درحالی بود که بنده پنج شنبه داشتم پر پر میزدم که یکی از سرویسهای اداره رو به حد نساب برسونم که راه بیفته به سمت تهران که دیگه تحمل دوری از دخملکم برام حسابی غیرممکن شده بود و بدجوری قاطی کرده بودم. و این وسط آیه یاس خوندن بعضی همکارای گرامی که میگفتن ول کن بیفایده است امکان نداره امروز برید تهران و ... حسابی حرصم رو درآورده بود کلافهو برخلاف سنت سمیرا که از ایجاد مزاحمت و شکست و شنیدن نه حسابی فرار میکنه با علم به پایین بودن احتمال موفقیت بهترین تلاشم رو برای به نتیجه رسوندن منظورم کردم. ولی حکمت خدا برخلاف خواسته بنده دلتنگش بود و مجبور شدم تا جمعه صبح ساعت 9 که بالاخره راه افتادیم به سمت تهران،دندون روی جیگر بزارم.بازنده

 

و البته تنها جنبه مثبت این سفر برای من افتخار ملاقات سحر عزیز مامان تندیس نازنین یکی دیگه از دوستای وب لاگی بود که البته این ملاقات رو مدیون با معرفتی و محبت این دوست مهربون هستم که قبول زحمت کرد و با وجود بعد مسافت اومد پیشم که امیدوارم عذرم بابت قصور در پذیرایی مناسب به دلیل محدودیتهای موجود رو پذیرفته باشه.نگران

 

و منو با کادوی قشنگی که برای هانا گرفته بودن و دعوت خالصانه اش برای همراهی در عروسی و پیشنهاد اینکه بیاد دنبالم که منو ببره خونشون و یا اینکه بگم بهداد و هانا بیان شمال تا بریم خونشون و ... هزارتا محبت دیگه که از عشق به مهمون نوازی با تموم وجودش حکایت داشت حسابی شرمنده کرد.خجالت و نهایتا تندیس نازنینم که بوی هانا رو برام داشت و تحمل دوری عزیز دلم رو برام راحت تر کرد.قلب

 

ادامه تمرینات یوگا با کتاب "گربه ها هم یوگا میکنند"

 

 

2

 

 

3

 

 

آخرین دستاوردهای هانا در هنر سوزن دوزی

 

8

 

 

حاصل کار ساخت آویز تزئینی با قلبهای منجوق دوزی شده

 

9

 

 

و بازم یه نقاشی از هانا

 

1

 

 

 

و نمایشگاه نقاشیهای هانا روی کمدش که حسابی غافلگیرم کرد

 

10

 

 

اینا هم رنگ آمیزیهای کلاس زبان انگلیسیه که پشت در اتاق هانا پیداشون کردم

  

11

 

 

 

فعلاً

بای بای