هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

اجرای کنسرت و تولد دخترخاله
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی:

دلش خواسته قبل از کنسرت با عروسکاش بره حموم آب بازی، با اینکه راضی نبودم فکر کردم باعث شاداب تر شدنش میشه القصه رفته و اومده حوله به تن هنوز سرگرم عروسکاشه.... تازه به ذهنش رسیده برای فضایی که با کاغذ رنگی براشون درست کرده یه درخت هم ببره و بزاره.... مشغول میشه... درحالیکه من برای هماهنگی سرویس بردن بچه های گروه فلوت به تالار اندیشه و همینطور بستن کیف خوراکیهای هانا و وسایل لازم برای بچه ها از این اینور به اونور خونه در حال بدو بدو هستم و در هر بار آمد و رفت یه تذکر به هانا میدم که لباست رو بپوش و اونم هر بار بهم میگه باشه یه دقیقه صبر کن.... بعد از اینکه حسابی کفرم دراومد با کمی غیظ گفتم مگه نمیگم لباست رو بپوش برگشته بهم میگه: مگه نمیگم یه دقیقه صبر کن اصلا صبر کردن بلدی؟؟؟؟ گفتم نه در این مورد..... خیلی جدی میگه باشه اگه بلد نیستی برات دعا میکنم یاد بگیری....

رفتیم توی ماشین نشستیم میگم آخ چسب زخم یادم رفت بردارم میگه: از بس که همیشه عجله داری....

هر چقدر من عجول و شتابزده هستم هانا کند و یواشه برای هیچ کاری الزامی برای عجله کردن نمیبینه احتمالا دیدن این خصوصیت من به اندازه کافی حالش رو بد کرده...

کنسرتشون عالی بود و عالی تر از خود کنسرت داشتن فرصت این تجربه برای بچه ها بود. همگی از کاری که میکردن به حد وفور لذت بردن... هانا در تمام مدت در حال خنده و شیطنت بود...

از سمت راست:آرش، فرنوش،آرمیتا، هانا، آریانا، حسام
 

با وجود اینکه کاستی های زیادی در برنامه ریزی و هماهنگی تجهیزات اجرایی از جمله نور و صدای سالن وجود داشت ولی وزن نقطه قوتها به قدری بالا بود که همه کاستی ها رو پوشش میداد. می تونم به جرات بگم مسئول این برنامه یکی از بزرگترین آدمهایی که تا به حال توی عمرم دیدم. به هر حال هیچ برنامه ایی بدون نقص نمیشه خصوصا با ضعف هایی که توی دیدگاه مسئولین محترم کشورمون به موسیقی و کودک میدن اما هستند آدمهای بزرگی که با این موانع دست به گریبان می شن تا یه اثر بزرگ خلق کنن و عن اینکه به نوعی برای همه فرصت رشد و پیشرفت میدن از مربیا و کمک مربیای آموزشگاه گرفته تا همه هنرآموزا و بچه ها و این خیلی قشنگه و دیدگاهی که هر کسی نمیتونه داشته باشه... بزرگ فکر  میکنه بسی فراتر از زمانی که ر اون به سر میبره و همین تضاد گاهی باعث ایجاد تنش در اطراش میشه به هر صورت همه مامانا باباها بچه هایی که به نوعی با این برنامه مرتبط بودن بی نهایت ازش سپاسگزارن

از دیدگاه خیلی ها این استاد بزرگ اگه حرف اول و آخر رو توی کار موسیقی کودک نزنه قدر مسلم حرف اول رو میزنه و این خیلی ارزشمنده....

 

به هانا میگم وقتی پرده کنار رفت و اون جمعیت رو دیدی چه حسی داشتی (برای خودم حس اضطراب و استرس و ترس تداعی میشه) میگه: حس خوشحالی و غرور باورم نمیشد اون همه آدم اونجا نشسته باشن که کار ما رو ببینن....

 

دوتا دندونای بالا هانا در اومدن و در عوض یه دندون پایینش دیروز افتاد ... توی کنسرت دندونه اونقدر اذیتش میکرد که روی صحنه اگه فلوتش به دهنش نبود دستش حتما بود...

راستی یه خبر خیلی خوب اینه که دیروز دومین دخترخاله هانا خانم قدوم مبارک خودشون رو به این دنیای زیبا نهادن... هنوز اسمش قطعی نیست ولی سایه دوست داره اسمش رو دلسا بزاره... خیلی کوچولو و نازنینه..... تقریبا یادم رفته بود نوزادها میتونن اینهمه جذاب باشن ... با دستها و پاهای کوچیک و ناز و صورت فرشته گونه با پاکی و معصویت بی انتها که حس حضور خداوند رو تداعی میکنن.... خیلی دوستت دارم عزیز دل خاله امیدوارم نامدار باشی با عمری طولانی و لبریز از عشق و برکت... بدیش این بود که بیمارستان اجازه ندادن هانا بیاد بالا و حسابی گریه بچه رو در آوردن...

هزار ماشاا...اینم دلسا خانم گل

 

نمایش پنبه به سر که ساعت 17:45 توی تالار هنر اجرا میشه ارزش دیدن رو داره و قشنگه ... در واقع ورژن اصلاح شده یه قصه قدیمیه که با هوشمندی تمام کاراکتر دیوهای داستان با پنبه پری و همسرش عوض شده

درعوض نمایش آدم بلا و دیو ناقلا یه نمایش نسبتاَ خسته کننده برای بچه های گروه سنی زیر شش ساله که شاید تنها نکته مثبتش نو آوری و خلاقیت مخصوص کارهای خانم کاظمی باشه .... البته شاید برای بچه های گروه سنی بالاتر قابل درک تر باشه....


 
از هانا تا هانا
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی:

هر بار که از سالروز زیبای تولدت می گذره من شاهد تغییرات ظریفی توی رفتار و درک و فهمت میشم .... مثل هر سال این تولدت هم برام نوید بخش تغییراته جدیده

دیگه شش سالت تموم شده شش سال اول زندگی که مهم ترین سالهای عمره چون پایه شخصیت بچه توی همین شش سال شکل میگیره و بعد از این هر تلاشی باید صرف بازنگری و اصلاح بشه ...

حالا ما چی داریم .... یه دختر کوچولوی قلباَ مهربون در عین حال بداخلاق، تو دار، کمی خود رای و البته شیطون بعضی وقتها شوخ طبع و بعضی وقتها زیادی جدی به همراه یه منطق خشک انعطاف ناپذیر و بسیار قانونمند که بیشتر وقتا ما رو توی قانونایی که گذاشتیم آچمز میکنه... نمیگم پشیمونیم چون خیلی وقتا اگه یادمون بمونه باید روی قانونامون با جدیدت و عشق محکم بایستیم همیشه نتیجه خوبی دیدیم...

حالا خودش رو خیلی بزرگ و مهم میبینه فکر میکنه مرکز دنیاست و همه دنیا باید دورش بگرده ... دائما ازم می پرسه من مهم ترم یا اداره من مهم ترم یا غذا پختن من مهم ترم یا خرید کردن....تولد یه بچه مهم تره یا مهمونی رفتن و...دائما در حال تناقض پیدا کردن توی حرف و عمل ماست ...

مثل خبرگزاری نفت نیوز عمل میکنه هر اتفاقی رو قبل از به وقوع پیوستن برای مامی تعریف میکنه منتظر سوژه است تا بهشون زنگ بزنه و با آب و تاب تعریف کنه... چی خریده کجا رفته توی کهد چی کار کرده و ....

داره یواش یواش با سادگی خداحافظی میکنه .... تازگیا رگه های از سیاست توی رفتارهاش می بینم خصوصا وقتایی که یه چیزی میخواهد: مامان جونم میشه اگه شما صلاح بدونید... کم کم داره به این نتیجه میرسه که با زورگویی نمیتونه خواسته هاش رو پیش ببره....

به نظم خیلی اهمیت میده باید همه چی سر جای خودش باشه .... تازگیا مسئولیتهای بیشتری ازش انتظار میره کیف مهد رو خودش آماده میکنه و البته لباسای روز بعدش رو ... صبح خودش باید حواسش به برداشتن کیفش باشه...

وقتی تلفن رو میگیره دستش و الکی شروع به صحبت میکنه نمیتونم تشخیص بدم واقعا اونور خط کسی هست یا یه مکالمه فرضیه بعضی وقتا میگه بله بله مامانم هست الان گوشی رو میدم بهش وقتی گوشی رو میده دستم می بینم هیچ کس نیست و میزنه زیر خنده ... خوب بلده فیلم بازی کنه .. هنوز جوک گفتن رو دوست داره و البته بیشتر جوک بیمزه الکی ساختن رو....

علاقه زیادی به موندن توی خونه پیدا کرده بهترین تفریحات براش توی خونه بودنه وقتی میخوام برم خرید ترجیح میده تنها بمونه وااای از وقتی که بخواهیم جایی بریمو اونم باید بیاد دیگه مکافات داریم سر لباس پوشیدن و آماده شدن حسابی گیر میده حتی برای خونه مامی جون رفتن هم ناز و ادا در میاره ...فکر میکنم اونقدر زمان بیرون بودنش از خونه زیاده که وقتی بهش میرسه دلش نمیاد ازش جدا شه....

زنگ زده به فاطی خانم و خیلی جدی بهش میگه ما قراره یا سه روز یا سه ماه بریم مسافرتهیپنوتیزم وقتی گوشی رو گرفتم توضیح دادم که حرف و خبری از مسافرت نیست خجالتبعد از خداحافظی از هانا میپرسم کی گفته ما قراره بریم مسافرت ؟؟؟؟ عصبانیکاملاَ حق به جانب میگه خوب الان من گفتم دیگه....قهقهه

بهش میگم خاله نازی قراره یه نی نی به دنیا بیاره میگه اِ راست میگی آخ جون خدا کنه دختر باشه تا حداقل یه دختر عمو هم داشته باشم آخه دو تا پسر عمو که به درد نمیخورهآخ براش مهمه که شجره نامه اقوامش تکمیل باشه و جای خالی نداشته باشه اعتراض میکنه که هیچوقت پسر یا دختر دایی نخواهد داشت....

کما کان عاشق نقاشی و کاردستیه اصولاَ دستش باید مشغول باشه اینش به فاطی خانم رفته بیکار نمیتونه بشینه صبح که از خواب پا میشه اول میره سراغ مداد رنگیا عصر از مهد که میاد خونه اول میره سراغ مداد رنگیا قبل از شام قبل از خواب برای رفع خستگی برای سرحال شدن برای انرژی گرفتن میره سراغ مداد رنگیا... یه چیز جالب توی نقاشیاش رعایت تقارنه یه نقشایی مثل نقش بوته جقه فرش میکشه با رعایت تقارن کامل ... طرحهای پیچ در پیچ جالبی میکشه ...به طراحی لباس خیلی علاقه داره مدل لباسایی رو که دوست داره توی دفتر خیاطی مامی نقاشی میکنه و مامی مطابق نظر خودش براش لباس میدوزه البته بسی فراتر.... خیلی با دقت به دنیا نگاه میکنه البته از نقطه نظر کشیدن نقاشیش گاهی یه نقشایی میکشه وقتی ازش میپرسم کجا یاد گرفتی اشاره میکنه به موقعیتی توی چند ماه گذشته که طرح مورد نظر رو یه جایی دیده بوده... خلاصه کارش رو دوست دارم....

برخلاف گذشته که اصلا شکست رو نمیپذیرفت و عصبانی میشد و بازی رو بهم میزد حالا دیگه به خوبی قوانین بازی رو رعایت میکنه....وقتی روپولی بازی میکنه کمتر جر میزنه حتی بعضی وقتا بهت پول قرض میده یا درمورد گرفتن جریمه ها از خود گذشتگی و بخشش میکنه.... دیروز به پدرش میگفت با هیجان بازی کن با هیجان مهره هات رو حرکت بده.... عاشق هیجان و چیزهای جدیده عاشق تغییر دکوراسیونه عاشق تغییر و تحوله ....

هنوز هم صمیمیت رو یاد نگرفته دوستاش رو خیلی دوست داره ولی بازی باهاشون رو بلد نیست.... دوستاش دو دسته هستن یا اونایی که به نظرش میتونه بهشون حسابی زور بگه که اصرار داره تجربه باهم بودنشون تکرار بشه یا اونایی که بهش زور میگن که خیلی اصراری نداره باهاشون ارتباط بیشتری داشته باشه حد وسط ندیدم هم دلی و محبت ندیدم درک متقابل ندیدم اگه بخوام خوش بینانه به موضوع نگاه کنم فکر میکنم با بچه هایی که رفتارهای بچه گونه بیشتری دارن کمتر سازگاری داره با بچه های بزرگتر بهتر بازی می کنه برای اینکه به حرفهاش توجه بیشتری میکنن و میتونه باهاشون بازی برنده برنده داشته باشه

مسئول مهرشون به دوست هانا که یه مدتی دلم خوش بود میومدن خونمون تذکر داده که با هانا همو به اندازه کافی توی مهد می بینید بعد از مهد بهتره با خانواده خاطره سازی کنید وقتی این مسئله چندبار تکرار شد ازش پرسیدم با رفت آمد خانواده ها مشکلی دارید؟ دوباره حرفش رو تکرار کرد ... بهش میگم هانا هیچ بچه ای اطرافش ندیده نه همسایه ای نه فامیلی بلد نیست صمیمیت داشته باشه ....برای بچه ها خوبه که ساعتی رو بعد از مهد با هم باشن.... میگه خانم علاقبند خوشحال باش که هانا با بچه ها صمیمی نمیشه برای آینده توی مدرسه نگرانیتون کمتر میشه... ( من چی میگممممممم ..... اون چی میگههههههههه......)

دوشنبه هفته پیش سایه که نزدیک وضع حملشه یه کمی حالش خوب نبود مامان هم شمال بود پیش سالومه بنابراین تصمیم گرفتم برم یه کمی از کیک و غذای تولد هانا رو که کنار گذاشته بودم براش ببرم و اینکه یه روز از تنهایی در بیاد... صبح بهداد زنگ زد مهد که خبر بده هانا نمیره طبق معمول پرسیدن چرا هانا نمیاد؟؟؟ بهداد هم خیلی جدی گفت مامانش امروز باهاش کار داره... منکه از خنده غش کرده بودم پرسیدم چرا اینطوری میگی؟؟؟ بهداد گفت سئوال الکی جواب الکی هم داره ... گاهی آدم احساس میکنه زیادی توی صلاحدید خانواده دخالت میکنن... وظیفه ما خبر دادنه وظیفه اونا هم چیزی فراتر از مواخذه کردن...البته خوش بینانه اش اینه که به جزئی ترین مسائل مربو به بچه ها دقت و توجه دارن...

چقدر سخته توی دنیایی زندگی میکنیم که هرکسی فقط از زاویه دید خودش مسائل رو نگاه و درک میکنه ......


 
تمرین کنسرت در تالار اندیشه
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی:
 
دور تند زندگی
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی:

تمرینای کنسرت جشنواره فجر فشرده تر شده و بچه ها باید زمان بیشتری رو برای هماهنگ شدن کل اجراها صرف کنن....

از طرفی بعد از دو سال رفت و آمد این ترم آخرین ترم دوره مقدماتی آموزش موسیقی یعنی آموزش بلز و فلوت هم هست و به رسم موسسه ودا بچه ها رو جهت ایجاد زمینه لازم برای انتخاب ساز تخصصی با سازهای مختلف آشنا میکنن...البته باید تا اون زمان  شش ماه دیگه صرف یادگیری یک ساز ضربی مثل دف یا تنبک کنند که هانا تنبک رو دوست داره و معتقده صدای دف غمیگنه ولی صدای تنبک شاد..... 

برنامه معرفی ساز طوری چیده شده که بچه های کلاس 4 تا 5 و 5 تا 6 رو با هم ادغام شدن و قراره یک ماه و نیم باقیمانده از ساعت 4 تا 6 کلاسشون با هم تشکیل بشه و توی این کلاس تجمیعی هر جلسه یکی از هنرجوهای ودا با سازش حاضر میشه و اون ساز رو به بچه ها معرفی میکنه ...

مثلا یکشنبه این هفته کمونچه رو نشونشون دادن که خیلی مورد توجه هانا قرار گرفته گو اینکه هنوز هم علاقه ویژه ای به انواع فلوت از جمله رکوردر، البو، کلیدی و ... داره و بعید نیست که انتخابش روی فلوت کلید کنه.....

من هنوزم تریجح میدم که سازی رو انتخاب کنه که احتیاج به هماهنگی نفس و دست نداشته باشه تا بتونه از ناز نفسش برای خوندن ضمن نواختن استفاده کنه.... چه کنم که از من دیگه گذشته و حالا دور دور هاناست ....

همینطور پایان این ترم این گروه تجمیعی قراره آخرین کنسرت دسته جمعیشون رو با هم اجرا کنن. آهنگ انتخابی این کنسرت یه آهنگ محلیه به نام "تو شاه حسینی" که توی سی دی شاهنامه کار خانم سودابه سالم اجرا شده بود و قراره بچه ها با این سی دی تمرین کنن تا مهارت لازم رو کسب کنن.

هانا دیشب داشت سی دی رو تماشا میکرد که به من گفت مامان ببین اینجا خانوم سالم چقدر خوشحاله همش داره میخنده ولی چرا توی کنسرت قبلی ما اینقدر عصبانی بود...

گفتم نمیدونم شاید مشکلی داشتدل شکسته

گفت شایدم اجرای ما اونطوری که انتظار داشت خوب و کامل نبود...سوال

تقریبا تمام ذهنش رو خانوم سالم اشباع کرده طوریکه هفته پیش خوابش رو دیده بود البته خواب که چه عرض کنم بیشتر شبیه کابوس بوده چون نیمه شب با وحشت بیدار شده بود ولی از ترس دلش نمیخواست جزئیات خوابش رو تعریف کنه.... فرداش بالاخره حرف زد و گفت خواب دیده یه جادوگر بدجنس خانوم سالم رو جادو کرده و چشماش خیلی وحشتناک شده بوده... تاثیر این خواب تا جایی عمیق بوده که دخترک شجاع من که کلی به شجاعتش می نازیدم از تنها حمام و دستشویی رفتن و همینطور تنها توی خونه موندن حتی تنها توی اتاقش خوابیدن اجتناب میکنه ....

امیدوارم این برنامه به خیری بگذره و خانوم سالم هم اون روی مهربون و خوش خنده اش رو به بچه ها نشون بده تا بالاخره احساس رضایت از خود برای بچه ها تداعی بشه...

زندگی کماکان روی دور تنده ....


 
تولدت مبارک گل من
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی:

هر روز صبح که چشمام باز میشه به دلتنگی بزرگ رو تجربه میکنم.... تا کاملا بیدار بشم دلم هزار بار هوس گرمای تنت و صورتم گرمای نفسهات رو جستجو میکنه .... گاهی هنوز وحشت اینکه دست یا پای کوچیکت زیر سنگینی خوابم نمونده باشه رو تجربه میکنم....گاهی به سرعت به خاطر میارم که دیگه خیلی وقته حتی اتفاقی به تخت ما نمیایی گاهی یه کم طول میکشه.... از جام بلند که میشم اول به سمت اتاقت میام و سر راهم یادم میمونه که چراغ راهرو رو روشن کنم تا بتونم چهره معصومت که توی خواب بیشتر به فرشته ها میمونه رو بهتر ببینم آخه مخالفتت با روشن بودن یه چراغ کوچیک توی شب برمیگرده به دو سالگیت تیز بینی توی تاریکیت برام جالبه عزیرم.... خیلی تلاش میکنم که یادم بمونه تو دوست نداری صبحها بهت بچسبم و فشارت بدم... کلی به خودم فشار میارم که از یه فاصله مشخص و فقط توی دلم قربونت برم چون دوست نداری صبح زود با صدام بیدارت کنم.... خیلی آروم کنار تختت میشینم و نگاه میکنم و از اون فاصله بوت میکنم.... هنوز هم بوی نوزادیت رو میدی که عاشق این عطر قدیمی هستم.... عطر زندگی... این تجربه رو شش ساله که دارم شش ساله که توی خانوم کوچولو قدم به زندگی ما گذاشتی مثل انفجار نور خونمون رو لبریز از عشق کردی... هر روز بیشتر دوستت دارم و برای این حس حد و اندازه ای تصور نمیشه....

تولدت مبارک گل من گل بابا گل باغ زندگی ما دوستت دارم قد... نه هیچ میزانی براش نمیشناسم... ایشالا همه عمرت پر باشه از عشق محبت سلامتی موفقیت صفا صمیمیت مهربونی رضایت شادی خنده برکت توانگری و...

چند روز پیش داشتیم فیلم های بچگیات رو تماشا میکردیم توی یکی از فیلم ها بابابزرگی رو دیدی و دلت حسابی گرفت شبش خیلی بد خوابیدی و قبل از خواب بی دلیل و با غصه گریه کردی با اینکه دلیل بهم ریختگیت رو بهم نگفتی ولی من فهمیدم که دل مهربونت برای بابا بزرگی تنگ شده بود... دختر تو دار من هزار بار سعی میکنم که شرایط رو کنترل کنم تا کمترین بحران رو تجربه کنی ولی می بینم که بیشتر تحت کنترل شرایط هستم و اونچه که باید اتفاق بیفته اتفاق میفته....

امسال برای اولین بار بدون پدربزرگ محبوبت تولدت جشن گرفتیم جاش حسابی خالی بود مهربونیش و موی سفیدش... ولی خدا رو شکر به گفته خودت تولد امسالت یکی از بهترین روزهای زندگیت بوده و در تمام زندگیت اینقدر بهت خوش نگذشته بود. خوشحالم که بالاخره یه بار اعتراف کردی که بهت خوش گذشته ممنون که تازگیها گاهی یادت میمونه که ازم تشکر کنی ممنون که دیشب ازم تشکر کردی .... این قدرشناسی برام تازگی داره... کلی تعجب کردم که توی تولدت اجازه دادی دوستات برن توی اتاقت و شکایتی نکردی که به وسایلت دست بزنن و البته افتخار...یه کمی بزرگ شدی گل من البته فقط یه کمی.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

هفته دیگه 26 و 27 بهمن اجرای کنسرت موسیقی فجر خانم سودابه سالم توی تالار اندیشه است... به همه دوستانی که امکان تهیه بلیط دارن توصیه میکنم این اجرا رو از دست ندن منکه شاهد تمرینهای بچه ها هستم کلی لذت میبرم گو اینکه من همیشه عاشق کار بچه ها هستم ولی مطمئنم شما هم از اجرای نهایی مشئوف می شید. ایندفعه هم خانم سالم مثل همیشه ترکونده هماهنگی بین اینهمه بچه واقعا کار طاقت فرساییه و از عهده هر استادی بر نمیاد.... حدود 40 نفر گروه کر 30 نفر گروه فلوت 15 نفر اجرای سازهای کوبه ای و کمانچه و ویولون و گیتار و بلز و ... و دو تا گروه ده دوازده نفره اجرای حرکات موزون و یه گروه ده دوازده نفره اجرای قصه .... حالا فکر کنید ترکیب این کار چه شود.... بی حرف پیش فوق العاده است....

هانا توی گروه فلوت موند و از کارش لذت میبره.....

دوستتون دارم و دلم براتون یه عالمه تنگ شده بود