هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کنسرت پایان ترم موسیقی
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  کلمات کلیدی:

سلامی به دلپذیری و لطافت گذر تابستون به پاییز، سلامی به نرمی و عاشقی پاییز برگ ریز هزار رنگ برای همه دوستای گلم....

پاییز عزیزم دوباره داره میاد و مامان پاییزی دوباره داره شارژ میشه هرچند به دلیل آلرژی هانا و تشدید حساسیتش توی این فصل یواش یواش نسبت به همه زیباییهاش دارم دل چرکین میشم ولی ته دلم میدونم که خیلی دوستش دارم و باهاش هم انرژی هستم...

هانا خانم شنبه به من میگه مامان اگه خدا آدم ها رو اونقدر بهتر آفریده که از فرشته ها خواسته در مقابلش تعظیم کنند پس چرا آدمها می میرن ولی فرشته ها هیچوقت نمی میرن؟؟؟؟؟؟؟؟ تاحالا به این موضوع فکر کرده بودید؟؟؟

یکشنبه پنجمین کنسرت ارف و فلوت گل دختر برگزار شد یکی از آهنگاشون مثلا سرخپوستی بود بچه ها کارشون خیلی خوب بود کلی لذت بردیم .... یکی از اجراهاشون هم اجرای بارون بارونه با فلوت بود که خیلی هماهنگ و عالی اجرا کردن ....

قراره از ترم دیگه ضمن تکمیل فلوت با دعوت از مربی های بقیه سازها بچه ها رو با سایر سازها آشنا کنن تا موقع انتخاب ساز یه آشنایی اولیه داشته باشن.... البته آموزش یه ساز ضربی به انتخاب خود بچه ها پیش نیاز شروع ساز اصلیه بیشتر بچه های این گروه سنی ساز ضربی تنبک رو انتخاب میکنن کنترل دف براشون یه کمی سخته هانا هم تنبک رو دوست داره البته میگه اول تنبک یاد میگیرم بعدش هم دف بعدش هر چی که شیما جون و الهام جون درس بدن....زبان

از سمت راست:حنانه،راما،بیتا،هانا،سپهر،ایلیا،آرش،حسام، آریانا،آرمیتا

این پرها رو از نگهبان پارک پردیسان گرفتیم

 

بعد از کلاس رفتیم پارک نزدیک خونه و هانا و شادان بازی کردن ... یه میز پینگ پونگ اونجا بود که بچه ها به روش جدید یعنی روی میز بازی کردن.
 

 

پی نوشت: یه عذرخواهی به همه دوستای گلم بدهکارم متاسفانه ریدر کامپیوتر خونه بهم ریخته و من نمیتونم پستهای قشنگتون رو به محض آپ شدن بخونم باید مرتب در حال سرکشی باشم بعضی وقتا بعضی وبلاگا از دستم در میره...


 
بعضی وقتا واقعا خسته میشم
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤  کلمات کلیدی:

سه شنبه ای که داشتیم می رفتیم محمود آباد از طرف مهد زنگ زدند که اطلاع بدن قراره فرداش یعنی چهارشنبه بچه ها رو ببرن پارک آب و آتش ، از هانا سئوال کردم میمونی تهران تا فردا با بچه ها بری یا میایی محمودآباد که انتخابش معلومه.... خلاصه شنبه بدون اطلاع و برای جبران، بچه هایی که چهارشنبه نبودند از جمله هانا رو بردن پارک پردیسان بازدید از باغ وحش پارک و موزه حیات وحش پارک، از وقتی اومد خونه در حال تعریف بود و خواهش که یه روز باهم بریم پارک پردیسان البته ما قبلا فقط برای بادباک بازی و سیزده به در رفته بودیم اونجا و فقط همین

یکشنبه کلاس موسیقی داشت. هفته دیگه کنسرت دارن قراره یک آهنگ سرخپوستی اجرا کنن برای همین باید یه تیپ سرخپوستی داشته باشن.... بعد از کلاس با مامان فرنوش و مامان آرمیتا رفتیم دور حوض نزدیک کلاس بچه ها بازی کردن بعدش رفتیم دیدن فاطی خانوم که تازه از رشت برگشته بود...

دوشنبه بچه ها توی مهد اسکیت داشتند روزهایی که اسکیت دارن هانا خیلی خوشحاله چون هم اسکیت رو دوست داره هم مربیشون رو .... بعد از ظهر یه هانای خسته از اسکیت و کلافه از نخوابیدن ظهر و هیجان زده از تولد سرزمین عجایبی در پیش و یه مامان که نمودار احساسیش روی نقطه بحرانی رو به پایینه یعنی بدترین وضعیت ممکن....

هانا تمام مدت توی سرزمین عجایب توی گوش من غر میزد که این چه جور تولدیه همش باید راه بریم و راه بریم و سوار این بازی بشیم و ... منم خوددار خود دار خود دار و... هانا مدام عصبانی و ناراحت و گریان از اینکه چرا هستی فقط با من بازی نمیکنه چرا هستی رو صدا میکنم جواب نمیده چرا چرا چرا .... منم خود دار خود دار خود دار.... لیلا جون مامان هستی لطف داشتن به همه بچه ها یه لیوان که عکس هستی روش بود هدیه دادن و شام و کیک توی بوف طبقه پایین میتونست خیلی خوش بگذره اگه اگه اگه ....

از سمت چپ:هانا،هستی رحیمی زاده (صاحب تولد)، نیکان (دوست مهد کودک)، هستی مقنینان (دوست مهدکودک)، نیکی دختر همکار مامان هستی رحیمی زاده

به هرحال برنامه تا ساعت 9 طول کشید وقتی توی راه برگشت بودیم یه مامان منفجر شده داشتیم از عصبانیت رفتارهای دخترک و یه دختر کوچولوی خوشحال از عصبانی کردن مامان.... یه مامان که توی دلش به خودش فحش میداد که آخه مگه مرض داری خسته با این حالت رفتی سنایی که کادو بخری و هانا رو بردی حمام و لباس پوشوندی و موهاش رو درست کردی و بدو بدو که ساعت شش اونجا باشی اونم آن تایم که برای هر ثانیه تاخیرش برای خودت حکم اعدام صادر کنی ... و آخرش دخترک طلبکار .... چرا همیشه این اتفاق میفته.... عجیبه خسته شدم....

سه شنبه یکی از همکارا توی بیمارستان صارم میخواست نی نی گولوش رو دنیا بیاره همگی میخواستیم قبل از مرخص شدنش بریم دیدنش قرار بود تا ساعت دو فارغ بشه ولی تا ساعت چهار که قرار بود اونجا باشیم هنوز نی نی نیومده بود.... حالا هانا ساعت چهار کلاس باله داشت بعد از مدتها غیبت بابت سفر و تعطیلی و فراموشکاری و بالاخره داشتیم می رفتیم کلاس البته دخترک بازم روی نرو که نمیرم منم بهش گفتم مهم نیست نرو و اخرش خودش کوتاه اومد و حاضر شد.

تند و سریع با بهداد هانا رو رسوندیم کلاس، بهداد موند اونجا و من بدو بدو رفتم بیمارستان هنوز نی نی نیومده بود تا نزدیک پنج نشستم و دوباره رفتم کلاس با هانا و بهداد اومدیم صارم فکر کردم حالا که اینجا هستیم واکسن آنفولانزامون رو بزنیم خوشبختانه درست همون روز واکسنهای امسال اومده بود و هانا گلی به رسم قورت دادن غورباقه با شجاعت اول نشست و واکسنش رو زد و ما هم بعدش... بهداد و هانا رفتن خونه قرار بود مامان شادان جون خبر بده که شادان رو میاره پارک که هانا هم بره وقتی از بهداد خواستم که هانا رو ببره پارک گفت که برای تعمیر آبسرد کن یخچال قراره تعمیر کار بیاد حالا هانا غر غرو و شاکی منم گرفتار بهداد هم مصمم....خلاصه تمام مدتی که از اون ساعت به بعد اونجا بودم هانا زنگ میزد و غر میزد که خیلی بدقولی باشه منم دیگه به قولام عمل نمیکنم و.....نی نی بالاخره شش و نیم به دنیا اومد عجب صبری خدا دارد .... بنازم قدرتت رو ای خالق بی همتا ....

چهارشنبه شب به رسم جبران بدقولی و کوتاهی ناخواسته با شادان جون قرار گذاشتیم وقتی رفته بودم مهد دنبال هانا ریحانه توی دفتر مسئول بود تا من و دید با خوشحالی گفت خاله میشه یه بار دیگه بریم و نمایش ببینیم گفتم حتما خاله جون به مامان بگو اگه برنامه اش جور بود با من تماس بگیره تا هماهنگ کنیم بریم اونم گفت مامانم نمیتونه بیاد چون توی دلش نی نی داره ....منم فکر کردم که برنامه منتفیه ..... البته دلیل خواهر خواستنای جدید هانا هم روشن شد.....

اومدیم خونه و هانا خیلی شارژ بود خیلی شارژ، پرسیدم ظهر توی مهد خوابیدی گفت نه، باخودم فکر کردم پس چه جوری اینقدر سرحاله، دخترک مست شادی بازی با شادان بود. اما یه اشتباه من دوباره همه چی رو بهم ریخت هانا میخواست اسکیتش رو هم ببره برای بازی گفتم پس اسکیت قدیمت رو هم بیار که اگه مامان شادان اجازه داد شادان هم بپوشه و با هم بازی کنید. اونم قبول کرد حتی گفت چون شادان اسکیت بلد نیست وسایل ایمنی رو میدم به شادان. منم ساده فکر کردم چقدر دخترک از خودگذشته شده حالا فکرش رو بکنید اونجا به دلیل اینکه شادان جوراب پاش نبود و من ساده سرخوش از بخشندگی دخترک جوراب اضافی توی ساک اسکیت رو پای شادان کردم مثل زدن جرقه آتیش زیر انبار بنزین دیگه ورق برگشت دیگه بقیه اش معلومه رفتارش مثل روزای قبل اعصابم رو بهم ریخت.

امروز صبح ساعت هشت تلفنم زنگ زد حالا گوشیم عوض شده بود و کانتکتام منتقل نشده بعد از کلی تلاش برای تشخیص شماره موبایل بالاخره کاشف به عمل اومد مامان ریحانه زنگ شده منم مطابق حرفهای دیروز ریحانه فکر کردم برنامه تئاتر جور شده اما وقتی زنگ زدم شبنم جون گفت که ریحانه اشتباهی شماره منو گرفته بوده خلاصه خداحافظی کردیم من سعی کردم تالار هنر رو بگیرم که شماره اش مسدود بود بعد از اینکه تا ساعت ده موفق نشدم با تالار هنر برای نمایش جک و لوبیای سحر آمیز تماس بگیرم به رسم وفای به عهد یاد اظهار علاقه هانا برای پارک پردیسان افتادم تند تند ناهار درست کردم و نزدیک دوازده راه افتادیم به سمت پردیسان حالا اونجائیکه هانا میگفت یعنی باغ وحش پارک یک کیلومتر بالاتر از پارک پردیسان و اونطرف یادگار امام بدون پارکینگ و با دسترسی بد با زحمت و تلاش بهداد بالاخره پیدا شد.

ولی جای فوق العاده ای بود خلوت سر سبز با صفا تر و تمیز با حیونای محدود گربه وحشی و آهو و گوزن و انواع پرندگان و خرگوش منم سواستفاده چی با دیدن مسئول قفس پرندگان یاد برنامه سرخپوستی هانا افتادم و خواهش کردم چندتا از پرهای افتاده توی قفس رو برام بیاره اونم مهربون و یه دسته پر برام جمع کرد....

بعد از خوردن ناهار توی چمنا و بازی هانا اونجا تلفنم بازم زنگ زد بازم مامان ریحانه بود اینبار میخواست خبر نمایش "گلدونه و پری خوابها" توی فرهنگسرای ابن سینا رو بده منم که دست رد به سینه هیچ قراری نمیزارم در ضمن درس عبرت هم نمیگیرم برای ساعت پنج و نیم قرار گذاشتیم... ساعت چهار خونه بودیم درحال حاضر شدن برای رفتن به تئاتر

نمایش شاد و موزیکال بود در مورد ترس بچه ها از تاریکی و پری خواب های رنگی و نابودی جادوگر تاریکی با شهامت بچه ها و نترسیدنشون از تاریکی و تنها خوابیدنشون توی اتاق خودشون .... وسط نمایش مامانم زنگ زد که سالومه اینا تهران هستند شام بریم خونشون منم پررو  گفتم باشه .....بعد از اتمام نمایش هانا کلا بد اخلاق بود و سر ریحانه داد زد منم بهش گفتم عسل تهرانه ولی به دلیل خستگیت که باعث میشه نتونی رفتارت رو کنترل کنی نمیریم خونه مامان مهین و اینجوری بود که دوباره عذرخواهی دخترک شروع شد ولی چیزی برای ببخشش وجود نداشت آخه دخترک در مقابل کم خوابی ضعیفه و این گناه از اون نیست گناه منه که این موضوع رو نادیده میگیرم و نمیتونم درست مدیریتش کنم.... خلاصه اینکه نرفتیم بی دلخوری انگار خودش هم راضی تر بود یا شاید داشت برای فردا زمینه سازی میکرد تمام کتابای فرانکلینش رو مرور کرد و بعد از شام و مسواک و شب به خیر با خوشحالی خوابید.....

هانا و ریحانه در حال بازی در سالن انتظار فرهنگسرا

این ترک عادت خواب ظهر برای آماده کردن بچه ها برای مدرسه هم شده معضلی برای ما....  

دوستتدار شما یه مامان واقعا خسته


 
تغیییییییییییر میکنیم
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام به همگی

آخیش ما برگشتیم ....جاتون خالی خیلی خوش گذشت هوا که فوق العاده بود نه سرد نه گرم نه آفتاب تند نه بارون طاقت فرسا همه چی به جا و به موقع حتی میتونم بگم بعد از مدتها یه دوره آموزشی گذروندم که ازش لذت بردم هم استاد خوب بود هم شرایط چون دغدغه و اضطراب دوری از هانا هم درکار نبود یادش به خیر آخرین دفعه ای که بدون هانا رفتم چه عذابی به خودم و همکارام دادم اصلا چیزی از دوره نفهمیدم هر چند که چندان هم به درد نمیخورد. به هرحال این دفعه هم مامان گلم همراهم بود هم مامان گل مونا اومده بود و میدونید که بودن کنار عزیزا که وجودشون پر از برکته خوشی آدم رو تکمیل میکنه. این وسط هم هانا از همه بیشتر کیف میکرد.... اما حسابی دلش برای بهداد تنگ شده بود این دلتنگی تا حدی بود که از لحظه ای برگشتیم دور و برش میپلکه و یه بازی برای تضمینه حضورش کنار خودش براش پیدا میکنه از ظهر با هم شطرنج بازی کردن و منچ و مار پله و دوز و عروسک بازی و ... الانم دارن بازم شطرنج بازی میکنن ....

ظهر به محض رسیدن به خونه وقتی من مشغول آماده کردن ناهار بودم
هانا و بهداد شطرنج بازی میکردن
 

هانا و پارسا جمعه هفته پیش منزل فاطی خانوم
بالاخره یه بازی مشترک پیدا کردن پارسا هاپو میشد و هانا با کمال میل بهش محبت میکرد

فکر نمیکردم شطرنج هانا اینقدر خوب شده باشه راستش من خودم با شطرنج در حد شناخت مهره ها و حرکتها آشنایی دارم ولی از اونجائیکه خیلی عجول و شتابزده هستم و میخوام همه چی خیلی زود به نتیجه برسه علاقه زیادی به تله گذاشتن و استراتژی به خرج دادن و پیش بینی و ... ندارم حوصله بازی ندارم برای همین هیچوقت پیشرفت آموزش شطرنجشون توی مهد رو دنبال نمیکردم فقط هر از گاهی از هانا میپرسیدم هنوز عمو فضلی میاد مهد... خوب حالا تا جایی شطرنج بلده که قلعه میره ، تلاش میکنه که سربازش رو به انتها برسونه تا یه مهره بیاره تو و موقع بازی بهت تذکر میده اول سفیدا بازی میکنن اول باید سربازت رو حرکت بدی هم میتونی دوتا خونه بیایی جلو هم یکی و هواسش به دلیل حرکتهای طرفش هست... خلاصه اینکه نمیدونم چرا درست لحظه ای که رسیدیم خونه یاد شطرنجش افتاد و هوس کرد با بهداد بازی کنه ....

یه خبر جالب نمیدونم بگم نگم میترسم بگم و دوباره مثل قبلش بشه .... راستش هانا از سه سالگی که رفت مهد به دلیل عدم پذیرشش یواش یواش شروع کرد به جویدن و کندن ناخن هاش هر شگردی بگید به کار بردم از لاک تلخ و حتی چسب زخم زدن به انگشتاش گرفته تا بی تفاوتی اخیرا که دیگه بی خیال شده بودم این موضوع کم و زیاد داشت بعضی وقتا زیاد میشد و بعضی وقتا کم ولی این هفته متوجه شدم ناخنهاش بلند شده می دونید مثل رویا بود برام وقتی امروز بعد از سه سال دوباره ناخن گیر گرفتم دستم تا ناخنهای خوشگل کوچولوش رو بگیرم. نمیدونم بگم دلیل این تحول چیه دلم نمیخواد با تغییر دادن محیطش دوباره دچار استرس بشه و بخواد برگرده سر خونه اولش وااااای خدا جون مرسی چقدر بهونه های کوچیک کوچیک برای خوشحال شدن می تونه وجود داشته باشه..... اما علت این تحول یه جورایی فکر میکنم نتیجه کلاس کودک درون باشه شاید هم به دلیل دندوناش که افتاده البته پارسال هم دوتا دندون پایینش با هم افتاده بود همچین اتفاقی نیوفتاد به هر حال خدایا صد هزار مرتبه شکر میشه یه لطفی بکنی زمان این شادی تداوم داشته باشه.....

یه تغییر جالب دیگه هانا مربوط میشه به عکس گرفتن همیشه از عکس گرفتن فراری بود و بدش میومد انگار اصلا بلد نبود ژست بگیره یا از اون لبخندهای دلبری بزنه همش میگفتم خوب به خودم رفته دیگه اشکال نداره وقتی موقع عکس گرفتن میگفتیم بخند انگار میخواست گریه کنه خلاصه فقط یه بار بردمش آتلیه و پشیمون شدم از عکسای مهد هم هیچوقت راضی نبودم اما این دفعه توی مسافرت خودش میرفت و ژست میگرفت و میگفت ازم عکس بگیر یا خودش میگفت مامان حتما بریم پیش اودنگ میخوام با مجسمه هاش عکس بگیرموای چه ژستایی نمیگم خیلی عالیه ولی برای هانا به تجربه ای که من داشتم خیلی زیاد بود....

یکشنبه هفته پیش صبح آماده برای رفتن به مهد و خوشحال از فانی دی و وجود یکشنبه

و دیگه اینکه توی دوره محل ویلاهای آموزشی تا برج که ساحلش برای بازی بچه ها مناسبه تقریبا دو و نیم کیلومتر بود و اونجا وسیله عمومی برای رفت و آمد تعریف نشده مجبور بودیم بیشتر وقتا پیاده بریم و برگردیم و این گل دختر بی بهونه تمام راه رو همراهیمون میکرد و خوش میگذروند البته مسیر اونقدر قشنگه که کمتر آدم طولانی بودن اونو حس میکنه در هر رفت و برگشت زیبایی های جدیدی برای کشف وجود داره اما بیشتر نگرانیم برای مامانم بود که پاش درد میکنه البته دلتون برامون نسوزه چون از روز دوم یه راننده پیدا کردیم شماره اش رو گرفتیم تا صبحها در نبود ما مامان اینا رو ببره و بیاره تا در رفت و آمد خیلی به زحمت نیفتن 

ببخشید اگه از زیادی عکسا حوصلتون سر رفت ولی ادامه داره اونم در ادامه مطلب برای پر حوصله هاچشمک


 
خداحافظ گوگوله ها
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥  کلمات کلیدی:

بعد از تولد بچه ها لحظه های زیبا توی زندگی آدم به وفور خلق میشه و چه عزیزه خالق همه زیباییها که مخلوقاتی خلق میکنه خود خالق شگفتیها.

چند شب پیش هانا اومده میگه مامان فردا قبل از اینکه منو بیدار کنی به بالای سرم دقت کن باید بهم قول بدی که تا اون موقع نیایی توی اتاقم اگه هم اومدی نباید به تختم نگاه کنی....

منکه حسابی کنجکاو شده بودم گفتم آخه باید برام توضیح بدی قراره چی ببینم ممکنه اصلا متوجه نشم منظورت چی بوده....

بالاخره بعد از کلی اصرارم منو برده توی اتاقش تا روشنم کنه دیدم یه نقاشی بالای سرش چسبونده ..... برداشت من این بود یه بچه ای رو کشیده که داره خواب ستاره ها رو می بینه  ولی خودش توضیح داد: این منم که دراز کشیدم این فلش به سمت بالا با علامت ضربدر یعنی از جام بلند نمیشم این فلش به سمت پایین با علامت تیک یعنی میخوابم..... کلا یعنی من فردا صبح از تختم بیرون نمیام برم مهد لطفا به خودت زحمت نده بیدارم کنی....آخ    منم گفتم اشکالی نداره منم راههای خودم رو دارم برای اینکه از تختت بیایی پایین لطفا به خودت زحمت نده برای من علامت گذاری کنی...

صبح ساعت شش تلوزیون رو روشن کردم و هانا رو صدا کردم گفتم مامان جون بیا ببین کارتون داره شیطان  می تونید حدس بزنید با چه شتابی از تختش پرید پایین......نیشخند

یه جورایی من و هانا بیشتر اوقات در حال کل کل هستیم آخه این رابطه بین یه مادر و دختره ؟؟؟؟؟ گاهی اوقات از خودم ناامید میشم وقتی میبینم اینم نتیجه انتخاب خودم بوده همیشه دلم میخواست با بچه ام دوست باشم ولی حالا میبینم این دوستی رابطه ای نیست که یه بچه بهش احتیاج داشته باشه اون بیشتر نیاز به جدیت و حمایت همراه با عشق داره تا مهربونی و دوستی....

یه خصوصیت هانا رو خیلی دوست دارم در واقع یکی از بهترین نقاط قوتشه و بیشتر اوقات باعث میشه اون نتیجه مد نظرمه بدست بیاد. هانا ضمن اینکه لجبازه ولی خیلی منطقیه مثلا داروهاشو چون برای سلامتی مفیده به راحتی میخوره وقتی جاییش زخم بشه چون لازمه میکروبها کشته بشن راحت میزاره بتادین بزنم و در مورد مرغ عشقها مدتی که درنظر داشتم برای نگهداریشون سر اومده بود و دیگه وقتش بود که ردشون کنیم وقتی به هانا گفتم به شدت مخالفت کرد و یاد آوری کرد که خیلی دوستشون داره ولی وقتی براش توضیح دادم که اینا باعث شدن که منم به سرفه بیفتم و آلرژی زا هستند خودش دوپا جلوتر از ما اصرار داشت که زودتر ردشون کنیم و به این ترتیب بود که دیروز فرستادیمشون پیش یکی از همکارهای بهداد که خودش کلی پرنده داره ...خدا حافظ گوگوله ها

اما از نگهداری مرغ عشق ها بگم در واقع نگهداریشون زحمت زیادی نداشت فقط کافیه ظرف ارزنشون پر باشه و آب تازه براشون گذاشته بشه یه کمی هم خاک توی ظرف دونشون و یه چوبی چیزی برای سائیدن نوکاشون و هر روز خیار یا هویج یا گیشنیز و یا تخم مرغ برای خوردن و البته هر روز تمیز کردن کشوی زیر قفس که پر میشد از پوست ارزنهای نوش جان شده و جارو کردن اطراف قفس که پر میشد از پرهای ریخته شده و هفته ای یکبار شستن قفس توی بالکن و فراهم کردن وسایل آب بازی براشون و .... اما از سرو صداشون بگم که دائم جیر جیر و جیک جیک و جیغ جیغ ... حالا اگه اعصابشو دارین بسم ا... ولی واقعا این کار رو نکنید به غیر اون بخش عشق ورزیشون بهم که واقعا زیبا و دوست داشتنی و پر از انرژی بقیه چیزاشون غیر قابل تحمل بود....

یکی دیگه از خصوصیات هانا که دوست دارم ظرافت و سیاستش توی منحرف کردن فضای ذهنی آدم برای به نتیجه رسوندن خواسته هاشه.... مثلا جمعه فاطی خانوم زنگ زد و گفت قرار بچه ها شب برن خونشون به هانا گفتم حیف شد ما نمیتونیم بریم چون دفعه پیش با پارسا حسابی لجبازی کردین. شروع کرد به توجیه که پارسا هر چی من بر میداشتم رو ازم میگرفت و ... که پذیرفته نشد ..... بعد از اینکه مدتی با خوشحالی گفت مامان یه پیشنهاد خوب دارم این قورمه سبزی که برای ناهار درست کردی رو نگهداریم ببریم برای مامی که شب دیگه نخواد شام بپزه خسته بشه.... زبان

من: حالا کی گفته قراره بریم خونه مامی که شاممون رو هم ببریم چشمک 

امروز چهارده شهریور تولد یکی از دوستای مهد کودک هانا شادان خانوم گل گلابه که از همین جا تولد قشنگش رو تبریک میگم .....در واقع شادان عزیزم که فوق العاده مهربون و مودبه جز معدود بچه هایی است که هانا باهاش خوب بازی میکنه و متاسفانه امسال دیگه مهد نمیاد چون مدرسه ثبت نام کرده. هانا هر روز اصرار میکنه که زنگ بزنم ببینم شادان خونه مادر بزرگش هست تا قرار بزاریم بریم پارک یا نه؟؟؟ دیروز هم با شادان رفتیم پارک و بچه ها حسابی بازی کردن. روی زمین با کچ نقاشی کشیدن و لی لی بازی کردن و البته تاب بازی....موقع خداحافظی معمولا شادان میاد به سمت هانا که ببوسدش و این دختر ما فرار میکنه و داد میزنه نه نه بوس نه.... به نظر شما چرا از بوس بدس میاد هر کی ببوسدش فورا جای اونو با دستش و یه کمی ناراحتی و حرص پاک میکنه و شرمندگی و خجالت میمونه برای من مسلما اینا نشونه های مهربونی نیست هست؟؟؟...کلافه

سرفه های هانا کماکان ادامه داره و یکی از دلایل بدخلاقیهای این روزاش سرفه هاشه که کلافه و خسته اش میکنه....

چقدر زمان زود میگذره انگار دیروز بود که دستامو برای گرفتن یه نوزاد کوچولو سه کیلو و نیمی دراز کرده بودم در حالیکه از خوشحالی و ناباوری اشک به چشمام اومده بود و حالا این دختر کوچولو اونقدر بزرگ شده که مامان دوست مهدکودکش هستی جون زنگ میزنه و اونو برای تولد دخترش هفته دیگه دعوت میکنه و یا دوستش شادان جون زنگ میزنه خونمون که باهاش صحبت کنه و خودش شماره تلفن دوستای هم کلاسیش رو میگیره تا بهشون زنگ بزنه...وااای خدا جونم ممنون از اینهمه لطف و مهربونی

فردا (البته دیگه امروز) یه دوره آموزشی توی محمودآباد داریم میخوام اینبار هانا و مامان گلم رو همراه ببرم. یه کمی نگران پیش بینی هوای بارونی برای آخر هفته هستم ولی لذتی که هانا توی اون محیط تجربه میکنه ارزش دردسرهای بعدیش رو داره... پس تا آخر هفته نیستیم امیدوارم به همتون خوش بگذره.....

پست بدون عکس فایده نداره امیدوارم در فرصتهای بعدی جبران کنم دوستتون دارمقلب


 
خرسی به نام یکشنبه
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام دوستای گلم

ماجرای اصلی این پست راجع به یه شب بد توی خونه ماست که چون مربوط میشه به خاطرات هانا می نویسم ولی احتمالا برای شما خسته کننده خواهد بود پس قلبش از طولانی بودن و خسته کننده بودنش عذر خواهی میکنم و اینکه مجبور نیستید ادامه مطلب رو بخونید....

من این پست رو همون شب جمعه بعد از خواب هانا نوشتم ولی چون می خواستم چیزایی هم راجع به ترسها و نا امیدی حاصل از ماجرای ادامه مطلب بگم آپ نکردم تا امروز که با توجه به صحبتی که با یکی از دوستای خوبم داشتم بهتر دیدم به جای حرف زدن راجع به احساسات با سطح انرژی پایین راجع به یه موضوع نسبتا کاربردی بنویسم یا حداقل کاربردی برای خودم چون بررسی نتیجه اون با رفتار شب جمعه هانا کاملا هم خوانی داشت

تا حالا راجع به بیوریتم چیزی شنیدید. می دونید توانایی و در نتیجه عکس العمل آدمها در حوزه های مختلف فیزیکی، عاطفی، ذهنی و شهودی طی پریودهای مختلف از بدو تولد تا اخر عمر به صورت نمودار سینوسی بالا و پایین میره مثلا پریود تغییرات فیزیکی طی دوره 23 روزه و عاطفی 28 روزه ذهنی 33 روزه و شهودی 38 روزه.... می دونستید که میشه با درنظر داشتن توانایی در حوزه های مختلف برای کارهای مختلف طوری برنامه ریزی کرد که بیشترین بازدهی رو داشته باشه و در بسیاری از سازمانها از این تغییرات رفتاری برای کاهش حوادث و افزایش بهره وری در انتخاب دوره های شب کاری و یا کارهای مربوط به تفکر و یا حتی پیش بینی ها یا اتنخابهایی که نتیجه اون به شهود آدم مربوط میشه استفاده میکنن. حتی وقتی برای درخواست چیزی پیش کسی میرید می تونید با دونستن ظرفیت طرف توی موارد فوق زمان مناسب برای طرح درخواست رو انتخاب کنید تا نتیجه مورد نظرتون حاصل بشه. می نیمم نمودار در هر بخش نشون دهنده کمترین توانایی در اون حوزه در تاریخ مشخص شده است نقطه عطف رو به بالا نقطه ای که شما می تونید در زمینه مورد نظرتون رکوردی رو ثبت کنید و نقطه عطف رو به پایین وقتیکه که خیلی باید مراقب نتیجه رفتارتون توی حوزه مربوطه باشید چون احتمال بدترینهای رو می تونید داشته باشید و نقطه ماکزیمم روی نمودار هم بیشترین توانایی رو نشون میده. و برایند این چهار حوزه به صورت یه نمودار سینوسی کلی که وقتی پایین محور باشه قرمز و وقتی بالای محور باشه با سبز نمایش داده شده دیده میشه. برای اطلاعات بیشتر به این سایت هم میتونید مراجعه کنید

حالا همه این حرفا رو زدم که بگم من یه مامان کوزه گرم که از کوزه شکسته آب میخوره و اینکه اگه شب جمعه یه نیم نگاهی به نمودار بیوریتم هانا داشتم شاید باهاش همراه تر برخورد میکردم و شاید اون تجربه تلخ رو توی دفتر خاطراتش ثبت نمیکردم.

نمودار بیو ریتم هانا شب جمعه - برایند همه چی در نقطه می نیمم خودش قرار داره ....

برای استفاده فقط کافیه فایل نرم افزار رو دانلود کنید و با ورود تاریخ تولدتون یا تولد هر کسی که خواستید البته به میلادی روزانه توانایی های فیزیکی عاطفی ذهنی و شهودی تون رو درنظر داشته باشید.....

برای دانلود نرم افزار روی لینک زیر کلیک کنید 

اینجا

امیدوارم که بتونید نرم افزارش رو دانلود کنید و استفاده مفیدی براتون داشته باشه....

دوستتون دارم


 
کلی حرف ....
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥  کلمات کلیدی:
سلام به همه دوستای خوبم
واااای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود ولی چون یه کمی بگی نگی بی جنبه هستم و نمیتونم زمان محدودی رو برای بودن توی این دنیای دوست داشتنی اختصاص بدم ترجیح دادم دور بمونم تا کارم تموم بشه. اما انگار این کاره قرار نبود تموم بشه خیلی سنگین تر از اون چیزی بود که حدس میزدم. و از طرفی هم بعد از اینکه کامپیوتر برای نصب نرم افزار مورد نیازم فرمت شد جهت محکم کاری بابت ترک عادت از نصب مودم و ... برای مدت لازم اجتناب شد و اینطوری بود که این مدت دووم آوردم...نیشخند
راستش این پست رو حدود بیست روز پیش نوشته بودم ولی خواستم عکسم هم بزارم که عکس گذاشتن همان و رفتم که رفتم هم همان زبان در اثر بی حالی و ضعف از نوع این ماه پر خیر برکت ....خجالت
 
15 مرداد تعطیلات تابستانی مهد کودک هانا به مدت یه هفته شروع شد فاطی خانوم هم رفتن مشهد مامانم هم رفت بابل. و علی موند و حوضش منم دیدم قراره یه هفته مرخصی بگیرم بمونم خونه بهداد عزیزم رو گول زدم تا اونم مرخصی بگیره و رفتیم ولایت همسر یعنی رشت و به قول هانا استان باصفای سر سبز گیلان خلاصه جای همتون خالی بود آب و هوا عالی بود.
 همه جا گشتیم رشت و انزلی و فومن و خمام و تالش و آستارا جاتون واقعاً خالی حسابی خوش گذشت . شانس ما هوا هم فوق العاده بود و از گرما خبری نبود البته بگی نگی خیلی هم مناسب توی آب رفتن برای هانا نبود این شد که دوباره سرفه هاش شروع شد و من گرفتار .
از همون موقعی که حرف یک هفته تعطیلی مهد پیش اومد، هانا مدام میگفت مامان میشه یه هفته مرخصی بگیری با هم باشیم؟ خوب اینم رویایی بود که تحقق پیدا کرد.
 
بعد ازبرگشتن هانا اولین تجربه پر کردن دوندونش رو از سر گذروند راستش آخرین باری که رفته بود دندونپزشکی همه چی مرتب و خوب بود ولی این قندهایی که با اون جوشونده های تلخ برای سرفه هاش دخترک خورد کار دستش داد. 
پذیرش خیلی خوبش برای پر شدن دندونش باعث شد یه جفت مرغ عشق براش بگیریم و به این ترتیب آرزوی داشتن یه حیوون خونگی هم براش محقق شد. راستش خودم از هر گونه جونور توی خونه حالم بد میشه برای همین فکر کردیم یه مدت کوچولو نگهش داریم تا هانا از هولش دربیاد و به قول خودش داشتن یه حیوون خونگی رو هم تجربه کنه. راستش این اواخر با دیدن چندتا مورچه توی اتاقش کلی خوشحالی کرد که بالاخره توی خونه حیوون داره از شما چه پنهون ترسیدم مشغول پرورش مورچه تو اتاقش بشه برای همین فکر کردم تمیز کردن قفس مرغ عشقا و نگهداری اونا از جارو کردن مورچه ها بهتر باشه.

اصولا رفتیم که مرغ مینا بخریم ولی جاذبه رنگ آبی برای هانا به خرید مرغ عشق منجر شد
خودش میخواست جفتشون آبی باشه ولی نر آبی پیدا نشد به قول هانا خیلی گوگوله هستند
 
 
این روزا با وجود عمو شهروز که مربی باغبانی و اسکیت مهد کودک شده و خیلی مورد توجه و علاقه هانا قرار گرفته همینطور با وجود فیروزه جون که مربی نمایش خلاقه و با بازیهای خلاقانه به شناسایی توانمندیهای بچه ها مشغول شده و همینطور دنیا جون که با بچه ها یوگا کار میکنه و از همه مهم تر برنامه شن بازی تابستونی توی حیات مهد، بر خلاف همیشه میل و رغبتش برای مهد کودک رفتن تعجب برانگیز شده طوریکه میگه من پیش دبستانی مدرسه نمیرم فقط میرم ایرانمهر.
البته گیرهای نازنین جون برای کلاسهای بعد از ظهر هانا کما کان ادامه داره الهی شکر که کلاس زبان هانا رو برای تابستون کنسل کرده بودم وگر نه حتما از مهد اخراجمون میکردن هفته پیش ازم پرسید هانا کلاس زبان میره چون شعرهای مهد رو خیلی خوب میخونه منم گفتم نه اصلا قبلنای دور میرفت ولی حالا دیگه نمیره. از اون موقع یادش موندهاز خود راضی
 
 راستی اواخر مرداد با بهداد رفتیم و به رسم احتیاط اسم هانا رو مدرسه دولتی نزدیک خونه ثبت نام کردیم. بیشتر کسایی که باهاشون مشورت کرده بودم برای دبستان مدرسه دولتی رو توصیه کردن از جمله دکتر مقدم مشاور مهدکودک هانا که اون هم در مورد دبستان در وحله اول دولتی و درصورت عدم امکان غیر انتفاعی با شرایط مناسب رو توصیه کرد البته ایشون منظورش کلاس اول بود نه پیش دبستانی. 
باتوجه به بی ثباتی موجود در قوانین و خوب بودن مدرسه دولتی توی محدوده خونمون، فعلا ثبت نام موقت کردیم تا ببینیم آخر تابستون دولت تکلیف قطعی معلوم میکنه یا نه و درنهایت اصلا دلم میاد بزارمش یا نه. آخه با دیدن بزرگی مدرسه دلم ریخت پایین خیلی بزرگ بود و فکر کردم دختر کوچولو توی این فضای بزرگ گم نشه. البته بگذریم که ساختمون پیش دبستانیش جداست و با بقیه مدرسه فقط حیات مشترک با زمانهای حضور متفاوت دارن.
 
 
یکی از دندونای بالای هانا هم افتاد و الان دو تا دندون لق دیگه هم داره
دیگه اینکه یه دوره یک روزه ارتباط با کودک درون ویژه خردسالان هم توی مهد نمو توی شهرک غرب برگزار میشد که دخترک رو فرستادم رفت از نه صبح تا نه شب. به دلیل آشناییت با برگزار کنندگان دوره از من و بهداد از صبح تا شب همونجا موندیم هم توی پختن ناهار و ... کمک کردیم و هم از هر سوراخی دورا دور دخترک رو پاییدیم و رفتارش رو زیر نظر داشتیم اینجا بود که اطمینان پیدا کردم وقتی نباشم به راحتی میتونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه حتی وقتی چند بار برحسب اتفاق منو دید کاری به کارم نداشت و توی حال و هوای خودش بود. رقصید، بازی کرد، خشمش رو خالی کرد، دوست پیدا کرد، خوابید، بیدار شد، دستشویی رفت، برای نشون دادن هنرهای خمیر بازی توی صف انتظار صبورانه منتظر شد، نقاشی کشید، بپر بپر کرد و از نو متولد شد. البته هنوزم همون دختر کوچولوی تند خلق و خویی که بود هست ولی یه جورایی رها شده شاد تر شده و خلاقیتش بیشتر. خودش که میگه یاد گرفتم ترسهام رو بریزم توی رودخونه بره....تشویق
 
این روزا بهداد عزیز برای کمک به من هر روز عصر هانا رو برای دوچرخه بازی و پارک و اسکیت و ... یکی دوساعت برده بیرون و من فرصت داشتم به کارهام برسم و کلی هم وقت اضافی داشتیم تا با هانا کاردستی درست کنیم البته بنا به توصیه مهد با وسایل اضافی خونه
 
آکواریوم پر از ماهی
ماهیاش رو هانا کشیده و من بریدم و با هم نخ کردیم کاسه رو هم هانا رنگ کرده ایده هم از هانا بود البته احتمالا از مهد کودک
 
 
آقایون همه جوره
که ساختش رو از سایت خانم معلم مهربون فاطمه جون یاد گرفتم و کلی از طرف هانا مقبول افتاد و مدت زیادی باهاشون سرگرم بود حتی برد مهد کودک نشونشون داد
 
این زوج مهربون هم با توپ پینگ پونگایی که قبلا برای ساخت صورتکهای انگشتی مورد استفاده قرار گرفته بودن ، بطری شیر ، چوب بستنی و لیوان بستنی و باقیمونده یه کش سر توپی پشمالو درست شده
 
 
هانا چند وقت پیش میگفت : مامان یه چیز مهم فهمیدم من وقتی یه چیزی رو خیلی دوست دارم توی دلم میگم ای کاش زودتر.... و وقتی چیزی رو هم دوست ندارم بازم میگم ای کاش زودتر ....
من که تقریبا متوجه منظورش نشدم ازش خواهش کردم با یه مثال توضیح بده
اونم گفت : مثلاً من دوست دارم زودتر بزرگ بشم برای همین میگم خدا کنه زودتر بزرگ بشم . ولی دندونپزشکی رو دوست ندارم و میگم خدا کنه زودتر فردا بشه و برم دندونپزشکی زودتر سختیش تموم بشه مژه
یه جورایی یاد کتاب غورباقه رو قورت بده افتادم خیال باطلبرای همین بهش گفتم آفرین دخترم این تقریبا یه تکنیکه که او کاری رو که دوست نداری اول انجام بدی تا راحت به کارهایی که دوست داری برسیمتفکر
 
یه چیز دیگه اینکه فیلش دوباره یاد هندوستان افتاد و یه شب کلی گریه کرد که حوصله ام سر رفته و همش تقصیر شماست که برای من یه خواهر به دنیا نمیارین تا باهاش بازی کنم.... ( اینم از مواهب کم کردن کلاسای بعد از ظهره )  هر چی سعی کردم با توجه به روحیه خودمحوری هانا از مضرات داشتن خواهر براش توضیح بدم قانع نشد که نشد . آخر گفتم اگه یه هفته خوش اخلاق باشی و همه کارهات رو بی بهونه خودت انجام بدی اونوقت در موردش جدی تر فکر میکنیم که بعد از یه هفته اونقدر ماشاا... بد قلقی کرده بود که خودش روش نشد دیگه راجع بهش حرف بزنهشیطان 
 
هانا و پارسا خونه فاطی خانم
یه دقیقه بازی میکردن یه دقیقه دعوا و قهر
 
 
 با توجه به بالا بودن حد غفلتم از دوربین کابل رابطش رو پیدا نکردم بنابراین با عرض پوزش از همه دوستای خوبم نتونستم عکسای مورد نظرم رو بزارم.
 
در  آخر از هم مهربونایی که توی این مدت تلفنی جویای حال و احوال ما بودن و همینطور از همه گلهای نازنینی که با کامنتای پر از مهر و محبتشون بهم انرژی مضاعف دادن بی نهایت متشکرم. قلب حتما سر فرصت به همگی سر میزنم تا لطفتون رو جبران کن
احتمالا طبق روال برنامه چند تایی پست بک پی خواهم داشتاوه
 
ببخشید اگه پر حرفی کردمآخ
 
دوستتون دارم اندازه یه دنیا....بغل