هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

زندگی ادامه داره
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

بعد از اینکه به علت اریتم مولتی فرم برون ریزی داشتم دکترم بهم اکیدا توصیه کرد لازمه یه ورزش رو توی برنامه زندگیم جدی بگنجونم..... از اونجایی که تمام وقت آزادم رو با هانا میگذرونم فکر کردم یه ورزشی رو شروع کنم که بتونم با هانا همراه باشم. دنبال یه زمینه علاقه مشترک با هانا بودم که مامان فرنوش اسکیت رو پیشنهاد داد البته برای بچه ها یه مربی حرکات نمایشی تیم پیدا کرده بود. از اونجائیکه هانا هم به حرکات نمایشی علاقه داره تصمیممون قطعی شد و آخر هفته که عسل هم تهران بود رفتیم باشگاه که خوشبختانه با خونه خیلی فاصله نداره و به استخر هم نزدیکه...منکه از دو سه سال پیش کفش هم داشتم آموزشم رو شروع کردم و با اعتماد به نفس بالا توی جلسه اول سرعتم رو بردم بالا.... توی یه دور از کنار هانا که عبور میکردم که صدام کرد..... برگشتن به پشت همان و زیر پام خالی شدن همان چون لوازم ایمنی هم نبسته بودم با تمام وزنم افتادم روی مچ دست راستم و از شدت درد از حال رفتم....

 بعد از اسکیت هم با چهار پنج تا از دوستای هانا قرار استخر داشتیم برای همین به روی خودم نیاوردم که درد شدیدی توی مچ دستم دارم با زحمت و یه دستی تا استخر رانندگی کردم البته فاصله فقط یه چهار راه بود و با کمال سماجت رفتم توی آب آخه عسل خانوم هم مهمون ما بود و کلی خوشحال.... هیچ جوری نتونستم خودم رو قانع کنم که برنامه رو بهم بزنم.... خلاصه بعد از دو ساعت که به لطف آب داغ جکوزی دردم رو تحمل میکردم از وحشت ورم مچم بالاخره اومدیم بیرون مامان فرنوش خیلی کمکم کرد و هانا رو حاضر کرد بعد زنگ زدم بهداد بیاد دنبالمون و مامان فرنوش زحمت کشید و هانا و عسل رو برد خونه مامانم بهداد هم منو برد درمانگاه بهگر دکتر تا دستم رو دید گفت مچم شکسته ....کلی دستم رو ناز کردم و ازش خواهش کردم نشکسته باشه که خوشبختانه بعد از عکس معلوم شد فقط مو برداشته و تاندوناش آسیب دیده و خلاصه دستم رفت توی گچ...

دارم تمرین پذیرفتن کمک دیگران و البته صبر میکنم.... شاید خیر و حکمتش توی همین باشه ... مامان گلم هوای شاممون رو داره و میاد خونمون کمکم میکنه مامان بهداد شام برامون میفرسته وااای فکرش رو بکن بهداد غذا میزاره دهنم خیلی لوس شدم....هانا کلی توی کارهای خونه کمک میکنه ظرفهای ماشین رو جابه جا میکنه لباسهای خشک شده اش رو جمع میکنه و تا میکنه و جابه جا میکنه سفره میچینه و ....... میره و میاد دستم رو میبوسه میگه کاش دست من شکسته بود هی بهش میگم این حرف و نزن مامان جون ایشالا بلا همیشه ازت دور باشه حتما لازم بوده این اتفاق بیفته هیچ چی بی حکمت نیست میپرسه یعنی چی؟؟؟ میگم شاید قرار بوده یه اتفاق بدتر بیفته که با بسته شدن دست راستم جلوش گرفته شده مثلا یه تصادف یا هر چیز بده دیگه ... خلاصه بازم ایمان دارم که بی حکمت نبوده ...

ناگفته نمونه از اینکه دارم توانمندیهای دست چپم رو تقویت میکنم لذت میبرم مثلا نوشتن با دست چپ..... رفتم گواهینامه ام رو تمدید کنم دکتر گفت تا دستم خوب نشه باید منتظر بمونم خلاصه کلی با شوخ طبعی سربه سرش گذاشتم تا اینکه راضی شد یه تعهد ازم بگیره و امضا کنم ......منم با دست چپ تعهد دادم هر چی پیش بیاد آقای دکتر مسئولیتی نداره و پای خودمه اونم با دست چپ....

تا همین الان شصت دست چپم ضربه فنی شده و صاعدم درد میکنه یه عمر خورده و خوابیده حالا باید کار کنه زحمت بکشه ....

یه جنبه دیگه این اتفاق این بود که باعث شد بعضی از آدمهای اطرافم رو بهتر بشناسم آدمهایی که روشون یه طور دیگه حساب میکردم و کاملا به یه شناخت دیگه نسبت بهشون رسیدم... آدمهای مدعی انسان دوستی.... آدمهای بی ادعا....رهگذرها ... آدمهای آشنا و ناآشنا توی بانک....

دو روز اداره نرفتم این دو روز فاصله یک کیلومتری تا مهد رو با هانا پیاده رفتیم و پیاده هم برگشتیم البته به پیشنهاد خود هانا که عاشق پیاده رویه....... توی مسیر رفت و برگشت یه سری هم به پارک زدیم و بی دغدغه وقت گذروندیم...

راستی آرم طرح ترافیک رو هم گرفتیم موقع تحویلش مسئول دفتر کلی خواسته با چای و شیرینی اشتباهش رو جبران کنه....

زندگی کما فی سابق البته یه دستی ادامه داره دکتر گفته باید سه هفته دستم توی گچ باشه امیدوارم زودتر بازش کنم...

از دوستای گلی که نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی میکنم کار کردن با کامپیوتر یه کم برام سخت شده ولی در اولین فرصت حتما جبران میکنم


 
قمر در عقرب یعنی این.....بد قضاوت نکن
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

قمر در عقرب شدن طالع یک روز از روزهای عمر من از ساعت دوازده نیمه شب نوزدهم فروردین و یا اولین ثانیه های بیستم فروردین شروع شد و تا وقتی از شدت کمبود انرژی کنار تخت هانا بیهوش شدم ادامه پیدا کرد....

بعد از اینکه از منزل فاطی خانوم برگشتیم خونه و یه کمی به اوضاع خونه سر و سامون دادم بهداد رفت خوابید تازه تصمیم گرفتم در سکوت منزل به یه کار نیمه کاره ای که از اداره همراه آورده بودم سر و سامون بدم که کول دیسکم رو وصل کردم به لب تاپ. شروع کرد به اسکن کردن و... چشمتون روز بد نبینه بعد اتمام کارش محض رضای خدا یه فایل هم توی فلش نمونده بود و من موندم و یه فک خورده به زمین در حالیکه بلد نبودم چطور میتونم فلش رو ریکاور کنم البته خیالم راحت بود که ناجی همیشگی و فعلا در خواب من بالاخره رفع مشکل میکنن... از اونجاییکه خوابم از چشمم پریده بود برای اینکه کم نیارم یه پست برای هانا گذاشتم و ساعت دو و نیم خوابیدم

بگذریم که صبح بر اثر تماس دست بهداد جان برای بیدار کردنم چنان وحشت زده پریدم که تپش قلب گرفتم ...تب خال نزدم شانس آوردم....

چون باید زودتر کارم رو تکمیل میکردم با آسودگی خیال از اینکه هانا خونه فاطی خانوم در خواب خوش به سر میبره کول دیسک رو جهت ریکاوری سپردم به بهداد جان وقتی متوجه شدم میخواد دیرتر بره اداره منم زودتر از خونه زدم بیرون تا زودتر برسم اداره... کاره تکمیل شده نشده بهداد جان تماس گرفت و گفت که رفته دفتر خدمات الکترونیک و بهش گفتن آرم طرح ترافیکمون تایید نشده... اینجا یه شوک بهم وارد شد آخه چطور ممکنه مدارک تحویل گرفتن پول گرفتن رسید دادن مگه میشه؟؟؟؟؟ خوب حتما شده دیگه.....فکرم درگیر هزار تا کار درهم برهم اداره بود این یکی رو فقط کم داشتم...

بهداد گفت باید برم دفتر خدمات الکترونیک خ بهشتی اونجا میگن چرا تایید نشده خلاصه کار مهمه رو سپردم به همکارم و یه کار نصفه نیمه دیگه روتموم کردم و تحویل رئیسم دادم و مرخصی رد کردم و راهی شدم.

 حتما میدونید جای پارک پیدا کردن توی خیابونهای تهران کار حضرت فیله از اواسط خیابان بهشتی چشمم دنبال جای پارک بود تا اینکه جاییکه فکر میکردم نزدیک سهرودیه یه ماشین از پارک اومد بیرون و منم پردیم پارک کردم حالا نگو تازه سر سلیمان خاطر بود و تقریبا سه تا چهار راه تا دفتر مربوطه پیاده رفتم البته بازم فرصت خوبی بود که با خودم کنار بیام و گرفتن یا نگرفتن آرم طرح ترافیک رو رها کنم و به این نتیجه برسم که اصلا هم مهم نیست و به چشم یه صرفه جویی در هزینه بهش نگاه کنم. یعنی از یه تهدید به عنوان فرصت استفاده کردن....وقتی کنار دفتر خدمات الکترونیک یه جای خالی پارک بهم چشمک میزد تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که لازم بود پیاده روی کنم (بد قضاوت نکن)

خانوم مسئول مربوطه خیلی خونسرد بهم گفتن که موضوع اصلا بهشون ارتباطی نداره و باید از دفتر مرکزی سازمان طرح ترافیک سه راه طالقانی موضوع رو پیگیری کنم ...ایشون اصلا بی تفاوت نبودن( بد قضاوت نکن)

 خلاصه طی کردن مسیر بازگشت راهی که با افکار مغشوش پیاده کسری از ثانیه برام گذشته بود با افکار آرام یه قرن طول کشید.... با هر زحمتی بود رسیدم سه راه طالقانی که دیگه واقعا جای پارک نبود ...

 از پارکبان محترم پرسیدم کجا باید پار کنم بهم گفت دنده عقب بگیر بیا تا بهت بگم ... خلاصه منو هدایت کرد به نبش خیابان قبلی که به صورت اریب کنار سطل آشغال پارک کنم ...بعدش شروع کرد به هدایت ماشین به کنار و کنار و کنار تر که ناگهان با صدای فیسی لاستیک سمت راست در برخورد با پایه سطل آشغال ترکید و رینگ روی زمین قرار گرفت... منم مثل لاستیکه وا رفتم شیشه رو کشیدم پایین و در کمال ناباوری به پارکبانه گفتم چرا اینجوری راهنمایی کردی... اونم که خنده تمام صورتش رو پوشونده بود گفت یهو اینطوری شد تقصیر من نبود(بد قضاوت نکن)... خلاصه پیاده شدم و نگاهی به لاستیک انداختم و ازش پرسیدم ماشین اینجا بمونه خطری نداره ؟؟؟ با اطمینان گفت من همینجا هستم نگران نباش....

راهی مرکز طرح ترافیک شدم و آقای مسئول هم با بی تفاوتی و بی حوصلگی خاص ادارات دولتی طوری باهام برخورد کردن و منو راهنمایی کردن که حس کردم خیلی خنگ هستم و اصلا نوفهمم (بد قضاوت نکن)...و در مجموع من اینو متوجه شدم که به ایشان هم مربوط نمیشه و باید به همون دفتری که مدارک رو تحویل دادیم مراجعه کنیم این درحالی بود که مسئولین همون دفتر با وجود اصرار بهداد هیچ جواب قانع کننده ای بهش نداده بودن ...وقتی مطمئن شدم که امکان رد تایید اولیه اخذ آرم طرح ترافیک وجود نداره و حتما اشتباهی شده راهم رو گرفتم و برگشتم...

خلاصه برگشتم پایین به بهداد جان زنگ زدم و نتیجه رو بهش گفتم و خبر دادم که لاستیک ماشین جر خورده اونم گفت ماشین رو اگه جای مناسبیه بزارم و برم اداره.... هرجور فکر کردم نتونستم خودم رو قانع کنم جای ماشین مناسب باشه برای همین به دومین پارکبان اون محدوده گفتم یه جای پارک خوب برام پیدا کنه که ماشین پنجر رو بزارم اونجا و برم اون بنده خدا هم گفت اگه زاپاس داری برات تعویض کنم ... منم از خدا خواسته ضمن تشکر قبول کردم.... در تمام مدتی که این وقایع میگذشت با خودم فکر میکردم چرا باید امروز اینطوری بشه؟ به دنبال دلیل، درس و یا یه پیام اخلاقی به هر جنبده اطرافم توجه میکردم وته دلم توی پذیرش بودم... برخلاف خیلی وقتها که آستانه تحمل پایینی دارم اصلا بهم نریختم و آرام بودم... 

وقتی آقای پارکبان کلاه و وسایلش رو گذاشت روی صندوق و لاستیک رو درآورد و متوجه شدم که آچار چرخ سر جاش نیست و به بهداد زنگ زدم و بهداد گفت که گذاشته توی انباری و آقای پارکبان رفت که برام آچار چرخ پیدا کنه و هر رهگذری که از اونجا رد شد از مغازه دار و شاگرد مغازه و کارمند پیک پاد پا و جوونک سیگار بدست و موتور سوار و آقای مسن و ... غیره گرفته تا راننده در حال عبور از اون محل برای پیشنهاد کمک جهت تعویض لاستیک متوقف میشدن حتی با انواع و اقسام آچار چرخهای مختلف میامدن و میرفتن تازه به خودم اومدم که چقدر مردم مهربون و باتوجه هستن و اینجا بود که یادم اومد روز گذشته یه ایمیل داشتم درمورد اینکه تحریم اصلی تحریم نفت نیست تحریم عشق و محبته که گریبان آدم ها گرفته و کلی از این بابت غصه دار شده بودم که چرا چرا ما آدمها اینهمه مهر و عشقشون از هم دریغ میکنیم حتی این احساسم رو با بهداد هم تحلیل کردیم و کلی راجع بهش صحبت کردیم ...

و حالا لازم بود طی این ماجرا به من ثابت بشه نه اینطوری نیست باز هم زود قضاوت نکن مردم بهم توجه دارن و هرجا لازم باشه بهم کمک میکنن و بی توجه و بی تفاوت از کنار مشکلات هم رد نمیش..... و اینطوری بود که قلبم از شادی و لذت سر مست شد... بالاخره بعد از چهل و پنج دقیقه کار تعویض لاستیک تموم شد اونم به لطف آچار چرخ یه ماشین رهگذری که همونجا منتظر موند تا کار آقای پارکبان با آچارش تموم بشه و تازه کاشف به عمل اومد که لاستیک زاپاس کم باده... فکر کردم چون هر اتفاقی دلیلی داره پس حتما لازمه که با سرعت کمتری رانندگی کنم ... و بالاخره رسیدم اداره

ناهار خورده نخورده نمار خونده نخونده توی اداره یه جلسه اضطراری برای هماهنگی کارها گذاشته شد و دیگه جو بهم ریخته انبوه کارها و وظایف محوله و سوتفاهم های موجود در تقسیم مسئولیت انجام طرحها و پروژه ها در قالب خنده و شوخی خودش شاهدی بر قمر در عقرب بودن اوضاع آسترولوژیکی بود....

بعدش هم رفتم دنبال هانا برای کلاس فلوت که تازه متوجه شدیم مسئول آموزشگاه به خودشون اجازه دادن برای خالی کردن یه تایم(بد قضاوت نکن)...، کلاس بچه های تایم چهار تا پنج رو توی ساعت بچه های ما ادغام کنن که با مخالفت ما و جلسه توجیهی از طرف ایشون و عدم قانع شدن ما و ...به خیری به پایان رسید

 درحالیکه مثل پلنگ صورتی روی پله های طبقه 99 کش میومدم ساعت هفت رسیدیم خونه. سریع برای هانا برنج گذاشتم و خورشت کرفس مورد علاقه اش رو که فریز کرده بودم در آوردم و دیگه تا بهداد برسه شام خوردیم بهداد خبر داد که وقتی مصرانه به دفتر خدمات الکترونیک که مدارک رو گرفته گفته که امکان نداره آرم مورد تایید قرار نگرفته باشه و مدارک از دفتر آنها به مرکز ارسال نشده بالاخره کاشف به عمل اومد که گواهی اشتغال به کار من که مال سال 88 بود موردقبول واقع نشده و دیگه آخرین فیش حقوقی رو ملاک اقدام قرار ندادن و با آوردن گواهی امسال موضوع به خیری فیصله پیدا میکنه (خدا عالمه که پشت این اشتباه کاربر چه حکمتی خوابیده بوده...بد قضاوت نکن)

و دخملی با دیدن قیافه زوار در رفته من یاد یکی از انواع رباتهایی که دیده بودن و توضیحی راجع بهش نداده بود افتاد و یه کم راجع به ربات رومینا صحبت کرد که برای کمتر شدن کارهای من برای خونه ما لازم دید چون کارهای خونه رو انجام میده و خرید میکنه و ...

بعدش هم مثل خانوما مسواک زد و لباس خواب پوشید و به پدرش شب به خیر گفت و رفت توی تختش  و من کنار تختش سه تا قصه از جلد اول کتاب نارنجی خوندم و خودم هم اونجا غش کردم...

و بالاخره دیروز به خیر و خوشی تموم شد

پی نوشت : جشن پایان پیش دبستانی بچه ها قراره خرداد ماه برگزار بشه و لباس درنظر گرفته شده براشون دامن پلیسه سورمه ای و شومیز سفید یقه ب ب و جوراب شلواری سفید و کفش مشکیه که قراره تا پنج اردیبهشت تهیه  تحویل داده بشه تا عکسهای بچه ها رو زودتر از جشن بگیرن...

اما ماجرای پیدا کردن دامن پلیسه سورمه ای از پنج شنبه با گشت و گذار در پاساژ اکباتان و بازارچه سنتی زیر پل یادگار و گیشا و شهر آرا شروع شد تا شنبه ظهر در آخرین مغازه خ سنایی مشرف به مطهری ختم گردید....در حالیکه مصمم بودم اگه توی سنایی پیدا نکنم مستقیم برم زرتشت و پارچه بگیرم و بدم پلیسه کنن و زحمت دوختنش رو هم بدم به فاطی خانوم.... اما خوشبختانه خدا که ما رو دوست داره دعامون رو قبول داره چون اصلا دلم راضی نبود بعد از اونهمه لطف و محبت و زحمتی که فاطی خانوم توی این مدت برای دوختن لباسهای مختلف خصوصا کت و دامن خوشگل عید برای هانا کشیده بودن با وجود خستگی سفر یه زحمت دیگه بهشون تحمیل کنم بغل

پی نوشت دو: اما امروز بازم از زیاده خواهی آدمها و سادگی و خامی و ناپختگی خودم دلم گرفت... اشتباه کردم از صاحب مغازه پرسیدم از این دامنها چند تا داری تا همکلاسیهای دخترم رو برای خرید پیشتون بفرستم که گفت موجود داره ولی تعدادش محدوده منم خوشحال که دامنه به حراج هم خورده بود قیمتش نسبتا مناسب بود به چند تا از دوستایی که همون شنبه بعد از ظهر توی پارک دیدم خبر دادم... امروز که برای تعویض سایز شومیز هانا با بهداد و هانا رفتیم سنایی خواستم برای یکی از مامانا دامنه رو بخرم و دیدم دامن سورمه ای ها روی رگال نیست سراغشون رو گرفتم آقاهه که نمیدونست من خودم دامن رو خریدم گفت اونا توی حراج نیستن گفتم ولی تا دیروز بودن یه کمی جا خورد و گفت صلاح دونستن از حراج بیرونشون بیارن چون براشون نمی صرفه.... از دندون گردیشون خیلی حالم بد شد و اومدم بیرون در حالیکه هاج و واج مونده بودم ....مگه اختلاف قیمتش چقدر میشد مگه چندتا دامن قرار بود بفروشه مگه در جمع چقدر قرار بود سود کنه ؟؟؟؟( بد قضاوت نکن)


 
سفر نوروزی
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  کلمات کلیدی:

سلااااام به همه دوستای گلم... دلم براتون و این فضا یه عالمه تنگ شده تنگ شده بود ...خوبید خوشید سلامتید؟؟؟؟ امیدوارم سال جدید رو با شادی و دلخوشی شروع کرده باشید و از تعطیلات دوست داشتنی هم نهایت استفاده و حظ رو برده باشید...

از آخرین باری که اینجا بودم به نظرم یه قرن گذشته ولی وقتی خوب نگاه میکنم میبینم فقط یه سال گذشته یا فی الواقع فقط چند روز از یک سالنیشخند.... ولی به هر حال اونقدر بود که دوباره پهن کردن بساط کامپیوتر روی میز سالن رو برام سخت کرده باشه... اینجاست که میگن معجزه عشق کار میکنه..... آخ گفتم کار میکنه.... این اصطلاح هانا شده این روزا روی هر موضوعی شک داشته باشه میپرسه مامان به نظرت اینجوری کار میکنه؟؟؟؟....

مثلا توی سفر اومده میپرسه مامان اگه به مروا یه جامدادی یادگاری بدم به نظرت کار میکنه؟؟؟؟ منظورش این بود که دوستیم ادامه دار میشه... حالا من میگم تجربه عشق کار میکنه... یه دنیا عشق و محبت از طرف شما دوستای عزیز برای ایجاد انگیزه و برگشتن به نوشتن مطمئناَ کار کرده...

خوب ما طبق قرارمون پنج شنبه رفتیم تولد آقا پارسای گل که شمعهای سه سالگیش رو فوت کرد در حالیکه منتظر یه خواهر یا برادر کوچولو در سال جدیده... ایشالا قدمش خیر باشه برای دنیا...

تا پاسی از نیمه شب خوشحال اونجا بودیم بی توجه به اینکه هنوز هیچ وسیله ای برای سفر جمع نکردیم و این شد که جمعه به جای صبح تا ظهر از اینور خونه به اونور در حال بدو بدو و ریختن همه چی (از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) توی ساک بودیم... خلاصه سنگین و البته کمی هم رنگین بعد از ناهار راه افتادیم به سمت رشت...

فاطی خانوم کلید خونه مهرداد جون رو هم داده بودن تا جهت یه استراحت نیمه راهی از منزلشون استفاده کنیم... این شد که ساعت پنج رسیدیم رشت در حالیکه هوا نم بارون پاییزی قشنگی بهمون هدیه میکرد... به محض رسیدن بنا به علاقه ای که هممون داریم مستقیم رفتیم محله ساغره سازان جهت عرض ادب به شکم یعنی تست یخ در بهشت معروف اونجا و البته خمس خوشمزه که به علت بارانی بودن هوا تعطیل بودن.....

صبح روز بعد با دیدن منظره برفی از پنجره شگفت زده که چه عرض کنم تحقیقا بهت زده شدیم و اینطوری بود که برنامه روز اول سفر یعنی چرخیدن توی بندرانزلی و لاهیجان و استفاده از مواهب طبیعی زیبای این دو شهر دوست داشتنی از جمله قایق سواری و تله کابین و... کنسل شد... این در حالی بود که به دلم صابون مالیده بودم یکی از دوستای گلم رو هم ببینم که نقشه ام نقش بر آب شد...

حالا این وسط سرمای غیر مترقبه و عدم مجهز بودن به تجهیزات لازم از جمله زنجیر چرخ باعث شد که یه روز تموم توی سطح شهر رشت علاف بگردیم و یه شب دیگه هم اونجا اطراق کنیم بدون اینکه بتونیم از سبزه میدون که خیلی دوستش دارم دیدن کنیم و حتی باغ پرندگان هم تعطیل بود با چه زحمتی توی برف خودمون رو رسوندیم بهش ولی به در بسته خوردیم و خلاصه فقط گلکم گلگلکم که توی هر شرایطی یه دلیلی برای خوش بودن براش فراهمه از برف بازی ناخونده حسابی غرق شادی و لذت بود...

یکشنبه صبح راه افتادیم به سمت آستارا از بندر انزلی گذشتیم ولی هوا اونقدر سرد بود که اصلا توقف نکردیم تصمیم داشتیم در بازگشت جبران کنیم که محدود بودن زمان مرخصی از یک طرف و فشرده تر شدن برنامه خودمون به دلیل لزوم برگشتن به رشت برای بدرقه فاطی خانوم که راهی مکه بودند از طرف دیگه باعث شد که فرصت نشه بقیه جاها رو یه دل سیر ببینیم...

برخلاف تصورم هوای آستارا بهتر از رشت بود سال تحویل اونجا بودیم خانواده کوچیکمون دور سفره هفت سینی که بخشی از لوازمش رو از تهران برداشته بودم و بخشی هم همونجا خریدیم (تخم مرغش رو هانایی تهران رنگ کرده بود و ماهی رو آستارا خریدیم) جمع شدیم و با آرزوی صحت و سلامتی و برکت برای همه سال رو تحویل کردیم و دعا کردیم امسال سال تحول برای مهربونی همه دلها باشه...

یه روز وقت گذاشتیم رفتیم تا نزدیک گردنه حیران و طبق علاقه ای که به طبیعت دارم بیراهه های منتج به آبادی ها و روستاهای دوست داشتنی با مردم مهربون و باصفاشون رو یکی یکی تست میکردیم... توی همین گشت و گذار به یه روستا سر زدیم که در سفر قبلی هم اونجا رفته بودیم و مثل دفعه قبل بچه های محله به محض شنیدن صدای موتور ماشین مثل پروانه پر کشیدن و اومدن به طرفمون چقدر خون گرم و مهربون و چقدر ساده و بی آلایش... با چه بهونه های کوچیکی چه شادی های بزرگی داشتن.... یعنی توی این دهکده که کل خونه هاش قابل شمارش بودن هم میشه زندگی کرد و چقدر آدم باید توقعش از زندگی پایین باشه یا شاید بهتره بگم درکش از بودنش بالا باشه که اینجا موندگار بشه...

با هانا تا نزدیک رودخونه پایین رفتیم در حالیکه بهداد از اون بالا نظاره گر سر خوردنا و گلی شدنای ما توی باقیمونده برف روی سراشیبیها بود... خلاصه کلی خندیدیم و صفا کردیم... بعدش هم هانا با سگ بچه ها که اسمش جیمی بود مشغول بازی شد....

یه روز هم رفتیم باغ پرندگان آستارا که خوب به بزرگی و جالبی رشت نبود ولی برای دل هانا گلی لازم بود. این باغ پرندگان برخلاف رشت که کلی حیونای جور واجور هم داره واقعا فقط پرنده داشت و میون این پرنده ها طاووسهای خیلی زیبایی خودنمایی میکردن....

بقیه اش هم به قدم زدن کنار دریا و شن بازی توی باد و سرما و صدف جمع کردن و غر زدنای من به هانا که لباس بیشتر بپوش و کلاه بزار و... سپری شد... ولی اعتراف میکنم تا مغز استخوان یخ کردم...

هانا توی زمین بازی هتل با بچه ها ارتباط خوبی بر قرار میکرد و تمایل داشت که باهاشون دوست بشه. اسم یکشون مروا بود و از تبریز اومده بودن با اون لهجه شیرین و قشنگ آذری و سرزبون جالبش که یه جورایی می شد حس کرد صحبتاش و علایقش و نظراتش برای هانا کاملاَ تازگی داره... هانا میگفت مامان میشه شماره مامانش رو بگیری خیال باطل مروا یه برادر تقریبا یکساله داشت برای همین اکثرا تنها میومد محوطه و البته در معدود دفعاتی که مامانش پایین بود باهاشون گرم صحبت شدیم... و اینجا بود که فهمیدم چقدر زود تحت تاثیر قرار میگیرم..... چون چند بار با تذکر هانا متوجه شدم دارم با لهجه آذری صحبت میکنمچشمک

روز دوم عید راه افتادیم به سمت رشت که برسیم به فاطی خانوم... بعد از دیدن فاطی خانوم و دیده بوسی و خداحافظی راهی محمود آباد شدیم....

تا پنجم عید هم محمود آباد بودیم درحالیکه توی همین چند روز پنج فصل سال و تجربه کردیم از تهران که راه افتادیم تقریبا تابستون بود هوا حسابی گرم بود شب اول رشت پاییز بود هوا بارونی و دلپذیر فرداش هم زمستون شد و سفید از برف و بعدش روز اولی که رسیدیم محمود آباد بهار زیبا خودنمایی می کرد و با گرما و طراوت و تازگی روزمون و روحمون رو زنده کرد... و البته روز دوم توی محمود آباد با هجوم مه و سرمای شدید هوا فصل پنجمی رو تجربه کردیم که اسمش رو گذاشتیم مهستون (مه + زمستون) نتیجه اینکه اونقدر مه غلیظ بود که حتی نمیتونستیم از پنجره اتاقمون منظره زیبای محوطه رو تماشا کنیم چه برسه به اینکه توی هوای سرد و بارونی بیرون بریم البته نه اینکه نرفتیم ولی حسابی لرزیدیم...

توی محمود آباد برای اولین بار با منظره ماهیگیری با تور شامل پهن کردن تور و جمع کردن اون با تراکتور مواجه شدیم و اونچه برای من خیلی جلب توجه میکرد هماهنگی و تناسبی بود که توی همکاری ماهیگیرا کاملا مشهور بود هر کدوم هرجایی که بودند دقیقا میدونستند دارن چی کار میکنن و هدفشون هم مشخص بود. چقدرخوبه که آدم در تلاشی که میکنه از نتیجه آگاه باشه... البته دیدن ماهی هایی که گیر افتاده توی تور در حال پر پر اصلا جالب نبود برای همین سعی میکردم هانا نبینه ولی خودش اصلا حس بدی نداشت تند تند میگشت و ماهی ریزها رو پیدا میکرد و منو صدا میکرد تا بندازیمشون توی دریا به قول خودش نجاتشون بدیم... و این شد خاطره ای به یاد موندنی در یک غروب دل انگیز بهاری کنار دریا....  

تجربه جالبی بود گذر سریع از کنار مناظر زیبا و بی نظیر جاده و طبیعت بدون ایستادن و  بهره بردن از مواهب اون یه جورایی مثل جوک خوردن نون با بوی کباب...

 دلم هوس کرد یه روز بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم بدون اینکه عجله داشته باشم به جایی برسم بدون اینکه الزامی داشته باشم که زمان خاصی برگردم ماشین رو بردارم و راه بیفتم توی طبیعت و هر جا که دلم کشید برم و بایستم و با خاک و باد و آفتاب و آب تجدید پیمان کنم...

 بقیه ایام عید هم که با وجود سفر بودن فاطی خانوم حال و هوای عید نداشت به کارمندی و دید و بازدید نصفه نیمه و تکمیل آکواریوم هانا با ماهی و سینما رفتن و کتاب خوندن و خرید بذر سبزی خوردن و کاشتن در گلدون به اصرار هانا و ....در کنار بهم ریختگی سیستم ایمنی بدنم که با برون ریزی دردناک مخصوص خودش تا همین روزهای اخیر هم همراهم بود سپری کردیم... سیزده به در هم طبق روال سالهای اخیر آش پختم و با ستاره رفتیم پارک نزدیک خونه به یاد ایام جوانی به بازی و لذت بردن از طبیعت سبز بهاری....

دلم میخواست اولین پستم در سال جدید مزین به عکس باشه ولی متاسفانه به دلیل ویروسی  شدن رم دوربین عکسها به موقع قابل دسترس نبودن بهداد جان رم رو توی اداره ریکاور کرده ولی من هنوز عکسها رو ندارم

راستی امروز نه دیگه الان میشه گفت دیروز هانا به همراه مهدکودک رفتن نمایشگاه بین المللی دیدن رباتها پرنده وقتی از مهد اومد بیرون معلوم بود حسابی بهشون خوش گذشته لبریز از انرژی بود و شور و شوق و هیجان و یه عالمه تعریف از انواع رباتهایی که دیده بودن : ربات فوتبالیست ، ربات زیر آبی و ربات پرنده و کارکرد هر کدوم....

بعدش هم رفتیم پیشواز فاطی خانوم  که از سفر برمیگشتن. هانا که حسابی دلتنگ بوده شب منزلشون موند هر چی گفتیم فاطی خانوم خسته هستن به گوشش نرفت که نرفت و با وجود برنامه نوبت دوم وارنیش فلوراید مهدکودک ولی مهد نخواهد رفت ...

یه موضوعی که اخیرا متوجه شدم هانا بهش توجه داره موقعیت جغرافیایی شهرها و استانها و مرکز اونها روی نقشه است ... مثلا حرف استان خراسان میشه میپرسه کدوم خراسان؟ وقتی مروا از تبریز حرف میزد هانا میپرسید توی کدوم استان آذربایجانه شرقی یا غربی؟ یا میخواست بدونه موقعیت شهر آستارا دقیقا کجای سر گربه نقشه قرار داره ... یا چرا اسم دریای خزر دریاچه است وقتی اونورش معلوم نیست و خیلی موارد بیشتر.... 

امیدوارم فرصت پیدا کنم این پست رو با عکسای مربوطه اش تکمیل کنم ....بای بای