هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کنسرت کلاسی موسیقی
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

امروز هم نقطه عطفی بود در دوران پیش از دبستان دخترکم ... یعنی پنج شنبه آخر سال که قرار بود آخرین کنسرت کلاس بلز و فلوت هانا جان برگزار بشه... پنجشنبه ای که برای من مثل همیشه کلی بدو بدو داشت ...

دخترک از ساعت شش صبح بیدار بود البته اگر قرار بود بره مهد تا شش و چهل دقیقه باید نازش رو میکشیدم... دیگه سریع مشغول آماده کردن ناهار شدم تا وقتی برگشتیم غذا حاضر باشه ضمن اینکه عدسی و یه اسنک کوچیک هم برای قبل از رفتنش آماده کردم .

گفته بودن بچه ها از ساعت ده اونجا باشن برای تمرین و قرار بود ساعت دوازده برنامه شروع بشه برای همین بهداد رفت دنبال یه عالمه کار از جمله بردن فاطی خانوم به خیابان بهار برای خرید و تنظم کرده بودن که ساعت دوازده ودا باشه.... آخه ما فردا قراره راهی سفر بشیم و کلی کار داریم.

امسال هم سال تحویل تهران نخواهیم بود... پارسال رو خیلی دوست داشتم چون مشهد خدمت آقا امام رضا (ع)  بودیم که یه سال پر برکت رو پشت سر گذاشتیم... حالا امسال میخواهیم بریم شمال گردی رشت لاهیجان آستارا دوباره رشت و در نهایت محمودآباد و بابل.....

امروز جز معدود دفعاتی بود که تصمیم گرفتم آن تایم نباشم یعنی برای رسیدن راس ساعت ده اصلا اصراری نداشتم گذاشتم دخترک سر حوصله کارتون ببینه و خودم سر حوصله غذام رو آماده کردم و به هانا هم عدسی دادم بخوره و براش لاک زدم و سربندش رو با حوصله بستم بالاخره ده و بیست دقیقه تازه راه افتادیم و وقتی توی راه بودیم مامان فرنوش جان زنگ زد که برنامه عوض شده قراره ساعت ده و چهل و پنج دقیقه اجرای بچه ها شروع بشه...

هی ددم هی ای روزگار اومدی و نسازی ها .... آخه نمیشد برای یه بار هم که شده من توی حول و ولا نباشم... حالا ما که می رسیم بهداد رو چیکار میکردم؟؟؟؟

خلاصه دردسرتون ندم با مربیشون حرف زدم و گفتم پدر هانا نمیرسه اون بنده خدا هم خانمی کرد زنگ زد خانوم سالم و بالاخره برنامه به یک ربع به دوازده موکول شد که خدا رو شکر بهداد جان هم به موقع رسید....

توی این اجرا بچه های کلاس های دو تایم باهم یکی شده بودن برای همین خیلی جا تنگ بود و فضا شلوغ... با مامانای دو تا کلاس هماهنگ کردیم یه عیدی کوچیک برای الهام جون و شیما جون مربیای مهربونش گرفتیم اونا هم به بچه ها سی دی و خوراکی عیدی دادن.... خانوم سالم برای برنامه خودشون رو رسوندن و خیلی هم خوش رو و خوشحال بودن...

طبق معمول اول سلام سلام به همه زبونهای زنده دنیاچشمک
 

خلاصه همه چی عالی بود فقط یه کم جا کم بود که شیما جون از خانوم سالم خواهش کرد بچه ها یه بار دیگه در اردیبهشت همین کارشون رو اجرا کنن....

نواختن طبلک توسط بچه ها و اجرای آهنگ سال نو و حاجی فیروز و عمو نوروز و ...

تو شاه حسینی جای حوران بهشته    اصلا این محل خودش خدا دهشته
مو که قربون تو    ببینوم روی تو (2)
مو که بان دلگشا درجست جوی تو
تو شاه حسینی جای حوران بهشته اصلا این محل خودش خدا دهشته

امروز دو روزه للو فردا سه روزه لی
رشید نیومد خدا دلم میسوزه لی
های های رشید خان سردار کل قوچان(2)

اینجا آهنگ رشید خان رو نواختن هانا بلز میزد

عکس یادگاری با مربیای مهربون

دادن عیدی بچه ها

دادن عیدی مربیا

 هانا بعد از اجرا ، کلاس کر داشت و ضد حال آخر سری این بود وقتی داشتم وسایلش رو میگرفتم تا آماده بشه برای کلاس کر دیدم دستبندش دستش نیست خلاصه حالم گرفته شد. خودش خیلی خونسرد بود گفت وسط کار از دستم افتاد منم گذاشتمش یه گوشه... وقتی برگشتم توی سالن گروه بعدی برای اجرا داشتن مستقر میشدن خلاصه در آخرین لحظات که دیگه ناامید شده بودم با جابه جا شدن بلزهای صحنه بهناز جون مامان فرنوش پیداش کرد و نفسم جا اومد حالا فکر کن توی این بازار گرونی طلا یه دستبند کوچولو هم غنیمته... یه چیزهایی مثل لگه کفشی در بیانان نعمته...نیشخند

وقتی رسیدیم خونه هانا دلش خواست دوباره بره حمام آخه دیشب حمام بود عصری هم تولد پارسا جان دعوت داریم... بهش گفتم اگه نخوابی نمیریم و واقعا هم اگه نخوابه نخواهیم رفت چون دخترک در شرایط بی خوابی شیطون بداخلاقی میاد سراغش...شیطان

 سعی میکنم امشب به همتون یه بار دیگه سر بزنم ولی اگه نشد از همین جا پیشا پیش فرا رسیدن نوروز باستانی رو به همگی تبریک میگم و دعا میکنم سال آینده برای همه سرشار از عشق و برکت و بهروزی و شادکامی و سلامتی و موفقیت و .... برآورده های شدن همه آرزوهای قشنگتون باشه

همتون رو خیلی دوست دارمبغلماچ


 
سه شنبه آخر ساله امشب ....
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

امروز وقتی رسیدم مهد میخواستم هزینه عکسای شب عید و حساب کنم که دیدم نازنین جون توی دفتره پریدم رفتم دوربین رو از توی ماشین آوردم تا هانا با مربیشون عکس یادگاری داشته باشه ....

به محض اینکه هانا پاش رسید به حیاط بهم گفت مامان میشه بریم فشفشه بخریم گفتم بابا برات گرفته... با شادی و شوق و ذوق سوار ماشین شد. دیگه سر از پا نمیشناخت مدام میگفت بابا میشه الان یه فشفشه روشن کنم...

به محض پیچیدن توی کوچه شمالی خونه با دیدن خیل عظیم برادران ا ن ت ض ا م ی با اون لباسای عجیب غریبشون و اتوبوس و ماشینهای مخصوصشون حسابی بهت زده شدیم هم خندمون گرفته بود و هم یه کم وهم نمیخواستیم هانا حساس بشه برای همین زدیم به رگ شوخی ... تا پیاده شدیم بهشون گفتیم حالا شما اینجا هستید ما کجا برین آتیش بازی ...

بنده خدا باورش نمیشد باهاش شوخی کنیم... جدی گفت اینجا که نمیشه.... باز با شوخی گفتیم اشکالی نداره اون سمت خونه بازی میکنیم... و رفتیم توی خونه...

من مشغول کارهام شدم بعد از مدتها تازه حال و حوصله پیدا کرده بودم ... اینجا بود که فهمیدم هفته های گذشته مریض بودم و فرصت نکرده بودم باور کنم که مریض شدم....این درحالی بود که هانا داشت بال درمیاورد که بریم بیرون... برای اینکه از حولش در بیاد با چند تا فشفشه توی بالکن سرگرم شد و بعد یه کارتون دید .... کارهای من هنوز تموم نشده بود برای همین با پدرش رفتن بیرون ولی قول داد همه مهماتش رو تموم نکنه تا منم بهشون ملحق بشم. بالاخره ساعت یک ربع به هشت منم رفتم .... هانا و علی پسر همسایه مشغول بازی بودن ....

سه شنبه آخر ساله امشب            جشن صدا و نور حاله امشب
چهارشنبه سوری شده باز دوباره     از رو آتیش بپر که چند روزه دیگه بهاره
یکی یکی میاییم پیش                    میپریم از رو آتیش
زردی هامون رو میدیم                     سرخی به جاش میگیریم
ترقه سوت و فشفشه                     منور دو آتشه
صفا داره اگر بشه                           یه وقت کسی چیزیییییییش نششششششه
دود و صدا و آتیش بچه کوچولو نیاد پیش(2)
چهارشنبه سوری شده باز دوباره        از رو آتیش بپر که چند روزه دیگه بهاره

سرخی من از تو زردی تو از من ....

اینم تکلیف هفته گذشته که قولش رو داده بودم

ساعت نه دیگه بعد از کلی شیطونی و تخلیه انرژی برگشتیم خونه به محض رسیدن بهم گفت راستی مامان امروز به خاطر دقتم توی انجام نقاشی تکلیف دفتر الفبا جایزه گرفتم...

از تعجب دهنم باز مونده بود آخه شب گذشته به دلیل عکسش یعنی شتابزدگی و بی دقتی هانا در نقاشیش تقریباٌ سرزنشش کردم و کلی نصیحت که باید برای انجام تکلیفش وقت بیشتری بزاره و با دقت بیشتر کارش رو انجام بده...

عنوان تکلیف این هفته بود از کدام یک از کارگاه های جشن نوروز بیشتر خوشتون اومده؟ آن را نقاشی کنید...

وقتی داره نقاشی میکشه اصلا وقت تلف نمیکنه تند تند خطوط رو روی کاغذ میکشه... میگم چرا اینقدر با عجله میکشی میگه آخه خیلی کار دارم باید به همه کارهام برسم میخوام برم کارتون هم ببینم ..... نقاشی کشیدنش منو یاد برنامه های تلوزیونی زمان خودمون میندازه که در عین کشیدن نقاشی سریع داستان هم تعریف میکردن نمیدونم برنامه ای که میگم یادتونه یا نه ؟؟؟

خلاصه دیشب هر جا به نقاشی هانا ایراد میگرفتم یه جوری توجیهش میکرد و جالب اینجا بود وقتی من دقت میکردم میدیدم توجیهش کاملا منطقیه... مثلا میگفتم چرا یه پاش رو کوتاه تر کشیدی میگفت آخه مامان اینجا داره ورزش میکنه مثلا یه پاش بالا است ... اینجا داره از پشت میز بلند میشه ... اینجا داره از روی آتیش میپره این قرمزه  شالی که روی سرشه برای قاشق زنی و .... 

بهش میگم گفتن یه کارگاه رو نقاشی کنی میگه آخه من همه کارگاه ها رو دوست داشتم از همه بیشتر آش خوری رو
این نقاشی رو با عکسای پست قبل مقایسه کنید جالبه نه؟؟؟؟

گفتم قاشق زنی ... بعد از اینکه هانا از موفقیتش تعریف کرد گفت کاش میشد برم قاشق زنی ... گفتم خوب برو ... رفتم چادر نماز کوچولوش رو آوردم و یه قابلمه کوچیک مسی و با یه قاشق دادم دستش و گفتم برو ... خلاصه اینکه در کمال ناباوری من رفت در خونه همسایه بالایی و کلی خوراکی گرفت و برگشت...قبل از رفتن میگفت یعنی فکر میکنی بهم سکه بدن یا شکلات؟؟؟سوال خیلی تجربه جالبی بود برای خودش ... میگفت امسال خیلی بهم خوش گذشت....

بعد از قاشق زنی نوبت شکستن کوزه به رسم سنتهای قدیمی چهارشنبه سوری بود با هانا و بهداد نوبتی ناراحتی های سال 90 رو توی کوزه آروم گفتیم و آرزوهامون برای سال آینده و بعد کوزه رو بردیم که از پنجره پرت کنیم بیرون و بشکنیم که دیدیم نگهبانا هنوز بیرون ایستادن ... بهداد پنجره رو باز کرد و بهشون گفت که نترسن این فقط یه کوزه است که بچه میخواد بندازه بیرون بشکونه چشمک

خیلی برام جالب بود الان در مورد ما چی فکر میکنن ....قهقهه

ماموریت انجام شد تشویقفقط موند رسم فالگوش که متاسفانه وقتی بیرون بودیم سر و صدای انفجار نمیذاشت صدای دیگه ای به گوش برسه تا چه برسه به فالگوشنگران 

خوش باشید و ایام به کامقلب


 
جشن اغاز سال 1391در ایرانمهر
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

جشن آغاز سال نو امسال هم به پایان رسید.

دعوتنامه جشن

هانا خانوم از ساعت یازده کفش پوشیده آماده

بیرون مهد کودک

در مقایسه با پارسال نمیشه گفت کار خیلی خلاقانه ای اضافه شده بود ولی در هر بخش ارتقاء توانمندی های بچه ها کاملا ملموس بود... البته من شخصا انتظار داشتم در مورد برنامه هایی مثل اسکیت باغبانی شطرنج و یوگا هم چشمه ای از پیشرفتهای بچه ها در برنامه گنجانده میشد که شاید مجالی برای هماهنگیش نبود....

برنامه امسال هم به چهار بخش کلی تقسیم شده بود...

اول از همه به محض  رسیدن برنامه چرخش بچه ها مطابق گروه بندی اونا به دستمون داده شد... هانا تا اواسط امسال گروه دوستی بود ولی به دلیل پرحرفی با یکی از دوستاش از هم جداشون کردن و این دخمل ما رو فرستادن گروه مهربانی ....

برنامه گروه مهربانی از مهر سه شروع میشد:

مهر سه: نمایش و تصویرخوانی به زبانهای خارجی

مهر چهار: موسیقی کودکان و هماهنگی ذهن و جسم + زیانهای خارجی

مهر دو: مراسم نوروزی

مهر یک: تحرک، شادی، سلامتی (تنیس و بدنسازی)

در نهایت پذیرایی با آش و چای و شیرینی

برنامه از ساعت دو شروع شد و تا شش طول کشید...

هم گروهی های هانا توی گروه مهربانی:

علی بهاری نیا، روژین کریمی، آوا پاکدست، ماهور شفیعی، فرداد فرج اللهی، رسا رستمی، رانا خلیلی، صبا شریفی، مانی مردآزاد، ستایش جعفری، ایلیا داوودی، سوگل گلشنی

اول که رسیدیم بچه ها رفتن داخل و خودمون توی حیاط منتظر موندیم و با سایر مامانا و باباها سلام احوال پرسی کردیم البته بنده دچار لارنژیت شدم و صدام در نمیومد.
نزدیک شروع برنامه اول حاجی فیروز با ساز و دهل توی حیاط معرکه گرفت

و بعد خانوم هدایتی و نازنین جون به والدین خیر مقدم گفتن و بعدش دیگه اجازه داشتیم مطابق برنامه به دیدن کار زیبا و هماهنگ بچه ها بپردازیم....

چیزی که بعد از هماهنگی خیلی عالی توی کارشون به چشم می خورد  حس مشارکت و  احساس مسئولیت بچه ها در قبال همدیگر و کمک به هم برای اجرای روان برنامه بود که البته این در مورد هانا هم خیلی صدق میکرد. دخترک حواسش به همه دوستاش بود ...

در زمان جابه جایی بچه ها و والدین بین مهر ها پریدخت جون در قالب آقا کلاغ گیلی ویلی شوخ طبع با شیرین زبونی خاص خودش ضمن تشکر و خسته نباشی به بچه ها و دعوت والدین به صبر و انتظار و گوش فرا دادن به صحبتهای خانم قریشی، لبخند رو به لبای همه میاورد... ضمن اینکه از خانم قریشی تحت عنوان مادر قریشی خواهش میکرد که با خوندن متن ها و جملات قشنگ همه رو مستفیض کنن....

مهر سه : نمایش و تصویرخوانی به زبانهای خارجی

اول بچه ها همه با هم سوره کافرون رو خوندن و بعد معنی فارسی اونو دسته جمعی اجرا کردن

بعدش به سه زبان فارسی و انگلیسی و اسپانیایی به مامان باباها سلام و خوش آمدگویی گفتن بعد نوبت تعریف داستان Lion king رسید که هر کدوم یه بخشی از اون رو از روی تصویرش به انگلیسی تعریف کردن

و بعدش کلی شعر اسپانیایی همراه با حرکات زیبای ریتمیک اجرا کردن از جمله خوشحال و شاد و خندانم و ....

بعد به همراه رقص با ریتم تنبک یکی یکی وسایل سفره هفت سین رو به اسپانیای معرفی و  چیدن... بعدش یه شعر زیبا به اسپانیای خوندن که به علت سواد بالای بنده در این زبان خیلی متوجه نمیشدم فقط از حرکات و هماهنگیشون لذت بردم...

بازی این صحنه خیلی جالب بود بچه ها دو به دو رو به هم و بعد پشت به هم و رو به نفر پشتی ادای پرسش کنجکاوانه  درمورد اینکه چه خبره این چه صداییه رو در میاوردن همراه با موسیقی متن که با تنبک نواخته میشد...قیافه هاشون واقعا دیدنی بود

و بعد نوبت اجرای شعر یه روزی آقا خرگوشه رسید به بچه موشه به زبان اسپانیای به صورت نمایشنامه بود... که هانا توی این بخش خرگوش بود....

و بعدش کلی بپر بپر کردن و شادی کردن و با ریتم تنبک رقصیدن و کیف کردن....بعد بازی دختره اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه رو اجرا کردن البته به زبان انگلیسی و به جای گریه میکنه خنده میکنه رو می خوندن....بعدش یه شعر بهاری رو به زیبایی خوندن و رقصیدن

هوای نوبهاری نم نم بارون
چهچه قناری بر لب ایوون
ساقه پشت شیشه پر از جوانه
خنده  و دید بوسی خانه به خانه
عید شما مبارک رو عید شما مبارک....

در نهایت چون زودتر سایر مهرها برنامه شون تموم شده بود تیچر انگلیسیشون باهاشو بازی آپوزیت کرد و بچه ها کلی خندیدن...

برای جابه جا شدن بین  مهرها اول بچه ها جابه جا میشدن و بعد پدر و مادر درحالیکه توی این فاصله خانوم قریشی مهربون با صدای گرمشون شعر های پر معنی و مفهوم دکلمه میکردن...

احتیاجم من فقط پوشاک نیست من ز شما محبت میخوام دل پاک من را از عاطفه لبریز کنید دوستتان دارم و دوستم باشید : کودکان نوروزتان پیروز

همینطور که بچه های گروه مهربانی به مهر چهار نقل مکان میکردن و ما منتظر بودیم بچه های گروه دوستی وارد مهر سه شدن و ما فرصت اینو پیدا کردیم که از شادان خانم گل گلاب و هستی رحیمی زاده دوستای مورد علاقه هانا خانوم عکس بگیریم

شادان جون

هستی خانوم گل

مهر چهار : موسیقی کودکان، هماهنگی ذهن و جسم - زبانهای خارجی

عمو کیانوش مربی موسیقی بچه ها و عمو صهبا تنظیم کننده اجرای موسیقی بچه ها بودن

ابتدا یه شعر اسپانیایی اجرا کردن: باد و بارون و خورشید و ماه

بعد دوباره یه شعر دیگه اسپانیایی

بعد شعر سال نو ماه نو بوته میاره عید اومد عید اومد فصل بهاره اون مرد خوب و حاجی فیروزه ....

بعد به زبان انگلیسی  و بعد اسپانیایی

بعدش شعر رعنا رو خوندن و رقصیدن  واااای از همه توانمندی های بی حد و مرز بچه ها

بعد شعر the ants go maching one by one horra horra رو به زیبای اجرا کردن
هانا توی این شعر از قسمت Two by Two شروع به رژه رفتن کرد بچه ام تا Ten by Ten یک بند رژه رفت ... من فقط موندم توی انرژی این بچه ها ما که فقط نشسته بودیم داشتیم غش میکردیم

بعدش یه شعر خوشگل انگلیسی دیگه رو اجرا کردن و خوندن و رقصیدن و


بعدش نوبت نواختن بلز بود اول فقط زدن بعد فقط خوندن و بعد دوباره خوندن و نواختن

باران بارد در همه جا بر کوه و دشت و دریا
فرقی ندارد برایش جنگل باشد یا صحرا

ما هم باید با مهر خود باران باشیم بر دنیا
تا گلهای مهر و وفا روید از دل بر هر جا

بعدش شعر
بازم اومد فصل بهار عید همگی مبارک (2)
بلبل آواز میخونه آوازش دلنشینه(2)

هی نیگاه کن اون مامانمه پارچه گردگیری دستش
پاک میکنه اون شیشه ها رو
تو ایران قبل از بهار خهمه میکن خونه تکونی
پاک میکنن شیشه ها رو تمیز میکنن اتاقا رو

بازم اومد فصل بهار عید همگی مبارک (2)
بلبل آواز میخونه آوازش دلنشینه(2)
هی نگاه کن بابام اومد دستش پر از شیرینیه
مامان میگه عزیزم باز که زیاد خریدی
ما بچه ها خوشحالیم چون که شیرینی دوست داریم(2)
بابا میگه عزیزم عیدی خونمون شلوغه
عمه و خاله و دایی و عمو همگی میان خونمون
ما بچه ها خوشحالیم چون که مهمون دوست داریم

بازم اومد فصل بهار عید همگی مبارک(2)
بلبل آواز میخونه آوازش دلنشینه(2)
فردا میخواد عید بشه ما هفت سین و میچینیم
سیر و سماغ  سمنو سرکه سنجد و یه سبزه 
آیینه و قرآن و ماهی همگی دارن یه جایی
بابا مشغول کاره مامان تو آشپزخونه است
تخم مرغها رو گازن
قل قل قل قل صداش میاد(2)
قل قل قل قل (2)

سال دیگه داره نو میشه ساعت هشت و نیم شده
هفت سین ما پهن شده جمع ما هم جمع شده
یک دو سه و.... نه
عید همگی مبارک
بازم اومد فصل بهار عید همگی مبارک (2)
بلبل آواز میخونه آوازش دلنشینه(2)

و بعدش شعر ایرانی شده دو دو شب نخوابیدم رو به شکل زیر خوندن:
دو دوباره بهار
ر رسید خبردار
می میریم خونه
فا فامیلا دیدار
سل سلطان سیبها
لا لای هفت سینها
سی سیر خنده
دو دختر پسرا

دو دولت فیروز
سی سیزده نوروز
لا لای هفت سینها
سل سلطه زده روز
فا فامیل و آشنا
می میخوانیم حالا
ر رسیده بهار
دو دنیا شد بیدار 

بعد همه مامان باباها با بچه ها دور هم حلقه زدیم و به همراه عمو کیانوش دوبار این شعر و دسته جمعی خوندیم و پریدیم و بعد توی همون حلقه نشستیم و بازی کردیم یه چیزی شبیه بده بغلی

بعد قرار شد هر چی عمو کیانوش گفت تکرار کنیم دوباره کلی خندیدیم 


مهر دو :مراسم نوروزی
اجرای نمایش آغاز سال نو که هانا خانوم نقش دختر رو داشت البته یک خانواده پنج نفری با دو تا دختر و یک برادر و همه اجزای سفره هفت سین




بعدش مراسم چهار شنبه سوری رو اجرا کردن

چهارشنبه سوری شده باز دوباره از رو آتیش بپر که چند روز دیگه بهاره

 
مراسم فالگوش ایستادن و قاشق زنی و ... رو با شعر و رقص اجرا کردن


بعدش آقای داداشی که در واقع یکی از دونفر باقی مونده برای اجرای مراسم سیاه بازی در ایران هستن ، شعر حاجی فیروز رو  به زیبای برای بچه ها و مامان باباها اجرا کردن
آخرش فیروزه جون مربی نمایش خلاق درمورد اینکه  قراره سال دیگه آقای داداشی هفته ای دو بار جهت آشنا کردن بچه ها با  داستانهای اساطیر و کهن ایرانی برنامه داشته باشن مژده دادن البته به همت و عشق خانوم هدایتی عزیز

ارباب خودم سامولی علیکم
حاجی فیروزه سالی یک روزه
بشکن بشکنه بشکن
من نمیشکنم بشکن و. . .

ضمن جا به جا شدن

خانم قریشی مهربون یه متن خیلی زیبا راجع به فقر خوندن :
فقر شب را بی غذا سر کردن نیست
فقر ذهنها را مبتلا می کند
فقر بشکه های نفت را در عربستان تا ته سر میکشد
فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتاب فروشی مینشیند
فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند
فقر کتیبه سه هزار ساله ایست که روی آن یادگاریی نوشته اند
فقر پوست موزی است که از پنجره یک اوتومبیل به خیابان پرت میشود
فقر شب را بی غذا سر کردن نیست
به گمانم فقر روز را بی اندیشه سر کردن است

 

مهر یک: تحرک و حرکات زمینی

مریم جون مربی حرکات زمینی و تحرک و عمو سالار مربی اسکیت بچه ها هماهنگ کننده اجرای بچه ها بودن اول مریم جون یه متن زیبا راجع به بچه ها خوندن و بعد همه بچه ها تک تک از روی تخته تعادل یه رفت و برگشت داشتن و بعد با تنیس هشت تا توپ رو پرت کردن و بعد حرکت کششی خودشون رو جرا کردن و در نهایت با توپهای پلاستیکی مسابقه دادن

حرکت روی تخته تعادل امسال هم طول تخته تعادل و هم ارتفاعش رو بیشتر کرده بودن
گل دختر خیلی سریع از روی تخته رد شد

اینجا بادکنک میشدن و باد میشدن و باد میشن و ناگهان بادشون خالی میشد و نقش زمین میشدن

قربونت برم که با دقت و تمرکز تمام توپها رو زدی و یکیش هم از دستت در نرفت

قربونت برم که هیچوقت فکر نمیکردم توی حرکات ورزشی تند و تیز باشی ولی توی این بازی از یک پسر پیشی گرفتی یعنی دو دور رفت و برگشتت مساوی یه دو رفت و برگشت فرداد شد.

یه موضوع خیلی جالب که توی این قسمت توجه ام رو جلب کرد نحوه تشویق هانا بود. توی این مسابقه با توپ پلاستیکی همه بچه ها نفری رو که جلو تر بود تشویق میکردن مثلا توی راند هانا و فرداد بچه ها یک صدا داد میزدن هانا هانا هانا هانا.... ولی هانا موقع تشویق اسم هر دو نفر مسابقه دهنده رو به نوبت فریاد میرد مثلا رانا روژین رانا روژین رانا روژین
رعایت عدالت توی ابراز محبتش به من و پدرش هم جز بارزترین خصوصیات قشنگ دخمل مهربون و نازنینمه

مراسم آش رشته و شیرینی و چای خوران

از سمت راست: ماهور، صبا، آوا، هانا، فرداد

 


هانا گل سفید بهارم در کنار سفره هفت سین مهد کورک ایرانمهر

هانا در حال بررسی عیدی دریافتی از حاجی فیروز و همینطور پیک نوروزی

در پایان زبانم برای شرح آنچه دیدم و لذتی در آن غرق شدم قاصر است و فقط میتونم بگم همه آنچه تجربه کردم جز لطف خدا نبوده و نیست لطفی که در عجبم چطور میتوان جبران کنم

خدایا ، تو را به پاس تمام نعمتهایی که به ما موهبت فرمودی شکر می‏گویم ،
موهبتی که هرگز در درک ما نمی‏گنجد .
خدایا ، تو را سپاس می‏گویم ، به پاس تمام رحمتهای بیکران تو .
خدایا شکرت ، که به ما فرصت بودن و تجربه کردن زندگی را داده‏ای .
خدایا ، تو را شکر می‏گویم که به ما توان درک و بیان کلام را داده‏ای…؛
کلامی پر از  مهر ، کلامی پر از  صداقت ، حقیقت و روشنی .
خدایا ، تو را سپاس می‏گویم که به ما توان شنیدن را داده‏ای…؛
شنیدن صدای باران ، آواز پرنده‏ها و شنیدن صدای موسیقی کودکان .
خدایا ، تو را شکر می‏گویم که به ما توان دیدن را داده ای…؛
دیدن  آسمان  آبی ، گلهای رنگی  و  دیدن  ریتم زندگی در نوای کودکان.
خدایا ، تو را سپاس می‏گویم ، برای آنچه که به ما داده‏ای و آنچه که به ما نداده‏ای.
خدایا ، به من توانی موهبت کن که داده‏ها را تجربه کنم و نداده‏ها را حکمت بدانم.
خدایا ، به من توانی موهبت کن که همیشه از صمیم قلب شکرگزار  و خدمتگزار تو باشم.


 
از چی بگم
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

گل سفید بهارم این روزا به معنای واقعی کلمه خانوم شده انگار فوت کردن شمعای شش سالگی معجزه خودش رو کرده.... مثل همیشه دوست داره خیلی چیزا مطابق میلش باشه ولی دیگه برای رسیدن بهشون بهانه گیری و غر غر نمیکنه و دیگه اینکه نرسیدن بهشون عصبانیش نمیکنه و داره سعیش رو میکنه که یادش بمونه با زورگویی نمیتونه چیزی رو بدست بیاره اگه یه وقت از دستش در بره حتما یادش میمونه خیلی سریع عذرخواهی کنه حتی وقتایی که واقعا دلش نمیخواد به صلاحدید ما عمل کنه یا دلش میخواد فارغ از قوانین عمل کنه حتما یادش میمونه که بگه :

مامان جون ببخشید که به جای پوشیدن لباس خواب دارم بازی میکنم ولی خیلی دلم میخواد الان بازی کنم.... یا

مامان جون ببخشید که کاسه ماستم رو سر میز شام نمیخورم آخه خیلی دلم میخواد که کنار تنگ ماهیم باشم یا

مامان جون ببخشید که بد حرف زدم  آخه خیلی خسته بودم....یا

مامان جون میشه بیایی کمکم کنی آخه کیف سی دی خیلی سنگینه نمیتونم از کشو بیارمش بیرون (این در حالی بود که قبلا سر همچین تجربه ای به جای اینکه کمک بخواد یا بگه مشکلش چیه عصبانی میشد و لج و لج بازی راه مینداخت)

یه جورایی خیلی بهش احساس دین میکنم با وجود همه کتابایی که خونده بودم و میدونستم هر رفتاری مقتضی سنش بوده ولی به دلایل مختلف که گفتنشون جز توجیه نیست کمتر تونستم آستانه تحملم رو بالا نگه دارم و حالا همش آرزو میکنم ای کاش زمان به عقب بر میگشت...افسوس

یکشنبه این هفته یکی از بهترین تجربه های زندگیش رو داشت و از این بابت از یکی از مهربونترین آدمهایی که شناختم واقعا سپاسگزارم...

تقریبا دو سالی بود که هانا گلی با دیدن برنامه رنگین کمون این سئوال براش پیش اومده بود که بچه ها چطوری رفتن توی تلوزیون و دلش میخواست مثل اون بچه ها بره توی تلوزیون....

البته ناگفته نمونه که واقعا تلاشمون برای مهمان این برنامه ها شدن به در بسته خورده بود.....ولی هانا کماکان یادش بود که چی میخواد و پیگیری می کرد. کلی براش توضیح دادیم که این فقط یه فیلم ضبط شده است و رفتن توی تلوزیون نیست حتی بهداد با وصل کردن دوربین به تلوزیون نشونش داد که هانا هم توی تلوزیونه ...

ولی رویای رفتن توی برنامه ای مثل برنامه خاله سارا براش شده بود یه رویای دست نیافتنی تا اینکه امسال به خواست خدا و به لطف فاطمه عزیزم بالاخره دخملی توی برنامه آبرنگ شرکت کرد و بعد از بیرون اومدن اونقدر هیجان زده بود که نگو مدام تعریف میکرد بین برنامه چطور عمو مهربان و خاله رویا باهاشون هماهنگ میکردن که چیکار کنن و ... و خیلی براش جالب بود که همزمان ما برنامه رو دیده بودیم البته بهداد هم برنامه رو ضبط کرد و هانا به محض رسیدن بهداد چند بار با علاقه فیلمش رو نگاه کرد...

دلم میخواد هزار بار هزار بار از فاطمه عزیزم تشکر کنم فاطمه جونم بینهایت ازت ممنونم که یه تجربه و یه خاطره واقعا زیبا و به یاد مودندنی برای هانا ساختی گلم ایشالا تجلی شادی بچه ها زندگیت رو پر کنه از خیر و برکت و عشققلب

خیلی سخته بچه ات چیزی ازت بخواد و به نظرت خیلی هم کار سختی نباشه ولی از دستت بر نیاد. تازه از اون آرزوهایی باشه که بچه یادش نمیره و هر چند وقت یکبار پیگیری هم میکنه. منکه اواخر واقعا سپرده بودم به کائنات و دوباره خدای خوبیم بهم نشون داد که هر تجربه ای درست در زمان مناسبش به بهترین شکل ممکن برای آدم پیش میاد. خدای مهربونم رو هم شاکرم که وسیله براورده شدن هر خواسته ای رو خودش جور میکنه...قلب

و اما موضوع بعدی :چهارشنبه هفته پیش وقتی با هانا از مهد برمیگشتیم دیدم پکره پرسیدم چه خبر از مهد گفت: هستی زارع تیموری قراره بره مکه و نمیتونه توی جشن سال نو شرکت کنه برای همین قرار شد من نقش اونو که مرغه اجرا کنم ... و بلافاصله در حالیکه دستاش رو جلو خودش حرکت میداد شروع کرد:  قد قد قد قداااا ..... خووووششششکلااااااااا مههههههربووووووونا .......هورا

گفتم چقدر جالب خیلی ناز حرف میزنی....با ناراحتی گفت: اما من نقش دختر رو بیشتر دوست داشتم به جای حرف زدن بیشتر حرکت داشت..... گفتم خوب به نازنین جون میگفتی دوست داری دختر خونه باشی... گفت: نه نمیتونستم تازه باید با خوشحالی الکی میگفتم خیلی هم راضی هستم.... سبز

خنده ام گرفته بود روی کلمه با خوشحالی با حرص تاکید کرده بود... بهش گفتم : خوب وقتی راضی نبودی درست نبود الکی خودت رو خوشحال نشون بدی.... گفت: آخه اگه میگفتم فایده ای نداشت نازنین جون قبول نمیکرد...

گفتم: مهم نیست که نازنین جون قبول میکرد یا نه مهم اینه تو برای بدست آوردن اون چیزی که خیلی دوستش داری بهترین تلاشت رو کرده باشی فقط اینطوریه که میتونی از خودت راضی باشی....گفت: ولی اگه نازنین جون عصبانی بشه چی؟؟؟؟

گفتم: اولا من مطمئنم عصبانی نمیشه چون دلیلی نداره تازه خیلی هم خوشحال میشه که شما خواسته ات رو گفتی تازه اگه عصبانی بشه هم اشکالی پیش نمیاد ما که از عصبانیت کسی نمیترسیم....خلاصه آخرش گفتم اگه بری با نازنین جون صحبت کنی یه جایزه پیش من داری و اگه بتونی روی خواسته ات اونقدر پافشاری کنی که موافقت نازنین جون رو جلب کنی و نقشی میخواهی رو بگیری دوتا جایزه داری...خیال باطل

درنهایت شنبه هانا گلی با نازنین جون صحبت کرده و گفته من با نقش دختر راحت ترم چون از اول نقش دختر رو تمرین کردم و الان بهتر میتونم دختر باشم تا مرغ..... نازنین جون هم گفته بعد از صحبت با پریدخت جون نتیجه رو اعلام میکنه ...

بنا به قولی که داده بودم به عنوان جایزه اول شنبه با هانا رفتیم پاساژ و اون چیزی که مدتها میخواست یعنی موی بلند رو براش جایزه گرفتم....

یکشنبه که هانا نرفت مهد ظاهرا دوشنبه هم نازنین جون به روی خودش نمیاره و سه شنبه دیگه هانا خودش دوباره میره پیگیری میکنه و میپرسه نتیجه صحبت با پریدخت جون چی شد که نتیجه این شد بالاخره دخملی نقش دختر رو میگیره برای همین سه شنبه هم رفتیم بازارچه آپادانا تا به قولم وفا کرده باشم....

علایق هانا همیشه روی میز سالن اونوقت چرا من انتظار دارم خونه مرتب باشه

خوشحالم که تابوی مطرح کردن خواسته اش با رسیدن به یک نتیجه دلخواه شکسته شد....فرشته

اما ماجرای علاقه هانا گلی به پوستیژ بر میگرده به اینکه ایشون که عاشق موی بلند هستن بعد از هنرنمایی من و بعدش مرتب شدن موهاش در آرایشگاه خیلی اصرار داشت که دوباره ببرمش آرایشگاه تا موهاش رو بلند کنه... هر چی میگفتم همچین چیزی نمیشه میگفت آخه هستی این کار رو کرده ... گفتم امکان نداره...ولی فایده نداشت.... بالاخره دخملی یه روز که با مامی رفته بودن پاساژ از اون موهای متصل به کلیپس میبینه و می پسنده خوشبختانه مامی براش نخریدن و این مونده بود روی دل دخترک که بالاخره بنده قبول زحمت کردم و به عنوان جایزه براش گرفتم البته بیشتر به درد خودم میخوره چون موهای هانا گلی اونقدر نرم و نازکه که حتی گل سر روی سرش بند نمیشه چه برسه به این کلیپسای غول پیکر ... خلاصه اگه میخواین یه کار خیر کرده باشین برای تسریع در بلند شدن موهای هانا دعا کنید....نگران

همون روزی که هانا با فاطی خانوم رفته بودن پاساژ گردی یه ماهی فایتر براشون خریداری شد که کلی هانا رو سر ذوق آورده و منو حسابی اسیر کرده. آخه ماهی عید رو میشه انداخت توی حوضی چیزی ولی فایتر هم عمر طولانی تر داره هم نمیشه جایی به امان خدا سپردش  چون بقیه ماهیها از امان خدا در میان. ناراحت

به هر حال ذوق هانا تاحدی رسیده که عصرا به محض رسیدن خونه بلزش رو بر میداره و شروع میکنه کنار تنگ ماهیش نواختن ... نکته قابل توجه تلاش خستگی ناپذیر و بدون عصیانیتش در پیدا کردن نت آهنگهایی که بهشون آموزش داده نشده مثلا حالا دیگه شعر هاجستم و واجستم رو  که بخشهاییش رو توی کنسرت با فلوت میزدن با حس خودش کامل با بلز میزنه و حس و حالش موقع نواختن دیدنیه....البته انگیزه اصلی تلاش برای اجرای این شعر اون بخشیش بود که مربوط میشه به : ماهیه گفت نیا جلو دریای ماست فوری برو ...تشویق

وعده نقاشی قبل از خواب

 و اما پیرو علاقه هانا گلی به ماهی و البته کارتونای تخیلی باربی و پری دریایی و .... بهداد عزیز برای عید برای هانا یه آکواریوم کوچیک عیدی گرفتن که از اونجایی که خودمون دلمون مثل دل گل دختر کوچیکه و طاقت نیاوردیم همین دیشب بهش با عشق تقدیم شد و دخترک بازم حسابی سرگرمه....نیشخند

و موضوعی که دلم نمیاد ننویسم موضوع تکلیف این هفته دفتر الفبای مهدشونه که همزمانی جالبی با تجربیات این روزای هانا داشت. عنوان تکلیف عبارت بود از: اگه مشکلی براتون توی مهد پیش بیاد چی کار میکنید؟؟؟ مراحل آن را نقاشی کنید.... وقتی نتیجه کار هانا رو دیدم نزدیک بود از خنده غش کنم قهقههفقط حیف که عکسش رو نگرفتم حتما هفته دیگه عکس میگیرم:

نامبر 1: خودش رو کشیده بود در حالیکه دستاش به سمت جلو بود با دهان باز یعنی در حال داد و بیداد در مقابلش یه بچه دیگه کشیده بود با چهره ناراحت و دستهای متمایل به عقب (یعنی با یکی دعواش شده بود بالای نقاشی عدد یک گذاشته بود)

نامبر2: خودش رو کشیده بود درحالیکه رفته پیش یه بزرگتر  و داره مشکلش رو مطرح میکنه

نامبر3: خودش و اون بچه رو کشیده بود خندون که دارن بهم گل میدن و یه قلب بالای سرشون

اصل نقاشی تا اینجا بود.... منکه اولش کامل متوجه نشده بودم پرسیدم این مامانه که کشیدی؟؟؟.... با جدیت گفت: نه مشکل مهد به مهد مربوط میشه و باید با مربیا مطرح بشه و همون جا حل بشه... منکه دهانم باز مونده بودتعجب گفتم ولی حداقل بعدش که مامان باید درجریان قرار بگیره ... برای بدست آوردن دل من در ادامه نقاشی :

نامبر 4: یه خونه کشید

نامبر 5: خودش رو کشیده بود درحالیکه داشت ماجرا رو برای من تعریف می کردچشمک

بعدش کاشف به عمل اومد که از دست یکی از دوستاش که موقع نقاشی سر کلاس روژین جون توی مهد اشتباهاَ سرش رو کرده بوده توی برگه نقاشی خانوم حساس عصبانی شده بوده و با بنده خدا برخورد جدی کرده بوده.....تعجب

قبلا ترجیح میداد فقط با مداد رنگی نقاشی بکشه ولی
تازگیا عشق نقاشی با گواش شده

فردا بالاخره روز جشن آغاز سال نو توی مهده... هانا خیلی خوشحاله و هنوز معتقده کلی سورپرایز برای فردا برامون داره.... مژه

لطفا ببخشید که خیلی طولانی شد اگه اینا رو الان نمی نوشتم دیگه به فراموشی سپرده میشد چون پست بعدی حتما گزارش جشن مهد استبای بای

پی نوشت : وقتی انتظار چیزی رو نداری و بصورت غیر منتظره و موهبتی الهی برای تو از راه میرسه  جریان قوی عشق جاری در کائنات رو بیشتر و بیشتر و خیلی قوی تر درک میکنی ....

فطمه جون بیشتر از همیشه دوستت دارم ممنونم خانمی راضی به زحمت نبودم

عکسای  برنامه آبرنگ که فاطمه عزیزم لطف کردن و سورپرایزمون کردن



 
مدرسه و بمب باران اطلاعاتی
ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی:

جالبه که وقتی چیزی رو خواسته یا ناخواسته به کائنات اعلام میکنی همه نیروها به کار می افتند تا حداقل برای روشن تر شدن اعلامت اطلاعاتی به سمت تو هدایت بشه.... فکر کنم همین دیشب بود که نوشتم به دنبال یه مدرسه میگردم که همه ابعاد وجودی یه بچه رو  با هم رشد بده خوب امروز توی جلسه مهد یکی از بی نهایت اطلاعاتی که درمورد خصوصیات مدارس دریافت کردیم مطلبی در خصوص پدیده ای نسبتا نوین در امر پرورش و آموزش بچه ها در تهران تحت عنوان مدرسه مشارکتی زیر نظر یونسکو بود که منو بر ان داشت بیشتر درموردش تحقیق کنم و نهایتاً مقاله زیر رو پیدا کردم که عینش رو براتون میزارم تا اگه دوست داشتید بیشتر نقطه نظراتمون رو با هم سهیم بشیم...

ولی قبلش باید بگم جلسه امروز یکی از پربارترین جلساتی بود که در زندگیم شرکت کرده بودم . دو تا درس بزرگ برای من داشت اول اینکه بازم بهم یاد آوری کرد که درمورد آدمها اینقدر زود قضاوت نکنم و دوم اینکه بهم ثابت کرد که چقدر خدای خوب و مهربون منو دوست داره که همیشه در بهترنی ها رو سر راه زندگی من قرار داده ولی من خیلی وقتا با نا دیده گرفتنش ناسپاسی کردم. این فرصتهایی که میگم مربوط به گذشته است و الان با دیدنشون و لمس خیر و برکتی که برام داشته توکل و ایمان و اعتقاد و باور  و آرامش غریبی توی قلبم حس میکنم  چراکه با داشتن حامی قدری که حاکم مطلق کائناته لزومی نداره برای انتخاب مدرسه ترس و دلهره و اظطراب به خودم راه بدم چون ایمان دارم هر آنچه برایم پیش بیاد جز خیر و برکت و حکمت خودش نیست پس یاد گرفتم درمورد انتخاب مدرسه سخت نگیرم و بیشتر به جنبه برطرف نمودن نیازهای کودکی فرزندم توجه کنم.

امروز قطعا یه آدم دیگه به لیست آدم های بزرگی که توی زندگیم باهاشون مواجهه شدم بودم اضافه شد...  آدمی که به اشتباه قضاوتش کردم که هدف جلسه انتخاب مدرسه معرفی مدرسه ای از پیش تعیین شده است ولی با رویکرد جدیدی که در برگزاری جلسه پنج شنبه پیش گرفت و صحبتها و سوزی که از ته دلش برای سپردن کودکان تحت پرورشش به جامعه ای ناشناخته از اعماق قلبش بصورت اشکهایی غیر قابل کنترل بر چهره جاری ساخت بی شک منو به این باور رسوند که اگه کسی باشه که واقعا به خود بچه ها اهمیت بده همین خانم مدیر مسئول است.

توی جلسه پنج شنبه در مورد مشخصه های یک مدرسه ایده آل و مدارس دولتی و غیرانتفاعی موجود در تهران اعم از دخترانه و پسرانه تقریبا بمب باران اطلاعاتی شدیم. رویکرد به کار گرفته شده توسط مدیر بزرگوار و خستگی ناپذیر و با احساس مسئولیت بالای مهد کودک ایرانمهر بسیار جای تقدیر و تشکر و تحسین داشت.

روال سالهای گذشته به این شکل بود که به رسم آشنا کردن و راهنمایی والدین برای انتخاب مدرسه از یک مشاور تحصیلی یا مدیر یک مدرسه دعوت میشد که فاکتورهای انتخاب مدرسه خوب رو برای والدین تشریح کنه

متاسفانه سال گذشته خانم مشاوری که تشریف آورده بودند میون صحبتاشون بدون هماهنگی با خانم هدایتی مطرح میکنن که در صدد باز کردن مدرسه غیر انتفاعی هستند که با توجه به جذابیت فاکتورهای مطرح شده توسط ایشون ناگهان جلسه به سمت مسیری پیش بینی نشده کشیده شد که نتیجه اش این شد خیلی از بچه های ایرانمهر با شرط و شروطی که به اصرار خانم هدایتی برای مدیر مدرسه گذاشته میشه در مدارس دخترونه و پسرونه ایشون ثبت نام شدند که البته خانم هدایتی از عدم برآورده شدن خواسته های والدین به شدت ناراحت بود....

اما برای جلسه امسال خانم هدایتی حدود بیست نفر از والدین بچه های سال گذشته که فرزندانشون رو در مدارس مختلف تهران از مدرسه غیر انتفاعی خرد گرفته تا مدرسه دولتی سید الشهدا توی شهرک اکباتان ثبت نام کرده بود بسیار هوشمندانه گلچین و دعوت کرده بود که تجربیاتشون رو با ما درمیون بزارن و الحق که هم معیارهای انتخاب مدرسه به صورت کلاسه بندی شده و بعد مشخصات هر یک از مدارس از دیدگاههای متفاوت والدین متفاوت مطرح شد و مورد بحث و بررسی قرار گرفت.

و نتیجه خوب این بمباران اطلاعاتی این بود که حالا مطمئنم مدرسه خوبی مثل خرد که اینهمه اسم در کرده از دید یک نفر عالی ولی مورد تایید یک نفر دیگه نیست.

جالب اینجا بود که درمیون والدینی که دعوت شده بودند یک نفر مسئول دادن مجوز و ارزیابی مدارس غیر انتفاعی تهران بود و باوجود اصرار موجود از طرح اسم مدارس به شدت امتناع میکرد ولی نکات خیلی خوبی درمورد مدارس تشریح کرد و البته با اصرار والدین اخر اعتراف کرد که قصد داره دخترش رو مدرسه مهدوی ثبت نام کنه

و یک نفر دیگه هم بود که فرزندش رو مدرسه مشارکتی مختلط تهران گذاشته بود و تقریبا از سیستم این مدرسه بهت زده و به شدت دودل برای تغییر جا بود.

اما بهترین دستاورد این جلسه برای والدین پسر دار این بود که مشکلات مدرسه پسرونه غیرانتفاعی رشاد توی شهرک اکباتان باز شد و تایید شد که این مدرسه بچه ها رو شکنجه روحی میده.

خلاصه ای از موارد مطرح شده:

اول از همه انتخاب مدرسه می بایست صددرصد متناسب با شرایط خانواده صورت بگیره دراینخصوص باید با خودمون و توانمندی های کودک صادق باشیم پس اول باید کاملا بدونیم در هر معیار یا شاخص به دنبال چه چیزی هستیم و چی برامون مهم تر بعد به تحقیق و بررسی میدانی بپردازیم در حالت کلی انتخاب اول برمیگرده به مقایسه مدارس دولتی یا غیر انتفاعی

اطلاعات مقایسه ای بین مدرسه دولتی و غیر انتفاعی :

1- مدارس غیرانتفاعی موظف هستند که مثل مدارس دولتی تا ساعت دوازده مطابق الگوی آموزش و پرورش دروس معمول را آموزش بدن

2- یکی از مهم ترین نقاط قوت معمول و مورد انتظار در مدارس غیر انتفاعی  آموزش جدی زبان انگلیسی است که واقعیت اینه مجوز ندارن کاملا و صد در صد دو زبانه باشن و اگر دوزباله بودنشون محرز بشه مجوزشون رو از دست میدن

4- مهم ترین معیار که میتونه مدارس غیر انتفاعی رو جذاب کنه تعداد کمتر دانش آموزان  توی کلاسه که بخواهیم کودکان نه در یک محیط ایزوله بلکه در محیط واقعی مشابه جامعه واقعی رشد کنن بازم در مقطع دبستان که آموزش خاصی قرار نیست ارائه بشه مدارس دولتی ارجحیت داره

3- از نظر کیفیت آموزشهای رسمی کیفیت آموزشی مدارس دولتی بهتر از مدارس غیرانتفاعیه چون معلمهای مدارس دولتی جوان تر و با علوم و روشهای جدید آموزش به روز ترن درحالیکه معلم های مدارس غیرانتفاعی اکثرا بازنشسته هستند و الزامی جهت آپ تو دیت کردن دانش و روشهای آموزشی ندارن....

4-  فوق برنامه  مدارس غیرانتفاعی بیشتر جنبه فان داره چون اولا کشش بچه های کوچیک عملا تا ظهر بیشتر نیست و کلاسهای بعداز ظهر حتی اگر کیفیت مناسبی داشته باشه بازدهی لازم رو برای بچه ها نخواهند داشت و بعدش هم اینه که کیفیت کلاسها به قدری نیست که بچه ها قادر باشن توش مهارت کسب کنن و بیشتر کلاسها جنبه شو داره...درمجموع تناسبی بین ارائه خدمات اضافی در مدرسه با شهریه اخذ شده وجود نداره...

5- یه مبحثی مطرح شد تحت عنوان حضور در محله و اینکه الگوهای آموزشی مطرح در جهان توصیه میکنه که برای بازدهی بیشتر بچه هایی مقطع دبستان در شعاع 500 متری محل سکونت خود به مدرسه برن جاییه احساس امنیت و تعلق خاطر بیشتری رو تجربه میکنن...

6- انتخاب یا عدم انتخاب یه مدرسه غیر انتفاعی رابطه مستقیمی با نحوه مدیریت مدرسه از نقطه نظر باز/ بسته بودن مدرسه، رویکرد تعاملی اولیا با مربیان مدرسه، چشم انداز و سیاستهای کلی، جدیت یا مهربونی و .... داره یعنی یه مدیر توانمند قادره ضعف کادر آموزشی مدره رو هم پوشش بده...

7- مدارس غیرانتفاعی معمولا از منزل دور هستند و بچه ها می بایست با سرویس به مدرسه رفت و آمد نمایند پس انتخاب یه سرویس مناسب هم از نکات خیلی مهم برای درنظر گرفتنه 

جمع بندی : اگه مادری بتونه برای حداقل سال اول تحصیل فرزندش وقت بیشتری بزاره و ارتباط مناسبی با مدرسه برقرار کنه برای دوره دبستان مدارس دولتی ارجحیت دارند. چون آموزشهای مهارتی خاصی نیاز نیست و در صورت لزوم با موسسات خصوصی در زمانی که کودک به اندازه کافی در منزل استراحت کرده قابل جبرانه...

اما اگر مادر و پدر به دلیل شاغل بودن زمان کافی نداشته باشن در انتخاب مدرسه غیر انتفاعی باید موارد زیادی از جمله بعد مسافت، قدرت و نحوه مدیریت، خط فکری کادر مدرسه، قوانین و مقررات مدرسه، هماهنگی مدیریت با کادر مدرسه، فضای مناسب مدرسه از جمله سالن غذا خوری، ورزش، حیاط ، استاندارد بودن کلاسها، کیفیت آموزش زبان انگلیسی، نسبت شاگرد به کلاس، میزان ساعات نگهداری بچه ها، نحوه تعامل همسالان با هم در مدرسه، بهداشت مدرسه، نحوه آموزش مهارتهای زندگی به بچه ها، برنامه تعامل و جلسات اولیا و مربیان، نحوه نظارت و کنترل مربیان در مدرسه روی رفتار بچه ها، میزان رضایتمندی اولیا قبلی و .... و از همه مهم تر تطابق و تناسب توانمندی های کودک با برنامه های مدرسه توجه کرد....

کلا مدارسی که مورد نقد و بررسی قرار گرفت عبارت بودند از :

غیرانتفاعی پسرانه دانشمند (**)
غیرانتفاعی پسرانه رشاد (-)
غیرانتفاعی پسرانه دین و دانش (**)
غیرانتفاعی پسرانه رهیار(****)
غیرانتفاعی پسرانه کیهان (**)

 

 دولتی دخترانه سید الشهدا
غیرانتفاعی دخترانه دانشمند (**) (چشم انداز مدیریت خوب، فضای فیزیکی مدرسه فوق العاده تنگ و نامناسب، کادر آموزشی  قابل قبول، زبان انگلیسی خوب، فوق برنامه ها نمایشی)
دولتی دخترانه حدیث
غیرانتفاعی دخترانه سوده (***) (هماهنگی و مدیریت ضعیف، امکانات فیزیکی مدرسه از لحاظ سالنهای غذا خوری و ورزش و کتابخانه و آزمایشگاه و سایت کامپیوتر خوب است، کادر آموزشی بازنشسته ولی صبور، زبان انگلیسی خوب، فوق برنامه ها نمایشی)
غیر انتفاعی دخترانه هما (*)
غیر انتفاعی دخترانه مبینا (**) (برای قشر خاصی است افرادی که بخواهند از کشور خارج شوند)
غیر انتفاعی دخترانه  خرد (***) (نسبت شهریه و خدمات ارائه شده نامناسب است)
غیرانتفاعی دخترانه منان(***) (مدیریت خوب، به جیب والدین توجه میشه، زبان انگلیسی ضعیف، معلم کلاس اول بازنشسته و کم حوصله)
غیر انتفاعی دخترانه نورا (**) (مدیریت خوب و انعطاف پذیر، زبان انگلیسی ضعیف، مذهبی، فوق برنامه ضعیف)
غیرانتفاعی دخترانه بوعلی سینا(**) (مدیریت نسبتا خوب، ساختمان مناسب و در حال توسعه، زبان انگلیسی قوی، کادر آموزشی جوان، فوق برنامه ضعیف)

مدرسه مشارکتی مختلط ( مورد تایید آموزش و پرورش نیست، با نظام آموزشی و فرهنگی کشور سازگار نیست، براساس علایق و حوصله کودک آموزش تنظیم میشه ، به خواندن و نوشت اهمیت داده نمیشه برنامه خارج از مدرسه از جمله بازدید از موزه ها و نمایشگاهها و تئاتر و ... فراوونه)

از اولیای حاضر در جلسه نمونه ای از مدرسه واله، آفرینش، مهدوی،  روشنگر، راه رشد شکوفه های دانش نور و نرگس ، مدارس انرژی اتمی، مدارس شاهد، حضور نداشتند.... منتظر نقطه نظرات سازنده دوستای خوبم هستم

پنجشنبه که از صبح تا ساعت دو و نیم جلسه بودیم و عصر هم رفتیم خونه سایه دیدن دلسا خانوم که هانا گلی عاشقش شده متاسفانه دور بینی که باهاش عکس گرفتیم رو گذاشتیم برای خاله سایه 
هانا و جمعه با موسیقی و نقاشی

ببخشید که خیلی طولانی شد{#emotions_dlg.e20}

در ادامه مطلب مقاله ای که درمورد مدرسه مشارکتی پیدا کردم رو میزارم شاید علاقمند باشید....


 
مدرسه کل نگر
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:

وااای دوباره داره باب بحث داغ انتخاب مدرسه باز میشه... فردا  ساعت هشت و نم  یه جلسه راهنمایی جهت انتخاب مدرسه و بررسی فاکتورهای مناسب برای انتخاب، توی مهد برگزار میشه.

پیش بینی بهداد از قول خانم هــ اینه : "مدرسه ای خوبه که اول اسمش دانشمند باشه"

گذشته از شوخی واقعا کار مشکلیه از یک طرف اعتقاد خودم برای دبستان مدرسه دولتیه ولی از طرف دیگه محدودیت زمان دارم چون مدراس دولتی تا ساعت دوازده بیشتر نیست و گذشته از اون ناهار و استراحت هم هست و ... با اینکه دلم نمیخواد مزاحم مامان بزرگای عزیز بشم ولی ته دلم میخواد که یه پیشنهاد نگهداری چند ساعت بعد از ظهر داشته باشم البته یه راه دیگه هم هست و اونم اینه که دخترک تاظهر مدرسه باشه و بعد از ظهر بره مهدکودک ایرانمهر که خوب از یه طرف خیلی خسته میشه و از طرف دیگه خیلی هم علاقه ای نداره... خودش میگه مامان بهم کلید بده من دیگه بزرگ شدم خودم میتونم بیام خونه و در را باز کنم

و اما بدترین مورد اینه که اطراف شهرک اکباتان مدرسه غیر انتفاعی خیلی خوب یا وجود نداره با نمیشناسم .

خوب حالا فاکتورهای من چیه:

دلم میخواد مدرسه نزدیک خونه باشه چون با توجه به محل کار خودم و بهداد تجربه خوبی در آوردن و بردن بچه توی ترافیک و آلودگی مرکز شهر ندارم

کادر آموزشیش مهربون باشن چون جدیت و سختگیری زیادی برای هانا همیشه نتیجه عکس داشته

دلباز و نورگیر باشه و فضای مناسبی برای حرکت و بازی بچه ها داشته باشه

بعدش اینکه با تکنولوژی بیگانه نباشه و وسایل کمک آموزشی غیر تئوری مناسبی داشته باشه مثل آزمایشگاه و کتابخانه و سایت کامپیوتر و ...

آموزش مهارتهای زندگی هم جز برنامه های آموزشیش باشه

وااای از همه مهم تر اینکه به ورزش هم اهمیت بده

حس پولکی بودن مدرسه بهم القا نشه

ای کاش میشد مثل طب کل نگر یه مدرسه گل نگر هم داشتیم مدرسه ای که روح و جسم و ذهن بچه رو با هم تربیت کنه و ارتقا بده

شما نظرتون راجع به دبستان خوب چیه ؟؟؟؟ دولتی یا غیر انتفاعی ؟؟؟؟ یه دبستان خوب باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟؟؟ دبستان دخترانه خوب توی منطقه پنج سراغ دارین ؟؟؟ میشه تجربه هاتون رو سهیم بشین لطفا؟؟؟؟

چند تا عکس داغ از هانا :

علاقه به آشپزی یا خمیر بازی

یه دختر که عاشق لباسهای جور واجوره از راه نرسیده لباس عوض کرده ولی از خستگی تمرینهای اجرای جشن سال نو توی مهد ولش میکردم خوابش برده بود

یه خانوم که با شوخی و خنده های مامانش بالاخره خواب از سرش می پره و همراه میشه
 

 

کی میگه این خانم بیوتیفول عصبانیه

و اما آخرین آثار هنری
بک گراند این اثر تاریخی با گوواش و قلمو رنگ شده ولی اگه تونستید متن نقاشی رو هم پیدا کنید جایزه دارید

تجربه ساخت رنگ سیاه با همه رنگها و نقاشی از طریق برداشتن رنگها با جسم تیز

پرنسس ایستاده جلوی قصر در حالیکه پرنس جان دارن با قالیچه پرنده تشریف میاورن

بدون شرح

هانا و دوستش البته که آبیه هاناست

مثل نامه های پا دار این آدم برفی هم پا داره
کی گفته هانا وقنی میره برف بازی کلاه سرش نمیزاره اینم مدرک

اینم حسن ختام نمایشگاه نقاشی آن لاین
مامان و هانا و بابا
 


 
برنامه عکس و جشن ها و کنسرتهای پایان سال
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩  کلمات کلیدی:

دیروز توی کلاس موسیقی سنتور و قیچک رو بهشون نشون دادن. سنتور براش جالب بود میگفت مثل بلز میمونه ولی صداش نازکتره... ولی نه اونقدر جالب که بخواد ساز تخصصیش بشه. مربی موسیقیشون شیما جون فکر میکنه برای هانا سازی مثل ویولون یا کمانچه مناسب تره ولی من هنوز منتظرم به غیر از فلوت به یه ساز دیگه هم علاقه و عکس العمل نشون بده ... خودش میگه میخواد اول همه سازها رو ببینه بعد تصمیم بگیره کدومشون براش جذابیت بیشتری داره ...

دیگه اینکه بهمون اطلاع دادن که کنسرت پایان ترمشون پنجشنبه 25 اسفنده ولی این کنسرت به معنی اتمام دوره بلز و فلوت نیست چون این دوره باید دو سال کامل به طول انجامه تا گواهینامه ها صادر بشه که چون ترم بچه ها خرداد دو سال گذشته شروع شده بود پس تا پایان اردیبهشت کلاس ادامه خواهد داشت. قراره توی یک ماه و نیم باقیمانده در سال جدید بیشتر روی نت خوانی تمرکز داشته باشن ضمن اینکه سازهای کلاسیک رو هم به بچه ها معرفی کنن. در مجموع سازهایی که تا حالا دیدن شامل تنبک، دف، سه تار، کمونچه، سنتور، قیچک است که معرفی باقی سازها کماکان ادامه داره....

کنسرتشون طبق معمول سه بخش داره شامل خوندن و اجرای موسیقی با بلز و طبلک و فلوت و البته شناخت ریتم با حرکات بدن ... بچه ها بر اساس انتخاب خودشون قسمتهایی رو به صورت تکخوانی اجرا میکنن

جشن پایان سال مهد کودک هم خوشبختانه نوزدهم اسفنده خوبیش اینه که با هم تداخل ندارن ....

معمولا وقتی میرم دنبال هانا قبل از رسیدن زنگ میزنم که حاضر باشه تا معطل نشم امروز وقتی رسیدم مهد مانی دوست هانا هم همراهش اومد پایین و با هم دوتایی پیامشون روبه اسپانیایی گفتن. این برای اولین بار بود که مانی دوست معروف هانا رو می دیدم... همونی که هر روز هانا یه داستانی داره درموردش تعریف کنه حتی ماجرای دریافت یه پولکی مونجوقی چیزی از روی علاقه و محبت...با تقلد از نقاشی های هانا سر کلاس نقاشی توسط پسرک و یا حرکت مشابه مهره های شطرنج موقع بازی و ... هانا خواهش کرد منتظر بمونیم تا مامانش برسه می خواست من با مامان مانی آشنا بشم متاسفانه پدرش اومده بود دنبالش و دیگه روم نشد شماره مامان مانی رو ازشون بگیرم... امیدوارم توی جلسه پنج شنبه یا جشن سال نو ببینمشون....

تا اومدیم سوار ماشین بشیم یه مستحق اومد جلو و گفت گرسنه است و به اندازه هزینه غذا کمک خواست... حسم درموردش مثبت بود بنابراین کمکش کردم. وقتی سوار ماشین شدیم هانا پرسید از کجا مطمئنی از همه مردم به اندازه یه غذا پول نمیگیره .... گفتم ممکنه این کار رو بکنه ولی مسئولیت ما ایجاب میکنه برای رضایت دل خودمون کاری که از دستمون بر میاد برای بقیه آدمها انجام بدیم و مسئولیت اونم اینه که با خودش و دیگران صادق و راست گو باشه....

سر راه خونه هانا رو بردم آرایشگاه تا اصلاحاتی روی هنرنمایم انجام بشه و تا فردا که توی مهد عکس دارن خیلی نا مرتب نباشه... هانا میگفت بهش تذکر دادن که برای عکس لباس پرنسسی نپوشه و بنابراین ماجرایی داشتیم برای انتخاب لباس ساده رنگی مناسب زمستون... هر چند زیاد مهم نیست چون عکسایی که توی مهد میگیرن اول و آخر زیاد جالب نمیشه...برای همین خیلی حساسیت به خرج ندادم آخرش یه لباس صورتی قدیمی انتخاب کرد ....


 
برملا شدن راز جشن نوروز
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥  کلمات کلیدی:

دو سه هفته اخیر صحبتمون در مورد برنامه جشن نوروز و تمرینایی که دارین در حد یه اشاره کوچیک بود و اجتناب شما برای توضیح بیشتر به بهانه اینکه میخواهی برامون سورپرایز باشه... خلاصه اینکه نه اسمی از نمایشها داشتیم نه شعری که بی هوا زمزمه کنی و نه حتی حرفی از تعداد برنامه ها هیچی و هیچی و فقط یه توضیح کوچیک که میخواهی سورپرازیمون کنی... حالا بعد از اینهمه اصرار و انکار دیشب درجریان تبی که داشتی و نمیخوابیدی راز جشن نوروز برملا شد و تمام برنامه رو از سیر تا پیاز ایستاده توی تختت در تاریکی شب به صورت هزیون وار برام اجرا کردی.... از نمایش جشن نوروز گرفته و اجرای نقش همه بچه ها با ذکر اسمشون و معرفی مسئول اجرای نقشهای مشابه در گروه دوستی گرفته تا شعر رعنا از سر تا ته و نمایش انگلیسی شیر شاه و نقش خودت به عنوان راوی صحفه اول و ارائه نقش بقیه بچه ها تا صفحه آخر کتاب و شعر اسپانیولی و ....

 هر چی بهت میگفتم نمیخواد بگی بزار سورپرایز بشه بگیر بخواب استراحت کن....اصرار داشتی که حرف برنی و حرف بزنی و هیچ سوژه ای هیجان انگیز تر از برنامه جشن برات نبود.... وااای که چقدر قشنگ و مسلط نقش های نمایش آغاز سال نو رو اجرا میکردی ....چقدر حرف زدیم ...دلت نمیومد بخوابی انگار از خواب میترسیدی ... به پیشنهاد خودت که میگفتی خیلی گرمته با یه حوله خیس سر و پاهات رو خنک کردیم چقدر مهربون شده بودی چقدر همراه چقدر رها ... چقدر امروز خانوم بودی چقدر صبور چقدر آروم .....

الحمد ا... امروز ظهر دیگه خوب شده بودی اونقدر سرحال که اصرار کردی بریم خونه مامی و رفتیم اونجا تا تونستی فریاد شادی و حرص پارسا رو در حد امکان درآوردی و بعد شروع کردی به بهونه گیری که بریم خونه اونقدر غر زدی که عمو جون اینا هم پا شدن و راهی شدن اونوقت اصرار کردی که حالا دیگه بمونیم یعنی دیگه میخواستم آب بشم برم توی زمین انگار فقط میخواستی اونا رو راهی کنی تا جای خودت رو باز کنی... خونه که رسیدیم تازه اشتهات باز شد و حسابی شام خوردی البته قبلش روپولی جدیدی که  کادو گرفته بودی رو بازی کردم و بعد آرد بازی کردی و بعدش با گوواش نقاشی کشیدی و بعد از شام هم یاد آهنگهای سوپر سانگ افتادی و گفتی چقدر دلت برای کلاس زبان تنگ شده بعد از مسواک سی دی کامل سوپرسانگ رو نگاه کردی و شعرهاش رو که درکمال تعجب به خاطر داشتی همراه حرکات ریتمیک خوندی و بعد برات یکی از کتابی که امروز نازی جون بهت داده بودی خوندیم و مثل ماه خوابیدی قبل از خواب میگی مامان دقت کردی تازگیا چقدر کتاب هدیه میگیرم گفت شاید این یه نشونه باشه یعنی بیشتر کتاب بخون میگه من که از خدا میخوام....

سر میز شام میگی مامان توی قصه کریسمس باربی اونجایی که فرشته کریسمس گذشته میبردش به گذشته اش با اینکه هیچکس اونا رو نمیدید ولی سگه بهشون پارس میکنه (  اومدم بگم آخه مشام حیوونا خیلی قویه و متوجه چیزهایی که آدما نمیبینن میشن که ادامه داد:) آخه اون مهمونی مال گذشته بوده یعنی اون موقع هم سگه بازم پارس میکرده یا به چی پارس میکرده ؟؟؟ آخه اینا که از آینده اومده بودن و اون موقع نبودن ....

اونقدر به نکته ظریف و پیچیده ای دقت کرده بود که نمیدونستم باید بهش چی بگم.... بهم آویختگی زمان گذشته حال و آینده و تحت تاثیر بودن زندگی آدمها به انتخابای در لحظه شون و اینکه حتی با تصور گذشته و تصویر سازی اون به شکلی که امروز آرزوش رو دارن میتونن روی بهبود لحظه حالشون تاثیر بزارن ....

ایشالا همیشه تب و درد از همه کوچولو ها دور باشه و همه گلها شاداب باشن و سلامت و رها و بادقت....


 
فانی دی
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥  کلمات کلیدی:

از شنبه هفته پیش ذوق چهارشنبه رو داشت..... آخه قرار بود فانی دی داشته باشن این یعنی روزی که فارغ از قوانین نسبتاَ سختگیرانه و برنامه های پر و پیمون از جمله مفاهیم، لوحه نویسی، اسکیت، یوگا، شطرنج، موسیقی، آموزه های دینی، نمایش خلاق، قصه گویی، حرکات ریتمیک، سفال، نقاشی، خمیر بازی و لگوی عرف روزهای مختلف و علاوه بر اینها تمرینهای جشن شب عید مهد بچه ها هر چی بخوان می تونن بپوشن و هر کاری بخوان می تونن انجام بدن حتی لازم نیست توی گروههایی که براشون تعیین شده و صرفا با هم گروهی های مشخص بازی کنن و تعامل داشته باشند....

اینجوریه که روز شادی همیشه براشون یه روز پر از آزادی و هیجانه خصوصا این آخرین روز شادی امسال که قرار بود حاجی فیروز هم دعوت داشته باشه... با اون ذهنیتی که از قر  و قنبیل شب عید پارسال توی ذهنش بود دیگه تمام هفته کیفش کوک بود...

تا سه شنبه برسه گل دختر هزار جور لباس انتخاب کرد و دست آخر بالاخره اعلام کرد تصمیم داره لباس محلی بپوشه منم حسابی از اینکه از پوشیدن یکی از لباسای من صرف نظر کرده خوشحال شدمنیشخند آخه میگفت بعضی از بچه ها توی این روز خاص لباسای مامان باباهاشون رو میپوشن یاد بالماسکه افتادم....زبان

خلاصه رفتیم سراغ لباس محلی ها حالا نگو همشون براش کوچیک شدن یادم رفته بود لباسایی که فاطی خانوم زحمت دوختنشون رو کشیده بود مال دو سه سال پیشه ....بالاخره یه لباس هندی که سوغات یکی از دوستان بود با زحمت فراوون و کمی فشار تن گل دختر شد یعنی اونقدر با زحمت که تصمیم گرفتیم شب با همون بخوانه تا تلخی فاجعه تعویض لباس صبح زود اونم خواب آلود و خسته شیرینی فانی دی رو خراب نکنه...

 حالا این وسط شاه بخشیده دخترک کوتاه نمیاد مگه تو کتش میرفت به قول خودش با لباس بیرون بخوانه.... انصافا یا از ذوق بود یا عادت به لباس خواب تا صبح چند دفعه بیدار شد تا اینکه ساعت چهار صبح گفت دیگه خوابش نمیاد کلی نازش کردم تا بالاخره خوابید قبلش برای راحتی خودم و نپریدن خواب از سرم هر چی بهش گفتم بیا بریم تخت ما قبول نکرد که نکرد.... تازه میگفت شما هم برو بخواب که خوابت نپره.... آخه اینم یکی از بدیهای پا تو سن گذاشتنه دیگه قبلنا سرم به بالش نرسیده خواب بودم ولی حالا نصف شب به محض جدا شدن از بالش دیگه خواب هم پر میکشه و میره میمونم تا صبح بی خوابی....

به نظر شما هندی ها نباید در ترکیب لباساشون تجدید نظر کنن
با این کلاه محلی لباسشون قشنگ تر نیست تا با شال و ساری

چهارشنبه من اداره کار داشتم بهداد رفته بود دنبال هانا تا برسم خونه خانوم  گل گلی جون این لباس رو پوشیده بود تا انتخابش برای فانی دی رو دل  کوچولوش نمونده باشه

موهایی که ملاحظه میکنید حاصل هنرنمایی هفته پیش بنده است. اونقدر سر شونه کردن موهاش ادا در میاره که بالاخره جهت عوض نشدن نظرش به محض اوکی دادن در حمام کوتاهشون کردم....حالا باید ببرم آرایشگاه برای شب عید مرتبش کنم  

واااای راستی حالتون با خونه تکونی چطوره من امروز (اینم حاصل بیخوابیه منظورم دیروز یعنی پنج شنبه است) شاخ غول شکستم و اتاق هانا رو با کمک خودش تکوندیم .. عسلکم کتاباش رو دسته بندی و مرتب کرد و من بقیه کارها رو البته این وسط با دیدن هر اسباب بازی مهجور دلی از عزای بازی در میاورد و در سرعت کار من پارازیت می انداخت.... کلی کاغذ و کاردستی ریختم دور کلی نقاشی گذاشتم برای یادگاریها و ...

حالا چرا من الان بیدارم  برای اینه که گل گلکم از سر شب میگفت دلش درد میکنه و  بالاخره دخملی حالش بهم خورد و شام نخورده خوابید... دوباره نصف شب حالش آشوب شد... به نظر میاد عسلکم مریض شده شاید سرما خورده باشه آخه امروز (دیروز) از کلاس تا نزدک خونه به اصرار خودش پیاده روی کردیم آخر سری سردش شده بود دیگه یه خیابون رو با آژانس اومدیم... دعا کنید چیز مهمی نباشه ماچ


 
من چقدر خوشبختم
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

وقتی میدیدیم میخوندم میشنیدم که بچه های کوچولو وقتی مامانشون ناراحت و غمگینه باهاش همدلی میکنن گاهی با یه بوسه کوچولو گاهی با یه اشاره ظریف که منم فهمیدم گاهی با به آغوش کشیدن محکم.... دلم ضعف میرفت و همیشه توی حسرتش بودم حالا بعد از شش سال از دخترک بارقه هایی از هم دلی می بینم ... شنبه بعد از مهد گفت میشه بریم پارک گفتم هوا سرده گفت اشکالی نداره آخه خیلی دلم برای پارک تنگ شده چنان با مهربونی و خواهش غریبی گفت که دلم غش رفت و گفتم بریم اشکالی نداره...در حالیکه داشت سرسره بازی می کرد من داشتم میلرزیدم یه وقت دیدم کنارمه و میگه مامان سردته ؟؟؟ میخواهی بریم خونه؟؟؟ گفتم نه عزیزم برو یه کم دیگه بازی کن بعدش میریم.... گفت میشه هروقت سردت شد بهم بگی تا بریم خونه... بعد از کمی دیگه بازی رفت سراغ وسایل ورزشی منم به دنبالش دوباره چشممش افتاد به قیافه یخبندون من پرسید مثل اینکه سردته گفتم راستش آره دارم میلرزم گفت مگه قرارمون این نبود که هروقت سردت شد بهم بگی باشه بیا بریم خونه....

خوب شاید این از نظر خیلی از مامانا مسئله پیش پا افتاده ای باشه ولی برای من تازگی داره و نشونه ای از بزرگ شدن دخترک و امیدواری من بابت این موضوع...

و اما نکته نگران کننده...

دیروز از مهد که اومد بیرون گفت مامان میشه بگی شادان بیاد خونمون گفتم مگه امروز با شادان توی مهد بازی نکردی گفت چرا بازی کردیم ولی میخوام جایزه هام رو نشونش بدم... گفتم خیلی احساس قشنگی داری مامان جون ولی اجازه بده توی یه فرصت بهتر الان وسط هفته است و نازنین جون گفته شما ها به اندازه کافی همدیگر رو توی مهد میبینین و بعد از مهد بهتره با خانواده وقتتون رو بگذرونین...یهو جا خورد... گفت شما از کجا میدونید...گفتم خوب نازنین جون بهم گفته .... گفت مامان میشه این موضوع رو به شادان نگی گفتم ولی نازنین جون قبل از اینکه به ما بگه اول به شادان گفته بوده....گفت اِ راست میگی پس چرا شادان بازم میمومد خونمون...ادامه داد راستش مامان چند روز پیش نازنین جون این حرفا رو بهم گفت ولی من از ترس اینکه شما به شادان نگی بهتون نگفتم...

بازم دلم لرزید دیگه چه چیزهایی هست که دخترک به من نمیگه ؟؟؟ گفتم هانا جون فقط کافیه به من بگی که دلت نمیخواد به کسی چیزی بگم ... گفت ولی شما اگه هم نگی توی وبلاگ می نویسی و همه میخونن گفتم اگه بهم بگی ننویسم نمینویسم ... حالا باتوجه به اینکه شادان میدونه اجازه میدی این موضوع رو توی وبلاگ بنویسم خندید و گفت بنویس اشکالی نداره....

از این به بعد با مجوز نوشتن درددلام رو از اول هانا بگیرمچشمک