هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

امید...
ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی:

ازم میپرسه مامان چرا خدا مگس و پشه و این چیزا رو آفرید؟ میگم خوب برای اینکه غذای حیونایی مثل غورباغه و ... باشن. میگه خوب چرا خدا غورباغه رو آفرید ؟ میگم خوب برای اینکه غذای پرنده ها و ماهی باشن؟ میگه خوب پرنده ها و ماهی ها به چه دردی میخورن؟ میگم برای انکه اونا هم غذای حیوونای بزرگتر مثل گرگ و خرس باشن ضمن اینکه پرنده ها با جابه جا کردن تخم گیاهان به رشد اونا هم کمک میکنن؟ میگه خوب برای چی خدا گیاها رو آفرید؟؟؟ میگم خوب برای اینکه آدمها بتونن غذا داشته باشن؟ میگه خوب اصلا برای چی خدا آدمها رو آفرید؟؟؟؟ ..... این مکالمه درحالی بود که هانا داشت برای خواب آماده می شد؟؟

.... اینبار بازم کم آوردم آخه چه جوری باید براش توضیح میدادم که هدف از آفرینش انسان یه سئوال بنیادی که برای هر کس به تناسب آگاهیش مفهوم و دلیل خاص خودش رو داره به تعداد آدمها راههای مختلف برای رسیدن به خدا. چطوری بهش میگفتم که هدف از بودن همین درک چرا باید بودنه....و اصلا چرا ما به عنوان ذره ای از خداوند از اصلمون جدا شدیم که حالا باید تلاش کنیم به اصلمون برگردیم....

گفتم هانا همینطور که داری برای خواب آماده میشی خودت به سئوالت فکر کن و بعد که کارات تموم شد بیا توی سالن بشینیم با بابا در موردش صحبت کنیم.

براش گفتیم که این سئوال سئوال همه آدمهاست و هرکسی برای خودش باید یه دلیل پیدا کنه چرا اینجاست و اومده که چه کاری رو بهتر از بقیه انجام بده. یه جوری انگار هرکسی یه ماموریت داره توی این دنیا و قرار بهترین سعیش رو بکنه که ماموریتش رو توی دنیا پیدا کنه و اونو انجام بده. این ماموریت اون کاریه که وقتی انجامش میدی احساس رضایت و شادی میکنی .... پرسیدم مثلا شما چه کاری رو بهتر از بقیه کارها انجام میدی و بیشتر دوست داری گفت نقاشی .... گفتم خوب خیلی ساده است مثلا شاید شما قرار باشه یه نقاش خیلی خوب بشی و با نقاشی های قشنگت به دیگران کمک کنی که شاد باشن.

خوب بله..... اینطوری ذهن هانا منحرف شد اینا دلیل ما برای بودنه ولی دلیل خدا  برای آفرینش انسان چیه؟؟؟؟؟؟چشمک

بهش میگم هانا اگه من تو رو نداشتم چی کار میکردم؟؟؟ خیلی ساده جواب میده خوب خدا یه بچه دیگه بهت میداد....اوه 

خوب به همه چی به همین سادگی نگاه میکنه ....

داشتم به این فکر میکردم که کاش میشد آدمها همدیگر رو همونطور که هستن می پذیرفتن و دوست داشتن و دائم سعی نمیکردن که دیگران رو با الگو ها و توانمندیهای خودشون مقایسه کنن قضاوت کنن دسته بندی کنن و برچسب بزنن محکوم کنن و بعضی وقتا حتی حذف کنن 
میخواستم بنویسم:
 "لطفا مرا همینطور که هستم بپذیر و دوست بدار"

 

 که خیلی اتفاقی با متن زیر بخشی از کتاب "لطفا مرا درک کن" دیوید کِرسی مواجهه شدم و فکر کردم بزارم اینجا برای خودم که یادم بمونه بهترین تلاشم رو برای دوست داشتن همه همونطور که هستن بکنم و فرایند تغییر رو از خودم شروع کنم و به دنبال تغییر و تحول دنیا نباشم :

اگر آنچه را که تو می‌خواهی نمی‌خواهم، لطفاً سعی نکن به من بگویی که آنچه که من می‌خواهم اشتباه است. یا اگر من اعتقادی متفاوت با اعتقاد تو دارم، حداقل پیش از آن که دیدگاه مرا تصحیح کنی کمی درنگ کن. یا اگر هیجانات من کمتر یا بیشتر از توست، سعی نکن از من بخواهی که احساس قوی‌تر یا ضعیف‌تری داشته باشم. من حداقل الان از تو نمی‌خواهم که مرا درک کنی. این کار وقتی امکان‌پذیر است که از تلاش برای تغییردادن من به شکل یک نسخه دیگر از خودت دست برداری.
من ممکن است همسر، فرزند، دوست یا همکار تو باشم. اگر اجازه دهی که من خواسته‌ها، هیجانات، اعتقادات و باورهای خودم را داشته باشم، آنگاه ممکن است یک روز در آینده متوجه شوی که من در اشتباه نبوده‌ام. بنابراین نخستین گام در درک من این است که مرا به حال خود بگذاری. منظورم این نیست که به روش من اعتقاد پیدا کنی بلکه می‌خواهم دیگر سرکشی‌های من ناراحت و آزرده‌ات نکند. و در تلاش برای درک من، برای تفاوت‌های من با خودت ارزش قائل شو و نه تنها به دنبال تغییر من نباش بلکه آن تفاوت‌ها را حفظ کن و حتی آن‌ها را پرورش بده.

آدم‌ها اساساً با یکدیگر متفاوتند. آن‌ها چیزهای مختلفی می‌خواهند و انگیزه‌ها، هدف‌ها، ارزش‌ها، نیازها، قابلیت‌ها، هوس‌ها و درخواست‌های متفاوتی دارند. همچنین اعتقادات، تفکر، شناخت، درک و باورهایشان متفاوت است. و البته نحوه عمل و ابراز هیجاناتشان نیز که بر آمده از خواسته‌ها و اعتقاداتشان می‌باشد، به شدّت با یکدیگر اختلاف دارد.
دیدن این اختلافات کار مشکلی نیست. و دقیقاً همین اختلاف و تنوع در رفتار و نگرش است که در همه ما یک واکنش مشترک را برمی‌انگیزد: با دیدن افراد دیگری که در پیرامونمان هستند و با ما تفاوت دارند چنین نتیجه‌گیری می‌کنیم که این تفاوت رفتار دیگران را عیب و نقص قلمداد کنیم. و وظیفه ما، حداقل در مورد نزدیکانمان، به نظر می‌رسد که تصحیح این عیب و نقص باشد. بنابراین، پروژه اصلی ما این خواهد شد که تمام نزدیکانمان را شکل خودمان بکنیم.
خوشبختانه، انجام این پروژه امکان‌پذیر نیست. تلاش برای قالب‌بندی دیگران به شکلی که ما می‌خواهیم، قبل از شروع به شکست می‌انجامد. مردم نمی‌توانند تغییر شکل دهند، فرقی نمی‌کند که خواست ما برای تغییر آن‌ها به چه اندازه و به چه طریق باشد. شکل و قالب هرکس، ذاتی، عمیق و تغییرناپذیر است. از مار بخواهید که خودش را ببلعد. درخواست از یک نفر که شکل و قالبش را تغییر دهد- یعنی به طرز دیگری فکر کند و چیزهای دیگری بخواهد- درخواستی غیرقابل اجراست زیرا برای تغییر طرز فکر و خواسته‌ها، چیزی که مورد نیاز است طرز فکر و خواسته‌هاست. بنابراین شکل و قالب فرد، خود به خود نمی‌تواند تغییر یابد.
البته برخی تغییرات امکان‌پذیر است امّا در واقع تغییر شکل‌دادن همان شکل و قالب اصلی است. اگر دندان‌های شیر را بکشید، آنچه به دست می‌آورید یک شیر بی‌دندان است نه یک گربه خانگی. تلاش‌های ما برای تغییردادن همسر،  فرزند، دوست یا دیگران ممکن است با موفقیت همراه باشد امّا حاصل کار، یک تغییر شکل ظاهری و سطحی است نه یک تبدیل واقعی. .....

زندگی مملو است از چیزهای ناقص… و انسان هایی پر از کم و کاستی اما درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران کلید موفقیت است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، موضوعات بی اهمیت موجب قهر و دلخوری نشود.

منبع : سایت روانیار

و اما چند نکته کوچیک ولی آموزنده

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ….. چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.
فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد… او امید به بخشش داشت…


 
اول این بود یا اون بود
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥  کلمات کلیدی:

این روزا سئوالای هانا یه جورایی عمیق تر شده. قبلا کتاب چراهای من رو داشت از نمایشگاه کتاب هم براش چگونه های من رو گرفتیم که فکر میکنم در عمیق تر شدن نگاهش به اطرافش بی تاثیر نبوده.

توی کلاس چهار پنج نفره هلیا چندان علاقه ای به یادگیری زبان نشون نمیداد ولی الان توی کلاس بیست نفره کیش مشتاق یادگیری شده. بله علاقه گل دختر به آموختن زبان انگلیسی متحول شده اخیراً توی خونه برخلاف گذشته خیلی اصطلاحاتی رو که یاد گرفته در زمان مناسب به کار میبره
مثلا just like you- come on mami- what about you و خیلی اصطلاحات دیگه و علاقه به انجام تکالیفش هم که منو کشته به محض رسیدن به خونه و حتی گاهی اوقات توی ماشین در راه خونه به نقاشیهای Work book , ... مشغول میشه. هنوز تسلط کافی برای کنترل نوشتن نداره چون بچه ام هنوز پیش دبستانی نگذرونده که یاد بگیره چطور مداد رو درست و به دلخواه کنترل کنه فقط نقاشی یاد گرفته که خوب یه کمی با نوشتن اونم در سایز بین دوخط دفتر انگلیسی متفاوته.... و اما سئوالهای اخیر هانا :

چطوری میشه با دوچرخه رفت تو آسمون؟

اول آدما بودن و بعد دنیا درست شد یا اول دنیا بود قبل از اینکه آدما درست بشن . اصلا خدا چطوری دنیا رو درست کرد خدا چه شکلی ابرا و زمین و این چیزا رو درست کرد.

اول جوجه درست شد و گذاشتنش توی تخم مرغ یا اینکه اول تخم مرغ بود و بعد جوجه درست شد؟

جوجه چه جوری از تخم مرغ میاد بیرون ؟؟ اگه نتونه تخم مرغ رو بشکونه چی میشه؟ از کجا میدونه که باید پوست تخم مرغ رو بشکونه؟

آب دهن چطوری درست میشه ؟ از غدد بزاقی
غدد بزاقی چی هستن و چه جوری آب درست میکنن؟ دوتا برجستگی زیر زبان هستند که وظیفه شون خیس کردن دهانه.
پس چرا بعضی وقتا دهنم آب نداره ؟ چون اون موقع تشنه شدی و باید آب بخوری تا غدد بزاقی بتونن دوباره دهنت را خیس کنن

به جزء بادکنک و بادبادک دیگه چیا میتونن خودشون توی هوا بمونن؟؟؟ میگم: هر جسمی که از هوا سبک تر باشه مثلا با گاز هلیم پر شده باشه. میگه گاز هلیم رو که میدونم منظورم از بادکنک، پر شده با گاز هلیم بود غیر از این دیگه چی؟؟. میگم: هر جسمی که بتونه جاذبه زمین رو حذف کنه. میگه مثلا چی میتونه جاذبه رو حذف کنه؟ میگم: مثلا هواپیما با سرعت زیادش یا بعضی از آدمها که با قدرت ذهنشون میتونن از زمین بلند شن و یا روی آب راه برن.... خوب خودتون میتونید حدس بزنید ته این مکالمه به کجا ختم شد.... بهداد از توی اینترنت عکس یوگی ها و مرتاضها و ... رو برای دخترک هیجان زده درآورد و سوژه داشتیم باهم....

بعضی وقتا واقعاً میمونم چه جوری باید جوابش رو بدم و کم میارم. مثلا درمورد غریزه که باعث میشه یه جوجه بدونه به موقع باید پوسته تخم رو بشکنه و بیاد بیرون و یا در مورد محل اشکال بودن تقدم و تاخر آفرینش مرغ یا تخم مرغ .... خیلی وقتا پیش میاد که بهش بگم نمیدونم و باید برای مطالعه به کتاب مراجعه کنم یا سرچ کنم ولی اصلا دلش نمیخواد که این واقعیت رو قبول کنه که مامان و بابا هم میشه بعضی چیزایی رو ندونن و اصرار میکنه نه باید بدونی باید همین الان جواب بدی......

تازگیا آخرین بارقه های علاقه اش به حیوانات به سمت داشتن یه مینا متمایل شده و بعد از تلاش بی فایده برای داشتن سگ گربه جوجه اردک و .... حالا مرغ مینا میخواد. قراره اگه یک ماه مهربون و خوش اخلاق باشه براش یه مرغ مینا بخریم. حال چرا مینا چون توی حیات مهدشون دو تا مرغ مینا دارن که هر روز کارشون مینا مینا گفتنه. و من تصمیم دارم اینبار حتما براش مینا بخرم مثل اون زمانی که براش خرگوش خریدم و از خریدش کلی راضی بودم.....

سلام عزیزم

اجراهای جدید تالار هنر از تاریخ شنبه ۲۵/۲/۱۳۹۰ در تالار هنر  

عنوان نمایش

کارگردان

ساعت اجرا

پیک نیک در میدان جنگ

حمید ملاحسینی

۱۸

دختر گل فروش

مهدی قلعه

۳۰/۱۹

 نمایش های فوق ویژه کودکان پنج سال به بالا بوده و بهاء بلیط مبلغ ۵۰۰۰۰ ریال می باشد. اعضاء تالار هنر می توانند تا سقف چهار نفر به شکل نیم بهاء از نمایش دیدن نمایند.

فعلا بای بای

پی نوشت: سهم ما از تربیت و آموزش بچه هامون چقدره؟؟؟؟ سهم دلسوزی نا به جا یا علاقه مخرب بقیه اعضای خانواده چی؟ سهم جامعه و  هم کلاسیهای مهد کودک و خانواده اونا چقدره؟ اگه من بخوام به بچه ام آموزش بدم که برای خیلی چیزا مثلا ارجحیت صلاحدید والدین در موضوعات مختلف و یا حتی یه چیز ساده تر برای برکت سفره احترام قائل باشه و ازش بخوام اومدن سر میز شام رو در اولویت هر کار دیگه اش قرار بده و بعد یه نفر دیگه که خیلی هم عزیزه فقط از روی عشق فراوون همراهش بشه که مثلا برای ده دقیقه مشغول کار دیگه ای باشن درحالیکه دخترک داره بهش میگه مامانم گفته اینکار برای بعد از شام و ایشون میگن نه اشکال نداره بیا.... دخترک میگه حداقل در رو ببنند مامانم نبینه ... ایشون میگن نه اشکال نداره بیا.... اونوقت من چه اطمینانی داشته باشم که پس فردا به دخترک گفتم از مدرسه مستقیم بیا خونه به حرف دوستش که براش خیلی عزیزه و میگه نه اشکال نداره بیا.... توجهی نکنه و ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام عزیزم

 


 
شیوه های نوین تربیت
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱  کلمات کلیدی:

دوشنبه وقتی داشتم میرفتم دنبال گل دختر مهدکودک مامان یکی از همکلاسیهای زبان هانا زنگ و زد و خواهش کرد برم دنبال دخترش و ببرمش کلاس. دوست هانا یه برادر دو ساله داره که ماشاا... خیلی هم شیطونه مامانش کمتر همراهش میاردش، هر وقت میاد دنبال دخترک، برای برگشتن و گرفتن پسرک که گذاشته پیش مادر بزرگ حسابی عجله داره. همیشه بهش میگفتم اگه تا اینجا اومدن سختتونه من میتونم سر راهم دخترتون رو هم برسونم و یکی دوبار هم پیش اومد که دخترک رو رسونده بودم. اخیراً اسباب کشی داشتن بنابراین اونروز به دلیل مشکلات نقل مکان دخترک رو گذاشته بودن خونه مادر بزرگش که به هر حال توی مسیر من بود و به این ترتیب قرار شد برم دنبالش و با هانا ببرمشون کلاس زبان.

از اونجائیکه به هانا قول داده بودم بعد از کلاس بریم پارک از مامان دخترک اجازه گرفتم اگه مشکلی ندارن اونو هم همراه ببریم که قبول کرد. این دوست هانا درمجموع خیلی مستقل و بزرگتر از سنش میخوره. جسه ریزی داره ولی رفتارش خیلی متفاوت تر از یه بچه پنج ساله است. همیشه فکر میکردم دلیل این تفاوت، وجود یه برادر کوچکتر است که درک احساس بزرگ بودن رو بهش آموخته. اونروز با گذروندن زمان بیشتر باهاش زوایای جدیدی از خصوصیتهای قشنگش در مورد برقراری ارتباط با دیگران و رسیدن به خواسته هاش رو کشف کردم. چنان مودبانه و دوست داشتنی و با استفاده از کلمات تشکر آمیز آدم رو توی معذوریت اخلاقی میذاشت که به نظر میومد میتونه مار رو هم از لونه اش بیرون بیاره...

داشتم فکر میکردم شیوه تربیتی پدر و مادرش چه جوریه که یه همچین دختر مستقل مودب درعین حال شیطون و در یک کلمه متعادل پرورش دادن بطوریکه که هرکسی واقعا شیفته اش میشه. دختری که رفتارهای هانا براش کلی عجیب بود تا جائیکه به هانا گوشزد کرد من اگه مامان مهربونی مثل مامان تو داشتم اصلا اذیتش نمیکردم. در ادامه گفت فکر کنم مامانت هیچوقت کتکت نزده. هانا که با اخم نگاهش میکرد گفت: نه. منم برای تلطیف موضوع گفتم منو هانا بیشتر سعی میکنیم باهم صحبت کنیم و کم پیش میاد که از کوره در برم ولی بعضی وقتا که قاطی کنم دعواش میکنم. دوستش گفت: ولی مامان من وقتی از من عصبانی بشه موهامو میکشه و منو میزنه خوش به حالت هانا که مامانت اینهمه بهت عشق میورزه...ناراحت

 من که حسابی از دست اداهای هانا ناراحت بودم به شوخی گفتم : فکر کنم باید یه صحبتی با مامان دوستت داشته باشم و در مورد روشهای تربیت بچه ها بیشتر ازش راهنمایی بخوام .
این حرفا همه درحالی بود که هانا دائم در حال بهانه گیری بود. مثلا یه خانمی اومد میخواست بچه اش تاب بخوره هانا به میل خودش از تاب اومد پایین ولی به محض پیاده شدن زد زیر گریه که چرا من همش باید از تاب بیام پایین و .... قیافه من دیدنی بود.تعجب

اون روز یه علامت سئوال بزرگ توی ذهنم ایجاد شد واقعا این فرضیه ها و تئوریهای تربیتی جدید از کجا دراومدن چرا کارایی لازم رو ندارن چطور میشه که بچه ای که اونقدر دلش از تنبیه به تنگ اومده اینهمه ستودنی باشه. چرا بچه های این نسل با اینهمه عشق و توجهی که از والدین میگیرن کمتر از احترام و رأفت قلب و مهربونی و قدردانی سر در میارن....اوه

واقعا بهترین روش تربیت چیه؟؟ میدونم همه تئوری ها و نظریه های روانشناسی تنبیه بدنی رو به شدت رد میکنن ولی اگه قراره نتیجه اش دختری مثل این دوست هانا باشه خوب یه کم سنگدلی بدم نیست ها.چشمک

اما هانا از اون روز به بعد دائم به من میگه مامان خوب گلمی خیلی دوستت دارم.

دیروز صبح موقع بیدار کردنش بهش گفتم هانا جان پاشو دیگه مامان شما ماشاا.. یه دختر بزرگ شدی که میره پیش دبستانی. همونطور خواب آلو گفت پس چرا هنوز میرم مهد.گفتم آخه پیش دبستانی توی مهد دیگه. یهو گلوله هاش اشکش انگار که پشت پلکاش قائم شده باشن روی بالشت ریختن درحالیکه غر میزد من نمیخوام برم مهد من میخوام برم مدرسه. حالا فکر میکنه توی مدرسه حلوا پخش میکنن.

دیروز ما بین کلاس باله و آواز حسابی با بچه ها توی محوطه بی بهونه بازی کرد و به من گیر نداد.

مینو ، هانا، شیما

امروز صبح هم که چهارشنبه عزیز بود با اولین اصوات من برای بیدار کردنش مثل فنر از جاش پرید بیرون و مشغول حاضر شدن شد و عصر هم که به مناسب جشن چهارشنبه عزیز رفتیم پارک. اونجا هم با همکلاسیهایی که اتفاقی اومده بودن حسابی بازی کرد.  ولی یه بار که به رسم عادت رفت توی لاک دفاعیش بهش یادآوری کردم نکنه میخواهی از مامان خوب بودن استفعا بدم، که سریع تغییر رویه داد و تا آخرش عالی بود.

بعد از رسیدن خونه به دلیل خستگی یه کمی بدخلق بود و بعد از حمام و لباس پوشیدن از خستگی روی کاناپه بیهوش شده.

وقتی رفته بودم توی حمام کمکش کنم بیاد بیرون بهش میگم هانا جان میدونی به زودی شما قراره برید مهر چهار و ارشد مهدکودک بشید؟؟ میگه مگه خودت نگفته بودی که قراره پیش دبستانی برم مدرسه؟؟ گفتم نه مامان جون ما فقط داشتیم امکانات مختلف رو بررسی میکردیم ولی در نهایت اونجایی میری که به نظرمون بیشتر از همه به صلاحت باشه. میگه: بهتر، به نظر من بیشتر به صلاحمه که توی مهد کودک بمونم آخه اینجا بچه ها بازی میکنن و خوش میگذره ولی توی مدرسه باید مشق و از این چیزا بنویسم....

نمیدونم آخرین بار نظرات پربار کدوم دوست ناباب ذهنش رو مشغول کرده. ولی هر چی که هست نظرش برای تصمیم نهاییم خیلی اهمیت داره. خودم قلبا دلم میخواست توی محیط مهد بمونه ولی بادیدن عدم علاقه اش به مهد کودک داشت کم کم نظرم در مورد مدرسه تغییر میکرد ولی حالا به مهد علاقمند شده احتمالا بعد از تیر ماه که مهرشون جابه جا بشه تصمیم میگیرم. میدونم که تغییر زیاد توصیه نمیشه ولی درمورد هانا تجربه نشون داده عاشق تغییر و تحوله..... 

قرار بود برای شام بریم خونه فاطی خانم ولی حالا که گل دختر خوابیده کنسل شد امشب دخملی بدون شام خوابید.مژه

سپیده، فاطمه، هانا

هستی، هانا

تعطیلات به همگی خوش بگذره ما چند روزی نیستیم یعنی از جمعه تا سه شنبه هفته دیگه با عکسای خوشگل بر میگردم...ماچبغلبای بای

پی نوشت 1: ما هیج جا نرفتیم و درخدمت شما تهران موندیمقلب. قرار بود بریم محمودآباد ولی از پنج شنبه هانا شروع به سرفه کرد و شدید و شدیدتر شد ما هم دیدیم با توجه به پیش بینی سرما توسط هواشناسی، بهره بردن از بهارنارنجای دل انگیز این فصل اونجا ارزش تشدید آلرژی هانا رو نداره و با اینکه به شدت دلم هوای شمال داشت ولی نشد که بریم ایشالا توی یه فرصت بهتر.نیشخند


 
تاب تاب عباسی ....
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧  کلمات کلیدی:

صبح دوشنبه صداش زدم میگم پاشو پاشو کوچولو. از پنجره نگاه کن با چشمای قشنگت. به منظره نگاه کن اون بالا بالا خورشید. تابیده در آسمان یک رشته کوه پایینتر. پایینترش درختان ...قلب

میگه به شرطی پا میشم که نروم مهد کودکفرشته
میگم: آخه مامان جون یه شرط بزار که منطقی باشه اینکه میگی که نمیشهعصبانی
میگه: باشه به شرطی که نقاشی بکشمزبان

خوب مرده و قولش .... کلافهخلاصه اش اینکه حدود نیم ساعتی نقاشی کشید نه یکی نه دو تا بلکه سه تا ... فکر کنم خواب ماهیاش رو دیده بود چون نقاشیهاش همش دریاچه پر از ماهی بود و رنگین کمون ....الهی شکر امسال هیچکدام از ماهی هامون نمردن و ما هم بردیم انداختیمشون توی حوضی که پشت کلاس زبان فعلی هانا است یعنی همون حوضی که هانا هم افتاده بود توش .... حالا هر دفعه میریم کلاس یه کارمون اینه که بریم و به ماهی هاش سر بزنیم ... خنده

امسال برای روز معلم مهد پیغام داده بود که از کادو و گل خبری نباشه و بچه ها هم همگی برای مربیا نقاشی کشیده بودن و نقشایها هم به بندهای حیات مهد به نمایش در اومد و چه نمایشگاه زیبا و پر از احساسی....بغل

 ولی من اینجوری دوست ندارم به نظرم رسم تشکر از زحمات معلما و مربیا به هر بهونه ای رسم قشنگیه افسوس  به هر جهت ما هم برای اینکه یه وقتی این عقده نشه روی دلمون بمونه به پیشنهاد بقیه مامانا متولی شدیم برای مربیای کلاس موسویقی و باله کادو بگیریم.

از اونجائیکه با مامانای کلاس موسیقی هماهنگ تریم برای شیما جون و الهام جون پول جمع کردیم و با وجود نوسانات بازار سکه و .... بالاخره کارت هدیه گرفتیم . ولی برای سیونا جون و نوشین جون فقط با مامان فرنوش عزیز دونفری کادو گرفتیم .چشم

تایم کلاس آواز هانا از یکشنبه به سه شنبه عوض شد و به این ترتیب یک ساعت و نیم بعد از کلاس باله وقت داره که با چهار پنج نفری از همکلاسی هاشون توی محوطه بازی کنن ... اولش وقتی تایم کلاس رو عوض کردن یه کم ناراحت شدم ولی تجربه این هفته نشون داد این فرصت خوبیه که هانا به بازی و تخلیه انرژی بگذرونه اونم با بچه هایی که میشناسدشون و خدا رو چه دیدی شاید هم باهاشون جور شد....شیطان

می بینید دغدغه های تکراری.... آخاخیرا به یه نتیجه ای رسیدم خوب این دخترک مثل مامانش درون گراست حالا اگه مامانش بعد سی و اندی سال یاد گرفته یا سعی کرده که از لاکش بیاد بیرون چرا باید از این دختر کوچولو انتظار داشته باشم که در آستانه شش سالگی انتخابش رو توی زندگی عوض کنه و یه چیزی دیگه ای باشه که نیست. خوب واقعیت اینه که دخترک شیطونه یا میخواد که شیطون باشه البته شیطونی ایی که در تضاد کشش باطنی مامانش به خانوم بودن و علاقه قلبی مامانش به داشتن یه دختر کوچولو با شیطنت بچه گونه در کش مکشه ... عینک

هانا توی این هفته یاد گرفت که خودش رو تاب بده...... تشویقالبته فرایند یادگیری تاب خوردن یه پروسه طولانی بوده... یکی از خصوصیتهایی که توی هانا پررنگ می بینم ترس از شکسته یعنی از ترس اینکه یه کاری رو نتونه انجام بده برای یادگیریش اقدام نمیکنه و یا خیلی زود عصبانی میشه و کافه رو بهم میزنه و تاب خوردن به تنهایی هم یکی از این کارها بودنگران. مدتها بود که دیگه سراغ تاب نمیرفت چون بهش گفته بودم باید خودت یاد بگیری و من تابت نمیدم.ابرو... تا اینکه این هفته بالاخره خسته شد و گفت که خوب بیا یادم بده...... ابروو  بعد یاد گرفت یعنی یاد گرفت بدنش رو با جلو  و عقب رفتن تاب هماهنگ کنه و به تاب سرعت بده و از اون روز به بعد هر روز میخواد که بریم پارک و البته تاب بازی و تاب بازی و تاب بازی ....قلب

آغاز تلاش برای یادگیری

هستی جون و هانا گلی و مایا جون دوستای مهد کودک هانا که اینروزا به لطف دلپذیر بودن هوا میشه توی پارک دیدشون

این روزا هانا کارش شده تمرین فلوت تشویق.... فلوتش رو گذاشته روی میز وسط سالن و میره و میاد یه فوتی توش میکنه .... با اون انگاشتای کوچیکش که به نظر میرسه به سختی میتونه روی سوراخای فلوت رو بپوشونه..... تا حالا نت سی و لا رو یاد گرفتن و جالبه فرقشون رو هم درک میکنه....لبخند

 پنج شنبه بالاخره با مهین عزیزم و هاناهای نازنین رفتیم تالار هنر نمایش "جیک جیکو در مزرعه" و البته برای اولین بار با یکی از همکلاسیهای هانا هستی جون و مامان خوبش لیلا جون هم اونجا قرار داشتیم. قابل توجه دوستای خوبم که این یه مشابهت اسمی است با هستی جون و مامان گلش لیلا جون وب لاگی که هنوز سعادت دیدن روی ماهشون نصیبمون نشده...مژه

هانا گلی و هانا مامانی

هانا و هستی جون

 خوب طبق معمول قصه نمایش خیلی ضعیف بود.آخ من نمیدونم اگه این نویسنده ها بلد نیستن قصه کودکانه آموزنده بنویسن چرا از قصه های قشنگ و آموزنده قدیمی خودمون مثلا قصه های کلیه و دمنه برای سوژه نمایشهای کودک استفاده نمیکنن قصه شیر و خرگوش و لک لک و روباه و .... چرا دعوای زن و شوهری رو سوژه نمایش کودک میکنن؟؟؟؟ متفکرخوب از قصه ضعیفش که بگذریم صحنه پردازی و رنگ آمیزی لباسها خیلی شاد و قشنگ بود و همینطور از مهارتهای بازیگری برای خندوندن بچه ها حسابی خوب استفاده میکردن ....چشمک

آخر نمایش آقای مزینانی نویسنده نمایش اظهار ناراحتی کرد که برای چیپس و پفک تبلیغ میشه ولی برای نمایش کودک تبلیغ نمیشه و از تماشاگران خواهش کرد که برای نمایششون تبلیغ کنن ... خوب آخه آقای مزینانی عزیز من چطوری برای نمایشی که داستانش رو موجه نمیدونم تبلیغ کنم...... با این حال بی طرفانه به شما دوستای خوبم میگم نمایشش قصه نداشت ولی سرگرم کننده بود و تا آخر اریبهشت اجرا داره....و اگه حضور ما و انتقادات و پیشنهاداتمون نباشه نمیشه امیدوارم بود که تئاتر کودک بهبودی داشته باشه.....گریه

دیشب دلتون نخواد دم پختک پخته بودم و بعد از عمری با توجه به اینکه شنبه تعطیل بود تصمیم گرفتم یه توکی به سیر ترشی بزنم که عاشقشم.خوشمزه... و بعد هانا هوس رفتن به پارک کرد و رفتیم....  حالا اونجا هر کسی که نباید میدیدم دیدیم خیال باطل... من رفتم روی یه نیمکت نشستم و بهداد هم مراقب گل دختر ....بعدش توی حال و هوای خودم بودم که ناگهان متوجه صدای خنده ها و جیغ و ویغ دخترک شدم تعجبدیدم دارن با یه پسر بچه از این طرف به اون طرف پر میشکن.... بعدش دیدم بهداد با پدر پسرک دست داد و بعد متوجه شدم پسرک یکی از همکلاسیهای مهد هاناست همون علی معروف ..... و بعد مامان علی رو دیدم و مادر بزرگ و خواهر و .... دیگه حالا منم معذب از سیر ترشی که خورده بودمخجالت... بعدش هم حسام همکلاسی کلاس ارف هانا با پدر و مادرش از راه رسیدن و منم بازم معذب .... البته اون همه معذب بودن با دیدن بازی شاد بچه ها رنگ باخت.... نیشخند

راستی دیروز بالاخره رفتیم نمایشگاه کتاب البته با هانا و می دونید که با بچه ها کتاب خریدن یه کم مشکله هم انتخاباشون که محدود میشه به کاتونهایی که دیدن و کتاباش مثل سفید برفی و باربابا پاپا و ..... و هم خستگی زودهنگامشون و عدم تحمل برای ساعتها راه رفتنخمیازه ولی درمجموع عالی بود غرفه نشر نو و کانون پرورش فکری کتابهای خوبی داشت.
البته بعد از دیدن راهنمایی دریا جون در سایت "زندگی خرد است" حتما یه بار دیگه با یه چشم انداز بهتر و قوت قلب بیشتر اونم به تنهایی و بدون هانا میرم نمایشگاه شاید این بار موفق بشم برای خودم هم چند تا کتاب بخرم آخه گفته بودم که به لطف مهین عزیزم با کتاب آشتی کردم و بعد از مدتها اولین کتابم رو تمام کردم این یعنی اینکه میتونم تمرکز خوندن داشته باشم و خبر بهتر اینکه مثل قدیما خوره نیستم و اصرار ندارم که یه نفس کتابم رو تموم کنم.... شبی یه فصل یا دوتا یا شاید هم سه تا.چشمک....و فردا روز خداست ...

 

 

فعلا بای بای

پی نوشت 1: همین الان متوجه شدم اولین دندون کرسی دائمی دخترک بیرون اومده. باورم نمیشه انگار همین دیروز بود که شب و روز اسیر دندون در آوردن گل دختر بودم تب، بی اشتهایی و برگردوندن شیر، بی خوابی، بد قلقی، بداخلاقی دخترک و خستگی و کم تحملی خودم ... خدایا شکرت که این دندون بی زحمت اومد بیرون.... خدا جونم خیلی دوستت دارم دخترکم داره بزرگ میشه بغل


 
همه چی آرومه
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱  کلمات کلیدی:

هر روز صبح که از خواب بیدار میشم یه یا علی میگم و برای پیدا کردن یه سوژه جدید جذاب برای پروندن خواب از چشمهای گل سفید همیشه بهارم که ساعت شش و نیم بیدار کردنش به تنهایی یه ستم بزرگه و حالا توی این فصل بهار حسابی خواب آلو و سنگین هم شده، از خدای بزرگ کمک میخوام. این موضوع باید اونقدر جذاب جدید و هیجان انگیز باشه که هانا گلی رو مجبور کنه چشمهای قشنگ کنجکاوش رو باز کنه....

البته بهتره بگم دوتا موضوع چون کار واقعا به همین جرقه اول ختم نمیشه و این آتیش برای گرم کردن نیاز به هیزم بیشتری داره. واقعیت اینه که بخش دوم سناریو بیدار نگه داشتن هانا و تشویق کردنش به انجام کارهای صبحگاهی توسط بهداد ابداع و اجرا میشه.

این سناریوها معمولا در آغاز بدخلقی و مقاومت هانا برای به تنهایی حاضر شدن برای تغییر فضای مقاومتش با این جمله شروع میشه : هانا راستی تا حالا قصه ..... رو برات گفتم؟؟؟؟؟؟

این سه نقطه شامل اختراعات اکتشافات نو آرویهای و .... بشر در طول تاریخ میشه مثل اختراع هواپیما، ماشین، تلفن، برق، درست کردن شمع، شکلات و کشف قاره آمریکا، .... و بخش هیجان انگیزش برای هانا برمیگرده به قصه زندگی مردم قبل از این اختراعات و اکتشافات و رفاه مردم بعد از اونها....

و البته اینطوری ادامه پیدا میکنه خب حالا پاشو برو دستشویی تا بقیه اش رو بگم خوب حالا تا داری لباست رو میپوشی منم بقیه اش رو میگم .... خوب حالا تا داری کفشت رو میپوشی منم بقیه اش رو میگم و تا کنار مهد حسابی سرش گرم میشه....

البته این قصه ها خیلی وقتا برامون مایه دردسر هم میشه مثلا بعد از شنیدن قصه نحوه درست کردن شمع عصرش مجبور به خرید پارافین و فیتیله و رنگ و ... و یه سرچ اینترنتی برای آموزش شمع سازی شدیم و دیگه معلومه هانا گلی در حال درست کردن اولین شمع زندگیش چه لذتی رو با بهداد تجربه کرد و چه خاطره شیرینی براش به جا موند. این لذت تا حدی بود که برای مامان مهین و مامی هم به سلیقه هانا یکی یه دونه شمع اختصاصی درست کردن و البته فقط شمع خودمون رو نگه داشته بودم که عکسش رو میزارم.

این روزا لحظه های خیلی قشنگی رو تجربه کردیم اول از همه اینکه سالومه عزیزم برای یه سفر کاری یک هفته تهران بود و بهونه خوبی بود تا همه خواهرهام در طول هفته گذشته دور هم جمع باشیم و بازم مثل همیشه شادی و سرزندگی و شیطنتهای سالومه حال و هوای هممون رو حسابی عوض کرد ضمن اینکه هانا تقریبا هر روز بعد از مهد چند ساعتی رو با مرجع تقلیدش عسلی می گذروند و حسابی فیض برد. 

بعدش اینکه هفتم اردیبهشت تولد عسل قشنگ بود با اون چشمای عسلی درشتش و اون موهای خرمایی زیباش. راستش نه سال پیش تولد عسل مصادف بود با باز شدن باب آشنایی ما با خانواده بهداد و مراسم بعدش که یادم انداخت هفتم خرداد سالروز مراسم عقدمون هم نزدیکه که هم زمان بود با یک ماهگی عسل عزیزم و سالروز تولد مامان مهربونم

و دیگه اینکه افتخار داشتیم تا یک روز کامل و دوست داشتنی و به یاد موندنی رو در کنار دوست با صفا و مهربونم مهین عزیز و دختر دوست داشتنی و خانم و مستقل خونگرمش بگذرونیم. با وجود صفا و صمیمت و ذوق سلیقه و خون گرمی مهین عزیزم به قدری بهمون خوش گذشت که حد نداشت مخصوصا دیدن بازی هانا گلی ها باهم که می تونم اعتراف کنم نزدیک بود ذوق مرگ بشم.... 

و اتفاق جالب دیگه این بود که دوباره به این حقیقت که دنیا خیلی کوچیکه رسیدم چون دوست صمیمی یکی از اقوام نسبتا نزدیک بهداد رو هم خونه مهین جون زیارت کردیم.

اما این هفته بالاخره موفق شدم توی جلسه مشاوره مهد که هر سه شنبه در میون برگزار میشه شرکت کنم. موضوع این هفته در مورد مشکلات رفتاری بچه ها با سخنرانی دکتر کاربخش بود که کلیدهای ارزنده ای برای باز کردن قفل رفتار هانا به دستم داد. از جمله اینکه مشکل اصلی ضعف اعصاب خودمه نه رفتار بچه. قول میدم صحبتهای دکتر کاربخش رو توی یه پست جداگانه بنویسم تا شاید برای شما هم مفید باشه

بعد از جلسه با هانا رفتیم خونه یه کم استراحت کرد تا ساعت شش و نیم که کلاس آواز داشت. بعد کلاس با خوشحالی اومد بغلم کرد و گفت مامان خیلی دوستت دارمقلب. با توجه به اینکه خیلی کم پیش میاد هانا از این کارها بکنه حسابی تعجب کردم این نشون میداد توی کلاس بهش خوش گذشته ... بعد دستم رو گرفت و گفت بیا بریم پیش معلم آوازم یه چیزی میخوام بهش بگم. و منو برد کنار در کلاسشون. بعد به سمیرا جون (معلم آوازشون) گفت که یه آهنگی بلده که شبیه آهنگیه که توی کلاس تمرین کردن ولی یه کمی فرق میکنه... تا حالا میدونستید که آهنگ رو رو با قایق دوتا ورژن داره؟؟؟؟این ورژنیه که هانا بلد بود:
رو رو با قایق در مسیر آب پارو زن شادی کن پارو زن شادی کن زندگی زیباست

و اینم شعر کلاس:
رو رو قایقران در مسیر آب پارو زن پارو زن پارو زن پارو زن سوی من بشتاب

خلاصه هانا شعرش رو برای معلمش خوند و معلشمون بغلش کرد و کلی ابراز احساسات کرد و خواهش کرد هفته دیگه حتما جلوی همه بچه ها شعرش رو بخونه

این اولین باری بود که از هانا ابراز وجود دیدم. خیلی خیلی از محیطی که با بچه ها و مربیا توی این موسسه میگذرونه احساس رضایت قلبی دارم....

و یه اتفاق خیلی جالب دیگه پیدا کردن یه دوست خیلی خیلی عزیز قدیمی دوران دانشجویی لیسانس بود که شماره تلفنش رو گم کرده بودم. حمیده جونم خوشحالم که بازی روزگار نمیزاره من و تو خیلی از هم دور بشیم ....

و اما امروز اگه بدونید چقدر هانایی خانم بود که حد نداشت بعد از کلاس زبان اومدیم خونه بهداد رفت استخر و منم که خیلی سرحال نبودم رفتم کمی دراز بکشم و اما گل دختر خودش کیف کلاس زبانش رو برداشت رفت توی اتاقش مشغول انجام تکلیفش شد  و بعد سرگرم بازی و نقاشی و کاردستی و .... و تا موقع شام به جز موارد انگشت شمار دیگه با من کاری نداشت منم از این فرصت طلایی استفاده کردم و بعد از مدتها طلسم دوری از کتاب خونی رو شکستم و استارت خوندن کتابی رو که از مهین عزیزم قرض گرفته بودم رو زدم.

اما هانا خانم مودب قبل شام میگه مامان جون میشه لطفا زحمت بکشید (دقت بفرمائید زحمت بکشید) کتاب زبان منو بزارین توی کیفم آخه خسته شدم.... میشه لطفا زحمت بکشید تل منو بزارین سرجاش آخه قدم نمیرسه بزارمش سرجاش.... میشه لطفا زحمت بکشید یه کاسه بزرگ آب برام بیارین آخه باید یوزپلنگم رو حمام کنم ....

بهش میگم هانا این زحمت بکشید رو از کجا یاد گرفتی میگه هیج جا خودم به این نتیجه رسیدم.

دیروز با هانا داشتیم می رفتیم مرکز خرید نزدیک خونه که یه موتور از کنارمون توی پیاده رو رد شد. هانا گفت مامان این آدمهایی که با موتور میان توی پیاده رو آدمایی بدی هستن.
گفتم نه مامان جون آدمای بدی نیستن فقط کار بدی میکنن با موتور میان توی مسیر مخصوص پیاده ها
میگه: بله میدونم منظور منم یه چیزی توی این مایه ها بود.....تعجب

بعد شام میخواستم شربت سرما خوردگی هانا رو بهش بدم که طبق روال عادی برنامه اخیرم شیشه از دستم لیز خورد کف آشپزخانه و هزار تیکه شد. کاش فقط به آشپزخانه اکتفا میکرد تا اقصی نقاط سالن هم شیشه خورده پخش شده بود. البته تمیز کردن این خرابکاری یعنی شربت نوچ همراه پودر شیشه خودش حکایتی داشت. در بیشتر مواقع این اتفاق وقتی میفته که دارم تند تند سعی میکنم کارهامو همراه با خورده فرمایشهای هانا هندل کنم ولی اینبار دخترک در حال نقاشی کشیدن بود و با من کاری نداشت. به محض شکستن شیشه میگه مامان خدا رو شکر ایندفعه من باهات کاری نداشتم.