هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کنسرت موسیقی بلز و فلوت
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩  کلمات کلیدی:

خوب روزها پشت سر هم تند تند گذشت و به خودم اومدم دیدم فصل بهار هم تموم شد و من هیچی ازش دستگیرم نشد نه تونستیم توی این هوای دلپذیر یه مسافرت بریم و نه درست و حسابی از حس خمودگی و خواب آلودگی رایج توی این فصل سواستفاده کنیم خلاصه هی رفتیم و اومدیم. چقدر کارهای نصفه نیمه چقدر کتابای نصفه نیمه چقدر رفت و آمدهای نصفه نیمه و چقدر دوستیهای ....( آ آ این یکی نه نصفه نیمه ) جدید و تکمیل دوستیهای قدیم (فاطمه جون دوست خوبمو پیدا کردم یعنی اون منو پیدا کردقلب) ...

امروز کنسرت پایان سه ماهه این ترم موسیقی هانا بود بچه ها توی این سه ماه درکشون از موسیقی تا حدی پیشرفت کرده که میتونن آهنگهای پیچیده تر مثل شش و هشت رو هم بزنن و یواش یواش قراره بداهه رو یاد بگیرن و تا پایان سه ماهه بعدی ممکنه به ریتم لنگ هم برسن. در این ترم فلوت رو هم شروع کرده بودن که نسبتا ساز جدی تریه و نسبت به بلز یاد گیری اون سخت تره بچه ها توی این ساز یاد میگیرن که تنفسشون رو کنترل کنن.

در مورد بلز هم ریتمهای ترکیبی شش و هشت رو تمرین میکنن و تا سه ترم دیگه فلوت و بلزشون تکمیل میشه....

توی کنسرت امروز بچه ها با اجرای داستان رفتن توی متن قصه و درک موسیقی اون رو تمرین کردن. از فواید این نوع اجرا تمرین تقویت حافظه و تمرکز نظم و تفکر بهتر  از طریق تکرار یه جمله و افزوده شدن جمله ای جدید به اون در هر دور اجرا است.

طبق معمول اجراشون با سلام سلام شروع شد به پنج زبان فارسی، ترکی، کردی، انگلیسی و آفریقایی

سلام به خودم سلام به تو سلام به همه سلام سلام.....

بعدش نوبت اجرای قصه گویی همراه با نواختن طبلک رسید موضوع داستان عروسیه خانم مورچه و آقای ککه بود بچه ها ریتم شش و هشت رو با طبلک اجرا میکردن قصه از این قرار بود که

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود جز خدا هیچکس نبود روزی روزگاری در زمانهای دور دور یه کک و یه مورچه ازدواج میکنن یه روز خانوم مورچه میگه گشنمه آقا ککه میگه منم مثل تو گشنمه اونا میگن حالا چه کنیم چیکار کنیم چی بخوریم چی نخوریم 

گردو بخوریم پوست داره کشمش بخوریم دم داره آلو بخوریم هسته داره

خانم مورچه میگه بریم گندم بگیریم توی آسیاب آرد کنیم و نون بپزیم آقا ککه میره آرد میاره می ریزه توی تنور نون بپزه که میفته گوشه تنور گیر میکنه خانم مورچه میگه ای داد بی داد و از ناراحتی خاکو میریزه به سرش....

کفتره که از اون جا رد میشد با تعجب از خانم مورچه میپرسه : مورچه خاک به سر چرا خاک به سر؟
مورچه میگه :  کک به تنور مورچه خاک به سر
کفتر هم ناراحت میشه و پراشو میکنه
درخت که کفتر روش نشسته بود میپرسه: کفتر پرکنون چرا پر کنون؟
کفتر میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون
درختم هم ناراحت میشه و برگشا رو میریزه
نهر آب که از اونجا میگذشت میپرسه: درخت برگ ریزون چرا برگ ریزون؟
درخت میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون
رود هم ناراحت میشه و خودش رو گل آلود میکنه
گندم کنار رود با تعجب میپرسه: رود گل آلود چرا گل آلود؟
رود گفت :کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود
گندم هم از ناراحتی سر و ته میشه
مرد کشاورز با تعجب میپرسه: گندم سر و ته چرا سر و ته؟
گندم میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته
مرد کشاور هم از ناراحتی بیلش رو میزنه به پشتش
دختر مرد کشاورز وقتی باباش اومد خونه با تعجب ازش میپرسه: بابا بیل به پشت چرا بیل به پشت ؟
مرد کشاورز میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته بابا بیل به پشت
دختر ناراحت میشهو کاسه ماستی که دستش بود رو میریزه توی صورتش
ننه با تعجب از دختر میپرسه: دختر ماست به رو چرا ماست به رو؟
دختر ماست به رو میگه:کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته دختر ماست به رو
ننه از ناراحتی به جز و وز میفته
پسر از تعجب میپرسه: ننه جز و وز چرا جز و وز؟
ننه میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته دختر ماست به رو ننه جز و وز
پسره ناراحت میشه و یه چشمش رو میزنه کور میکنه
عمو با تعجب میپرسه: پسر یه چشی چرا یه چشی؟
پسر جواب میده : کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته دختر ماست به رو ننه جز و وز پسر یه چشی
عمو هم از ناراحتی یه سیبیلش رو میکنه
الاغ با تعجب میپرسه: عمو یه سیبیل چرا یه سیبیل؟
عمو جواب میده: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته دختر ماست به رو ننه جز و وز پسر یه چشی عمو یه سیبیل
الاغ میزنه زیر خنده: میخندم و میخندم ....میریم طناب بیاریم ککه رو در بیاریم

بعدش نوبت اجرا با فلوت بود  بچه ها اولین آهنگ کوچکی که یاد گرفتن با فلوت بزنن رو اجرا کردن اول شعرش رو همراه با حرکات هماهنگ دست و بدن اجرا کردن و بعد فلوتاشون رو برداشتن و اجرا کردن

سی لا سل لا سی سی سی
لا لا لا سی سی سی
سی لا سل لا سی سی سی
لا لا سی لا سل

یه شب تو خواب راه رفتم راه رفتم راه رفتم
یهو دیدم از تو تخت دارم میفتم
یه روز رفتم تو جنگل تو جنگل تو جنگل
یهو دیدم توی آب یه خرس تنبل
خرسه اومد دنبالم دنبالم دنبالم
یهو دیدم خواب دیدم از خواب پریدم

آهنگ بعدی یه آهنگ شیرازی بود با حرکات هماهنگ دست و بدن خوندن که خوب من چیزی متوجه نشدم

آی سر گذر پایین گذر
آی لایی گل ی لای لایی کن آی تو ما مردم
ای یار عزیزم گل سر راهت میریزم

و در ادامه

یه گل سایه چمن  سایه چمن تازه شکفته تازه شکفته نه دستم بهش میرسه بهش میرسه نه خوش میفته مستم مستم مستم تیغش بریده شصتم تیغش بریه شصتم.
 بعدش رفتن تا با بلز اجراش کنن

سی سی سی ر ر دو سی لا
سی لا سل لا سی سی لا سل سی سی

سی سی سی ر ر دو سی لا
سی لا سل لا سی سی لا سل سی می
 سل فا سل فا سل فا
سل فا سل لا سل فا می

پی نوشت یک: نقش هانا توی اجرای طبلکشون درخت برگ ریزون بود بنابراین میخواستم براش یه سمبلی از درخت درست کنم که دست و پا گیر هم نباشه داشتم دنبال کاردستی ساخت درخت میگشتم تا با درختی که پنجشنبه ساخته بودم مقایسه کنم و یه کم به خودم بخندم که یه سایت خیلی جالب برای بچه ها برخورد کردم توش انواع آموزشهای کاربردی از پیش از دبستان تا سالهای پایانی دبستان وجود داره از آموزش نقاشی و اریگامی و آموزش انگلیسی همراه با کلیپهای آموزشی گرفته تا نکات آموزنده تربیتی برای مادران.... به نظرم خیلی جالب و کاربردی اومد خصوصا اینکه دیروز داشتم به مامانای همکلاسی زبان هانا میگفتم کاش یه سری شعر جدید انگلیسی برای بچه ها بزارن آخه یه ساله دارن آهنگهای سوپر سانگ رو گوش میکنن و البته توی این سایت کلی آهنگهای قشنگ انگلیسی همراه با متنش وجود داره آدرس این نی نی سایت هست: http://www.koodakcity.comامیدوارم شما هم به اندازه من لذت ببرید.

پی نوشت دو: هفته پیش هانا میگفت دیگه نمیره این مهد و خواهش کرد مدرسه ثبت نامش کنم وقتی با هزار کلک بیشتر پرس و جو کردم گفت نازنین جون گفته اسمش رو توی لیست شش ساله ها نمیزاره  بازم وقتی بیشتر تلاش کردم تا ته و توی قضیه رو در بیارم بالاخره گفت چون من و هستی داشتیم سر کلاس نقاشی صحبت میکردیم نازنین جون اسم ما رو از توی لیست شش ساله ها در آورد. اونقدر عصبانی و ناراحت شده بودم که نگو اونم هیچ کس نه هانا که من باید دنبال فراهم کردن شرایط مناسب باشم تا یه کم با هم سن و سالاش حرف بزنه خلاصه وقتی رفتم مهد به نازنین جون گفتم که رفتارش چه تاثیر بدی روی هانا گذاشته اونم گفت آخه پچ پچ هانا تمرکز مربی ها رو بهم میزد ... ولی حسابی هول کرده بود اونم توی این اوضاع احوال که بازار تبلیغات برای ثبت نام پیش دبستانی بچه ها توی مهد و مدارس حسابی داغه... خلاصه گفت من با هانا صحبت میکنم و ... ولی هانا کماکان ذهنیت خوبی برای پیش دبستانی مهد کودک نداره ... امروز هم مهراشون جا به جا شد مثلا بچه ها یه کلاس رفتن بالا تر اگه بدونید صبح با چه بهونه گیری و الم شنگه ای حاضر شد بره مهد از هر ترفندی برای دیرتر حاضر شدن استفاده کرد و آخر سر با چشم گریون راهی شد....نمیدونم اگه این وضعیت رفتار با کودکان توسط کسائیکه خودشون رو آخر تخصص رفتار با کودک میدونن پس وای به حال بقیه .... فکرش رو بکنید سر کلاس نقاشی مربی به چه تمرکزی احتیاج داره آخه مگه میخواد معادله سه مجهولی آموزش بده آخه مگه مهد کودک سرباز خونه است که بچه ها حتی توی کلاس نقاشی هم حرف نزنن گاهی اوقات فکر میکنم این سرکوب ها ریشه بسیاری از نافرمانیها و تمردهای بچه ها خارج از محیط مهدکودکه....و خبر بعد اینکه به نظر میاد نازنین جون ترفیع میگیره و همراه بچه های ما میره که سرپرست پیش دبستانی مهد بشه....

پی نوشت سه:‌ میخوام هانا رو شنا ثبت نام کنم چون اردک کوچولو دیگه طاقت دوری از آب بازیش اونم توی این گرما طاق شده نمیدونم میترسم سرفه هاش بیشتر بشه ..... به ندای عقلم گوش کنم یا به ندای دلم ؟؟؟؟؟


 
شوخی کائنات
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳  کلمات کلیدی:

وقتی زندگی برات یکنواخت میشه و روزمرگیها اونقدر شبیه هم که به خمیازه می افتی منتظر باش که کائنات برات برنامه های مفرح تدارک میبین وقتی براساس باورها و اعتقادات شعار گونه به سخنوری و اظهار فضل میپردازی و نظرات مشعشع از خودت صادر میکنی منتظر باش که کائنات با چماق بالای سرت منتظرن که بهت نشون بدن به من ماست چقدر کره میده وقتی ناراضی و بی خیال توی خنکی کولر ماشین میری و میایی و از پیاده ها و گرمای تابستون و تاکسی و اوتوبوس سوارها خبر نداری وقتی لازمه با خودت رو راست تر باشی وقتی به این نقطه میرسی که اونقدرا که باید خوب و قوی و کامل نیستی و از خودت نا امید میشی .... منتظر باش که کائنات منتظر و مترصد فرصت برای شناسوندن خودت به خودت و با کلی درس تازه سر راهت در انتظارن...

یکشنبه با یکی از همکارها یه کم زودتر از اداره اومدیم بیرون بعد از مدتها برای انجام کاری شخصی عزم بی توجه ام رو جزم کرده بودم و البته میخواستم زودتر برسم به هانا که قبل کلاس ارف بریم خونه یه کم استراحت کنه.... وقتی سوییچ بدست از محلی که معمولا ماشین رو پارک میکردم گذشتم و ماشین رو ندیدم ناباورانه به این ور و اونور نگاه کردم ... بعد چند بار دزدگیر رو زدم و وقتی خبری از صدای بوق و چشمک چراغ توی اون حوالی نشد مغزم شروع به مرور افکار مختلف و تصاویر ذهنی مختلف  کرد شامل یادآوری مسیری که اومده بودم سمت اداره (طالقانی، انقلاب یا سمیه که براساس سبز بودن چراغهای راهنمای تغییر میکنه ) برای اطمینان از محلی که پارک کرده بودم، تجسم صدای بوق دزدگیر که در ماشین رو قفل کرده بودم و .... با توجه به حواس پرتی و سوابق بدم در مورد قفل نکردن در ماشین و فراموشی محل پارکش و ....

و وقتی به این اطمینان رسیدم که نه خیر از ماشین خبری نیست مجدد مغزم شروع به بازی کرد خوب سمیرا خانوم یادت میاد همین دیروز بود به همکارت که هنوز ناراحت گم کردن عینکش بود و پیشنهاد میداد "یه سیستم ردیابی اشیا گم شده در اداره راه اندازی کنیم" و درجواب شوخی های دیگران گفته بود که "تاحالا چیزی گم نکردید که چشمتون دنبالش مونده باشه"، گفته بودی "نه اینطوری نیست که چیزی گم نکرده باشیم ولی باور من اینه وقتی چیزی گم میشه یعنی قرار بوده که بره و دیگه توی دست من نباشه بنابراین چشمم دنبال اشیاء گم شده ام نمیمونه"... خوب حالا کائنات نشستن و نگات میکنن ببینن چشمت دنبال ماشین گمشده نخواهد بود؟؟؟؟ ذهنم: "خدا جون من یه چیزی گفتیم باور کن تا این حد جدی نبودا .... بابا حداقل نه به این بزرگی منظورم اشیا کوچیک گم شده بود .... و از اونجایی که همیشه بدترین اتفاقی که ممکنه افتاده باشه رو تجسم میکنم با درپذیرش قرار گرفتن با بدترین حالت ممکن یعنی دزدیده شدن ماشین ذهنم ادامه داد: حالا باید به فکر یه ماشین دیگه باشم جایی مونده که وام نگرفته باشم دیگه از کجا میشه وام گرفت؟؟؟؟؟ "

همکارم (متعجب از خونسردی من): سمیرا زنگ بزن به بهداد بهش بگو  ....

من: چی ... آهان بهداد ؟؟؟؟ نه بزار اول خودم مطمئن بشم چی شده بعد خبرش رو بهش میدم نمیخوام بی خود نگرانش کنم..... ببین اینجا یه تابلوی ایستگاه اوتوبوس گذاشتن شاید ماشین رو جرثقیل برده؟؟؟؟ این تابلو کی اومده اینجا ؟؟؟؟ کی محل ایستگاه اوتوبوس طالقانی از اونور چهارراه اومده اینور چهار راه ؟؟؟ پس چرا روی زمین از خطوط نارنجی ایستگاه اوتوبوس خبری نیست؟؟؟؟؟ 

ذهنم:"اگه من حواسم به آسمون نباشه به اندازه کافی به زمین نگاه میکنم مطمئنم صبح موقع پارک دقت عمل لازم برای جا دادن ماشین توی کادر کارت پارک به خرج دادم اصلا متوجه جابه جایی ایستگاه اتوبوس نشدم.... "

همکارم :حالا چی کار میکنی ؟؟؟؟ می خواهی من همرات باشم ؟؟؟؟

من: نه ممنون تو برو .... نگران نباش من میرم یه پلیس پیدا کنم.....

و به این ترتیب با تاکسی تا حافظ رفتم که میدونستم همیشه پلیس داره. بعد از پرس و جو از آقای پلیس راهنمایی رانندگی بی تفاوت و خونسرد در مورد فرایند پیدا کردن ماشینی که سر جای پارکش نیست ... اول از ١١٨ شماره پلیس راهنمای رانندگی منطقه شش رو گرفتم بعد زنگ زدم و شماره پلاک ماشین رو دادم و معلوم شد که بله ماشین رفته پارکینک بهار .... بنابراین شکر خدا دیگه ادامه فرایند یعنی زنگ زدن به ١١٠ برای اعلام سرقت بی مورد بود...

با توجه به داشتن زمان کافی تصمیم گرفتم خودم برم کارهای آزادی ماشین از بند اسارت رو انجام بدم تا سر طالقانی هم رفتم بعد یادم افتاد کارت ماشین پیش من نیست بنابراین در این مقطع که میدونستم نگرانی وجود نداره به بهداد زنگ زدمو خبر دستگیری ماشین رو دادم اونم گفت که من برم دنبال هانا و خودش میره دنبال ترخیص ماشین .... حالا فکرش رو بکنید سند ماشین هم برای گرفتن آرم طرح ترافیک توی اداره بود و این حواس جمع من یادش نبود.... در انتهای شب وقتی بهداد سند رو برای ترخیص ماشین خواست تازه متوجه بی حواسی مجددم شدم و بهاش این بود با اینکه برای تمرین هانا دوشنبه رو مرخصی گرفته بودم صبح زود ساعت پنج و نیم برای برداشتن سند تا اداره برم و برگردم البته ( به این دلیل که بهداد دوشنبه تمام وقت کار داشت و غیر صبح اول وقت نمیتونست بره دنبال کارهای ماشین و منم که دنبال تمرین هانا از 10 تا 2 بعداز ظهر) با ماشین مامان بهداد بدون آرم طرح ترافیک برای جستن از دست پلیسای در ماموریت مردم آزاری....

وقتی رسیدم به محل پارک دیروز ماشین دیدم تابلوی ایستگاه اوتوبوس با تابلوی تابلو محل پارک موتور سیکلت عوض شده و حالا قیافه من دیدنی بود... آیا این معنی دیگه ای غیر از مردم آزاری و سرکار گذاشتن شهروندان بیچاره میده ....

اگه همکارم گواه تابلوی ایستگاه اتوبوس روز قبل نبود و شاهد گفتگوهای انجام شده حتما مطمئن میشدم که دچار توهم شدم ولی نه دنیا دچار توهم شده.....

اینم از ماجرای مفرح و خنده دار ما که سوژه ای شد برای تفریح و کمی جنب و جوش و تحرک و رهایی از خود و توجه بیشتر به قدرت کلمات و شیطنت کائنات ....

اما یه برنامه شاد واقعی برنامه تمرینات هانا در گروه کر کنسرت "ترانه های کودکی" کار خانم سودابه سالمه که قراره دوم و سوم و تیر ماه ساعت شش بعد از ظهر در تالار وحدت اجرا کنن....

 

دوستای گل درصورت تمایل برای تهیه بلیط میتونن از سامانه فروش اینترنتی تالار وحدت یا شماره تلفنهای زیر اقدام کنن

سامانه فروش اینترنتی بلیط www.t-nay.ir
مراکز فروش بلیط: انجمن موسیقی ایران: 88923491-88906080
تالار وحدت: 7- 66705101
ققنوس: 22738007-22728007
کافه کهن:2- 88592771
پاسارگاد: 88685104
پرشیا:7786- 22142690
پژواک: 22617366
خانه کتاب شهره آراء: 66901270
سفید و سیاه: 66971603
موسیقی ما:22948683-22955747
آموزشگاه ودا:44631828
بادبادک: 22934186
فروشگاه بازی و اندیشه: 33334757
فروشگاه گلدونه ها: 88366737

از دیدن تک تک شما لبریز از عشق و قدردانی میشیم و البته بیشتر احتمال میدم از شادی پر در بیاریم و پرواز کنیم..... قلب


 
سریال آب پریا
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦  کلمات کلیدی:

این پست فقط اختصاص داره به کار گروهی هانا به همراه گروه آواز برای ضبط یه سکانس از سریال "آب پریا" کار خانم مریضه برومند است که میتونم به جرات بگم یکی از قشنگ ترین تجربه هایی بود که تاحالا در کنار هانا داشتم واقعا آموزشها و ناشی از همکاری با یه گروه حرفه ای خیلی برای آدم درسهای ارزشمندی به همراه داره ...

خانم لیلی رشیدی و بچه ها و آقای محمد عابدینی
wjlqv6sxdlve20h4j2.jpg

 به دلیل طولانی بودن بقیه مطالب و عکسها را در ادامه مطلب....


 
شب به خیر مامان کوچولو
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

این روزا حسابی سرمون شلوغ بود. معمولا سعی میکنم که دلمشغولیهای اداره رو همون جا بزارم و بیام خونه و مسائل خونه رو هم توی خونه بزارم و برم اداره البته واقعیت اینه که بعضی وقتا از دستم در میره. مخصوصا وقتی تو گیر و دار برگزاری همایش باشیم اونم همایشی که قرار باشه از ما بهترون با حضور گرمشون مفتخرمون کنن اینجاست که دیگه خواب خوش ازمون گرفته میشه. برگزاری هر همایشی سه خوان رستمه که خوان اول هماهنگی برای برگزاری اونه که بحرانی ترین قسمتش نوشتن سخنرانیهاست خوان دوم خود روز همایشه و خوان سوم پس لرزه هاش که شامل انواع پاسخگویی به حضرات با گزارشات و اخبار نحوه برگزاری همایش و ... (اینم برای نفسنیشخند)

خوب علاوه بر این خودم رو درگیر یه کار ضد فرهنگی هم کرده بودم یعنی وساطت برای تهیه بلیط یه برنامه برای دوستانی که خیلی دوستشون داشتم و از قضا (چه قضایی چه قدری اینجا ایرانه و متولی برگزاری این برنامه خانومها) اینبار برنامه اونطوری که قبلا تجربه اش رو داشتم پیش نرفت و حسابی موجب شرمندگی و پایین اومدن سطح انرژیم شد.

دیگه اینکه این روزا هانا با گروه آوازشون در حال آماده شدن برای ضبط سکانس آخر یه سریال به کارگردانی خانم برومند هستند که مجبورم دو روز در هفته برای تمرین ببرمش ناراحت کننده اش اینه که یه روزش پنج شنبه عزیزه و قراره از امروز تا پایان این تعطیلات استند بای برای تمرین و ضبط باشیم و البته برنامه کنسرت خودشون هم اوایل تیرماه احتمالا توی تالار وحدته.

خوب از همه اینا که بگذریم به خودم قول داده بودم که یه کارهایی هم برای خودم بکنم مثلا کتاب خوندن و ...سر قولم بودم اول از همه که یه کتابخونه نزدیک ودا پیدا شد که هانا رو عضو کردم و به اسم هانا به کام من، کتابهای خوبی هم داره بعدش هم به دنبال سئوالای هانا به این تکاپو افتادم که جوابای بهتری برای سئوالای گل دختر داشته باشم به این ترتیب یه نیاز توی ذهنم تعریف شد و یه کتاب خوب گوشه کتابخونه پیدا، اسمش هست "زندگی یعنی هدف داشتن" یه کتاب جیبیه و نسبتا کوچیک ولی خلاصه ای از خیلی درسها که مدتها پیش برای یادگیریشون زمان میگذاشتم. حالا دوباره میخوام بدونم ماموریتم توی این وانفسای زندگی چیه بعد از تولد هانا تصور میکردم به ثمر رسوندن این امانت ولی این کتاب اساس باورام رو بهم ریخت چرا که میگه "اگه هدف از زندگی رو در به دنیا آوردن و بزرگ کردن بچه ها محدود کنیم اونوقت معضل پیدا کردن پاسخ به این سئوال رو از نسلی به نسل دیگه بی جواب و لاینحل منتقل کردیم". یه موضوع جالب دیگه که بهش اشاره شده بود در مورد لحظه ای در زندگی آدمهاست به نام کایرو که در اون لحظه کلید یه تحول خورده میشه و چشم انداز خوبی برای ادامه یا تغییر یه مسیر توی زندگی به ادم داده میشه....

دوباره با مرور کتابام در حال جستجو هستم. یه کتاب دیگه هم دوباره دستم گرفتم به اسم "پیشگویی آسمونی" که قبلا خوندمش ولی این بار دارم آروم آروم پیش میرم تا بهتر هضمش کنم در مورد ده تا بصیرته که در کشور پرو کشف شده ده تا بصیرت که با درک اونا پاسخ خیلی از سئوالات بشریت داده میشه مثلا موضوع انرژی و کمبود اون و رقابت و بر سر جذب بیشتر اون با نمایشهای مختلف از جمله جلب توجه و جنگ و .... که از صورتهای منفی جذب انرژیه و بهترین راه جذب انرژی برقراری ارتباط با طبیعت و کائناته و دیگه اینکه اگه ما دلیل انتخاب نمایش جذب انرژیمون رو از طریق درک نمایش پدر و مادرمون که دلیل اصلی متولد شدن در خانوادمونه اونوقت میتونیم ماموریت به دنیا اومدنمون رو کشف کنیم و توی مسیر درست زندگی قرار بگیریم....

اما یه کار مفید دیگه اینکه هم زمان با ساعت کلاس زبان هانا یه کلاس هم برای خودم پیدا کردم و حالا فقط برای خالی نبودن عریضه و در فضا قرار گرفتن کلاس زبان میرم. معلمش خیلی عالی نیست ولی برای عمیق تر شدن دل مشغولی من مناسبه.

با همه این تلاشها جای یه ورزش مورد علاقه هنوز توی زندگیم خالیه چیزی که واقعا بهش نیاز دارم و شاید بتونه این خستگی مزمن رو از تنم بیرون کنه خیلی خسته ام سرم مدام سنگینه و خیلی خواب آلود بطوریکه تقریبا این شبها همش هانا منو خوابونده به این ترتیب که من میرم توی تختم و گل دختر میاد و به شیوه خانم نشیبا برام قصه "شب به خیر مامان کوچولو" میگه و واقعا که تا آخر قصه هاش بیدار نمیمونم و خوابم میبره تازه صبحها هم چون نصفه شباش رو برای سر رو سامون دادن کارهام بیدار شدم به زحمت بیدار میشم. بعضی وقتا دنبال کور سوی شعله زندگی توی دلم میگردم خنده داره نه ولی واقعیت داره دارم دنبالش میگردم و شاید یه جرقه که شعله ورش کنه....

بیشتر انرژیم با ادا اطوارهای هانا تحلیل میره هر روز صبح یک ساعت باهاش درگیریم تا حاضر بشه البته شاید این بهایی که برای اینکه مجبورش کنیم خودش بدون کمک حاضر بشه میپردازیم و الحق که توی این مسیر بهداد عزیز حسابی همراهی میکنه. دو تا برنامه تصویری برای هانا درست کرده برای اینکه هی بهش نگیم اینکار رو بکن حالا برو اون کار رو بکن خودش باید از روی برنامه اش کارهای صبحگاهی و شبانگاهیش رو انجام بده و البته با ناز و اطوار و ادا و گاهی هم درآوردن جیغ من ....

ما معمولا توی خونه نزدیک هشت شام میخوریم و هانا تا ساعت نه حاضر میشه که بخوابه آخه صبح زود ساعت شش بیدار میشه ... یه شب دم غروب وقتی نشسته بودیم شام میخوردیم میگه : "خوش به حال اون شهرهایی که الان داره صبح میشه دیگه  مجبور نیستن بخوابن" خوب درک موضوع شب و روز توسط هانا که شب شدن اینجا رو مستلزم روز شدن در جای دیگه می دید حسابی چشمام رو گرد کرد. تعجب و ناراحتیش از تموم شدن روزش هم قابل توجهه البته هیچ بچه ای خواب رو دوست نداره ولی....

اما دو هفته پیش بود که یه پنجشنبه رفتیم تالار هنر نمایش " دختر گل فروش" به نظرم بد نبود حداقلش این بود که بد آموزی نداشت اما قشنگ ترین قسمتش این بود که اونجا با لیلای عزیز خونگرم و دختر خیلی مهربونش هستی جون قرار داشتیم. قلب و از دیدنشون حسابی خوشحال شدیم جالب اینجا بود هانا برای اولین بار یکی از دوستای منو خاله صدا کرد فکر کنم خیلی به خودش فشار آورد چون آخرین بارش هم بود...

 

جمعه اش هم رفتیم نمایشگاه هفته میراث فرهنگی در کاخ گلستان که البته اونجا هم اتفاقی توی مسیر با گلناز عزیز به همراه خانواده خوبش برخورد کردیم و حسابی سورپرایز شدیم. بعضی وقتا توی آسمونا دنبال بعضیا میگردی رو زمین پیداشون میکنیچشمک

 

البته جالبش اینجا بود که یه تعدادی از همکلاسیهای خوب هانا توی ودا هم اونجا دیدیم که بچه ها با دیدن هم کلی خوشحال شدن و چند ساعتی با هم بودن از جمله توی غرفه کاوشگران کوچک که حسابی بهشون خوش گذشت.بغل

هانا برای روز مادر یه کاردستی برام درست کرده بود و یه شعر خوشگل که می نویسم:

مادر تو خوب و پاک و والایی
زیباترین موجود دنیایی
دریایی از مهر و لطف و ایثاری
 بعد از خدا بالاترین عشقی برای من
 از هر گلی زیباتری به  خدا برای من
هنگام درد و رنج و بیماری
تنها تویی آماده یاری
 دریایی از صبر و فداکاری
عشق تو را من تا ابد در قلب خود دارم
در این جهان من گوهری بس قیمتی دارم

البته یه دوربین هم از بهداد کادو گرفتم که میزارم روز پدر به خودش کادو بدم چون بیشتر برای خود آقای همسر دلچسبه....

توی مهد هانا یه جلسه برای توجیه امکان ثبت نام پیش دبستانی توی مهدکودک گذاشته بودن که اساس حرفشون این بود یه تفاهم نامه بین بهزیستی و آموزش و پرورش امضا شده که به موجب اون برای مدت سه سال امتحانی آموزش و پرورش متولی آموزش گروه سنیه پنج سال و شش ساله ولی در اینمورد هنوز آیین نامه اجرایی تدوین و ابلاغ نشده بنابراین نباید نگران بود ضمن اینکه توضیحاتی درخصوص عدم صلاحیت آموزش و پرورش در تأمین نیازهای گروه سنی زیر دبستان هم ارائه کرد و اظهار نگرانی از این بابت.

حالا این توضیحات به دلیل دل نگرانی از کم شدن تعداد بچه های پیش دبستانیشون بود یا واقعا داشتند دل میسوزوندن من قضاوتی نمیکنم فقط دلم برای بچه هایی که توی این سه سال قراره موش آزمایشگاهی و وسیله تأمین مشتری ها و شاگردهای کلاس اول دبستانهای غیر انتفاعی باشن میسوزه... چقدر بی فکری چقدر خودخواهی چقدر مادی گرایی و .... چرا بچه ها باید گوشت قربونی این هوس رانیها باشن نمیدونم ....

یه توضیحاتی هم توسط مشاور مهد آقای دکتر مقدم درمورد روند یادگیری بچه ها ارائه شد در اینخصوص که هرگونه آموزش خواندن و نوشتن به بچه ها پیش از سن هفت سالگی به منزله واکسینه کردن بچه ها در مقابل یادگیری پس از هفت سالگی میمونه که موجب میشه روند یادگیری در اونها کندتر و ظرفیت اون پایین تر بیاد.خوب اینم یه نظریه است چقدر صحت داره میگفت تحقیقات نشون داره ولی کدوم تحقیقات نمیدونم. خلاصه حرفش این بود که آموزش حروف الفبا در پیش دبستانی اصلا به نفع بچه ها نیست و نباید صورت بگیره ....

دیشب که خوب شب پنج شنبه عزیز بود و هانا مجاز بود تا دیروقت بیدار باشه تا ساعت دوازده باهم بودیم من کتاب خوندم هانا نقاشی کرد بلز زد فلوت زد شعر خوند گل گفتیم و خندیدم و البته گریه هم کردیم هانا در اثر غش رفتن از خنده از عقب سرش خورد به میز و من اومدم ببینم چی شده که از روی غدی با برخورد خیلی بدش ناراحتم کرد بهداد این وسط وساطتت کرد که هانا عذر خواهی کنه و عذرخواهی به شرطی پذیرفته شد که در مورد دلیل برخوردش توضیح بده جالبه میگه: "آخه مامان تو همش خودت رو برای من لوس میکنی و من دوست ندارم" خوب اینم از شانس منه هر چی میخوام لحظه های شادی رو براش فراهم کنم گل دختر میزاره به حساب لوس کردن واااای که چقدر تو جدی هستی هانا خسته شدم.....

اینم یه نقاشی از نمای ساختمونمونه که همین الان از تنور در اومده