هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

دومین کنسرت ارف هانا
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩  کلمات کلیدی:

یکشنبه ساعت سه خبر دار شدم که تا اطلاع ثانوی ادارت دولتی یک ساعت زودتر تعطیل میشه حالا این اطلاع ثانوی بر چه اساسیه و تا کی ادامه داره فقط خدا عالمه.

به هرحال حسابی خدا رو شکر کردیم چون این یک ساعت غیر منتظره زمانی به ما داد تا کمی زودتر خودمون رو به هانا برسونیم و با فراغ بال برای کنسرت امروز حاضرش کنیم.

طبق معمول درست زمانی که دلت میخواد همه چی طبق روال به آرامی سپری بشه بر عکس میشه. برای امروز هم مانی یکی از همکلاسی های هانا توی مهد کودک ظهر موقع خواب از روی علاقه به هانا گیر داده بوده و با شیطنتهای خاص خودش از جمله قلقلک و ... نذاشته بوده که هانا بخوابه حالا قیافه هانا خوش اخلاق دیدنیه وقتی عصبانی باشه و کم خوابی هم داشته باشه. این وسط کی از همه بیشتر تحت فشار قرار میگیره؟؟؟؟

خلاصه با هر ترفندی بود لباس هانا رو عوض کردم و راهی موسسه ودا شدیم. ناگفته نمونه توی همون پنج دقیقه تا رسیدن به موسسه توی ماشین خوابش برد ولی بعد از چند دقیقه قرار گرفتن در فضای مؤسسه روحیه اش کاملا عوض شد و زد به رگ شیطونی و شادی و بازی انگار نه انگار که این همون هانایی که حتی حاضر نشده بود موهاش رو شونه کنم و ببندم.

درنهایت برخلاف انتظار من این دفعه هماهنگی و اجراش تقریبا عالی بود.

هانا گلی عاشق چیدن گل توی گلدون شب قبل از کنسرت

کیک های خوشگل و خوشمزه ای که مامان راما جون زحمت درست کردنشون رو کشیده بودن که با طرحهای شاد و رنگیش حسابی بچه ها رو سورپرایز کرد.

اول برنامه مربیشون شیما جون درمورد تأثیر مثبت موسیقی در رشد عاطفی و ذهنی و هوش بچه ها همینطور روی افزایش خلاقیت و اعتماد به نفس اونها و به تعادل رسیدنشون صحبت کردن و بعد راجع به برنامه های کلاس و برآورده شدن انتظارات ما درخصوص پیشرفت های آتی بچه ها حسابی اطمینان دادن و توضیح دادن که لحظه لحظه کلاس بر اساس هدف و برنامه های مشخص مطابق اصول استاندارد برنامه ریزی شده و پیش میره و اینکه ما همیشه در جریان پیشرفت بچه ها قرار خواهیم گرفت.

بعدش در مورد تمرینات آوازی، ریتمیک و سازهایی که بچه ها استفاده میکنند و در مورد تاثیر هر کدوم از اونا بر روح و روان و ذهنشون صحبت کردن.

برنامه بچه ها با خوندن شعر سلام سلام به چند زبون ایرانی و غیر ایرانی و لهجه های  مختلف همراه با حرکات ریتمیک و هماهنگ بدنشون شروع شد.
یک  دو  سه  چهار    یک  دو  سه  چهار    یک  دو  سه   چهار    یک  دو  سه   چهار 
سلام به خودم        سلام به تو          سلام به همه           سلام سلام
(به زبان فارسی، ترکی، کردی، زبان انگلیسی و زبان فرانسوی)

از سمت چپ: راما، حنانه، حسام، سپهر، فرنوش، امیرعلی، هانا، تینا، آریانا، آرش، پرنا

بعد نوبت نواختن طبلک برای تمرین هماهنگی بدن با ریتم رسید. به این ترتیب که اول همه با هم روی طبلک زدن و خوندن:
حل مسوله ریاضی       با طبلک
بعد بچه ها همه سرشون رو گذاشتن روی طبلک و با اشاره مربی نفر اول از سمت راست نواختن رو همراه با خوندن شروع کرد و بعد با زدن ضربه به پشت نفر دوم انگار اونو از خواب بیدارکرده و دونفری به زدن طبلک ادامه دادن و به همین ترتیب تا نفر آخر.
یک صد و بیست و چهار
ضربدر بیست و چهار
بشمار با من بشمار تو

از سمت راست: بی تا، پرنیا، ایلیا، پرنا، آرش، آریانا، تینا، هانا، امیرعلی، فرنوش،

هانا عاشق نواختن طبلکه یعنی توی خونه هر جایی که گیر بیاره شروع میکنه به زدن "بک چپ بک چپ بک چپ تمب" از شکم خودشو ما گرفته تا میز و .... تقریبا یه ماهی هست که خواهش کرده براش طبلک بخریم همینطور میکروفون که بتونه توش آواز خوندن رو تمرین کنه ولی خریدش رو موکول کردم به وقتی که حداقل یه هفته از همکاری هانا توی کارهاش راضی باشم. که خوب هنوز وقتش نرسیده. دیروز هم بزرگترین طبلک رو انتخاب کرده و به مامی میگه قراره طبلک من مثل این باشه.

بعدش بچه باز به ترتیب و به نوبت از نفر اول سمت راست شروع کردند به خوندن شعر زیر و هر نفر با اضافه کردن یه کلمه به کلمه نفر قبلی شعر رو تکمیل میکرد
قطره و قطره و قطره و دریا
دریا و دریا و دریا و ماهی
ماهی و ماهی و ماهی و نهنگ
نهنگ و نهنگ و نهنگ و کوسه و ...به همین ترتیب با
لاک پشت و قایق و کشتی و لنگر و ساحل و صدف و بیشه و جنگل و صخره و آبشار و کوهها و گلها ادامه داشت.

بعدش امیر علی رفت سراغ طبل و بقیه بچه ها شعر ابو سلیمانیم رو خوندن و با دست و بدن بهش روح دادن.

در ادامه هم بچه ها دست تو گردن هم در حال خوندن و انجام حرکات ریتمیک مجددا شعر محلی ابو سلیمانیم رو اجرا کردن

بعدش بچه ها رفتند سراغ بلزها
اول یه آهنگ با ضربه های مضراباشون روی هم اجرا کردن:
چیک چیک بارون    چیک چیک بارون 
از تو آسمون   از تو آسمون
میباره نم نم      توی درختا
قطه های آب    تازه و شاداب
رنگین کمان شد    تو نور آفتاب

بعدش فرنوش و حنانه رفتن سراغ نواختن نتهای متن دو سل دو سل و سایر بچه ها مشغول زدن شعرها. برای اینکه درصورت عدم دادن طبل به هانا مثل کنسرت اول براش دلخوری ایجاد نشه توی چند ماه گذشته اونقدر براش توضیح داده بودم که هماهنگی در نواختن شعرها خیلی سخت تره از تکرار دو تا نت از اول تا آخر برنامه است که در طول اجرای برنامه واقعا با عشق تمام رفته بود تو حس نوازندگی و داشت با زدن بلز زندگی میکرد.

در ادامه بچه نت شعر نم نم بارون رو که همون نت ابو سلیمان هم بود همراه با حرکات دست و بدن به صورت زیر خوندن و بعد شعر ابو سلیمان رو دوباره تکرار کردن و اینبار با بلز زدن

ر سل سل        سل  لا              ر سل سل       سل  لا 
سی  لا سی     سل لا              سی لا سی     سل سل
ر سل سل        سل  لا              ر سل سل       سل  لا 
سی  لا سی     سل لا              سی لا سی     سل سل
  

بعدش دوباره با انجام حرکات دست و بدن شعر زیر و نتهای اونو خوندن و طبق معمول بعدش رفتن سراغ بلزها و خوندن شعر رو همراه با نواختن بلز تکرار کردن

اسبه یهو بالا میاد         اسبه یهو پایین میاد

دو ر می فا سل لا سی دو
دو سی لا سل فا می ر دو

دو ر می فا سل لا سی دو
دو سی لا سل فا می ر دو

بیاین با هم بخونیم ما
بیایین با هم بزنیم ما

بعدش شعر ایرانیزه شده شعر دو دو شب نخوابیدم اشکها و لبخندها و اول با حرکات بدن و بعد با نواختن بلز خوندن

دو شبه نخوابیدم
ریواسو میچیدم
میخوام تو رو ببینم
فاصلمون زیاده
سلفژ باهم بخونیم
لاله میگه سیب سرخو دوست دارم

دو دو دو دو    دو ر می
ر ر ر ر    ر می فا
می می می می    می فا سل
فا فا فا فا    فا سل لا
سل سل سل سل  سل لا سی
لا لا لا لا لا        سی سی سی سی سی        فا سی سل

بعدش با حرکات دست و بدن اسم نتهای موسیقی رو انجام دادن که من چیزی نفهمیدم یه چیزهایی در حد

چااااااووووو چاااااووووو   شییییی شییییییییییی

بعدش هم شعر

ترنم قشنگه توش پر از پلنگه
ترنم تند میره تند میره تند میره
شی فو شی فو دو دو
شی فو شی فو دو دو

 ترنم کوچولوست توش پر از آلبالوست
ترنم تند میره تند میره تند میره
شی فو شی فو    دو دو
شی فو شی فو     دو

می سل می     ر ر دو
می سل می     ر ر دو
می فا سل    لا لا سل    لا لا سل      لالا سل
سل سل سل سل لا لا
سل سل سل سل لا

رو تاق ترنم یه خرگوش نشسته ؟
ترنم تو کوهه تو دشته تو باغه
شی فو شی فو دو دو
شی فو شی فو دو

پیش رانندشم یه خرگوش نشسته
ترنم تو کوهه تو دشته تو باغه
شی فو شی فو دو دو
شی فو شی فو دو

بعدش هم تشویق و دادن جوایز و خوردن کیک های خوشمزه و خوشگل و دادن هدیه ها به مربیا و تشکر از اونا بابت زحماتشون و ....
در نهایت عکس گرفتن بچه ها با مربیای مهربونشون و ....

 دختر گلم با تمام وجود بهت افتخار میکنم که با وجود کوچولوییت پا به پای بچه ها میزدی و میخوندی و ...عالی درخشیدی. امیدوارم در تمام مراحل زندگیت مثل دیروز شاد باشی عزیزم. خیلی دوستت دارم.
بای بای


 
ثبت نام مجدد زبان و عکسای محمودآباد
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧  کلمات کلیدی:

 سلام به دوستای عزیزم

دو هفته پیش وقتی داشتیم از کلاس ارف بر میگشتیم هانا گفت مامان میشه برام کتاب آیسکریم شاپ رو بخری؟
گفتم باید سر فرصت بریم کتابفروشی.
گفت ولی میتونیم بریم موسسه هلیا شاید داشته باشه.
گفتم ولی الان دیر وقته باشه یه روز دیگه تازه مطمئن نیستم داشته باشه.
گفت مامان قول میدم رسیدیم خونه زود شام بخورم و کارام رو بکنم و بخوابم ... خواهش التماس تمنا....
بالاخره قبول کردم و رفتیم هلیا. انگار حس ششم وروجک بهش خبر داده بود که زمان مناسب از راه رسیده و خرید کتاب رو بهونه کرده بود.عینک

اتفاقا کتابی که هانا میخواست روی همه کتابهاشون بود و کارم راحت شد. مسئول ثبت نام با دیدن من یادش افتاد که لیست کلاساشو چک کنه و خبر داد یه کلاس ترم پنج برای ساعت پنج و نیم تازه شروع شده که فقط یه جلسه اش شنبه برگزار شده بود. متفکر

گفتم باید هم با خود هانا صحبت کنم که ببینم واقعا دلش میخواد دوباره بیاد کلاس یا نه و همینطور با پدرش مشورت کنم ... که همین موقع هانا پرید وسط و خواهش که بله بله بله .... دوست دارم بیام کلاس. که قرار شد نتیجه قطعی رو بعدا خبر بدم.ابرو

با توجه اینکه هانا از صبح زود تا ساعت ۵ مهد میره و بعدازظهر دیگه خسته است خیلی راضی به رفتنش نبودم و با دیدن اظهار علاقه خودش مبنی بر رفتن به کلاس به قیمت گذشتن از دیدن سی دی کارتون و بازی تو خونه، و اینکه معلم این کلاس هم خانم دوستی بود که خیلی از نحوه تدریس و اداره کلاسش راضی بودم و همینطور بعد از صلاح مشورت با بهداد به این نتیجه رسیدیم که فعلا یه جلسه بره اگه خوب بود یه ترم تواناییش رو امتحان کنیم و اگه خیلی خسته نشد ادامه بده. خیال باطل

خوشبختانه زمستونا کلاسها فقط دو روز در هفته است یعنی شنبه و چهارشنبه. با توجه به اینکه آخر اون هفته رو هم محمودآباد بودیم جلسه دوم یعنی چهارشنبه هم هانا نتونست بره. و فقط شنبه هفته پیش یک جلسه کلاس رو رفت که خودش خیلی شاد و شنگول بود و مرتب میگفت مامان مرسی خیلی دوستت دارم.قلب

شنبه هفته پیش بعد از جلسه اول تازه ثبت نامش کردم و امروز هم جلسه دوم کلاس بود که هانا با شوق و ذوق با بهداد راهی شد.تشویق

بهداد یه روش جدید برای صحبت با هانا پیدا کرده اونم اینه که "بهترین روش برای حل مسائل بچه ها شنیدن راه حلها از خودشونه. فقط کافیه بهشون فرصت حرف زدن بدیم و بهشون گوش کنیم" یول

در پی کشف این برکت امروز توی ماشین هانا از بهداد خواهش کرده بود که براش بستنی بخره. بهداد هم ازش پرسیده با توجه به ساعت شروع کلاس به نظرت الان زمان کافی برای خریدن و خوردن بستنی داریم؟ هانا گفته خوب قول میدم تند تند بخورم. بهداد پرسیده به نظرت اگه تند تند بخوری دندونات یخ نمیزنه بهتر نیست بعد از کلاس بستنی بخریم؟ هانا گفته درسته دندونام یخ میزنه ولی اگه بعد از کلاس بستنی بخورم که دیگه نمیتونم شام بخورم و مامان ناراحت میشه. مژه

بالاخره بعد از بحث و بررسی به این نتیجه رسیدن که بعد از شام با هم بریم بستنی بخوریم. و درنهایت بعد از شام دیدن بخش کوچیکی از سی دی آموزش زبانش رو به بستنی خوردن ترجیح داد.نیشخند

 

هانا خانم در حال چیدن نارنج.
جاتون خالی بود اون بهار نارنجای اردیبهشت جاشون رو داده بودن به یه عالمه نارج خوشگل در رنگا و مدلهای مختلف. 

هانا و انسیه در حال ساختن قلعه شنی

هانا و آرشام در حال شن بازی 

هانا گلی با منا و انسیه در حال قایق سواری

هانا در حال سر خوردن روی ترامپلی با اوا و امیرعلی دوستای جدید کنار ساحلی

هانا با یه قارچ بزرگ رو به روی در ویلا

اینم گلای بهارنارنج که به دلیل گرمای هوا وسط زمستون یاد بهار افتادن
جالب اینجا بود که روی این درخت یه سری نارنج تازه و سبز امسال هم وجود داشت.

هانا و گلهای شاه پسند

هانا و منا و انسیه

 بای بای


 
آخر هفته و تعطیلی
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای نازنینم

چهارشنبه صبح هانا به محض بیدار شدن گفت مامان میایی امروز با هم اتاقم رو مرتب کنیم. میتونید تصور کنید اتاقش چقدر بهم ریخته بود که خودش هم نمیتونست تحملش کنه دیگه.اوه

خلاصه با هم مشغول شدیم. مرتب کردن با کمک هانا کار خیلی سخت و زمان بریه چون دست به هر چی بزنم هوس میکنه باهاش بازی کنه و هر جایی که بیرون ریخته میشه براش یه عالمه جذابیت پیدا میکنه.

هانا و اتاق بهم ریخته اش صبح چهارشنبه

واقعا قیافه من دیدنی بود وقتی ساعت یازده فاطی خانم زنگ زد که ظهر بریم پیششون چون مهرداد و نازی جون و پارسا داشتند میرفتند اونجا. اولش عذرخواهی کردم چون هانا هم خیلی سرحال نبود. هر وقت سفکسیم میخوره اخلاقش بدتر میشه. ولی درنهایت وقتی صحبت برنامه ریزی برای مراسم چهل به میون اومد دیگه نتونستم نه بگم و آشفتگی رو نیمه کاره رها کنم تا راهی بشیم.خنثی

تا بعداز ظهر اونجا بودیم و هانا و پارسا حسابی از خجالت هم در اومدند. بعد از برگشتن بالاخره تا ساعت هشت شب به اتاق هانا سر و سامون دادم و خیال خودش و خودم رو راحت کردم.

پنجشنبه هم رفتیم دنبال فاطی خانم تا باهم بریم یه کم دسته ببینیم. معمولا هانا درمورد داستان مراسمی که حال و هواش هست سئوال میکنه. بنابراین شب قبلش براش قصه حماسه عاشورا رو تعریف کرده بودم. هانا میگه میشه منو ببری کربلا؟ گفتم ایشالا وقتی بزرگ شدی با هم میریم. میگه چرا حالا نه؟ .....

بهش قول دادم فرداش ببرمش تا هم دسته ببینه و هم آتیش زدن خیمه ها رو تماشا کنه و هم با طبلش یه دلی از عزای نوازدگی در بیاره. اینطوری شد که پنجشنبه هم تا عصر با فاطی خانم بودیم.

بعدش رفتیم خونه مامان من تا یه کم هم از خجالت دل خودم در بیام و هانا هم یه کمی با جسیکا بازی کنه. سایه هم اونجا بود و البته سپیده و ستاره. فقط جای سالومه و عسل خالی بود. الحمدا... اونجا که هست اخلاقش خیلی بهتر میشه. و واقعا به این نتیجه میرسم بچه ها جایی راحت ترن که کمتر لی لی به لا لاشون گذاشته بشه. بالاخره نه و نیم شب برگشتیم خونه و یه استراحتی کردیم.خمیازه

امروز صبح با فاطی خانم رفتیم بهشت زهرا. هانا یکی یکی سنگ قبرا رو بررسی میکرد و در مورد اختلافشون سئوال میکرد و اینکه این آقاهه یا خانمه و نتیجه منطقی کرده که بهتره یه درمیون آقا و خانم به خاک بسپرن تا ... بعدش رسیدیم به قبر خالی هانا پرسید اینجا جای کی بوده فرار کرده...آخ

بعد از بهشت زهرا رفتیم که امور مربوط به گرفتن سالن برای مراسم چهلم رو سر و سامون بدیم و بعدش هم رفتیم شیرین تا شیرینی و حلوا سفارش بدیم که تعطیل بود و بالاخره برگشتیم خونه.

سه روز تعطیلی تموم شد. هانا میگه کاش امروز چهارشنبه بود یعنی تازه اول تعطیلی. میگه مامان نمیشه دیگه کارمند نباشی؟ میپرسم پس چی کار کنم؟ میگه خوب بیا با هم یه مهدکودک راه بندازیم و تو هم بشو مدیر مهد منم قول میدم سمیرا جون صدات کنم و اصلا بهت مامان نگم. میگه وقتی من بزرگ شدم میخوام همه کاره بشم ولی اصلا (با تشدید و تاکید) کارمند نمیشم.زبان

هانا در حال طفره رفتن از خواب ساعت هشت شب با تدارک نمایش عروسکی برای مامان و عروسکاش

هانا سه شنبه صبح در حال آماده شدن برای جشن یلدا

بای بای

 


 
جشن یلدا و برنامه جشن پایان ترم موسیقی
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

سلام مهربونای دوست داشتنی

امروز سه شنبه توی مهد ایرانمهر جشن یلدا برای گروه سنی ۵ سال بود یعنی برای کلاس هانا اینا مهر ٣ . البته جشن که چه عرض کنم قراره بچه ها با لباس محلی برن مهد تا با ننه سرما عکس شب یلدا بگیرن حالا وقتی عکسا دربیاد تازه ما هم میفهیم که چه خبر بوده اونوقت شما رو هم حتما در جریان میزارم.

معمولا دو بار در هفته هانا رو حمام میکنم یه بار دوشنبه ها که به دلیل داشتن غذای بو دار قورمه سبزی یا خورشت کرفس توی مهد حسابی موهاش بو میگیره یه بار هم پنج شنبه یا جمعه بر حسب ضرورت.

به دلیل مشکل گوشش این دوشنبه تصمیم نداشتم حمامش کنم ولی وقتی دیروز رفتم مهد دنبالش و بوسیدمش دیدم وای موهاش چه بوی مطبوع قورمه سبزی میده و تازه برای جشن امروز هم باید مرتب و تمیز میرفت مهد. بنابراین بهش گفتم رسیدیم خونه گوشت رو می بندم و میریم حموم. شروع به بهانه گیری کرد نه آقای دکتر گفته نباید بری حموم و غیره. منم قانعش کردم که گوشت خیس نشه مشکلی پیش نمیاد.

وقتی ته قلبت راضی به انجام کاری نباشی خودت هم برای به تأخیر انداختنش حسابی همراهی میکنی. بنابراین وقتی رسیدیم خونه هانا سریع سی دی آموزش زبانش رو گذاشت توی کامپیوتر و گفت فعلا که میخوام زبان یاد بگیرم بعدش بریم حموم.

منم قبول کردم چون هنوز بعد از سفر فرصت نکرده بودم اوضاع خونه رو سر و سامون بدم فکر کردم خوبه منم خونه رو مرتب و جارو میکنم و هرچی گرد و خاک قرار بخورم میخورم و بعد میریم حمام.

وقتی کارش با آموزش زبان تموم شد رفت سراغ ویترین کمدش دنبال یه ماهی پولیشی حداقل مال دو سال پیش.

گاهی اوقات فکر میکنم هانا چطور یادش میمونه که چی داره و یهو هوس بازی باهاش میزنه به سرش وقتی با هر وسیله جدیدی بیش از ده دقیقه سر نمیکنه.

 خلاصه ماهیش رو پیدا کرد و آورد و شروع کرد به بازی و چرخیدن و رقصیدن.

بهش گفتم هانا خانم قرار بود بریم حمام. گفت آخه دارم بازی میکنم. گفتم بعد از حمام بازی کن. گفت بعد از حمام که دیگه نمیزاری بازی کنم میگی بیا شام بخور و مسواک بزن و بخواب، پس اگه الان بیام حمام دیگه نمیخوابم و تا صبح بازی میکنم. گفتم باشه بهت قول میدم بعد از حمام نیم ساعت اجازه بدم بازی کنی. جیغ زد نه نمیخوام نیم ساعت خیلی کمه. با جدیت گفتم آخه کله ات بوی قورمه سبزی میده فردا توی مهد جشن دارید میخوان ازتون عکس بگیرن. اونم جدی تر از من میگه بوی قورمه سبزی که توی عکس نمیفته.

خوب حرف حساب جواب نداره. میون اون جدیت خنده ام گرفت یه لحظه فکر کردم حالا چقدر سخت میگیری فوقش اینه که عکساش با موهای ژولیده اش بی ریخت میشه دیگه چرا اینقدر بچه رو اذیت میکنی.

خندیدم و گفتم راست میگیا بوش که توی عکس نمیفته باشه بازی کن ولی ساعت هشت باید آماده خواب باشی و اونم قبول کرد.

البته هشت بعد از شام و مسواک شروع کرد با عروسکاش تدارک اجرای یه نمایش رو برای من ببینه و بالاخره هشت و نیم با غر غر که وسط نمایش مجبورم میکنی بخوابم و اصلا تا صبح توی تختم بیدار میمونم و .... رفت توی تختش ولی یه دقیقه بعد وقتی برای بالا سرش آب بردم منو بوسید و خواهش کرد کنارش دراز بکشم تا حرف بزنیم منم گفتم خیلی کار دارم و بوسیدمش و شب بخیر گفت و خوابید.

اما امروز صبح یعنی روز جشن با گوش درد بیدار شد اونم گوش چپش. هزار مرتبه خدا رو شکر کردم که حداقل حمام نبرده بودمش چون دیگه از سرزنش خودم رهایی نداشتم.

خلاصه بهش استامینوفن دادم و حاضرش کردم و رفتیم مهد و سفارش کردم اگه گوشش درد گرفت خبرم کنن. و البته ساعت دوازده زنگ زدند که هانا از شدت گوش درد داره گریه میکنه. منم سریع به فاطی خانم زنگ زدم و خواهش کردم که برن دنبال هانا و بعد بهداد رو خبر کردم و خودم هم مرخصی گرفتم و زدم بیرون نیمه های راه به بهداد رسیدم و باهم رفتیم اکباتان.  این بار دراثر درگیری با ویروس سرما خوردگی گوش چپش مشکل پیدا کرده بود که به خوردن آموکسی کلاو و بعدش سفکسیم ختم شد. اصلاً  از سینی داروهای روی اوپن آشپزخانه خوشم نمیاد هر چند که میدونم برای رها شدن از دستشون باید با عشق و محبت متبرکشون کنم اما....

یکشنبه هفته دیگه هم جشن پایان ترم موسیقی دارن. طبق برنامه ریزی مربیاشون قرار شد که مامانا یک سری جایزه فرهنگی (حتما باید سی دی موسیقی) یکسان (حتما باید یه جور باشه) برای بچه های کلاس تهیه کنیم و همینطور خوراکی برای پذیرایی تا روز جشن کوچولو هامون رو تشویق کنیم.

بعد از هماهنگی با مامانا تصمیم گرفتیم یه چیز کوچیک برای یادگاری و تشکر از زحمات مربیاشون یعنی شیما جون و الهام جون بگیریم. از اونجاییکه خیلی توی کار شعر و هنر و فرهنگن به پیشنهاد مامان فرنوش جون توافق کردیم کتاب شعر اونم شمس بگیریم.

مامان یکی از همکلاسی های هانا توی موسیقی شیرینی خونگی و کیک میپزه و برای مهمونی ها هم سفارش می گیره. خیلی مشتاق بودم که نمونه کارش رو ببینم و این فرصت خوبی بود. به بقیه مامانا پیشنهاد کردم که برای پذیرایی از ندا جون مامان راما خواهش کنیم برامون مافین بپزه که مورد توافق قرار گرفت به این ترتیب قرار شد مامان راما زحمت درست کردن سی تا مافین رو بکشن.

البته بهشون تاکید کردیم اگه کاری پیش اومد اگه سرشون شلوغ بود و هر اگه دیگه ای ... خودشون رو توی مضیقه نزارن چون بی تعارف میتونیم مثل دفعه قبل از بازارچه کیک یزدی بگیریم و همینطور تاکید کردیم که حساب حسابه مامان راما جون هم یه مامان خوب یه هم کلاسی گل.

خوب هانا از خواب بیدا شده و حسابی در حال فین فین فعلا میرم که به گل دختر برسم. دعا میکنم مریضی از همه گلای مهربون دور باشه و قلب کوچولوشون همیشه پر از شادی و عشق باشه. قلب

فعلاً دوستای گلم بای بای


 
گوش هانا و همراهی در ماموریت آموزشی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای مهربون و دوست داشتنی

این روزا به شدت دچار ضعف حافظه شدم. اصلا نمیتونم به کارام نظم بدم تقریباً کمتر چیزی یادم میمونه. استادم برای موارد اینچنینی می گفت اونقدر برات مهم نیست که یادت بمونه ولی الان چیزای خیلی خیلی مهم مثل تولد کسایی که خیلی دوستشون دارم هم یادم میره. حتی در لحظه یادم میره که مثلا داروی هانا رو الان دادم یا ندادم. یا حتی موقع خداحافظی با مامان بهداد یادم میره که یکبار بوسیده بودمش و دوباره میبوسمش و خیلی خیلی دیگه.خمیازه

منیکه یه زمانی عاشق کتاب بودم حالا اونقدر تمرکز ندارم که تحمل خوندن دوخط کتاب رو داشته باشم. تحمل یه جا بودن رو ندارم وقتی اداره ام میخوام برم خونه وقتی میرسم خونه میخوام زودتر برم یه جای دیگه. وقتی پشت در کلاس منتظر هانا هستم میخوام زودتر تموم بشه و وقتی میرسم خونه دوباره روز از نو روزی از نو. وقتی خونه مامان بهدادیم میخوام زودتر بیام بیرون. منتظر

یه شب وقتی هانا روی مود بهانه­گیری بود اونقدر طاقتم تموم شد که مانتو پوشیدم و زدم بیرون و هانا و با بهداد تنها گذاشتم. ولی حوصله قدم زدن رو هم نداشتم و فقط تا پارک سرخیابون رفتم و یه کم توی پارک نشستم ولی حوصله اونجا رو هم نداشتم. خلاصه اینکه بی حوصله هستم به شدت و اصلا تحمل حضور در جاییکه هستم رو ندارم. احتمالا این آلودگی هوا هم مزید بر علت شده. افسوس

یه پنجشنبه برای تغییر روحیه هانا رفتیم تولد ویونا دختر ندا جون ولی بعد از تقریباً نیم ساعت هانا شروع کرد به بهانه­گیری که بریم خونه بریم خونه فکر کنم بی حوصلگی و کم تحملی من بهش سرایت کرده بود با زحمت تا زمان کیک نگهش داشتم.

یه پنجشنبه هم رفتیم نمایش مرغ هپل همه نشونه ها حاکی از این بود که از رفتن نمایش منصرف بشم ولی با این وجود رفتیم و اونجا دلیل این اومدن رو فهمیدم.

یکی از همکلاسی­های دوران دبستانم به اسم گلناز از روی چهره ام منو شناخت. باورتون میشه بعد از گذشت بیش از بیست و پنج سال من هنوز شکل بچه­گی­هام هستم.

 ما باهم دوست صمیمی نبودیم فقط توی یه کلاس بودیم بنابراین نه اسمش یادم اومد نه قیافه­اش اما یه دوست مشترک داشتیم به اسم سوگل که یادم بود و دخترش همراه گلناز اومده تالار هنر. گلناز یه پسر هفت ساله داشت به اسم مانی و سوگل یه دختر چهارده ساله و یه پسر هفت ساله. گلناز از چندتا دیگه از همکلاسیهای دبستان هم خبر داشت.نیشخند

و این بود حکمت رفتن به نمایشی که واقعاً با زحمت خودم رو راضی به رفتن کرده بودم. آخه صبحش رفته بودیم بهشت زهرا و بعدش مشغول تهیه پاورپوینت برای کار اداره بودم و عصرش هم به دلیل قولی که به هانا داده بودم و فکر می­کردم دوستای وب لاگی گلی هم قرار بود بیان با زحمت راهی شدم.ابرو

هفته گذشته تقریباً اصلا توی اداره نبودیم به دلیل داشتن غرفه در نمایشگاه سلامت اداری تماماً اونجا مشغول بودیم. از صبح تا عصر می­رفتیم نمایشگاه با جذابیت­ها، خستگی­ها و دغدغه­های مخصوص خودش. هیپنوتیزم

از سه­شنبه ماموریت آموزشی داشتم محمودآباد. بهداد هم آخر هفته ماموریت داشت یزد و نمی­تونستم هانا رو بزارم تهران پیش مامانم چون خاله ستاره درس داشت و نیاز به سکوت و تمرکز و همینطور نمی­خواستم هانا توی خونه مامان بهداد که هنوز فضای غم از دست دادن حاکمه چند شب بدون من بمونه. بنابراین برای اینکه هانا کنارم باشه و کمتر دلتنگ بشم و برای تغییر روحیه مامان بهداد ازشون خواهش کردم همراه من بیان. ایشون که توی این مدت دست رد به سینه هر پیشنهاد سفری از جمله همراهی خانم برادرشون برای رفتن به رشت رو زده بودند، درکمال تعجب به عشق بودن با هانا قبول کردند که همراه ما باشن. مژه

به این ترتیب سه­شنبه ساعت دو بعدازظهر با سرویس اداره راهی محمودآباد شدیم یعنی من و فاطی خانم و هانا خانم و البته همکارای خوبم منا و انسیه که وجود ذیقیمتشون باعث خوش اخلاقی و شادی دل هانا می­شد. در مجموع خیلی خوش گذشت و جای تک تکتون خالی بود. هوا خیلی عالی بود یعنی آفتابی و نسبتاً گرم. ولی خستگی قبلی با خستگی از نوع جدید دو چندان شد و البته اینم جریان خودش رو داره....

جریان اینه که این وسط هانا خانم یه فشار قبر هم بهم داد. شب قبل از سفر یعنی دوشنبه شب بردمش حمام وقتی گوشش رو خشک کردم خودش دوباره گوش پاک برداشت و خواست یه خدمتی به گوشش بکنه.تعجب

چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که دیگه چیزی رو بیش از دوبار به هانا تذکر ندم یعنی به این نتیجه رسیده بودم که زیادی بهش گیر میدم بنابراین فقط دوبار بهش گفتم هانا خانم گوش پاک کن خطرناکه دست نزن، اونقدر خسته بودم که نا نداشتم بلند بشم و از دستش بگیرم. در همین موقع بهداد هم وارد اتاق شد و هانا رو گوش پاک کن به دست دید و شروع کرد به نهی کردن.عصبانی

 ولی هانا در حالیکه اون وسیله مخوف رو کرده بود توی گوش راستش، برای لوس کردن خودش خوابید روی پای من و جیغش رفت هوا گوله گوله اشک ریخت از اونجاییکه خیلی سرتقه نمیذاشت بغلش کنم و منم نمیدونستم گریه­اش از درد واقعیه یا از شرمندگی حرف گوش نکردن.آخ

بعد از اینکه یه کم آروم شد گفتم بریم درمانگاه تا گوشش چک بشه. ولی مخالفت کرد. با وجود خستگی زیادم و ناز کردن هانا اصلاً حوصله اصرار بیشتر نداشتم خصوصاً اینکه هنوز وسایل سفر رو هم نبسته بودم و هانا هم باید برای صبح زود بیدار شدن و رفتن به مهد می­خوابید.

درنهایت با توکل به لطف بیکران الهی که همیشه و همه جا به طرزی شگفت انگیز حافظ هانای عزیزم بوده دلم رو زدم به دریا که ان­شاا...اتفاق خاصی نیفتاده و هانا رو خوابوندم ولی جهت احتیاط دفترچه بیمه ام رو برداشتم تا توی محمودآباد اگه فرصت شد برای اطمینان ببرمش درمانگاه که خوب هم هانا اظهار ناراحتی خاصی نکرد و هم فرصت نشد. نگران

حالا این مامان بی فکر جمعه بعد از برگشتن از سفر ساک سفر زمین نذاشته دست گل دختر رو گرفت و برد درمانگاه اکباتان. البته درواقع گوش هانا رو بهانه کردم تا فاطی خانم که رنگ و روش هنوز به شدت زرد و بی روحه راضی بشه آمپول ب کمپلس ب دوازده بزنه. متفکر

خلاصه آقای دکتر لطف کردن و تشخیص دادن پرده گوش هانا پاره شده و به این ترتیب همون موقع بعد از زدن سکته به پیشنهاد آقای دکتر رفتیم بیمارستان امیر اعلم که مثلاً تخصصی گوش حلق و بینی است. ولی دریغ از یه متخصص گوش در روز جمعه (داد میزنم که بفهمم و بپذیرم که اینجا ایرانه). و بعد از معاینه کارآموزهای عزیز و عدم باز بودن بخش گرفتن نوار گوش، دست از پا دراز تر برگشتیم خونه. تعجب

بهداد هنوز از سفر برنگشته بود و من حسابی مگسی بودم هم از دست خودم که چرا اینقدر بی توجهی کردم و هم از دست هانا که اینقدر حرف گوش نکنه هم از دست بی مسئولیتی­ها و بی تفاوتی نسبت به مقوله سلامت توی این کشور که یه بیمارستان تخصصی یه دکتر متخصص شیفت نداشت. کلافه

خلاصه اینکه شنبه آدرس یه دکتر متخصص گوش کودکان رو از دکتر هانا گرفتیم. شنبه شب البته بعد از ثبت نام هانا توی ترم پنج کلاس زبان که دیگه علاقه قلمبه شده­اش رو نمی­شد نادیده گرفت و نشستنش از ساعت پنج و نیم تا یک ربعه به هفت توی جلسه سوم این کلاس و تحمل غرغراش که چرا زود منو از کلاس درآوردیدعصبانی، از اکباتان رفتیم سیدخندان مطب خانوادگی آقای دکتر متخصص گوش و حلق و بینی.

ایشون بعد از معاینه و ملاحظه نتایج نوار گوش گرفته شده توسط دخترشون خیالمون رو راحت کردن که خوشبختانه فقط روی پرده گوش راست هانا زخم شده و خونی که جمع شده حداکثر ظرف دو سه ماه خودش جذب میشه و نگرانی خاصی وجود نداره و البته این وسط فشار منفی پشت گوش چپ هانا بود که کشف شد و اونم با دارو رفع میشه.اوه

خلاصه این بود ماجرای مامان سمیرای بی حوصله و دغدغه هاش توی این غیبت صغری، اگه طولانی و از حوصله خارج بود ببخشید. ایشالا خیلی زود با حوصله کامل و با عکس برمیگردم.خجالت

از همه دوستایی هم که این مدت جویای احوال ما بودند صمیمانه ممنونم قول میدم از با سر زدن بهتون از خجالتتون دربیام. خیلی خیلی دوستتون دارم.

لبخندبای بای


 
هنرمند کوچک
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای گل و نازنین و دوست داشتنی اول از همه میخواستم از همتون بابت پیامهای تسلیت و دلداری و هم دردی و اظهار لطف فراوونتون که کلی بهم تسلی داد تشکر کنم و بعدش بگم که به لطف دوستای بی نظیری مثل شما حالم خیلی بهتره.

این عکس خرچنگی فیلی نقاشی شده توسط هانا است که قولش رو داده بودم. فیله میخواسته با خرطومش به گل آب بده ولی چون هانا نقاشیش کرده خودش آب رو خورده، گوشواره هاش رو هم داشته باشید.

اینم عکس صفحه کتاب موسیقی که هانا توی کادرش نقاشی کشید بعد شعر ساخت. نقاشی شامل نم نم بارون، گلهای رنگارنگ، پروانه با چشمای درشت، آدم با چترش ، خونه با دودکشش ، خورشید تابان ، سبزه و یه چشمه آب...

اینم یه کلاغ سیاهه که در کنار یه گل روی چمنها نشسته و هانا با خمیر ساخته

اینم نمونه کار سفال هانا توس مهد است. اگه گفتید این چیه ؟

دلم نیومد این یکی رو نزارم- اون تار و پودها یادتونه اینم نمونه تموم شده کاره - یه کوسن کوچولو برای هانا

منکه میگم درک صورت مسئله خود حل مسئله است نه نصف اون. هانا کما کان به عروسک بازی سرگرمه و حسابی بهش خوش میگذره. پوشکش رو عوض میکنه بهش شیر میده حمامش میکنه لباسش رو عوض میکنه شبها کنارش میخوابوندش و صبحها به عشق شیر دادن بهش زود بیدار میشه خلاصه کلی خوش به حالم شده.

امروز بهم میگفت مامان دیگه خواهر نمیخوام من خودم سارا رو دارم. توی مهد به دوستاش گفته بچه دار شده و یه نوزاد آورده. جالب اینجاست که بچه ها هم رفتند به مامانشون با تعجب گزارش بچه دار شدن هانا رو دادن. امروز و دیروز که رفته بودیم مهد دنبالش خواهش کرد که صبر کنیم تا دوستاش یعنی شکیبا و ریحانه هم بیان بیرون. به این ترتیب به لطف یک ساعت زودتر تعطیل شدن، دیروز سعادت داشتم تا با مامان شکیبا که توی گروه کمکه آشنا بشم و امروز هم با مامان ریحانه که توی گروه دوستیه و هانا به عنوان دوست قبولش کرده آشنا شدم.

توی جلسه معرفی برنامه های مهد ایرانمهر یه کار از مربی موسیقی بچه ها عمو کیانوش و برادرش کامیار بهمون معرفی کردن به اسم مجموعه "بچه های جهان".

این مجموعه شامل ٢۴ قسمت صوتی یعنی ١٢ گفتگوی نمایشی بین اعضای یک خانواده چهار نفره و ١٢ ترانه و سرود کودکانه در یک لوح فشرده است و همینطور ١٢کارت شامل تصویر مربوط به همان سرود، شعر آن، نت و آکورد و سئوالات متناسب برای بحث و گفتگو درباره موضوع آن با کودک است.

مکالمات بین اعضای خانواده راجع به موضوعات ساده است که بچه ها روزمره با اونها سر و کار دارن مثل محل زندگیشون, احترام به بزرگترا، همکاری، راستگویی، اختلاف ظاهری بچه ها، اهمیت استفاده از کلمات جادویی و .... 

هانا عاشق این مجموعه شده. اولش میخواستم مقیدش کنم که فقط روزی یه کارت رو بخونیم ولی وقتی سی دی رو میزاره دیگه تا آخرش میره فکر کنم تا حالا بیش تر از ده دفعه گوش کرده و جالب تر اینکه کلی روی رفتارش و طرز حرف زدنش تاثیر مثبت داشته مثلا خیلی بیشتر از قبل سعی میکنه در صحبتها و خواسته هاش از کلمات جادویی لطفا متشکرم سپاسگزارم و خواهش میکنم و مرسی و ...استفاده کنه ضمن اینکه آهنگهاش رو هم سعی میکنه با بلز بزنه. از همه بیشتر ترانه خواب خدا رو دوست داره و میزنه:

یک شب پر ستاره

                    خواب خدا رو دیدم

خدا به من سلام کرد

                      من هم او را بوسیدم

با صوت کودکانه

                     شعری خواندم برایش

از بس که مهربان بود

                       خود را کردم فدایش

قیمت این مجموعه ۶٨٠٠ تومان و ناشر آن "رسانه ساز دانش" است تلفن : ۴۴٢٨٠٩٧۶ و ۴۴٢٨٠٧٩٣ این مجموعه در مهد کودک و همینطور توی موسسه موسیقی ودا برای خرید قابل دسترس است.

در لایتناهی حیات آنجا که ساکنم همه چیز عالی و کامل و تمام عیار است. من با قدرتی که مرا آفرید یگانه ام و این قدرت این اقتدار را به من میدهد که شرایط خویش را بیافرینم.... در جهانم همه چیز نیکوست. (لوییز. ال. هی.)

 بای بای


 
این نیز بگذرد
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦  کلمات کلیدی:

این پست تاریخ مصرف گذشته است یعنی دو هفته پیش داشتم مینوشتم ولی با یه کم تغییرات برای تغییر حال و هوای خودم و اینجا برای دل یکی از دوستای نازنین وب لاگی میزارمش

سرفه های هانا که یه کم بهتر شده بود دوباره با زیاد شده

یه معجون با شلغم و عسل یاد گرفته بودم که اولش خوب بود ولی افاقه نکرد. هر صبح و شب یه قاشق غذا خوری از این عصاره به هانا دادم خورد. مزه اش بد بود ولی هانا اصولا متخصص خوردن دارو اونم از نوع بدمزه اشه. خوردن این معجون باعث شد که با وجود قرار گرفتن در یک محیط پر از ویروس سرماخوردگی مریض نشه. البته به لطف استفاده از رایحه دل انگیز پیاز رنده شده در گوشه گوشه خونه.

هانا دوباره این روزا سرگرم بازیهایی مثل منچ و دوز و مار پله و شطرنج و یه مرغ دارم و هب شده. جالب اینجاست خیلی زود قوانین رو میگیره و استفاده میکنه. اما اگه قرار باشه من ازش جلو بزنم بازی رو بهم میزنه.

این موضوع بهانه خوبی بود که سوژه یکی از صحبتهای شبانه مون بشه یعنی شرح قانون بازیه برنده برنده. براش توضیح دادم که همه انسانها درجهان هستی از روح خدا آفریده شده اند یعنی خدا از روح خودش در بدن همه آدمها فوت کرده بنابراین همه ما آدمها مثل انگشتهای یه دست بهم وصل هستیم و در اصل به خدا وصل هستیم. حالا اگه یکی توی بازی با رعایت نکردن قوانین یا تقلب باعث باختن نفر مقابل بشه و دلش رو بشکونه در اصل خدا رو ناراحت کرده و در اینصورت انگار که هردوشون باختن. براش توضیح دادم هدف از بازی تفریح و محکم تر کردن دوستیهاست. مهم لذتیه که از زمان بازی ببری مهم خنده ها و شوخیها و خوش گذرونیهای طول مدت بازیه نه نتیجه بازی. یه جورایی میخواستم لذت زندگی در لحظه رو براش توصیف کنم ولی نمیتونستم بچه گونه تر از این بهش بگم. بنابراین فقط داستان فیلم "جنگجوی صلح" رو براش تعریف کردم و اونم با حوصله و اشتیاق گوش کرد و سئوال میکرد. نتیجه این شده که در کل کل برای برنده شدن میپذیره که هر دو طرف برنده باشن.

چند روز پیش توی صفحه ای از کتاب موسیقیش که باید یه آهنگ میساخت و من براش می نوشتم، نقاشی کرد و بعد بر اساس شکلهایی که کشیده بود یه شعر بالا بلند گفت مثلا یه باغ پر از گل ، بالای بالا، خورشید درخشان ، کلاغ سیاه ،‌قار قار و قار قار و ..... که البته من فقط تونستم دو بیتش رو بنویسم آخه کادر مربوطه دیگه جا نداشت. عکسش رو فرصت شد میزارم.

چهارشنبه شب به محض اینکه کارهام تموم شد و کامپوتر رو روشن کردم هانا اومد و گفت: به جای نشستن پای وب لاگ خونی بیا یه کم بهت ورزش یاد بدم. قول میدم معلم خوبی باشم و دعوا نکنم.

و به این ترتیب یک ساعت باهم ورزش کردیم. حرکات نرم و کششی یوگا که توی کلاس باله تمرین میکنن رو به خوبی پشت سر هم انجام میداد و منم راهنمایی میکرد و از حرکاتم ایراد هم میگرفت. پاهات رو بیشتر بیار بالا. زانوت صاف باشه و ....

جمعه صبح زود بیدار شد ولی برخلاف گذشته اصلا سراغ ما نیومد. خودش دست و صورتش رو شست و رفت دستشویی و بعد رفت توی اتاقش سر و صداش از توی اتاقش میومد. و منم مدام منتظر بودم که بیاد و خورده فرمایشاتش شروع بشه ولی خبری ازش نشد. کم کم حوصله ام سر رفت و داشتم کلافه میشدم. یعنی چی؟ چه معنی میده بچه صبح نیاد سراغ مامانش. اونقدر سرگرم نقاشی بود که مامان یادش رفته بود و نتیجه نقاشی یه فیل خیلی خوشگل بود . عکسش رو شاید بعدا بزارم.

هنوز توی خونه هر کاری میکنه یه بار هم یادی از دستشویی مهد میکنه. به این ترتیب بهم اعلام میکنه این مشکل براش شده دغدغه و معضل ذهنی. مثلا دیروز میگفت: مامان وقتی بریم مهر چهار هم نمیتونیم خودمون رو بشوریم آخه شیر آب دستشوییش شکسته. این یعنی بچه ام داره فکر سال دیگه رو میکنه و دلش رو به تغییرات سال دیگه خوش میکنه. و اما از طرف من اصل خاموشی کماکان ادامه داره.

با دیدن عروسک بازی هستی گل مامان لیلا و همینطور تغییر روحیه هانا نسبت به انجام بازیهای دخترونه به این فکر افتاده بودم که برای هانا یه عروسک با لوازم کامل بگیرم تا نیاز رسیدگی و مراقبت از یه نوزاد براش برآورده بشه و شاید کمتر فکر خواهر بکنه که اتفاقاً جواب داد و امروز صبح میگفت مامان من حالا دیگه یه خواهر کوچولو به اسم سارا دارم.

پی نوشت یک: هانا برای رفتن خونه مامی مقاومت میکنه یه جورایی به نظر میاد اون خونه رو بدون بابابزرگی کمتر میتونه تحمل کنه البته خیلی واضح اینو نمیگه فقط بهانه گیری میکنه. ضمن اینکه کمتر به مامی میچسبه یه جورایی ازش فاصله میگیره انگار ازش دلگیره یا شاید میخواد وابستگیش رو کمتر کنه.

خدایا به بصیرتی نیاز دارم تا صلاحیت لازم برای یادگیری درسهای زندگیم رو کسب کنم و شهامتی که برای یادگیری مقاومت نکنم و عشقی که اشتیاق و انگیزه لازم برای ثابت قدم بودن در این مسیر رو در من بیدار کنه و زنده نگه داره.

بای بای