هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

از هر دری سخنی
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای گلم

اول از همه در پایان هفته کودک اومدم که با تاخیر روز جهانی کودک رو به همه گلها و غنچه ها و پروانه ها و فرشته های کوچولو تبریک بگم. میدونم هر کدوم یه جوری این روزا رو برای کوچولوهاتون به یاد موندنی کردید. ما هم با وجود همه پیشامدهای غیر مترقبه این وسط سعی خودمون رو کردیم که برای گل دختر خاطره سازی کنیم.

اول از همه پنجشنبه گذشته رفتیم جشنواره غنچه های شهر توی بوستان گفتگو نمایشگاه امسال درمورد سرگرمیهای آن لاین برای بچه ها ار تنوع کمتری برخوردار بود ولی کیفیت اسباب بازیهاش از جمله اسباب بازیهای فکریش خیلی بهتر بود. البته غرفه راهمایی و رانندگی خیلی برای هانا سرگرم کننده بود و تازگی داشت. البته دیدن گلناز و گلهای شاداب توی گلدونش در غرفه تیسا گل هم از بهترین اتفاقهای اون روز بود.

شبش هم با مهین جون و هانا خوشگله رفتیم تالار هنر نمایش هفت خوان امید که به نظرم جالب بود البته برای بچه هایی که بویی از ترس نبردند. و برای هانا که قبلا هفت خوان رستم رو براش خونده بودم و گذشته از این در مسافرت فروردین محو تماشای اجرا و نقل زنده این قصه توی آرامگاه فردوسی شده بود و با تطبیق نقاشی ها و مجسمه های موجود اونجا با داستان توی ذهنش حسابی غرق لذت بود.

خلاصه اینکه با وجود فضای کمی تا قسمتی خوفناک نمایش که با ظرافتی خاص و با نگاهی نو با طنزی زیبا آمیخته شده بود هانا حسابی از نمایش لذت برد و اصرار داشت که دوباره بریم و برای بار دوم ببینیمش که با وجود اتمام اکران مجالش پیدا نشد. نکته جالب توجه توی خاطرات اون روز دیدن دوست عزیزم خدیجه به همراه همسر خوبش و مهبد نازنین و دوست داشتنی بود که برام خیلی ارزشمند بود.

جمعه هفته پیش به دعوت نازی عزیز رفتیم پارک صبا توی جردن که گروه اتمک برای روز جهانی کودک و جشن مهرگان برنامه داشتند. اونجا هم به هانا خیلی خوش گذشت از نقاشی با پاستل و رنگ انگشتی و مداد رنگی گرفته تا کاردستی و نمایش و بازی همه نوعی وسیله سرگرمی وجود داشت. ناهار منزل نازی جون دعوت شدیم که بعد از برنامه با فاطی خانم راهی اونجا شدیم.

هانا هم کلی خوشحال بود که قراره بره خونه پارسا... البته اونجا به دلیل یه اشتباه غیر حرفه ای که دوتا ماشین مختلف توسط فاطی خانوم بهشون جایزه داده شد و اصرار پارسا به گرفتن ماشین دست هانا و بقیه ماجرا کلی شاهد گریه و ناله گل دختر و بعدش هم پاسخگویی به مادر همسر شدیم بگذریم خاطره خوبی نبود....

شنبه اش واقعا دلم میخواست که هانا رو ببرم پارک لاله که برای بچه ها برنامه داشت ولی چون حال بهداد خوب نبود و از صبحش اداره نرفته بود گل دختر رضایت داد که پیش پدر بیمار منزل بمونیم ...

دوشنبه هفته گذشته هم دومین دندون بالای هانا افتاد البته به زعم تکراری بودن تجربه ها توی این دنیا، بی موقع و در اثر ضربه شانه یکی از همکلاسی ها توی مهد. این دندون دندونی بود که وقتی دخترک دو سال و نیمش بود به دسته مبل خورده بود و به تشخیص دکتر مینای دندونش مرده بود و میرفت که تغییر رنگ بده ولی به لطف خدا دوباره برگشت وقتی چهار سالش بود دوباره این اتفاق روی همین دندونش تکرار شد و الان در آستانه شش سالگی با یه ضربه غیر مترقبه بالاخره از دهانش جدا شد. خیلی نگران دیر دراومدن دو تا دندون بالایی هستم هانا خیلی با دندوناش ور میره.... البته خدا رو شاکرم که حتی اگه به لطف خالی بودن فضای دندونا باشه عادت ناخن جویدن کاملا از سرش افتاده گاهی اوقات برای اینکه یه وقت به دلیل بلند بودنشون وسوسه جویدنشون به سرش نزنه یه روز درمیون ناخن هاش رو با عشق و رضایت میگیرم....

و دیگه اینکه دومین دندون کرسی (دندون سمت راست ) دخترک سر زده بیرون و فرایند بزرگ شدن به سرعت در حال گذره ....

راستی دو تا بازنگری دوم و سوم کودک درون هانا هم برگزار شد و رفتیم جلسه آخر پرونده های بچه ها رو تفسیر میکردن که امیدوارم فرصت کنم و کامل براتون شرحش بدم.... فقط همینقدر بگم که بیشتر مباحث در خصوص تحلیل رفتار متقابل بود و بازدارنده ها و سوق دهنده ها و اسطوره ها و ... بحثها اونقدر شیرین بود که به این فکر افتادم برای ثبت نام کلاس تحلیل رفتار متقابل اقدام کنم....

این روزا بهداد عزیزم دردهای شدید زیادی رو توی ناحیه پهلو و پشت تجریه کرده. اولین درد شدید تقریبا دو هفته پیش بود که بعد از مراجعه به درمانگاه نزدیک خونه سنگ کلیه تشخیص داده شد ولی از اونجائیکه ایشون هم مثل بنده فقط در مواقع حاد شدن موضوع به فکر سلامتی میفتند سونوگرافی تجویز شده رو انجام ندادن. شنبه هم که صداش در نیومد و فقط با گفتن اینکه حالش خوب نیست نرفت اداره ....البته مشکل اصلی به اینجا برمیگرده که این درد رو با دردهای مزمن کمرشه اشتباه میگرفته.

تا اینکه این هفته پنجشنبه با دردی چند برابر شدید تر مواجهه شد درست وقتی که از هایپر برگشته بودیم و یه کوه از خریدهای جابه جا نشده توی آشپزخونه هوار شده بود هانا هم به عشق دیدن عسل که تهران بود ذوق رفتن خونه مامانم رو داشت و از غافله نگرانی پرت. منم خسته و کوفته از ناتوانی جسمی و از خونه تکونی هر پنجشنبه که طبق معمول از صبح زود شروع شده بود و خرید و جابه جایی و بدتر از همه عجز در کمک کردن به همسر فقط گوشتهای خریداری شده رو یه جورایی چپوندم توی یخچال و همسر رو راهی اورژانس کردم. خدا نصیب نکنه تا حالا ندیده بودم یه مرد اینطوری از درد به خودش بپیچه ....بعد از سونورگرافی معلوم شد سنگ کلیه ایشون هشت و نیم میلیمتره که می بایست سنگ شکن بشه....

چهارشنبه هفته پیش باشگاه شماره یک همایش بودیم طبق معمول بهداد و هانا عصر اومدن دنبال من هانا کلی توی زمین بازی بازی کرد و بعد هم سفال بازی کرد... بسته آموزشی همایش شامل یه پی اس پی بود که اگه به خودم بود عمرا برای هانا میخریدم و به این ترتیب گل دختر که عاشق بازیهای رایانه ای بودن حسابی تطمیع شدند. حالا یه وسیله خوب دارم که بهش بگم اگه اینکار رو نکنی اونوقت پی اس پی بی پی اس پی....

این روزا هر وقت با هانا رفتیم پارک یه دختر بچه یه ساله یا دو ساله پیدا کرده که بیفته دنبالش از جمله روزی که رفته بودیم باشگاه شماره یک. موقع برگشت بهم میگه مامان دیدی چقدر خوب یاد گرفتم از بچه کوچولوها مراقبت کنم حالا برام یه خواهر میاری؟؟؟؟

دیروز میگه مامان تا حالا به این فکر کردی که خدا خانومه یا آقا؟؟؟؟ گفتم آره مامان یه جورایی همه آدمها به این فکر میفتن، خوب حالا که شما هم بهش فکر کردی بگو ببینم به نظرت خدا خانومه یا آقا ..... میگه به نظر من خدا آقاست.... (خوب این بچه کوچولو هم میفهمه که خدا همیشه طرف آقاها بوده و هست پس باید خودش هم از جنس اونا باشه....) براش توضیح دادم که خدا نه خانومه نه آقا و چند آیه ای هم از سوره اخلاص براش خوندم که نه زاییده و نه زاده شده و هیچکس مثل و مانند اون نیست....

داریم با هم کتاب میخونیم بابای خرس کوچولو یه قطعه از زمین بغل پرچین رو که آفتاب گیره برای باغبانی خرس کوچولو بهش میده ... دخترک میگه چرا بابای خرس کوچولو اصرار داشته که زمین آفتاب گیر بهش بده وقتی که آفتاب در طول روز حرکت میکنه و بالاخره یا صبح یا عصر روز گیاهان میتابه؟؟؟؟؟؟

آخرش میخواستم چند تا کلید که این روزا بهش رسیدم و برای دخترک یادگاری بزارم.... دختر عزیزم گل مادر

اول از همه اینکه توی این زندگی به هیچکس به جز خانواده خودت اطمینان نکن البته به همه اعتماد کن و همه رو دوست داشته باش ولی اطمینان نه.

بعدش اینکه همیشه به خاطر داشته باش که رو کردن نقطه ضعفت تحت عنوان همدلی به هر کسی گو اینکه به ظاهر خودش رو نزدیکترین کس تو نشون بده به معنی دادن یه ابزار برای سوزوندن دلت در وقت مقتضیه.

گل من برای خودت ارزش قائل باش و خودت رو دوست داشته باش عزت نفس داشته باشه و به هیچکس اجازه نده که ذره ای از ارزش وجودی تو رو زیر سئوال ببره چرا که تو یک روح بزرگی در قالب یه جسم کوچک. روحی که به خوبی در حیاتی ترین لحظه های زندگی من مادر به عنوان بزرگترین معلم نقش آفرینی کردی.

فردا اولین آغاز زندگی من است زندگی ای که آغاز واقعی اون در لحظه تولد تو گل سفید همیشه بهارم اتفاق افتاد...

 پس از خدای خوبم که همیشه برای هر پایانی به زیبایی و با ظرافت آغازی دوباره و معنایی تازه می آفریند سپاسگزارم....


 
شهریار
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

خوب فکر کردم حالا که اینقدر زرنگ شدم و کودتا کردم بزار پرونده هفته گذشته رو ببندم و راحت بشم ... جمعه به باغ یکی از اقوام توی شهریار دعوت شدیم تا خودمون رو جمع و جور کنیم و تصمیم بگیریم بریم ساعت شد نه بالاخره راه افتادیم و خوشبختانه مسیر بدون ترافیک بود و راحت رسیدیم درمجموع شاید ساعتهایی که اونجا بودیم کم بود ولی یه روز خیلی بسیار زیاد پر برکت رو تجربه کردیم از انواع و اقسام شیطنتهایی که دوست دارم لذت بردیم آب بازی بالا رفتن از درخت کندن میوه ها سرکشی به باغ همسایه که از قضا همکار این قوم و خویش ما بودن و تخلیه انرژی با بازی بدمینتون و ....

و بیشتر از همه به هانا خوش گذشت که توی استخر و حوض بازی کرد. همینطور با جسیکا حسابی ور رفت و دیگه اینکه یه گربه با چهار تا بچه گربه هم بودن که عیش هانا و تکمیل کرد منم هیچی بهش نگفتم ولی جالب اینجا بود که در طول روز اصلا سرفه نکرد ولی شب به محض رسیدن به منزل شهرک سرفه هاش شروع شد اونم با چه شدتی که البته با سیتریزین کنترل شد...


 
الهی شکر که من خستگی ناپذیرم
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

اول سلام بعدش لطفا بزنید به تخته .... عنوان پست یه توی پرانتز داره اونم اینه که : البته بعضی وقتا و اینکه اعتراف میکنم این بعضی وقتا کی اتفاق میفته به هیچی حتی نمودار بایو ریتمم بستگی نداره. مثل پنج شنبه که از نظر جسمی میبایست بی رمق بوده باشم ولی نبودم و از نظر احساسی روی نقطه عطف رو به بالا که خوب چندان در پذیرش نبودم.... بعدش بگم که بازم میخوام غر بزنم میدونم خارج از حوصله است   بنابراین از صبر و حوصله تون سپاسگزارم

پنج شنبه این هفته صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم کلی کار عقب مونده هفتگی داشتم البته با یه وسواس جدید اونم بنا بر تذکرات و هینتایی که از آخرین دکتر آسم و آلرژی گرفته بودیم یعنی خالی کردن اتاقش از لوازم اضافی، جارو گردگیری هر روزه اتاقش، پوشوندن روی فرشش با ملحفه و شستن هفتگی اون با آب شصت درجه، تعویض ملحفه ها و روبالشتی دو بار در هفته و شستن با آب شصت درجه شستن عروسکهای پولیشی مورد علاقه خاص هانا که مشمول تبصره عدم فنا بودن اونم هفتگی با آب شصت درجه و هزار تا حساسیت به خرج دادن دیگه و البته توصیه جناب دکتر مبنی بر حمام هر شب دو ساعت قبل از خواب هم بود که واقعاَ از حوزه اختیارات و منابع زمانی من خارج بود و اجرا نشد.... یعنی نشد که بشه چون این روزا حسابی مشغولیت داشتم...

آخ که باز پرت شدم از موضوع ... داشتم میگفتم بله لباسای چرک هانا رو که این هفته بر خلاف سنت قدیم با ماشین سطلی به دلیل وصل بودن به آب سرد نشسته بودم، انداختم توی ماشین بزرگه (توی پرانتز جا داره از آقای همسر به دلیل اهمیت زیادش به اشیا که معتقدن آب داغ باعث استهلاک شدید ماشین لباسشویی میشه و بنابراین اهمیتی به خواهش من برای اتصال ماشین کوچیکه به شیر آب داغ ندادن تشکر کنم)

ماشین بزرگه روشن نشد چون هنوز باید برای تعویض ملحفه های تخت هانا منتظر بیدار شدنش میموندم .... ظرفهای توی ماشین ظرفشویی رو جا به جا کردم خونه رو که مثل میدون جنگ لبریز و سر ریز از وسایل پخش و پلا اونم هر گوشه و کنار بود جمع و جور کردم و دستشویی رو شستم .... مقدمات اولیه ناهار رو آماده کردم چون میخواستم هانا رو ببرم شهر کتاب میخواستم زودتر کارهام تموم بشه و از اونجاییکه جاروبرقی کم سر و صداست بعد از پیش کردن در اتاق هانا شروع به جاروی خونه تکانی وارانه کردم یعنی زیر مبلها و میز تلوزیون و زیر فرشها و ... و بعد آماده کردن صبحانه و ... البته آقای همسر هم زحمت خرید نان و تخم مرغ رو کشیدن

 و در همین موقع ها یعنی ساعت هفت و نیم هانا بیدار شد و سفارش املت داد و بعد از صرف صبحانه با هزار نازکشی از هانا که این املت اونی نیست که توی مهد میخوریم رفتیم سراغ ادامه ماجرا یعنی اتاق گل دختر ضمن اینکه گوشت خورشت هم گذاشتم بپزه و کرفسها رو هم گذاشتم با نعنا و جعفری تفت بدم.... و البته این وسط زود پزه هم بازیش گرفته بود هر پنج دقیقه با یه  فسسسسسسسسسس بلند هم زهره ام رو آب میکرد هم منو میشکوند سر گاز که دوباره درش رو باز و بسته کنم و البته در کنارش داشتم برای شب سالاد الویه هم درست میکردم...

 القصه ملحفه های تخت هانا رو عوض کردم و رو فرشیش رو عوض کردم و انداختم و ماشین لباسشویی بزرگه روشن شد.... رفتم سراغ جاروی اتاقش و بکش بکش تخت و پا تختی برای تمیز کردن زیرشون و گردگیری و تعویض ملحفه های خودمون و جاروی اتاق خودمون و .... پهن کردم لباسای شسته شده هانا و انداختن ملحفه ها و حوله ها برای شسته شدن و ....

و این وسط مسطا با هانا بازی هم میکردیم و البته یه مباحثه داغ تکراری هم سر آوردن یه خواهر با هانا داشتیم که برای هزارمین بار براش توضیح دادم چون شما رو خیلی دوست دارم و با داشتنت همه دنیا رو دارم و نیازی به هیچی ندارم بنابراین نمیخوام عشق و توجهم رو بین شما و فرزند دیگه ای تقسیم کنم و تصمیم ندارم بچه دیگه ای داشته باشم که البته جواب فیلسوفانه هانا هم این بود که از اتاقم برو بیرون چون حالا دیگه منم نداری.... من تا زمانی که برام یه خواهر نیاری دیگه بچه ات نیستم... بگذزیم ...

این روزا هانا عاشق مگنتاش شده و چیزهای جالبی هم درست میکنه در طول کارهای من هانا یه کم با مگنتاش بازی میکردیه کمی نقاشی کشید کاردستی درست کرد (کلاه کاغذی) یه کمی با هم دومینو بازی کردیم و ....و آقای همسر در بیشتر این مدت به دلیل تعهدی که به موسسه داشت در حال ور رفتن و درست کردن کامپیوتر و راه اندازی نرم افزار مربوط به کارش بود

 وقتی بالاخره کارام سر و سامون گرفت یعنی ظرفهای کثیف سالاد الویه که فاجعه است رو شستمو ... و گوشت خورشت پخت و با سایر محتویاتش رفت برای جا افتادن و برنجم توی پلو پز در حال فش فش بود اومدم یه نفس راحت بکشم که آقای همسر از درد خستگی نالید خوب آخه میدونید من و آقای همسر مثل یه جسم میمونیم در دو تا روح اینه که وقتی من فعالیت فیزیکی داشته باشم ایشون هم فعالیت ذهنی خوب هر دومون یک اندازه خسته میشیم ...

بعدش یه کم نشستم با گل دختر کارت بازی کردیم و ... موقع ناهار شده بود دیگه سفره رو انداختم و البته آقای پدر هم بعد از دو تا شوت فوتبال بازی با هانا زحمت خرید ماست رو کشیدن و بعد از جمع کردن سفره و چیدن ظرفها برای شسته شدن در ماشین و از این طرف تذکرات هانا برای بازی و بازی و بازی و دیدم جارو برقی که کنار کمد بود به جای اینکه گذاشته بشه توی کمد هول داده شد به سمت کنار مبل ... خوب نمیدونم چرا دلم خواست زیر لب بازم غر بزنم که الهی شکر من خستگی ناپذیرم و جارو رو برداشتم و گذاشتم سر جاش توی کمد در حالیکه زیر لب غر میزدم از اون غرغرای خانومانه مخصوص خودم راستی چرا من همش غر میزنم و البته این سئوال هانا بود....

و بعدش رفتیم سراغ بازی با هانا توی اتاقش و کتاب خوندن و دراز کشیدن و قلقک بازی توی تخت و غش غش و خنده و بالاخره خوابیدن گل دختر و دوباره شروع کار من یعنی پهن کردن ملحفه ها و حوله ها و جمع کردن لباسای خشک شده و آماده برای اتو و ....

بببببببببببببببله من خستگی ناپذیرم و البته اصلاح ناپذیر و صد البته توی دور باطل تجربه های تکراری زندگی گیر کرده.... ای کاش میشد بی رگ باشم (فکر سیب زمینی رو از ذهنتون بیرون کنید لطفا) ای کاش میشد از این همه عکس العملی بودن رها بشم ای کاش دنیای معانی من از ذهنم پاک میشد و دیگه دنبال معنی کردن هیچی نبودم ای کاش به جای رها کردن وضعیت، حالم رو رها میکردم و صلح و پذیرش بیشتری رو تجربه میکردم ای کاش توکلم بیشتر بود ای کاش باورم به اینکه هرآنچه پیش میاد بیشترین و بهترین خیر رو برام داره قلبی بود ای کاش این باور در لحظه عمل میکرد نه بعد از تجربه ..... ای کاش ای کاش ای کاش و هزاران ای کاش ولی خوب منکه خستگی ناپذیرم و اهمیت میدم خیلی اهمیت میدم ....آخ یادم اومد ای کاش اینهمه اهمیت نمیدادم و ای کاش بی رگ میشدم میشدم....چشمک

جمعه رفتیم شهریار باغ یکی از اقوام که جاتون خالی خیلی خوش گذشت زود برمیگردم


 
جک و لوبیای سحر آمیز
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

دوشنبه عصر مطابق قرارم با هانا رفتیم تالار هنر خوشبختانه به لطف بازگشایی مدارس خلوت بود و هانا بعد از مدتها شانس اینو داشت که ردیف اول بنشینه و کلی ذوق کنه... یه موضوع جالب که ایندفعه باهاش برخورد کردیم (و یا چون دوتایی با هانا رفته بودیم فرصت داشتم به جای تمرکز روی رفتار هانا با دوستاش با خیال راحت به اطرافم نگاه کنم) همزمانی با حضور بچه هایی بود که شاید یکی دو سال از هانا بزرگتر بودن ولی از نظر روابط اجتماعی خیلی خیلی توانمندتر بودن ...

 

اول که وقتی توی صف خرید بلیط منتظر بودم یه خانوم چادری و دخترش که صورتش رو هم گریم کرده بود از توی سالن اومدن بیرون درحالیکه یه کارت تهیه بلیط بدون بها از طرف مدرسه دستشون بود. چون از توی سالن اومدن بیرون فکر کردم حق تقدم باهاشونه بنابراین رفتم کنار تا بلیطش رو بخره این درحالی بود که یک پسر بچه ده دوازده ساله یا شاید کوچکتر از ته صفی که تازه داشت شکل میگرفت یکی یکی از همه خواهش میکرد که براش بلیط بخرن تا اینکه رسید به خانوم چادریه که در حالیکه چپ چپ نگاهش کرد داشت به فروشنده میگفت پولی نداره و فقط همین کارت دعوت مدرسه که به دخترش تعلق داره رو داره و اگه نشه با اون کارت دوتا بلیط بگیره دخترش باید تنهایی به تماشای نمایش بره .... منکه فضولیم گل کرده بود کنجکاو نتیجه این بحث بودم که دیدم فروشنده بدون بها دوتا بلیط براشون صادر کرد، در همین موقع پسرک رسید به من چشم تو چشم شدیم که گفت خاله میشه برام بلیط بخری آخه میخوام نمایش رو تماشا کنم نمیدونم چرا ولی حس خوبی نسبت به رفتار هنرمندانه اش نداشتم شایدم ور حسابگر ذهنم داشت روی مهربونی فروشنده بلیط که چند لحظه پیش هم شاهدش بودم حساب میکرد بنابراین با شک پرسیدم تنهایی اومدی اینجا با کش و قوس گفت آره به اینور و اونور نگاه کردم به حرفهاش اطمینان نداشتم گفتم نمیتونم برات بلیط بگیرم .   هانا توی ماشین خواب بود و فقط به این فکر میکردم که زودتر به سمت ماشین که با فاصله نسبتا دوری از تالار پارک کرده بودم برم.... خلاصه اینکه با سرعت بلیطها رو گرفتم و رفتم هانا رو بیدار کردم و برگشتم که دیدیم بله فروشنده یه بلیط هم برای پسرک صادر کرده ...

توی سالن نمایش دختر کوچولوی خانوم چادریه اومد به هانا گفت دختر خانوم چه عروسک قشنگی داره مبارکت باشه ....توی نگاهش نه حسرت بود نه تمنای لمس عروسک هانا توی دلم بهش آفرین گفتم ....

یه پسر هفت ساله کنار هانا نشست و خیلی با اعتماد به نفس سلام کرد هانا هم زیر لفظی جوابش رو داد پسرک گفت منو شناختی من با تعجب برگشتم که بهتر نگاهش کنم ببینم هنرپیشه ای چیزیه که هانا گفت نه .... منکه دوباره جنبه فضول ذهنم مجالم نداد ازش با شوخی پرسیدم چطور مگه بچه معروفی هنر پیشه هستی عکست روی بیل بردهاست... پسرک با جدیت گفت نه اختراع میکنم ... منم گفتم آفرین از آشناییتون خوشوقتیم .... بعد اسم هانا رو پرسید و گفت ببین این کتابا رو اینجا به من دادن هانا هم گفت به منم دادن پسرک گفت خوب عالیه پس من و تو با هم خوشوقتیم ... شاید منظورش تقلید از حرف من بود ولی تا لحظه ورودمون به سالن نمایش پسرک بزرگ بزرگ حرف میزد.... نکته جالب ماجرا بعد از ورود به سالن نمایش این بود که دیدیم پسری که به دنبال ناجی خرید بلیط میگشت به خانومی که حق تقدم خرید بلیط رو بهش داده بدم گفت مامان و من موندم یه علامت تعجب بزرگ توی ذهنم... ظاهرشون فقیرانه به نظر نمیرسید ولی متاسفانه این شده واقعیت جامعه امروز ما ..... هستن افرادی توی این جامعه از قشر متوسط که صورتشون رو باید با سیلی سرخ نگه دارن یا با هنرپیشگی در مواقع لزوم هستن آدمهای علاقمند به هنر که استطاعت خرید بلیط برای همه افراد خانواده رو ندارن و اگه نباشه الطاف مدارس و یا فروشنده به ظاهر خشک و رسمی سالن تئاتر باید سرخورده از خواسته ها و علایق روزگار بگذرونن... و هستن بچه هایی که در سن کم تقلید نقش من فقیر رو با مهارت ایفا میکنن و در آینده چه رولهای دیگه ای رو که بازی نخواهند کرد .... خدا میدونه ... دلم برای همه سوخت برای بچه های فقر، برای محکومین به جبر روزگار برای کسایی که بار مسئولیت بزرگ برنامه ریزی رو به دوش میکشن برای بچه های ساده خودمون که لای پر قو بزرگ میشن در مواجهه با گرگهای جامعه برای خودمون و برای جامعه مون...

سه شنبه توی اداره کار داشتم بهداد رفت دنبال هانا توی مهد جلسه دکتر کاربخش بود و هانا شاکی از اینکه چرا دیر بهش رسیده بود برای همین چهارشنبه برای رفتن به مهد حسابی ناز کرد و شرط و شروط داشت. با توجه به اینکه بازنگری اول کودک درون هانا بود و برای اینکه دخترک رو سورپرایز کرده باشم از فاطی خانوم خواهش کردیم ظهر بعد از ناهار برن دنبال هانا ....

بازنگری تا ساعت نه طول کشید بیشتر مباحث درمورد کودک والد بالغ بود و در نهایت قرار شد در جلسه دوم بازنگری پرونده بچه ها برامون تفسیر بشه ...

هانا کماکان عاشق نقاشیه و از هر لحظه زمانش برای تخلیه انرژی با نقاشی استفاده میکنه آخرین اثرهای هنری گل دختر دریافتی از مهد کودک


 
پلیس ناز نازی من
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

یکی از برنامه های جالب اخیر مهد پوشوندن لباس پلیس و نیروی انتظامی تن بچه ها و دادن نقش هدایتگر و حمایتگر به اونها در مراسم صبحگاه ورود بچه ها به مهده. اولویت این نقش با بچه هایی که صبحها زودتر میرسن که البته تک و توک هستن بچه هایی که از هانا زودتر برسن معمولا گل دختر ساعت هفت توی مهدکودکه. به این ترتیب در دومین روزی که این برنامه شروع شد هانا و هستی رحیمی زاده و هستی مقنیان نقش پلیس مهدکودک رو به عهده گرفتن و ما فرصت داشتیم به رسم یادبود ازشون عکس بگیریم. یکی از خوبیهای این برنامه بهبود حس بچه ها نسبت به نیروهای امنیتی بود بطوریکه هانا بعد از این برنامه سئوال میکرد مامان پلیس خانوم هم داریم و میخواست که در آینده پلیس بشه یعنی برای اولین بار نقش مربیگری مهد رو با پلیس خدمتگذار جامعه عوض کرد.

 


 
سلام پیش دبستانی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

یکشنبه دوم مهر جشن آغاز سال تحصیلی توی مهد کودک بود و هانا بعد از ظهر کلاس ارف داشت ... از اونجائیکه آدمی نیستم که بتونم پنهان کاری کنم و از طرفی آدم بحثهای کش دار و به کرسی نشوندن نظرم هم نیستم برای پایان دادن به مشکل آقای همسر رو فرستادم به جنگ خانم شیره یعنی سرکار خانم هدایتی مدیر مهد کودک در نهایت فقط میخواستم به خانم هدایتی اطلاع بدیم که کلاس باله هانا رو کنسل میکنیم ولی به هیچ وجه از کلاس مسیقی نمیگذریم و ایشون هم مجدد تئوری یا مهدکودک یا کلاس بیرون رو مطرح کردن و درنهایت با بهداد تصمیم گرفتیم بنا به جبر روزگار از هانا خواهش کنیم حرفی در مورد کلاس ارف توی مهدکودک نزنه....

اما اینکه چرا هانا بالاخره پیش دبستانی در مهد ثبت نام شد داستان خودش رو داره. راستش هر چی فکر کردم دیدم بهتره اجازه بدم گل دخترم یه سال دیگه فضای شاد دور از قوانین و چارچوبهای خشک مدارس رو تجربه کنه و البته میدونم سال دیگه بهای این شادی رو با نگرانیهای ناشی از اختلاف سطح توانایی هانا با سایر بچه ها در شناخت حروف الفبا و آموزشهای مدرسه خواهم پرداخت ولی به هرحال هر چیزی بهایی داره... خوبیهاشم اینه که امسال توی مهد شطرنج هانا تکمیل میشه اسکیت و یوگا هم که خیلی دوست داره ادامه میده و البته زبان انگلیسی و اسپانیایی و نمایش خلاق و باغبانی و .... خیلی قصه های دیگه که مطمئناَ توی هیچیک از مدارس با این کیفیت نمیتونست دنبال بشه و بهتر از همه در فضایی متمرکز ....به هرشکل این وسوسه تا اوایل مهر هم که هنوز فرصت تکمیل ثبت نامش توی مدرسه سید الشهدا اکباتان بود ادامه داشت در نهایت با یک عذرخواهی از مدیر پیگیر مدرسه و یه مذاکره و حل مشکل عذاب وجدان من سر کلاس های هانا قضیه فیصله داده شد....

و خبر خوب اینکه شادان عزیز هم برگشت مهد کودک و هم کلاس ارف ثبت نام کرد و جالب اینجاست که ساعت کلاس شادان هم یکشنبه ها پنج تا شش یعنی هم زمان با هانا است به این ترتیب هر هفته یکشنبه این فرصت را خواهند داشت که با هم دور حوض که صفا و کشش وصف ناپذیری برای بازی بچه ها داره بازی کنن البته اگه تاریکی و سرمای زمستون مجالی بزاره ... توی بازی این هفته با شیلا در مورد نمایش جک و لوبیای سحر آمیز صحبت کردیم فکر کردیم بچه ها رو ببریم که شادان پاش رو کرد توی یه کفش که نمیام که نمیام.

 نمیدونم قصه صوتی غم انگیز حسن و خانوم هنا که ورژن ایرانی شده جک و لوبیای سحرآمیزه یادتون میاد یا نه روی منم تاثیر خوبی نداشت منم از داستان جک و لوبیای سحر آمیز هیچوقت خوشم نیومده بود مخصوصا اینکه جک پر رو پر رو وارد خونه و زندگی یه موجود حالا اسمش رو بزار غول میشه و دار و ندارش رو میدزده و آخر سر هم باعث سقوط و مردنش میشه آخه اینم شد قصه.... به هرحال ظاهرا قصه حسن و خانوم هنا هم تاثیر بدش رو روی شادان گذاشته بود که باعث شد به هیچ وجه نظرش رو عوض نکنه. البته من با شناختی که از نمایشهای تالار هنر از جمله نمایش لافکادیو داشتم یه جورایی حدس میزدم یعنی امیدوار بودم که موضوع این قصه هم اصلاح شده باشه به هر شکل به هانا قول دادم دوشنبه عصر حتما ببرمش


 
عوامل محیطی متوقف بشین که ....
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

سه شنبه دو هفته پیش هانا رو بردم دکتر آسم و آلرژی که به این ترتیب مقاومت یکساله ما در مقابل خوردن دارو شیمیایی توسط دخترک شکست. اصولا به دکترایی که همه علم و دانششون وابسته به تکنولوژی نیست و هنوز سلام علیک نگفته یه لیست بلند بالا برای رادیولوژی و آزمایش و... دستت نمیدن بیشتر اطمینان میکنم. خوشبختانه این آقای دکتر از این دست بود. اول از همه گوشزد کرد که نفسهای عمیق هانا ناشی از استرس حضور در مطب دکتره نه کمبود اکسیژن و آسم که در بیشتر مواقع اشتباه گرفته میشه دوم اینکه مشخصات ظاهری هانا رو چهره یک بچه آلرژیکی تشخیص داد یعنی زیر چشم گود افتاده فک بالا جلو اومده رنگ پریده و با بدخوابیهای شب و تشنگی و عرق و حساس و زودرنج و ... که برام خیلی جالب بود و درنهایت اعلام کردن با استفاده از داروهای گرون مخالفن البته بعد از اینکه گفتم هانا یه دوره سینگول ایر خورده که بیشتر رضایتم رو جلب کرد.

آقای دکتر معتقد بودن که آلرژی یه بستر ژنتیکیه که نمیشه کاریش کرد و تحت تاثیر عوامل محیطی که تا حدی میشه کنترلشون کرد تشدید میشه. خلاصه اینکه ما رو فرستاد توی فاز کنترل عوامل محیطی تشدید کننده آلرژی و حالا شما به من بگید چی آلرژی رو تشدید نمیکنه؟

در قدم اول جهت کنترل میزان رفت و آمد گرد و خاک و گرده گیاهان ناشی از مجاورت باغ کنار خونه اقدام کردیم که پنجره ها رو یو پی­وی­سی کنیم. بعدش هم مجدد هر چی اسباب بازی این چندماهه دوباره توی اتاق هانا جمع شده بود و همینطور بیشتر کتابا و کاردستیها و نقاشیهای یادگاری بالای کمدش و ....جمع آوری شد و به خونه فاطی خانوم منتقل شد.

در نهایت قرار شد عروسکهای پولیشی مورد علاقه و دلبسته اش هفته ای یکبار با آب شصت درجه شسته بشه همینطور ملحفه ها و لباساش و بنابراین اقدام بعدی برنامه ریزی برای تغییر ورودی آب ماشین سلطی مخصوص شستشوی لباسای هانا از شیر آب سرد به شیر آب گرمه و ....

داروهای تجویز شده توسط دکتر شامل قرص سیتریزین و پاف بینی نازونکس و قطره بینی و شربت..... که همگی روی نرو بچه و خواب آور و عذاب آور و این بود که این هفته ها خیلی درگیری اخلاقی با هانا داشتیم منم که کم تحمل و حساس ...

آخرین باری که با ریحانه دوست مهدکودکی هانا رفتیم تئاتر شاکی و ناامید از رفتار هانا بهش گوشزد کردم که دیگه با کسی قرار نمیزاریم دخترک کلی خواهش کرد که مامان یه بار دیگه انتحانم (امتحانم) کن که این شد پنجشنبه هفته پیش به نیت بازدید از موزه پارک پردیسان که از قلم افتاده بود با شادان مهربون و ناز و مامان خوبش رفتیم پارک پردیسان جالب اینجا بود که موزه حیات وحش پارک پریسان پنجشنبه ها تعطیل تشریف دارن و اینجاست که میشه فرق کشورهای عقب افتاده رو با بقیه به وضوح لمس کرد البته من از بی مسئولیتی که توی کشورمون به شدت باب شده گله ای ندارم و ناراحت هم نیستم که مسئول موزه هفته قبلش که پنجشنبه ساعت دو رسیدیم اونجا زحمت کشید و فقط به ما گفت که موزه تا ساعت 12 بازه و حرفی نزدن که شنبه تا چهارشنبه تا ساعت 12 بازه و پنجشنبه ها اساسا بسته است فقط گله و تاسف من بابت اینه که چرا مکانهای گردشگری توی شهر ما باید درست روزهایی که مردم وقت آزاد برای سیر و سیاحت دارن بسته باشه و بقیه روزها توی ساعت اداری باز باشه این یعنی که صرف منابع و هزینه نگهداری بابت هیچی اونوقت ما میخواهیم توی این دنیا به کجا برسیم؟؟؟؟ .... بگذریم .... اون روز دوباره رفتیم باغ وحش پارک پردیسان رو بازدید مجدد کردیم البته حیونا اونقدر معرفت داشتن که فنس قفساشون رو استتار نکنن تا بتونیم ببینیمشون

و دیگه اینکه هانا توی انتحانش (امتحانش ) مردود شد یعنی بازم به شدت بدخلق و بداخلاق بود البته میدونستم که تحت تاثیر داروهاشه و خوشبختانه درایت شیلا جون که اختلاف بچه ها رو مشکل خودشون میدونست باعث شد که بالاخره شادان و هانا در نهایت باهم کنار بیان و یه خاطره خوب برامون بزارن....

ظهر پنج شنبه هفته پیش ناهار مامان و ستاره اومدن پیشمون و شب خونمون بودن شنبه هم که تعطیل بود ما ادامه مسئولیت جمع آوری وسایل هانا رو داشتیم.