هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

توانمندیهای هانا در زمستان 1389
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

ارزیابی عملکرد هانا در سه ماهه چهارم سال سال ١٣٨٩ از نقطه نظر مربیان مهدکودک ایرانمهر

از نظر جسمی - حرکتی: در پریدن، دویدن، توپ بازی و سایر فعالیتهایی از این قبیل مهارت لازم رو دارد. در نقاشیهای او کنترل و هماهنگی لازم مشاهده می شود. فعالیتهای بدنی او را خسته نمیکند. در بریدن کاغذ و گرفتن مداد و سایر کارهایی از این قبیل مهارت دارد.تشویق

از نظر شناختی- ذهنی: پس از گوش دادن به یک داستان به پرسشهایی که در آن مطرح می شود به درستی پاسخ می دهد. به صحبتهای مربیان توجه و دقت می کند. کاری را که شروع میکند به پایان میرساند. به فعالیتهای متنوعی علاقه نشان میدهد.قلب

 از نظر کلامی: سعی دارد در بحثهای کلاس شرکت کند و نقطه نظرهای خود را ابراز دارد. سعی میکند بدون خجالت کشیدن در جمع صحبت کند نسبت به سن خود در گفتار، کلمات را به درستی به کار می برد.از خود راضی

 از نظر خلاقت: کنجکاو است تا موضوعات متفاوتی را به تصویر بکشد. به فعالیتهای خلاقانه مانند سفالگری، نقاشی و به طور کلی بازیهای خلاق علاقه نشان می دهد. به مفاد و علائم نوشتاری توجه دارد.ماچ

 از نظر عاطفی: در مواقع ضروری می تواند از بروز خشم خود جلوگیری نماید. در عمل دوستی و محبت خود را به همسالانش نشان می دهد. پرخاشگر نیست و با دیگران رفتار دوستانه و مسالمت آمیزی داردمتفکر. اگر در کاری شکست بخورد زیاد آزرده خاطر نمیشود و سعی می کند با کوشش بیشتر شکست خود را جبران نمایدابرو.

 از نظر اجتماعی- اخلاقی: در کارها با مربیان، دوستان و همسالان خود همکاری می کند و با آنها سازگاری دارد. در کارهای خود نظم و ترتیب را رعایت میکند . لباس و وسایل خود را تمیز نگه می دارد . از بازی و کارگروهی لذت می برد و فعالانه در آنها شرکت می کند .متفکر

البته نمونه بارز رفتاری که در بالا تشریح شده رو در مورد هانا در جشن نوروزشون دیدم. ولی نمیدونم چرا با هم هستیم اینطوری رفتار نمیکنه. امیدوار کننده اش اینه که رفتار درست رو میشناسه نگران کننده اش اینه که بسیار حساس و لجبازهاوه

گاهی اوقات به این نتیجه می رسم که هانا شبها توی خواب میاد و وب لاگش رو می خونه خیلی مواردی پیش اومده که یکی دو روز پس از آپ کردن من به طور اتفاقی درمورد موضوعاتی که توی پست اشاره کردم صحبت میکنه یا سئوال میکنه. مثلا توی پست قبلی راجع به اینکه جلسه هانا اولین و آخرین جلسه ای بود که گذاشت بلافاصله توی این هفته یاد برگزاری جلسه افتاد.....

تمام این هفته رو بعداز ظهرها قبل و بعد کلاساش رفتیم پارک بازی کرده .... یکشنبه هفته گذشته نازنین جون پرونده فعالیتهای هانا در سه ماهه پایان سال گذشته رو جهت مطالعه بهم تحویل دادن. بگذریم که اون روز کلاس ارف و کر داشت و تقریبا با زحمت رفت کلاس ارف و کلاس کر هم نرفت ولی موقع برگشتن خونه توی ماشین گفت مامان امشب می خوام براتون جلسه بزارم. پرسیدم موضوع جلسه چیه؟ گفت نمیگم وقتی بیایید توی جلسه خودتون متوجه میشین، ولی میخوام صفحات پرنده ام رو هم براتون توضیح بدم. خلاصه وقتی رسیدیم خونه اجازه نداد من پرونده اش رو نگاه کنم و خواهش کرد وقتی بهداد اومد برای هر دومون توضیح بده.

بعد از رسیدن بهداد به سرعت رفت توی اتاقش و دوباره اون ملحفه قرمز خوشگل رو پهن کرد روی فرش اتاقش و ما رو صدا کرد. گفت من این توپ رو به طرف هر کس پرت کنم باید ناراحتی هاش رو بگه ....
و توپ رو پرت کرد طرف بهداد بهداد هم گفت وقتی ازت یه سئوال میکنم جواب نمیدی ناراحت میشم.
بعد دوباره توپ رو گرفت و پرت کرد طرف من منم گفتم وقتی بداخلاق میشی و یا با دوستات خوب بازی نمکنی ناراحت میشم.
بعد توپ رو انداختم سمتش و گفتم شما از چی ناراحت میشی؟؟؟ اونم گفت وقتی منو دعوا میکنید ناراحت میشم.
خلاصه آخرش به هم دیگه قول دادیم کارهایی رو میدونم همدیگه رو ناراحت میکنه انجام ندیم.
و بعدش پرونده اش رو آورد و تک تک صفحاتش رو برامون تشریح کرد که مثلا موضوع این صفحه آشنایی با حیوانات اهلی و وحشی .... و موضوع این صفحه آشنایی با مزه ها و ...

دوشنبه صبح هم کلی بی حوصله بود و گفت نمیخوام برم مهد که امکانش فراهم نبود خلاصه بچه ام با چشم گریون رفت مهد. عصرش رفتیم خیابون خلوت پشت خونه تا هانا اسکوتر بازی کنه ولی خیلی حوصله نداشت برای اینکه تهییج بشه بهش گفتم بیا مسابقه بدیم و شروع کردم ادای دویدن رو در بیارم ولی چون حوصله نداشت عکس العملی نشون نداد. برگشت عقب به من نگاه کرد و گفت مامان شما که اصلا تند نمیدوی . گفتم : مامان جون ما داریم بازی میکنیم میخواهیم بهمون خوش بگذره مسابقه واقعی که نیست که من راستی راستی بدوم اگه تند بدوم که ظرف چند ثانیه ازت جلو میزنم و میرسم سر کوچه و دیگه نمیتونم از دیدن تلاشت لذت ببرم. گفت: لازم نیست یواش بدوی اول شدنت اصلا از ارزشهای من کم نمیکنه....تعجب.(این همون فرصت طلاییه که بچه ها برای به خاطر سپردن جمله های جدیدی که جایی شنیدن با ضایع کردن مامانشون حداکثر استفاده رو می برن)عینک 

سئوالهای اخیر هانا: چرا آسمون بالاست چرا زمین پایینه چرا ما به جای روی زمین توی آسمون نیستیم. چرا خدا ماهی رو آفرید .چرا ماهی توی آب خفه نمیشه. چرا خدا درختا رو آفریده. چرانمیتونیم پرواز کنیم. ما چطوری می بینیمو ....

پی نوشت یک: همین الان غذام سوخت. گریهجالب اینجاست که بهداد و هانا رفتن کارواش ماشین فاطی خانوم رو بشورن و از منم خواستن که همراهشون برم. منم گفتم نه میخوام شام بپزم .بهداد گفت شام میریم بیرون گفتم نه دیگه شامم داره حاضر میشه .... چه شامی....خوشمزه.نمیدونم کی فراموش کرده بود زیر گاز رو کم کنهخجالت

پی نوشت دو: موضوع حضور اجباری بچه های پیش دبستانی توی مدارس غیرانتفاعی فعلا قطعی نشده. خبرها حاکی از اینه که قراره فقط متولی پیش دبستانی از بهزیستی به آموزش و پرورش سپرده بشه.حالا آخرش چی میشه ....؟؟؟ سوال


 
گنجیشکک اشی مشی
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی:

چند وقت پیش یه روز صبح جمعه که من توی آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بودم و بهداد هم توی خونه سرگرم سر و سامون دادن به کارهاش بود هانا بعد از یک ساعت سرگرم بودن توی اتاقش آمد بیرون و گفت مامان بابا بیایین توی اتاق من جلسه داریم.

به هرحال وقتی مقامات ارشد ترتیب جلسه میدن باید آب دستت داری بزاری زمین و اطاعت امر کنی..... گذشته از شوخی کلی کنجکاو شدیم که ببینیم حکایت این جلسه دیگه چیه؟؟؟؟

خلاصه من و بهداد مشتاق رفتیم اتاق هانا که دیدیم روی فرش اتاقش یه ملحفه قرمز بزرگ پهن کرده و منتظره تا ما جای مناسبی برای خودمون روی اون پیدا کنیم و مستقر بشیم...

بعد از نشستن گفت من رئیس این جلسه هستم و سئوال میکنم و شما باید جواب بدید.... عینک(جلسه رو با اتاق بازجویی اشتباه گرفته بود بچم)

من و بهداد: خوب دیگه چی؟؟؟نیشخند

هانا: مامان ....بابا شما چرا بعضی وقتا با هم دعوا میکنید؟؟؟؟

من: تعجبچی میگی هانا جان ما کی دعوا کردیم عزیزمآخ

هانا: بله سر داروهای من شما باهم دعوا کردین....

وااای خدایا موضوع مال دو ماه پیش بود... من به خاطر سرفه های هانا کلی خسته و  نگران و کم تحمل بودم خصوصا اینکه از تشخیص دکتر اول حسابی ترسیده بودم و بعد از خرید داروها بهداد موافق نبود مداوا رو شروع کنیم و برده بودش دکتر سنتی .... شبش داروهای سنتی و داروهای شیمیایی رو گذاشت روی کانتر و گفت حالا کدوم رو شروع کنیم ؟؟؟؟

منم با ناراحتی گفتم من اگه با درمان پزشکی رایج موافق نبودم با اون زحمت وقت نمیگرفتم و ببرمش اونجا و شما هم اگه مخالف نبودی وقت نمیذاشتی و هانا رو نمیبردی طب سنتی پس دیگه سئوال نداره یعنی تصمیم گرفتی درمان سنتی رو شروع کنی....

 البته سر همین دلخوری من بهداد هم ناراحت شد....

خوب میشه اینجوری نتیجه گرفت که ما باهم برخورد مناسبی نداشتیم که هانا اینطوری توی دلش مونده بود و دختر تودار من بعد از دو ماه گذشتن از ماجرا با ترتیب دادن این جلسه گفتمان خانوادگی بالاخره حرف دلش رو بیرون ریخته بود....

من: هانا جان من و بابا با هم دعوا نکردیم اون ماجرا فقط یه اختلاف نظر ساده بود .... و بعدبراش کاملا توضیح دادم که اختلاف نظر چیه و اگه نباشه گرفتن یه تصمیم مناسب بین انتخابهای موجود ممکن نمیشه ... و اینکه ببین با انتخاب شروع مداوای طب سنتی الان الحمدا... حالت بهتر شده و دیگه میتونیم تابستون بریم استخر که خیلی دوست داری ..... بعد ازش سئوال کردم حالا قانع شدی ؟؟؟؟ 

که در کمال تعجب جواب داد نه.......وقت تمام

و ادامه داد : ولی خوب اشکالی نداره حالا برای بقیه جلسه من میگم بیایید توپ بازی کنیم و توپی که پشت سرش گذشته بود و برداشت و مدتی هم به بازی خانوادگی سه نفره وقت گذروندیم.

هر کاری کردیم که ادامه بحث رو وسط بکشیم تا بچه رو توجیه کنیم نشد که نشد چون رئیس جلسه وقت بازی اعلام کرده بود و دیگه گوشش به این حرفها بدهکار نبود.....

این جلسه اولین و آخرین جلسه ای بود که هانا ترتیب داد شاید به نظرش رسیده بود که جلسه گذاشتن جواب مورد نظرش که نمیدونم چیه رو نمیگیره ....

هانا درمجموع فوق تصور حساسه و نمیدونم باید چیکار کنم هر مسئله کوچیکی موجبات ناراحتی خاطر نازک گل دختر رو فراهم میکنه ....

دیروز شنیدم قوانین جدیدی در شرف تصویبه مبنی بر اینکه پیش دبستانی قراره دو سال بشه و دیگه اینکه بچه ها باید حتما در محیط مدرسه ثبت نام بشن....

فکرش رو بکنید که شما برای خودتون برنامه ریزی میکنین و بعد از مدتها از مهدی که بچه ات رو میزاری راضی هستی و به هر تقدیر راضی هستی که کوچولوت یه سال دیگه رو هم به هر عنوان پیش دبستانی یا مهد کودک توی این فضای دوست داشتنی باشه ولی یهو همه نقشه هات نقش بر آب میشه و حالا هول هولکی باید کفش آهنی بپوشی و بری دنبال مدرسه مناسب....

در نتیجه گفتگوهای جسته گریخته ای که تاحالا با بعضی دوستان داشتم ترجیح میدم که دوره دبستان رو هانا توی مدرسه دولتی بگذرونه ولی مشکل اساسی با مدارس دولتی برای ما شاغلین ساعت کوتاه حضور بچه ها توی مدرسه است...

بنابراین یا باید دوباره روم رو سفت کنم و از حامی ها همیشگیم یعنی مامانم و فاطی خانم طلب استمداد کنم یا باید بگردم دنبال یه مدرسه غیر انتفاعی مناسب که ترجیحاً نزدیک اکباتان باشه .....چون اساساً نمیخوام تجربه بردن و آوردن هانا توی ترافیک و دود دم تهران رو مجدد براش تکرار کنم ....

البته ناگفته نمونه مامان فرنوش که دخترش امسال پیش دبستانی رو توی مهد فعلی هانا گذرونده بود، با مامانای سایر همکلاسیهای فرنوش کلی برای پیدا کردن مدرسه مناسب چالش داشتن و درتکاپو بودن و من هم ناخداگاه در جریان نتایج این تلاش قرار میگرفتم.

در نهایت با همت بالای خانم هدایتی مدیر دلسوز و مسئول مهد کودک برای پیدا کردن مدرسه مناسب برای بچه ها نتیجه به تأسیس یه دبستان غیر انتفاعی دخترونه توسط خانم مشاور آموزشی که در حال حاضر مدیر مدرسه غیر انتفاعی پسرونه هم میباشد ختم شد. دبستانی که قراره از فوق برنامه های خانم هدایتی در مهد کودک الگو بگیره و حداقلش اینه که زبان اسپانیولی هم در اون تدریس بشه....

این دبستان دو تا مشکل داره اول اینکه به هر حال سال اولش که دایر شده و هنوز امتحانش رو پس نداده و دوم اینکه در شهرک غرب واقع شده و مسیرش برای ما مناسب نیست خصوصا که باید به سمت اتوبان شلوغ همت هدایت بشیم....

دیروز هم توی همین حال و هوا بودم که یاد تانیا دوست پارسال کلاس زبان هانا افتادم و اینکه تانیا جون امسال رفته بود پیش دبستانیه معروف دولتی توی شهرک ....تصمیم گرفتم با تماس با مامانش یه خبری از حال و هوای این مدرسه و میزان رضایت میترا جون از نحوه آموزش اون بگیرم که نتیجه این گفتگو حکایت از صحت اخبار موجود از فضای مناسب آموزشیه این مدرسه داشت ضمن اینکه میترا جون بهم خبر داد که مؤسسه کیش یه شعبه دخترانه کودکان توی اکباتان زده و همینطور برای تولد تانیا که قرار بود فرداش یعنی چهارشنبه برگزار بشه دعوت شدیم.

اینقدر از خبر افتتاح شعبه کیش کودکان در اکباتان خوشحال شدم که دغدغه اصلیم رو فراموش کردم. این ترم زبان هانا در شرف اتمامه و ترجیح میدم زبانش رو جایی ادامه بده که برنامه ریزی اصولی تری داشته باشه....

با توجه به نزدیک بودن مکان مؤسسه کیش به مکان مؤسسه ودا با فرنوش و مامان گلش بعد از کلاس باله رفتیم برای کنکاش بیشتر که متوجه شدیم ترم جدید کودکانش تازه شروع شده و اگه بچه ها مصاحبه بشن میتونن خودشون رو به کلاسها برسونن.

با توجه به ساعت تدریس مسئول مصاحبه قرار شد بچه ها یک ساعت دیگه برای مصاحبه برگردند. بعد از بیرون اومدن فرنوش گفت نه مامان ما توی مدرسه قراره کلاس زبان داشته باشیم پس من نمیخوام بیام کلاس زبان .... ولی هانا به عشق تانیا گفت اما من میخوام اینجا بیام....

خلاصه قرار شد بچه ها یه کم جلوی بلوک کنار حوض پر از ماهیهای عید بازی کنن و بعد فرنوش و مامانش که قصد مصاحبه نداشتن برن خونشون و من و هانا بریم برای مصاحبه

بچه ها مشغول بازی دور حوض شدن من و بهناز جون هم گرم صحبت

که ناگهان فرنوش پاش لیز خورد و با پا افتاد توی حوض کثیف و لجن آلود اونجا و بنای گریه گذاشت ... منم پریدم و دستش رو گرفتم و آوردمش بیرون و برای آروم کردنش شروع کردم به شوخی و ...

اول از همه به هانا گفتم زود از کنار حوض بیاد کنار که طبق معمول مخالفت کرد منم که مشغول کمک به بهناز جون برای تعویض لباسای فرنوش بودم دیگه فرصتی برای جدیت و اصرار بیشتر نداشتم ....هر از گاهی که به هانا نگاه میکردم بانگاه سنگین و پر معنیش مواجه میشدم ولی فقط به تذکر اینکه خیلی مراقب باش اکتفا کردم ....

هنوز لباسای فرنوش عوض نشده بود که با صدای شلپ مجدد برگشتم و دیدم هانا خانم تا گردن در آب حوضچه در حال دست و پا زدن هستن.

حالا یه سئوال مطرحه با توجه به میزان بالای علاقه هانا به آب بازی و میزان بالای ناراحتی هانا از تمرکز توجه من در اون ماجرا به فرنوش به نظر شما هانا افتاده بود توی حوض یا پریده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

در اون حال دیگه فرنوش رو یادم رفت پریدم و دست هانا رو در حالی گرفتم و کشیدم بیرون که با فریادها و جیغهای لبریز از شادی و هیجانش محوطه پشت کلاس های مؤسسه رو روی سرش گذاشته بود. 

با این تصور بدبینانه که ممکنه خودش عمداً پریده باشه توی حوض نمیدونستم از دستش عصبانی باشم با بخندمکلافه...  بیشتر نگران بهم خوردن نظم کلاسها بودم. پس دستم رو به علامت دعوت به سکوت آروم گذاشتم روی دهانش و گفتم هیس بزار لباست رو عوض کنم... که گفت اهه چرا با فرنوش اینهمه مهربون بودی ولی به من اصلا نمیخندی

هر کی ندونه فکر میکنه من نامادری بدجنس هانا هستم که کوچکترین محبتی رو ازش دریغ کردم و بچه ام در آروزی یه قطره محبت مادرانه داره پر پر میزنه ....

بله اینجا بود که با بدبینی کامل شکّم تقریبا به یقین نزدیک شد که خانمی ممکنه برای جلب توجه من پریده باشه توی آب با این وجود عصبانیتم رو فرو خوردم و با شوخی گفتم هانا شبیه گنجیشکک اشی مشی شدی که نشست لب بوم نقاشی و ادامه دادم آخه هانا جان فرنوش پاش لیز خورد و افتاد توی حوض چون شنا بلد نیست از ترس غرق شدن داشت گریه میکرد و من میخواستم کمک کنم تا آروم بشه ولی به نظرم اومد که خودت پریدی توی آب و از این فکر ناراحت شدم. که گفت نه خیر منم افتادم توی آب عصبانی

همین حرف برام کافی بود که مطمئن بشم من اشتباه کرده بودم و افتادنش اتفاقی بوده .... چون تا حالا واهمه ای از گفتن تصمیماتش و دلیل اونا نداشته و نداره ....

خوشبختانه هانا با لباس باله اش از مؤسسه اومده بود بیرون و فقط ژاکتش رو روش پوشیده بود پس توی ساکش یه دست لباس کامل داشت البته لباس کامل که چه عرض کنم چون مجبور شدم زیرپوشش رو هم در بیارم. کفشش هم که خیس آب بود و مجبور شد تا ماشین با کفش باله اش بیاد تا کفش اضافیش رو از توی ماشین برداریم.

بعد از رسیدن به ماشین فرنوش و بهناز جون خداحافظی کردن و رفتن و من و هانا هم برگشتیم برای مصاحبه.

خانومه با دیدن ما گفت اون دوستتون نیومد که گفتم نه ایشون منصرف شدن بنابراین هانا علی رغم میل مسئول ثبت نام که تذکر داد برای بچه های زیر هفت سال ثبت نام ندارن تنهایی رفت برای مصاحبه

ناگفته نمونه برای اولین بار توی مدتی که هانا کلاس میره و همیشه هدف اصلیم قرار دادن هانا توی محیطهای شاد و پر بازی و شادی بچه گونه بوده نه انتظاری برای پیشرفت آموزش، حس کردم دلم میخواد بدونم حاصل این رفت و آمدها تا حالا چی بوده و حتی اگه اجازه ثبت نام بهم نمیدادن باز هم راضی بودم بنابراین با پرداخت هزینه مصاحبه گل دختر رو تا اتاق مخصوص همراهی کردم و پشت در بسته منتظر نشستم. 

بعد از مصاحبه مسئول ثبت نام متعجب از دیدن نتیجه تعیین سطح هانا که ترم دو کودکان بود برای کسب تکلیف از مدیر مؤسسه گوشی تلفن رو برداشت و بعد از اعلام نتیجه مصاحبه و سن پنجسالگی هانا بالاخره مقرر شد مشروط بر اینکه معلم کلاس تشخیص بدن هانا با حضور توی این کلاس زده نخواهد شد ثبت نام قطعی صورت پذیره .

خلاصه اینکه گل دختر واقعا رو سفیدم کرد.  وقتی رسیدیم خونه غیر از شام حسابی کار برای انجام داشتم شستن لباسای لجنی و حمام یه ماهی کوچولوی سفید ...

امروز هم با هانا رفتیم جشن تولد تانیا که آیلی و الینا هم اونجا بودن البته از مامانا دعوت نشده بود ولی به اصرار میترا جون منم قاطی مدعوین رفتم داخل اینجا بود که متوجه شدم که قراره هانا گلی بازم با تانیا و آیلی که ترم یک کودکان رو گذرونده بودن توی این ترم همکلاس بشه و شادیم چند برابر شد چون هم مامان تانیا رو خیلی دوست دارم و هم از جدا شدن بچه ها خیلی متاسف بودم و هم خود هانا همیشه از تانیا و آیلی به عنوان یادگار شیرین اولین بارقه های برقراری ارتباط با دیگر بچه ها با عشق و علاقه یاد میکرد.

تانیا جونم تولدت مبارک ایشالا صد و بیست سال زنده و پانیده باشی گلم

هانا و تانیای عزیز

الینا و هانا و آیلی گل

هانا و الینا مشغول شیطنت

و البته هانا و تانیا و آیلی و الینا با رسیدن به هم بعد از قریب به شش ماه سالن تولد رو با حیاط مؤسسه هلیا اشتباه گرفتن و بنای دویدن و بازی و جیغ و ویغ گذاشتن.

بعد از تولد هم رفتیم خونه فاطی خانم چون نازی جون و مهرداد جون و پارسا گلی هم میومدن اونجا و اونجا هم بازم طبق معمول هانا  پارسا ماجرا داشتن.

البته هانا این وسط هم از لقی دندون دومش کلافه بود هم از خستگی ناشی از شیطنت و بدو بدو دیگه حال و حوصله براش نمونده بود. وقتی من مشغول کمک برای جمع آوری میز شام بودم با پارسا زده بودن به تیپ هم و با نارحتی و به حالت قهر به اتاق آقا ضیا خدا بیامرز پناه برده بود و بنای های های گریه گذاشته بود .

وقتی بهش رسیدم حسابی دلش رو خالی کرده بود بالاخره با هر ترفندی با شوخی و خنده و یادآوری تجربه خنده دار دیروز  دلش رو بدست آوردم بعد با دست زدن به دندونش و برای عوض کردن فضای ذهنیش به دندونش گیر دادم و گفتم فکر کنم دیگه وقت کشیدنش باشه که خودش خیلی استقبال کرد پس منم دست به کار درست کردن قلاب با نخ دندون شدم و بالاخره به هر زور و زحمتی بود دندونش رو بیرون کشیدم. البته اصرار من برای بیرون آوردن این دندون بیشتر ناشی از در اومدن دندون اصلی پشت این دندونه بود.

نازی جون میگفت که نباید دندون لق رو با نخ کشید چون باعث کج دراومدن دندون جایگزین میشه ولی من تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم و پدرم تک تک دندونای ما رو با نخ میکشید و دندونای هیچ کدوممون هم کج و معوج و محتاج به اردتودنسی در نیومده بود....نیشخند

این بود ماجرای این هفته ما ببخشید اگه روده درازی کردم و از حوصله خارج بود.خجالت

پی نوشت یک: تموم این ماجرا در حالی اتفاق افتاد که با برون ریزی ناشی از آلرژی عجیب و غریبم که بیشتر در شرایط تلنبار شدن استرس و نگرانی و عدم رعایت برخی موارد در الگوی سالم تغذیه و ورزش نمایان میشه، دست به گریبان بودم. فرایند این آلرژی به این ترتیب پیش میره که یک روز بعد از اتمام تبخال (با الگوی ذهنی شکایت و خشم به زبان نیامده است) ناشی از سرماخوردگی (با الگوی ذهنی اشتغال به امور فراوان و آشفتگی ذهنی) از درون تب میکنم و بعدش یواش یواش در نقاط پر تماس مفصلها و مچ دست و بند انگشتها و آرنج جوشهای ریز به ظاهر آبدار با خارش زیاد نمایان میشه که لحظه به لحظه درناکتر و سفت تر و داغ تر و با خارش وحشتناکتر پیشروی میکنه و بالاخره با خوردن آسیکلویر فرایند معکوس شکفته شدن جوشها به صورت سوختگی سطحی شروع میشه و بالاخره بعد از بیش از یک هفته فروکش میکنه. البته این دفعه رفتم دکتر و به اسمش هم رسیدم این یک واکنش باکتریایی به ویروس تبخال و برخی داروهاست که اسمش هست اریتما مولتی فرم. نتیجه اینکه بعضی دکترا یه چیزایی میفهمن....ابله

پی نوشت دو: یه خواهش مهم با توجه به اینکه فرصت زیادی برای انتخاب مدرسه مناسب و اتخاذ تصمیم قطعی برای مدرسه دولتی و غیر انتفاعی و نهایتا اقدام برای ثبت نام ندارم ممنون میشم تا مامانایی که توی این زمینه تجربه مفید دارن برای گرفتن تصمیم مناسب با راهنماییهاش ارزشمندشون کمکم کنن....مخصوصا از مامانای گلی که توی غرب تهران زندگی میکنن برای معرفی مدرسه خوب محتاج راهنمایی هستم...قلبماچ

به یه دنیا عشق و قدردانی از محبتهای بی دریغتونبای بای


 
بفرمائید پرنسس
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩  کلمات کلیدی:

دوباره سلام

ببخشید که من اینهمه فعال شدم و دوباره برگشتم.  در مواجهه با کوهی از دفاتر نقاشی گل دختر و تفکرات راجع نحوه ۵S و بایگانی اونا فکر کردم بهتر بعضیهاشون رو عکس بگیرم و بزارم توی دفتر خاطرات دیجیتالی ماه بانو.

خوب باید بگم که نقاشیهای گل دختر تغییرات زیادی کرده از داستان نویسی با نقاشی رسیده به ترسیم تصاویر ذهنی متنوع و بعضی وقتها به نظر ما عجیبی که توی ذهنش وجود داره.

بیشتر نقاشیهاش از ترکیب اشکال هندسی استفاده شده و انگار از رویاهاش الهام گرفته شده. گاهی به نظرم میرسه که آموزش دیده و داره از روشهای الگو برداری استفاده میکنه ولی الگوهاش الگوهای ذهنی خودشه.
عاشق نقاشیه به جای هر سرگرمی دلش میخواد نقاشی کنه گاهی ساعتها مشغولش میکنه. هر سوژه ای رو که میبینه میخواد بکشه مثل برج میلاد یا میز صبحانه ای که دوتایی تنها بودیم و پدرش نبود.....
خیلی اصرار داره که بزارمش کلاس نقاشی ولی میدونم هنوز براش زوده.

این یه جوجه است درحال بیرون آمدن از تخم مرغ

اولش یه بلوز دامن نقاشی کرد و بعدش بهش یه سر و دو تا دست و پا اضافه کرد ببخشید که برای سر به اندازه کافی جا نمونده بود توی کاغذ
طراح لباس من دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه

میگه این یه ماشین تولید پرنسسه که از دو طرف آدمها واردش میشن و پرنسس خارج میشن
عاشقانه دوستت دارم پرنسس زیبای من
 

میگه اینا یه سری کوهه که آدمها دارن ازش بالا میرن ...پیدا کنید پرتقال فروش را
دعا میکنم قله های بلند موفقیت و پیشرفت رو با لذت و شادی پشت سر بزاری عمرم

امیدوارم خورشید زندگیت همیشه به این روشنی زیبایی و درخشندگی باشه نفسم

امیدوارم همه روزهای زندگیت به سبزی این بهار زیبا باشه عزیزم

ایشالا در فصلهای شاعرانه پاییز زندگیت لحظه های قشنگ بی نظیری
رو تجربه کنی امیدم

ایشالا کشتی آرزوهات به سلامت به ساحل خوشبختی برسه

دعا میکنم مثل یه پروانه شاد باشی همیشه درحال زمزمه آواز زندگی از این زیبایی به اون زیبایی پر بکشی گلم

امیدوارم کیفت همیشه پر خیر و برکت باشه و به همه خیر برسونی گلم

امیدوارم شادابی، تازگی، سرسبزی و سر زندگی رو توی لحظه های بیشماری از زندگیت نفس بکشی

 آهسته و پیوسته، عاقل و متین، نوید زندگی من

مسیر زندگیت به نرمی گرمی و راحتی و لطیفیه فرش حریر ابریشمی
باشه هانای من

انصافا برای این یکی کم آوردم دیگه گلم ....آخه مادر جان این چیه کشیدی؟؟؟؟؟

توی رادیو شنیدم فلسفه الاگلنگ سواری بچه ها
اثبات بزرگی کسی است که فرو مینشیند تا دیگری پرواز کند

بچرخ چرخ زمان با هر توانی
بریز اندوه و غم تا میتوانی

ایشالا روی بام خونه امیدت همیشه گلهای زیبا سبز بشه قندعسلم

آرزو میکنم با هواپیمای امینت و آسایش بر فراز آسمان قشنگ زندگیت در کمال رضایت پرواز کنی گل سفید همیشه بهارم

بازم کم آوردم ببخشید مادر جان

بیشتر این نقاشی ها رو هفته اول عید وقتی مشهد بودیم صبحهای زود که بیدار میشد و ما هنوز خواب بودیم کشیده
هزاران هزار بار می بوسمت می بویمت و می فشارمدت حکمت و فلسفه زندگی من
دوستت دارم

پی نوشت مهم:

همین الان دیدم تالار هنر بالاخره برنامه عروسکی بی نمکش رو عوض کرده و از یکشنبه دو تا نمایش جدید برای گروه سنی پنج سال به بالا گذاشته. هستید یه دیدار سال جدیدی راه بندازیم؟؟  آخه بابا یه ساله که ندیدمیتون بعضیهاتون رو هم که اصلا سعادت نداشتیم ببینیم. القصه ....برنامه ها به شرح زیرند اگه دوست داشتید برای آخر هفته دیگه مثلا پنج شنبه خبر بدید ......ببینیمتون..... این هفته نه آ هفته دیگه آخه این هفته ما نیستیم. پس تا پنج شنبه اول اردیبهشت ..... زودتر تنهایی نرید غصه میخورم .....

 اجراهای جدید تالار هنر از تاریخ یک شنبه ۲۱/۱/۱۳۹۰ در فرورین و اردیبهشت

 

عنوان نمایش

کارگردان

ساعت اجرا

یک خورشید مهربان

سید جواد طاهری

۳۰/۱۷

جیک جیکو در مزرعه

حسین مزینانی

۱۹

 نمایش های فوق ویژه کودکان پنج سال به بالا بوده و بهاء بلیط مبلغ ۵۰۰۰۰ ریال می باشد. اعضاء تالار هنر می توانند تا سقف چهار نفر به شکل نیم بهاء از نمایش دیدن نمایند.

پی نوشت بعدی:

همین الان فهمیدم که در مورد تغییر ساعت برنامه شب به خیر کوچولو سر کار بودیم. نه خیر قربان ساعت این برنامه ده شب هم نیست... به نظر میاد که قصه شب بچه ها پر پر شده ولی روشون نمیشه به روی مبارک بیارن. اگه شما خبری از این برنامه دارین مشتاق دونستن هستیم.

 دوستتون دارم .....

بای بای 


 
دنیای بی رنگ چه جوریه؟؟؟
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای عزیزم

فرایند بزرگ شدن بچه ها خیلی قشنگه. هر مرحله از رشدشون زیبایی های خاص خودش رو داره. دغدغه هاشون افکارشون اخلاقشون و سئوالاتشون. تازگیها شکل سئوالای گل دختر عوض شده انگار به جنبه های جدیدی از دنیا نگاه میکنه...

میپرسه: چرا هر دو تا چشم با هم باز و بسته میشن و هر کدوم برای خودشون یکی یکی باز و بسته نمیشن؟

هانا: مامان اگه توی دنیا هیچ رنگی وجود نداشت دنیا چه شکلی میشد؟
من:خوب اونوقت همه جا سیاه به نظر می رسید.
هانا: مامان حواست نیست میگم هیچ رنگی ولی سیاه هم جزء رنگاست دیگه.

عاشق جوک و معما شده براش یه کتاب کوچیک جوک گرفتم البته بیشتر برای خودم که درمقابل جوک گفتناش کم نیارم چون ازم انتظار داره هر یکی که اون میگه یکی هم من بگم

میگه یه روز یه هزار پا مهمونی دعوت میشه تا بند کفشاشو ببنده مهمونی تموم میشه.

مامان اگه یه خروس بخواد بره توی یه جزیره وسط یه دریاچه تخم بزاره چطوری باید خودش رو به اونجا برسونه؟
من: خوب با قایق میره.
هانا: مامان حواست نیستا میگم خروس خروس خروس ... هه هه

راستی دندون دوم هانا هم لق شده و ایندفعه یه دندون هم داره از پشتش میاد بیرون اونم با سرعت. گل دختر نگرانه نکنه دندونش همون پشت بمونه و کجو معوج بشه. هر چی بهش میگم که دندونه میره سرجاش ولی بازم نگرانه. خودم هم خیلی مطمئن نیستم آیا واقعا میره سرجاش. امیدوارم.....

شنبه سیزده به در طبق قرار رفتیم پارک نزدیک خونه جالب اینجا بود که یکی از دوستای وب لاگی فرناز جون آنیسای عزیزم هم دیدیم و کلی خوشحال شدم.

آنیسای شیرین زبون مهربون

این هفته یکشنبه هانا رفت کلاس ارف. گفته بودم که از این ترم آموزش فلوتشون شروع شده خیلی عاشق فلوتش شده. کمتر دیده بودم نسبت به آموزشی احساس نشون بده ولی این دفعه به محض رسیدن خونه فلوتش رو در آورد و قسمتهاش رو جدا کرد و برد شست. میگه اگه نشوریمش صداش خوب در نمیاد.

راستی یه دوره کوتاه کلاس کُر هم توی ودا برگزار میشد که هانا رو گذاشتم. وقتی از کلاس اومد بیرون با هیجان گفت مامان نمیدونی صدای خانم معلمون چقدر قشنگ بود توی همه سالن میپیچید. شب که کنار هم دراز کشیده بودیم با من شروع به تمرین سولفژ کرد. میکفت من دو ر می فا سل لا سی رو بخونم و اونم هم زمان لا لا لا رو می تمرین می کرد.

 دوشنبه شب فاطی خانم از رشت برمیگشتند. بعدازظهر بهداد و هانا اول رفتند پارک تا هانا بازی کنه و بعد رفتند دنبال فاطی خانم. منم اومدم خونه تا شام بپزم و خونه رو یه کم مرتب کنم تا فاطی خانم رو بیارن خونمون. آخه اون شب شب تولد فاطی خانم بود. بالاخره بهداد و هانا و فاطی خانم با کیک اومدند. فاطی خانم با سوغاتیها حسابی ما رو شرمنده کردند. خلاصه اینکه تا آخر شب دور هم بودیم.

سه شنبه هم کلاس باله هانا بود. با مامانا تصمیم گرفتیم با مربی های باله صحبت کنیم و خواهش کنیم یه چشم اندازی از پیشرفت کلاس بهمون ارائه کنن و اینکه اگه تمرینهای خاصی هست که باید توی خونه انجام بدن راهنمایی کنن. شاید هفته دیگه جلسه داشته باشیم.

پنجشنبه صبح گفتیم بریم دیدن فاطی خانم برای اینکه از هوای خوب و دوست داشتنی بهار هم استفاده بهینه کرده باشیم تصمیم گرفتیم با هانا با دوچرخه بریم البته بنده هم به فیض پیاده وری نائل شدم. خلاصه از مسیر شهرک کنار شهرک آپادانا رفتیم به سمت فاز سه و از انتهای جاده سلامتی رفتیم به سمت بلوکشون. به نسبت پارسال هانا خیلی بهتر دوچرخه اش رو پا میزنه .

وقتی رسیدیم هانا اصرار کرد که کمکیهای دوچرخه اش رو باز کنم. زنگ زدم به بهداد که موقع اومدن آچار چرخ هانا رو بیاره چون محوطه جلوی بلوک فاطی خانم فضای مناسبی برای تمرین داره. وقتی رسیدیم یه خانمی هاپو کوپولوش رو آورده بود هوا خوری که هانا حسابی باهاش بازی کرد.

عاشق این گلهای فوت فوتیه

بالاخره بعد از ظهر اومدیم پایین بلوک و بهداد کمکیهای چرخ هانا رو باز کرد. و شروع کردیم به تمرین. خوب دوچرخه هنوز یه کوچولو برای هانا بزرگه و پاش درست به زمین نمیرسه بنابراین نمیتونست خوب کنترلش کنه. کلی با من بداخلاقی میکرد که دارم میفتم و هر چی میگفتم تا زمانی که حس نکنم کاملا مسلط هستی ولت نمیکنم به خرجش نمیرفت که نمیرفت. درمجموع کلی ماجرا داشتیم .... 

جمعه هم بهداد و فاطی خانم رفتند بهشت زهرا چون هانا گفت دوست نداره بره من و هانا موندیم خونه تا ناهار بپزیم. اول خونه رو مرتب کردیم و بعد رفتیم خرید. حدود ساعت ده فاطی خانم و بهداد برگشتند و خبر دادن که مهرداد جون اینا هم دارن میان. خلاصه حدود ظهر بچه ها رسیدند. هانا و پارسا کلی بازی کردند کلی خندیدند و کلی اشک هم رو در آوردند. حسابی خوش گذشت.

برنامه شب به خیر کوچولو رو یادتونه؟؟؟  من عاشق صدای گرم و دوست داشتنی قصه گوی این برنامه بودم. میدونستید این برنامه دوباره مدتیه شروع شده و ساعت ٩ شب برای بچه ها قصه میگه؟؟؟

این مدت هانا هم عاشق قصه های ساده و صدای مهربون گوینده این برنامه شده تا جائیکه شبهایی که فرصت نمیشد گوش کنه براش ضبط میکردیم تا بعدا براش پخش کنیم.

این برنامه بهونه خوبی هم شده بود که هانا قبل از ساعت نه شب بی بهونه و با اشتیاق آماده خوابیدن بشه و بره توی تختش منتظر قصه بشه. یه هفته ای میشه که این برنامه ساعت نه اجرا نمیشد فکر کردیم شاید دیگه تموم شده پیگیری کردم و دیدم نه خیر ساعت برنامه به ساعت ده شب عوض شده. نظرتون برای خوابوندن کوچولوها ساعت ده شب چیه؟‌ باید خیلی بررسی کرده باشن تا به این نتجیه مناسب رسیده باشن موافقید؟؟؟اینهمه توجه به بچه ها واقعا جای تشکر و قدردانی داره....دلقک

 

آخر هفته دیگه داریم دو روزه می ریم یزد. شنیدم خیلی قشنگه خیلی وقته دلم میخواست برم و این شهر تاریخی رو ببینم ولی فرصت نشده بود. آخه بهداد هراز گاهی برای کار میرفت یرد آخرین بار قرار بود من و هانا هم همراهش بریم ولی به دلیل گرفتاری من در اداره امکانش فراهم نشد ولی حالا از طرف اداره داریم میریم و اینبار من بهداد و هانا رو با خودم میبرم. میگن هر وقت زمان هر چی برسه مسیرش خودش شکل میگیره. درست میگن مگه نه؟؟؟؟

به امید دیداربای بای


 
تعطیلات نوروزی
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای عزیز و گل

سال نوتون مبارک..... امیدوارم که این سال جدید براتون سرشار از برکت و عشق باشه و تا این لحظه رو به شادی گذرونده باشید.

جاتون خالی ما به نیابت از همتون رفتیم پابوسی امام رضا برای طلب شفاعت و خوب کلی سبک شدیم.

از اونجائیکه کمتر از یک هفته قبل از سفر بهمون خبر دادن که اسممون توی قرعه کشی برای زائرسرای مشهد در اومده بنابراین تهیه هیچ وسیله ای ممکن نشد و در نهایت جمعه صبح زود ساعت چهار صبح گل دختر خواب آلو رو گذاشتیم توی ماشین خودمون و رفتیم دنبال مامان مهین و راه افتادیم به سمت مشهد.

هانایی یه کمی بد مسافرته یعنی توی ماشین حالش بد میشه و توی این سفر هم از لحظه ای که توی ماشین قرار گرفت بنای دل آشوبی گذاشت و مجبور بودیم ساعتی یکبار یه جایی بایستیم و تا خانم گل یه کمی هوای تازه بخوره و حالش بهتر بشه. اینجوری بود که با وجود خلوت بودن جاده قریب به چهارده ساعت توی راه بودیم.

برخلاف تصور من خیلی هم شلوغ نبود یعنی انتظار من بیشتر از این حرفها بود. آخه آخرین بار تولد امام رضا اونم دو سال پیش اونجا بودیم و خیلی خیلی شلوغ تر بود. شاید هم به دلیل موضوع یارانه ها و بنزین و این حرفها کمتر با ماشین اومده بودند و بیشتر با وسایل نقلیه عمومی تشرف پیدا کرده بودند. اونجا همتون رو یاد کردم. بیشتر از همه از مامانایی یاد کردم که مثل من از سرفه های کوچولوشون حسابی دل آزرده هستن و امیدوارم امسال سال سلامتی باشه برای همه.

روز اول که همسری حسابی خسته راه بود آخه اصلا رانندگی براش خوب نیست و به محض رسیدن مشغول استراحت شد. بعدش از روز دوم هر روز رفتیم حرم و زیارت.

دخترکم توی حرم اونقدر خانوم بود که من متحیر شده بودم. شده بود خادم امام رضا البته در مقام مهردار. مهرها رو جمع میکرد و به هر کسی که میخواست نماز بخونه میداد. تقریبا با منم کاری نداشت و اجازه میداد یه کمی توی حال خودم باشم. بعد از ظهر هم اماده شدیم برای سال تحویل.

دوم عید از صبح رفتیم توس آرامگاه فردوسی و بعدش هم شاندیز. توی ماههای اخیر هانا علاقه زیادی به داستانهای شاهنامه پیدا کرده بود و مجموعه قصه های شاهنامه اش رو تقریبا بیش از دو مرتبه براش مرور کرده بودم روی همین حساب با دیدن تصاویر روی دیوارها و نقالی هفت خوان رستم و نقاشیهای مربوط به اون حسابی هیجان زده شده بود و مرتب دور میگشت و سئوال میکرد. 

روز سوم راهی برگشت شدیم البته نه به تهران بلکه رفتیم بابل خدمت خواهر دوست داشتنی عزیزم سالومه. جاده حسابی شلوغ بود خصوصا اطراف جنگلهای گلستان که به دلیل بارش بارون و هوای دل انگیز و یا گرسنگی گله های فراوونی از گرازها رو به کناره جنگل کشونده بود و جالب اینجا بود که مردم هم باهاشون صفا میکردن و از ترس خبری نبود.

بالاخره ساعت یازده شب رسیدیم بابل و تقریبا تا صبح در کنار خواهرا بیدار موندیم. هانا هم که به عشق بازی با عسل تماماً توی ماشین خوابیده بود تا صبح با عسل آتیش سوزوندن.
خلاصه اینکه تا ششم شمال بودیم چون هم خودمون باید می رفتیم سرکار هم سالومه اینا راهی سفر بودن.

بقیه ایام تعطیل هم در مسیر رفت و برگشت اداره و خونه و قلعه سحر آمیز و پارک و یه روز هم بازدید از برج میلاد سپری شد.

هانا و نریمان (پسر برادر نازی) سه شنبه نه فروردین تنها میهمان خونه ما

هانا گلی میهمان اداره مامان در حال تکمیل تکالیف مهد کودک (پیک نوروزی)
روز دهم فروردین

هانا و تانیا در حال رفتن به سمت سکوی پرتاب (آسانسور پر سرعت برج میلاد .... هفت متر بر ثانیه شوخی نیست البته برای من که هر روز مسافر آسانسور کلنگی اداره هستم)

هانا در گنبد آسمان برج

هانا در تراس دید باز برج

هانا در گنبد برج بعد از غروب خورشید

هانا در حال چیدن و مرتب کردن مهره های شطرنج طبقه اول برج

امسال هیچ کدام از اقوام تهران نبودن بنابراین از دید و بازدید هم خبری نبود. حتی فاطی خانم هم تهران نبود و مامان خودم هم نبود. برادر بهداد هم مسافرت بودند و ....

یه روز هم هانا بعد از مهد گوش درد گرفت یه کوچولو سرما خورده بود که خوب منم ازش گرفتم الان هم جاتون خالی نباشه صدام خروسی شده. هانا هم بالاخره یه دوره آنتی بیوتیک خورد ولی هنوز سرفه داره.

فردا سیزده به در ما که بار و بندیلمون رو می بندیم و میریم پارک نزدیک خونه به دور از ترافیک و قیل و قال در طبیعت نزدیک خونه نحسی رو بدر کنیم.

 امیدوارم تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه و فردا هم بیشتر و بیشتر خوش بگذره. 

امسال عید جای یه عزیز به شدت خالی بود که البته فقط جای فیزیکیش چون یادش و عشقش همیشه و همیشه توی دلمون باقی خواهد بود.

خدای مهربون رو بی نهایت سپاسگزارم که امسال رو با حس و حال متفاوتی شروع کردم و امیدوارم تا آخر همینطور بمونم.

برای همه شما عزیزان هم طلب سعادت و سلامت و شادکامی دارم
در پناه یزدان پاک
ایام به کام