هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

گل بابا بزرگی بی بابا بزرگی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام دوستای نازنینم هفته گذشته چنان در افسردگی به سر میبردم گویی حس کرده بودم دنیا دوباره آبستن خبرای بدی شده برام.

گل بابا بزرگی بی بابا بزرگی شد.

مهربونی که از صبح اول وقت از جاش بلند که میشد گل من گل من میکرد رفت. باغبون گل سفید همیشه بهارم رفت. پرچم دار جشنواره بادبادکها یه بادبادک شد و پر زد و رفت. نسیم روح بخشی که همیشه آرام و پیوسته خستگی ناپذیر میوزید از این دیار رخت سفر بست و از پیش ما رفت. چنان آرام گویی که هرگز نوزیده بود و چنان پرشتاب گویی هرگز با آرامش سنخیتی نداشت.

یک معلم واقعی که رفتارش گویای افکارش و عملکردش آیینه عشق عمیقش به کائنات بود.

یک عاشق همراه. همراه ترین همراه، بی توقع ترین یاور، رفیق ترین رفیق. چنان با عزت زندگی کرد که انگار هیچوقت توقعی از این دنیا نداشت.

در طول هفته های گذشته همه بهترین کارهایی رو همیشه دوست انجام داد و رفت. با عزیزترین فامیل راه دورش پس از سالها تجدید دیدار کرد. به قدیمی ترین و تنها دوست باقی مانده از دوران جوانیش سر زد. حتی با رفتن به امام زاده عبدالله با رفتگانش وداع دنیوی کرد. بهترین مسافرتش مزدوجیش رو تجربه کرد. با رفتن به مهد کودک دنبال هانا و بازی با گلش رفع تشنگی کرد. با سایر اقوام دور تلفنی احوال پرسی کرد. انگار دیگه هیچی از دنیا نمیخواست الا اینکه همونطور که بدون مزاحمت زیسته بود بدون مزاحمت هم برود. اونقدر سریع بی مقدمه و بی مؤخره اتفاق افتاد که هنوز توی ناباوری هستیم. چه سریع و چه غیر منتظره و چه فرخنده روزی اونم روز عرفه

هر جای اون خونه بوی بابا بزرگی رو میده. قدم به قدمش مولکول مولکلش. اما وزیدن نسیم مهربون متوقف شده و دلتنگی به جا مونده و همش صداش و توصیه همیشگیش توی گوشمه: مواظب همدیگه باشید........

و چه توصیه قشنگی .....

و اما هانا هانایی من که یک ماه پیش پرسیده بود بابا بزرگی کی میمیره. چطور باید بهش میگفتم که بیا الان میتونم جواب درست سئوالت رو بهت بدم. چطور بهش توضیح میدادم که ضربه ای که خودم سر از دست دادن مادر بزرگم دیدم براش تکرار نشه.

خوب امروز توی مهد فانی دی داشتن. بنابراین برای شاد کردن روح باغبون مهربون روزش رو خراب نکردم. هانا رفت به جشن و بعدش هم به کلاس باله و ما .....

بعد از تماس با مهد جهت صلاح مشورت قرار شد بعدازظهر مدیر مهد جهت راهنمایی باهام صحبت کنه.

توصیه ایشون این بود که مرگ هم جزئی از فرایند و واقعیت زندگیست که نباید از دیدگان بچه حذف بشه . چون در اینصورت یه علامت سئوال بزرگ همیشگی توی ذهنش ایجاد میشه. بنابراین با علم به اینکه مراسم ما خالی از شیون و جیغ و داده، قرار شد بدون ارائه خبر فوت پدربزرگ به طور مستقیم به هانا، بهش اجازه بدیم خودش در مراسم بعد از خاکسپاری حضور داشته باشه. تا زمانیکه خودش عدم حضور پدر بزرگ رو احساس کنه و سئوال کنه که در اینصورت باید جواب درست بگیره.

و رفتار هانا مثل همیشه با مواجهه با جو نا دلخواه موجود، نمایش بدخلقی بود. تا حدی که به اعتراض حتی طرف مامی هم نرفت و ایشون رو حتی از نیم نگاهی هم محروم کرد مثل همیشه طلبکار و در جستجوی مقصر. بی توجه رفت توی اتاق بابابزرگی و مشغول بهانه گیری شد این درحالی بود که خودم درگیر سر و کله زدن با یه حمله سر درد و گلاب به روتون بودم.

 وقتی هانا حال منو دید اولین بارقه هم دردی در صورتش نمایان شد و با یه لبخند همه تلخی حال و هواش رو پاک کرد. و بعد بی آنکه به من گیر بده مشغول بازی شد. حتی با پارسا که اونم از صبح با قرار گرفتن در فضای پر تنش نا آروم بود بنای بازی گذاشت و بعد رفت سراغ کتاب بابا بزرگی کتابی که نیمه کاره بالای سرش منتظر نگاه ممتد شبهای آینده قرار داشت و هانا گلی ساعتی مشغول وانمود کردن به مطالعه گذروند. و بالاخره دل کوچیکش طاقت نیاورد چون دید بی تفاوتی هیچ جوابی برای سئوالش به دست نمیده. بنابراین اومد توی آشپزخونه و از مامی پرسید پس بابا بزرگی کجاست. مامی هم با یه نگاه پاسخ به دخترک رو به من حواله کرد. نشستم ... دستای کوچیکش رو توی دستم گرفتم و گفتم

عزیز من بابا بزرگی سالهای بسیار طولانی رو با عشق، شادی و سلامتی زندگی کرد و به هر چی که توی فکرش بود توی این دنیا رسید. بچگی کرد بازی کرد مدرسه رفت درس خوند سر کار رفت با بهترین زن دنیا ازدواج کرد بهترین پسرهای دنیا رو داشت، بازنشسته شد. پسراش ازدواج کردن بهترین و دوست داشتنی ترین نوه های دنیا رو دید. توی زندگیش آرامش و خوشبختی رو تجربه کرد همیشه خوشحال و راضی بود. بنابراین حالا تصمیم گرفت که دیگه از این دنیا بره. بره پیش خدا پیش فرشته ها توی آسمون. ولی یادش همیشه توی قلبای ما میمونه درست همینجا....

و هانا در حالیکه با نگاه کنجکاوش در حال هضم حرفای من بود پرسید: پس مراسمش کی میشه. گفتم همین الان اینجا مراسم فوت بابابزرگیه. گفت: نه منظورم اون مراسمیه که همه میشینن یه جا و دعا میخونن. فهمیم منظورش مسجده. گفتم پنجشنبه . گفت آهان و دوید و رفت توی سالن نشست روی مبل و فکر کرد. هانا غمگین نشد.یعنی هنوز درکی از مردن نداره. هنوز داغه براش حکم یه سوژه جدید رو داره. اما بیشتر نگران مامی و باباش بود. چون بعد بلند شد اومد سراغ مامی در حالیکه پاهاش رو توی بغل کوچیکش گرفت صورتش رو چسبوند به کمرش و پرسید چرا همه سیاه پوشیدن...

وقتی داشتم بهش شام میدادم یواشکی با صدای آهسته پرسید بابا میدونه بابابزرگی رفته پیش خدا؟؟؟؟ گفتم آره عزیزم میدونه .... و دوباره لبخند معنی دارش رو نثارم کرد.

و حالا امشب مامی بی یار و یاور همیشگیش تا خود صبح با تنهاییش سر میکنه ....

در حالیکه من کسی رو که حکم پدر داشت برام از دست دادم و بهداد یه پدر واقعی....

روحش شاد

پی نوشت یک: سحر جون ممنون از حس قوی و زیبات که درست در لحظه ای که نیاز داشتم با گفتن دردم به یکی سبک تر بشم برام اس ام اس زدی و احوال تک تک رو پرسیدی. خیلی دوستت دارم از پیام تسلیت هم ممنون. یعنی همتون رو دوست دارم که مهربونانه هستید و تسلی خاطر.

پی نوشت دو: بهناز عزیزم اونقدر مشتاق دیدارت بودم که نگو ولی نمیخواستم توی همچین شرایطی این دیدار اتفاق بیفته. ولی تو دوست خوبم با خون گرمی و عشقت و هم کلامی شیرینت بهم کلی آرامش دادی حتی ته مونده سردرم هم یادم رفت ازت ممنونم عزیزم. اونقدر باهات احساس نزدیکی و صمیمت کردم گو اینکه یه دوست قدیمی رو میدیم. ممنون که زحمت کشیدید و فاطی خانم رو خوشحال کردید.


 
نتیجه جلسه مشاوره
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

همونطور که گفته بودم شنبه با مشاور مهد ایرانمهر وقت جلسه مشاوره داشتم. میتونستم دوباره ببرمش مرکز مشاوره اداره ولی فکر کردم با توجه به اشرافی که مربیان و مسئولین مهد نسبت به رفتار طبیعی بچه ها دارن بهتره با خودشون مشورت کنم. نتیجه کلی که میخواستم از این جلسه بگیرم یکی ارزیابی رویه ای بود که برای هانا در پیش گرفتم و دوم نحوه برخورد با رفتارهای نادرست و زورگوییهای هانا بود.

جلسه با توضیحاتی که آقای دکتر مقدم درخصوص هدف برگزاری این جلسه مشاور ارائه کردند شروع شد. جالبه که توی این جلسه سوپروایزر گروه سنی پنج ساله ها هم حضور داشت و این برام راضی کننده ترین قسمت این مشاوره بود البته برای مقایسه رفتار هانا با سایر بچه ها در فضاهایی که من حضور ندارم با رفتارش در جاهاییکه من هستم.

آقای دکتر هدف از این جلسه رو تعامل نزدیکتر با والدین جهت بررسی نقاط قوت و ضعف رفتار بچه به منظور همکاری دو جانبه در رفع نقاط ضعف و تقویت نقاط قوت عنوان کردند.

بعدش نوبت من بود که نقاط قوت و ضعف هانا رو لیست کنم.

خوب بزرگترین نقطه قوت هانا منطقی بودنش هست و اینکه هرچیزی که با منطق هماهنگ باشه رو خیلی راحت میپذیره. از غذا خوردن و مسواک زدن و پذیرفتن قوانین گرفته تا پذیرش راحت برنامه اقتصادی خانواده و بودجه ریزی ماهانه و عدم برآروده شدن خواسته هاش در خرید لوازمی که به تشخیص ما نیازی بهشون نداره.ماچ

ولی مشکل اصلی اینجاست که منطق ما بزرگترها با منطق بچه ها خیلی وقتها هماهنگ نیست. مثلا منطقی پشت این قضیه که باید به همه سلام کنه نمیبینه دلش نمیخواد سلام کنه و در این اجباری نمیبینه.کلافه

و اینجا مسئله لجباز بودن هانا مطرح میشه که وقتی درموردی خاص روی دندنه لج بیفته دیگه کوتاه نمیاد و روی موضوعی که مورد نظرش هست کلید میکنه و اینکه خیلی سخت میتونم فضای ذهنیش رو عوض کنم.تعجب

مورد بعدی تو دار بودن هاناست خیلی به سختی می پذیره که درمورد تجربه های توی مهد کودک تعریف کنه و حرف بزنه البته الان بهتر شده و تازه تازه داره خاطرات سال گذشته اش توی مهد گل پونه رو تعریف میکنه.

این مورد هم میتونه برگرده به لجبازیش چون رفتن به مهد کودک برخلاف میلش بوده و همیشه و همیشه منو در اینمورد مقصر میدونسته که اجازه ندادم تا مامان بزرگ مهربونش کما فی سابق ازش مراقبت و نگهداری کنه. بنابراین در جبران این قضیه از اول انتخاب کرد که درمورد خاطراتش توی مهد چیزی به هیچکس نگه.

و مشکل بعدی برخورد تندش برای توضیح دادن در مواردی که دلش نمیخواد راجع به اونا صحبت کنه است.ناراحت

در واقع بزرگترین مشکل من با هانا تند شدن اخلاق و برخودش با دیگران در مواردیه که اوضاع بر وفق مرادش نباشه. خصوصا مواقعی که توجه صددرصدی که میخواد بهش داده نشه. ریشه این مشکل هم نیاز به توجه و تائید خیلی زیادیه که هانا داره تا جائیکه علنا به من میگه باید فقط به من توجه کنی. خوشبختانه این مسئله با حضور بیشترش توی جمع بچه ها بهتر شده ولی ترس من اینه که پنهان شده ولی توی اعماق قلبش هنوز باهاش دست به گریبان باشه.نگران

آقای دکتر توضیح دادن بچه ها از سن دو سالگی دچار یه حس خود مرکز بینی و خود محور بینی میشن که این خود محور بینی در بعضی از اونها بیشتر بروز میکنه. (خصوصیاتی که درمورد هانا مطرح کردم بیانگر این واقعیت بود که متاسفانه دخملی به شدت درگیر خود محور بینی شده.)

دکتر ادامه دادن بچه های خود محور خیلی روی خواسته های خاص خودشون پافشاری میکنن. که اگه به درستی نسبت به اصرارهاشون برخورد نشه و هدایت صحیح نشده در نهایت بچه رو به دیکتاتوری و یکطرفه بدون منطق و زورگویانه میکشونه. پس نباید تسلیم زورگویی های بچه شد. و رفتار درست با اونها میتونه کمک کنه که این رفتار به سمت منطقیه خودش هدایت بشه.

در پاسخ به بچه ها باید خواسته هاشون روی به دو بخش خواسته های منطقی و خواسته های غیر منطقی تقسیم کرد. برای خواسته های منطقی صبور و درمقابل خواسته های غیر منطقی قاطع ولی مهربان بود. (من بیشتر وقتا نمیتونم بین قاطعیت و مهربانی تعادل ایجاد کنم.)

شکایت من این بود که وقتی با هانا تو خونه هستیم اونقدر بهم گیر میده باهاش وقت بگذرونم که دیگه از غذا پختن و کارهای خونه باید بگذرم و این اعصابم رو بهم میریزه بنابراین بیشتر ترجیح میدم باهاش بیرون از خونه باشم که دیگه درگیر تضاد بین کارهام و خواسته هانا نباشم. مشکل اصلی ام اینه که با توجه شاغل بودنم دائم با این عذاب وجدان که یه مادر تمام وقت نیستم درگیرم. بنابراین بر خودم واجب میدونم که برای جبرانش هر وقتی که هانا میخواد در اختیارش قرار بدم و خیلی قادر نیستم بین منطقی بودن وقتی که انتظار داره و وقتی که باید براش صرف کنم تشخیص درستی داشته باشم. خجالت

آقای دکتر توضیح دادن که اشکال کار مادرای شاغل در بعضی مواقع همین عذاب وجدان کم وقت گذاشتن برای بچه است. در صورتیکه طول زمانی که مادر برای بچه اش میزاره مهم نیست مهم کیفیت زمانیه که برای بچه اش میزاره و این ربطی به شاغل بودن و نبودن نداره. پدر و مادر اگه درس خوندن و باید کار کنن باید کارکنن و بچه نباید جلوی کارکردن و پیشرفت اونا خصوصا مادر رو بگیره. در جوامع پیشرفته پنجاه درصد نیروی کار رو خانمها تشکیل میدن. اگه اجتماع بخواد پیشرفت کنه باید خانمها کار کنن و در این شرایط بچه از نظر آموزشی و بسیاری از مسائل پرورشی به مهد کودک سپرده میشه. نیازهای عاطفی و برخی از نیازهای پرورشی مورد نیاز بچه در یک زمان کوتاه هم توسط مادر میتونه برآورده بشه. حتی میتونه با نیم ساعت وقت گذاشتن کاملا نیازهای عاطفی فرزند برآورده شود. این وقت اندک و پر کیفیت میتونه حتی به کتاب خوندن با بچه اختصاص داده بشه.

نسبت به مقاومت، لجبازی و عدم همکاری اخیر هانا توی کارهای خونه گله کردم.

ایشون توضیح دادن بچه تا دو و نیم سالگی خیلی مطیع است و تغییرات رفتاری بعد از این سن طبیعیه و ولی باید روی روال صحیح کنترل شود. بچه باید به چیزهای صحیح احترام بزار و از قوانین پیروی کنه.

یادگیری بچه با استفاده از الگو برداری از رفتار بزرگترها اتفاق میفته نه با توضیح و آموزش گفتاری. بچه الگوی برداشته شده از رفتار بزرگترها رو  اول توی بازیهای خودش تمرین میکنه و بعد از تکرار، شخصیت میگیره و در رفتارهای خودش بعد از سن شش سالگی نشون میده. در نهایت اون هم همونطور رفتار میکنه که والدینش رفتار میکنن ممکنه زیر شش سال این رفتار رو از خودش بروز نده ولی به موقع نشون میده.

سوپر وایزر گروه سنی پنج سال در پاسخ به این مشکل من که هانا خوب اربتط برقرار نمیکنه و بعضی وقتها پرخاشگر میشه معتقد بود که هانا توی مهد خیلی خوب ارتباط برقرار میکنه خیلی منطقیه. در گروه هم سالان به راحتی قانون رو می پذیره انجام میده تعامل خوبی داره و به خوبی با بچه های گروه سنی هم سالان خودش ارتباط برقرار میکنه و مشکلی نداره و به هیچ وجه رفتارهایی رو من تشریح کردم از هانا ندیدن.فرشته

آقای دکتر معتقد بودن که ناخن خوردن هانا یکی از نشانه های زیر فشار عصبی بودن اونه. نمیشه نسبت به این قضیه که توی مهد رفتار خوبی داره خیلی خوش بین بود. ایشون توضیح دادن در طول روز فشارهای عصبی زیادی به همه آدمها وارد میشه و در ما انباشته میشه و هر کدوم از ما به طریقی این فشارها رو از خودمون دور میکنیم. بچه ها برای دور کردن این فشارهای عصبی عکس العملهای متفاوتی دارن. بعضی ها به ناخن خوردن پناه میبرن بعضیها بچه های دیگه رو میزنن و بعضی هم توی خونه جبران میکنن و... باید نسبت به این قضیه بیشتر تامل کرد.استرس

در مورد اعتراض هانا نسبت به تنها بودنش و تقاضای خواهرش صحبت کردم. و اینکه برای بیدار کردن احساس صمیمیت و دوستی توی هانا تلاش میکنم که یه هم سن و سال براش پیدا کنم.یول

دکتر توضیح دادن که زیادی دارم حساسیت به خرج میدم. سالهاست توی اروپا همه خانواده ها یه بچه دارن و خودشون رو فدای زنده کردن عواطف بچه هاشون هم نمیکنن و برای این قضیه کار خاصی انجام نمیدن. ایشون معتقد بودن که من حساسیتهام رو به  هانا منتقل میکنم. ایشون گفتند که خود محور بودن هانا ناشی از یه ذهنیت مقتضی گروه سنیشه ولی تقاضای خواهر یه مسئله آموزشیه که توسط ذهنیت بچه به وجود نمیاد. این چیزیه که عنوان شده و بچه یاد گرفته مثلا بهش گفته شده اگه یه خواهر داشته باشی خیلی خوبه و بچه یاد گرفته.متفکر

ما در ایران در یک دوره گذار بسر میبریم. بطوریکه از نظر اجتماعی و اقتصادی به جایی رسیدیم که میدونیم با وجود شرایط اقتصادی و اجتماعی فعلی فراهم کردن همه امکانات برای بیش از یه بچه واقعا کار شاقیه و یه بچه کافیه. ولی از نظر عاطفی هنوز این واقعیت رو نپذیرفتیم و این با سنتها و فرهنگ ما تضاد داره و همین تضاد باعث ایجاد مشکلات اینچنینی میشه این درحالیکه این مسئله در مورد پدر بزرگ مادر بزرگهای بچه ها اصلا درکی از این قضیه ندارن اونا فقط لذت دو سه تا نوه داشتن رو درک میکنن.ساکت

دو روش در جواب دادن به بچه داریم یکی اصل تقویت یکی اصل خاموشی.

اصل تقویت یعنی باز کردن و کنکاش کردن در مسئله ای عنوان شده. یعنی راجع بهش حرف زدن و توجیه و بحث کردن که موجب تکرار موضوع و فراموش ندشدنش هم میشه.

 اصل خاموشی یعنی عدم توجه به طرح قضیه و نادیده گرفتن و عدم توجیه و در مقام پاسخ بر نیومدنه که صد البته برای فراموش شدن به یه زمان متناسب با زمان ایجاد مسئله نیاز داره تا از ذهن بچه بیرون بره. ضمن اینکه باید در نظر داشت همیشه باید واقعیت رو باید به بچه گفت نباید بچه رو دست به سر کرد و بهش دروغ گفت. ولی واقعیت باید در حد توان فکری و ذهنی بچه باشه. زیاد نباید روی مسئله مانور داشت و حرف زد.

برنامه ریزی برای قرار گرفتن بچه تو جمع بچه های دیگه به تقویت رفتارهای اجتماعیه اون کمک شایانی میکنه و باعث میشه که بچه بازی در شرایط مساوی رو تجربه کنه و هر چه بیشتر بازی کنه بهتر باخت منطقی و رعایت نوبت و احترام به دیگران رو یاد میگیره.

بازی بچه ها با آدم بزرگها بازی در یک شرایط آزمایشگاهیه و زیاد حالت واقعی نداره شاید قوانین حرکت رو به بچه یاد بده و رفتار مناسب اجتماعی رو نمیتونه بهش یاد بده چون مدام د رحال آوانس گرفتنه. در بازیهای گروهی با بچه های دیگه عصابی شدن دعوا و قهر و گریه همه حالتهای موقتی است که به وفور پیش میاد و بزرگترها نباید دخالت کنن. و نتیجه اینه که به مرور بچه عکس العمل صحیح رو یاد میگیره.

صحبت های موقع خواب هم خیلی تاثیر خوبی در رشد هوش اجتماعی بچه داره که خوبه ادامه داده بشه.

نتیجه من از این جلسه این بود که پذیرفتم زیادی دارم حساسیت به خرج میدم. لزومی نداره هیچ عذاب وجدانی داشته باشم و خیلی از رفتارهای هانا مقتضیه سنش است که با برخورد صحیح ما خودش درست میشه و تعدیل میشه. و از همه مهم تر هانا در فضاهایی که من حضور نداشته باشم رفتار معقولی از خودش نشون میده. بد رفتاریهای فعلی هانا از مشکل دستشویی مهد ناشی میشه که با توجه به خودمحوری و لجبازی هانا کاملا طبیعیه و باید با این قضیه هم اصل خاموشی رو پیش گرفت تا به شرایط جدید عادت کنه.آخ

ببخشید اگه خیلی طولانی شد و از حوصله خارج شد و خسته شدید.

بای بای


 
خواهر میخواد
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤  کلمات کلیدی:

سلام به همه گلهای خوب و مهربون

هفته پیش جمعه شب هانا موقع خواب اونقدر سرفه کرد که تصمیم گرفتم دوباره ببرمش دکتر. آخرین بار ماه گذشته برای گرفتن گواهی سلامت برای ثبت نام مهد دخملی رفته بود پیش دکتر خودش یعنی آقای دکتر چشم آبی. متفکر دکتر چشم آبی اسمیه که هانا روی دکترش گذاشته و چشمهای آبی ایشون بهونه انتخاب این اسم بود. آقای دکتر چشم آبی سرفه های هانا رو آلرژی تشخیص داده بودن که نتیجه این شد ماه گذشته یه سری دیگه کتوتیفن و پروسپان به خورد هانا بره و قرار شد اگه بعد از استفاده اینها بازم سرفه ادامه داشت دوباره بریم پیشش. خیال باطل

توی این یک و ماه و اندی نه تنها سرفه هاش بهتر نشد بلکه بعد از رفتن به مهد جدید و دست به گریبان شدن با ویروسهای جدید، دوباره سرما خوردگی و گوش درد و ... رو تجربه کرد اما البته به دلیل دور بودن مطب دکتر از محل خونه و اوج گرفتن مریضیاش توی نیمه های شب فقط به رفتن درمانگاه نزدیک خونه و درمان مقطعی اکتفا کرده بودیم.

هفته گذشته با شدت گرفتن مجدد سرفه ها تصمیم گرفتم ببرمش دکتر خودش. به این ترتیب شنبه پیش برای بردن هانا پیش دکتر چشم آبی که فقط صبح تا ظهر مطب میشینه نرفتم اداره.نگران

این دفعه هم تشخیص همون آلرژی به هوای تهران و توصیه شوخ طبعانه ایشون به نقل مکان از این شهر پر از دود بود. یه سری قرص حسابی گرون هم تجویز کردن که به قول همکار عزیزم اگه فقط تاثیر روانی هم داشته باشه بالاخره جای شکرش باقیه. بهداد معتقد بود آلرژی آلرژیه ولی من فکر کردم حداقل وجدانم راحته که حداکثر کاری که از دستم بر میومد رو برای دخترک انجام دادم.اوه

چند وقت پیش هانا میگفت دلش برای دوستای مهد قبلیش تنگ شده و توی این مدت بیشتر خاطراتش از حرفها و کارهای بچه هایی بود که بعد از پرس و جوی من معلوم میشد توی مهد قبلی هم کلاسش بودن. موقع برگشت از مطب دکتر دیدم فرصت خوبیه که هانا رو ببرم اونجا تا هم از دلتنگی دربیاد هم خودم هم نیمه وقت به اداره برسم. خلاصه اش این شد که هانا خانم با دیدن مربیه قبلی و دوستاش حسابی شاد و شنگول شد ولی نپذیرفت که چهار ساعت اونجا بمونه تا منم برم اداره بنابراین برگشتیم خونه.آخ

نقاشی روی این دیوار بهانه اصلی تصمیم من برای عوض کردن مهد اول هانا بود. چون به واسطه این نقاشی دوتا از پنجره های کلاسهای رو به کوچه مهد که دست بر قضا کلاس هانا اینا هم یکی از اونا بود رو کور کردند. آخه نمیدونم کدوم عقل سالمی نور طبیعی رو از بچه ها دریغ میکنه تا نمایی فریبنده برای مهدش دست و پا کنه. فقط یه فکر تجاری غیر از اینه؟ به هرحال این حرکت که از اولش نسبت بهش اعتراض کرده بودم سبب خیری شد که توی مهد ایرانمهر امروز بهش رسیدم.از خود راضی

یکشنبه هشت آبان تولد فرنوش نازنین بود که به دعوت بهناز عزیزم رفتیم قلعه سحرآمیز. خیلی به بچه ها خوش گذشت و حسابی بازی کردن.قلب

دوشنبه توی مهد هانا جلسه اولیا مربیان برای هماهنگ کردن برنامه های سالیانه بود. با اینکه شب قبلش ساعت هفت خونه بودیم و ساعت هشت هانا شام خورده آماده خوابیدن بود و رفت توی تختش ولی تا ساعت ده توی تختش شیطونی کرد بنابراین صبحش خیلی به سختی و با یک خلق تنگ بیدار شد. سر هر چی بهانه میگرفت. سر شستن دست و صورت دستشویی و شونه کردن موها و انتخاب گل سر و لباس و کفش و... اونقدر کش داد که داشت دیرمون میشد. صبحها اگه پنج دقیقه دیرتر بریم بیرون باید تمام مسیر یک ترافیک وحشتناک رو تحمل کنیم حالا منم آن تایم. خلاصه اینکه یه کم برای حاضر کردنش بهش سخت گرفتم که این سختگیری بهداد رو به شکایت کشوند. همیشه سر نحوه برخورد جدی با هانا با بهداد اختلاف نظر داریم . این دفعه هم از اون دفعه هایی بود که آستانه تحملم خیلی پایین بود. بگذریم آخرش گفتم که اصلا خودت برو جلسه من امروز نمیام. ولی وقتی ساعت به یک نزدیک شد دلم طاقت نیاورد و راه افتادم به سمت مهد. وقتی رسیدم بهداد هم اونجا بود و دو نفری از راهنماییهای خوبشون استفاده کردیم.ماچ

حدود پانزده مربی متخصص توی زمینه های مختلف با بچه های گروه سنی پنج سال کار میکنن. از مربی هماهنگ کردن بدن با ریتم گرفته تا مربی آموزش قرآن به روش شعر و قصه. ورزش تخصصی شون تنیسه و درکنارش شطرنج. راستی هانا تازگیها عاشق شطرنج شده.عینک

اما طبق معمول که همیشه باید یه چیزی ذهنم رو مشغول کنه و اونم اینه که به بچه های گروه سنی زیر شش سال اجازه نمیدن خودشون رو توی دستشویی بشورن البته دلایل علمیه خودشون رو دارن. ناراحتو هانا هم نسبت به این مسئله از اول حساس بود بطوریکه وقتی یه سالش بود خودش دستشوییش رو گفت و وقتی در یکسال و سه ماهگی پرستارش اومد دیگه نمیبستمش و پرستاره باورش نمیشد و حسابی متعجب شده بود. هانا اونقدر ناراحته که میگه دیگه نمیرم این مهد. با مربیش صحبت کردم و قراره موضوع با مدیر مهد مطرح بشه و براش تصمیم بگیرن. باورتون میشه این دیگه خارج از حد تحمله.تعجب

سه شنبه بعد از کلاس باله بازم هانا سر پوشیدن لباس گرم موقع خروج از مؤسسه حسابی ادا درآورد و بد اخلاقی کرد.ناراحت هر دفعه بداخلاقی میکنه بهم میگه اگه برام یه خواهر بیاری من از تنهایی در میام. انگار میخواد با بداخلاقیهاش به اون چیزی که میخواد برسه. بهش میگم همه دوستایی که داری برات مثل خواهر میمونن فقط کافیه که خودت بخواهی و مهربونیت رو باهاشون قسمت کنی. میگه هیچکس خواهر واقعی آدم نمیشه.کلافه

 نمیدونم چی بگم بزرگترین مشکل من با هانا همیشه این بوده که رابطه خوبی با بچه های دیگه برقرار نمیکرده و متاسفانه با همه تلاشم برای قرار دادنش توی جمع بچه ها هنوز هم همینطوره. اونقدر خسته شدم که برای شنبه این هفته یعنی فردا دارم میرم پیش مشاور. بازنده

چهارشنبه بعد از مهد با بهناز عزیز و فرنوش گل رفتیم که بچه ها رو ببریم فیلم نخوری. وقتی به مجموعه فرهنگی رسیدیم تازه فهمیدیم که سانس این فیلم کودک رو از شش عصر به یک تغییر داده بودن. و اینهم نهایت اهمیت و ارزشیه که توی کشور عزیز ما برای بچه ها قائل هستن نه تنها فیلمهای گروه سنی کودک انگشت شماره بلکه تایمهای مرده رو هم به پخش اونا اختصاص میدن. افسوس

پنجشنبه مامان و سالومه و سایه و ستاره اومدن خونه ما و هانا اولش از نبودن عسل حسابی توی ذوقش خورد ولی بعد از اینکه سالومه باهاش بازی کرد غصه اش یادش رفت.چشمک

یه موضوع دیگه که حکایت از شانس خوب من داره اینه که بالاخره خونه طبقه بالایی ما فروش رفت. بهمون گفتن یه خانم و آقا با یه بچه پیش دبستانی خریدن. خوب کلی خوشحال شدم که اگه بچه دختر باشه عالیه. ولی پنج شنبه فهمیدم که بچه شون پسره. قهر

امروز هم جشنواره بادبادکها توی پارک نرگس توی شهرک بود که با بهناز جون قرار گذاشتیم و رفتیم.

 چون پارکه نزدیک خونه مامی و بابا بزرگی بود ازشون خواهش کردیم که به ما ملحق بشن .

کلی خندیدیم چون اصلا باد نمیومد و تقریبا همه بادبادکها روی زمین استراحت میکردن. خندهنمیدونم بهتر نیست برای اینجور برنامه ها قبلا با هواشناسی یه مشورتی چیزی بکنن، تا بابا بزرگا اینقدر به زحمت نیفتن. چون جور نبودن باد رو در واقع بابابزرگا میکشیدن که با به کار گرفتن همه تجربه و توان و حوصله برای بالا بردن بادبادکها تلاش میکردن. بهتر بود اسمش رو میذاشتن جشنواره بابا بزرگا.ابرو

هانا و فرنوش و روشا جون

هانا در حالیکه با افتخار بادبادک به هوا فرستاده شده توسط بابا بزرگی رو به دست گرفتهتشویق

هانا خانم قهر کرده به دلیل اینکه چرا فرنوش بدون اجازه بادبادکش رو برداشته.آخ
هرچی بهش میگم مامان جون آدم باید نسبت به دوستاش بخشندگی داشته باشه به گوشش نمیره که نمیره. به این نتیجه رسیدم که با این حرفام بیشتر حساسش کردم.

اینم یه مدل بادبادک جدید. خیلی رنگی رنگی و قشنگ بود.

هانا و بچه ها در حال سفال بازی

هانا خانم درحال نقاشی با زبون نیمه بیرونش هنگام تمرکز

هانا در حال نوشتن اسمش روی کاغذ نقاشیقلب

اینم نتیجه کارش البته شما اسمش رو دارید توی آیینه نگاه میکنید.یول
بچه ام خیلی خارجیه چون نه تنها موقع کتاب خوندن دستش رو از سمت چپ به راست حرکت میده بلکه موقع نوشتن فارسی هم از چپ به راست به صورت آیینه وار مینویسه.

بعد از جشنواره ساعت دو ناهار رفتیم خونه مامی. در طول راه هانا با یه پاستل آبی که از خونه همراهش آورده بود روی زمین به یاد هانس و گرتل حسابی علامت گذاری کرد و توی محوطه جلوی خونه مامی هم با کمک من یه لی لی بزرگ کشید و ازم قول گرفت بعد از ناهار بیاییم پایین تا لی لی بازی کنیم.خمیازه

بعد از ناهار و خوشحالی هانا از وفای به عهد مامان کوفته
حالا چرا کوفته چون پریروز طبق روال عادیه برنامه توی خونه برای انجام کارهام در حال بدو بدو بودم با این تفاوت که به دلیل سردی هوا جوراب روفرشی پام بود و یهو لیز خوردم. درد ناشی از کوفتگی نیمی از بدنم، تازه از دیروز خودش رو نشون داد.هیپنوتیزم

 

منم که عاشق ورجه وورجه اونم لی لی
چند روز پیش داشتم فکر میکردم کدوم مامان توی نیمه دوم دهه سی سالگی به بچه اش توی خونه چرخ و فلک زدن یاد میده. خوب حقم که بخورم زمین دیگه مگه نه؟قهقهه

به دنبال سرزنشهای من نسبت به بهونه گیریهای پی در پی هانا در جوابم میگه یعنی نمیدونی که من یه بچه کوچولو تنها هستم و احتیاج به یه خواهر دارم. هفتصد دفعه باید بهت بگم. تو هم که اصلا بهم توجه نمیکنی.تعجب

خدایا نهایت توجه به یه بچه به جز به دنیا آوردن یه بچه دیگه چقدره؟سوال


 
تو کی هستی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  کلمات کلیدی:

مولانا جلال الدین محمد بلخی
(مولوی)

نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی.... 


 
در گذر این روزها
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧  کلمات کلیدی:

 دوستای گلم سلام

 هانا این روزها حسابی توی مهد سرگرمه . هر روز صبح ساعت نه اجرای مراسم دعای همگانی و مرور نعمتهای خدا برای شکرگزاری دارن که نتیجه اش این شده که هانا بسیار سپاسگزارتر شده.

خیلی تشویق میشن که کارهاشون رو خودشون انجام بدن حداقلش اینه که هانا قبول کرده یه بچه پنج ساله باید کارهاشو خودش انجام بده

یه تغییر خیلی خوب دیگه اش اینه که ظرف غذاشو تا آخر میخوره آخه توی مهد اصطلاحشون اینه که باید ظرفاشون رو آیینه کنن چون حتی باقی موندن یه دونه غذا هم باعث اصراف میشه و خدا ناراحت میشه.

هانا توی مهد توی کلاس مهر سه یعنی رده سنی پنج ساله. توی هر رده سنی بچه ها به چهار گروه تقسیم میشن و برنامه ها به صورت گروه بندی و چرخشی و کوتاه مدت بیست دقیقه ای انجام میشه. هر گروه سنی به چهار زیر گروه حداکثر پانزده نفری تقسیم میشن و هر بیست دقیقه از یه فضا به یه فضای دیگه نقل مکان میکنن از کلاس زبان انگلیسی یا اسپانیایی به کلاس نمایش و داستان و از اونجا به کلاس موسیقی و بعد سالن ورزش و بازی در حیات و کارگاه سفال و رنگ آمیزی و ... به این ترتیب هر روز یه برنامه پر و فشرده ولی متنوع و سرگرم کننده بدون خستگی با تفریح و شادی رو تجربه میکنن. اسم گروه هانا گروه دوستیه.

 

یه روز اومده میگه مامان میشه یه کاری کنی من برم توی گروه کمک. منه ساده لوح فکر کردم دخترم متحول شده و به عشق کمک کردن به دیگران میخواد بره توی گروه کمک. بهش میگم هانا جون چون شما توی مهد تازه واردی با بودن توی گروه دوستی در واقع داری تشویق میشی که دوستای بیشتری پیدا کنی. میگه نه بابا... من که نمیخوام کمک کنم من فقط میخوام با شکیبا توی یه گروه باشم آخه من توی گروه دوستی به اندازه کافی یاد گرفتم که دوست پیدا کنم ببین با شکیبا از یه گروه دیگه دوست شدم. شیطان

ازش اسم بقیه گروه ها رو پرسیدم یه گروه دیگه اسمش مهربونیه و گروه چهارم شادی. داشتم فکر میکردم کاش بره توی گروه مهربونی یه جورایی فکر میکنم یه کم .....
بگذریم ....

امروز توی محوطه خونه مامی یه جوجه گنجیشک مرده افتاده بود پرسید میشه بگیرم دستم؟ من و بهداد و مامی متفق القول داد زدیم نه کثیفه مرده و .... ولی هانا قبل از تموم شدن موعظه ما دم جوجه بیچاره رو گرفت و بلندش کرد. هر چی نگاهش کردم هیچ اثری از ناراحتی بابت مرده بودن اون جوجه توی نگاه یا عملکردش دیده نمیشد.

هانا و پارسا خونه عمو مهرداد عکس مال یه ماه پیشه

 

 

چند وقت پیش با خونسردی میپرسه: مامان بابا بزرگی کی میمیره؟

من (ای وای این دیگه چه سئوالیه): عزیز دلم عمر آدم دست خداست. هیچ کس نمیدونه هر کسی کی می میره غیر از خدا. ما فقط میتونیم دعا کنیم که همه کسایی که دوستشون داریم همیشه سالم و سلامت کنارمون باشم.

هانا: باشه منم دعا میکنم؟ ولی چرا فقط خدا میدونه؟

من:آخه خدا آدم رو آفریده و خودش هم میدونه اون کی میمیره ...

و البته سئوالهای پی در پی تمامی ناپذیر ادامه داشت هر جوابی یه سئوال دیگه چرا چرا چرا ....

ادامه برنامه کاردستی با مامی
یادتونه توی حرفه و فن از این تار و پودها درست میکردیم

 هانا تازگیها باز فیلش یاد هندوستان کرده و اصرار داره که براش یه جونور بخریم. هر از گاهی هم هوس یه چیز میکنه

 

چند وقت پیش هوس کرده بود براش جوجه کلاغ بخرم بعد از کلی بحث و گفتگو به خرید یه پرنده منطقی تر مثل طوطی راضی شد. که البته آخر سر با راهنماییهای ما قرار شد براش جوجه اردک بخریم ...

یه روز که در راه برگشت از اداره به خونه از میدان انقلاب میگذشتیم به یاد قولی که به هانا داده بودیم کنار پرنده فروشی بعد از میدون وایستادیم و یه نگاهی به پرنده هاش کردیم. اینم عکس یه جفت طوطیه غول پیکر که خیلی خوشگل بودن.

 هنوز به خرید اردک نرسیده بودیم که یه روز صبح به محض بیدار شدن اومد پرید روی تخت ما و گفت مامان برام یه بچه سگ کوچولو میخری؟

خوابالو گفتم سگ نه اصلا دوست ندارم.

هانا: مامان خواهش التماس تمنا ...آخه خواب یه بچه سگ کوچولو دیدم که منو خیلی دوست داشت و حسابی باهام بازی میکرد. خیلی دلم میخواد سگ داشته باشم.

و باز رفتیم توی مود از هانا اصرار و از من انکار و ردیف کردن همه بهونه های دنیا از طرف من .... که جایی برای نگهداریش نداریم و وقتی بری مهد ما هم بریم سرکار نمیتونه تنها باشه و ....

و البته ردیف شدن همه استدلالهای دنیا توسط هانا برای تغییر نظر من .... که توی بالکن نگهش میداریم و خودم ازش مراقبت میکنم و ...

منم که همیشه دنبال فرصت میگردم هانا رو به سمت مستقل شدن هول بدم: تو که کارهای خودت رو هم انجام نمی دی چطور میخواهی از یه حیوون دیگه مراقبت کنی؟

دوباره هانا: قول میدم، اصلا امتحان میکنیم هر کاری بگی انجام میدم و ...

دست آخر وقتی یک ساعت به این مباحثه بی نتیجه گذشت بالاخره بهش گفتم باشه پس به شرط اینکه یک هفته همه کارهات رو خودت انجام بدی و بعد اولین سگ فروشی که دیدی خبرم کن برات سگ بخرم (هانا هنوز سگ فروشی پیدا نکرده لطفا در مورد سگ فروشی به هانا تقلب نرسونید)

و همین استدلال تکرار شد وقتی با دیدن کارتون "توبی" هوس بچه روباه کرد و دوباره گفتم هر وقت روباه فروشی دیدی خبرم کن که برات روباه بخرم.

 

یه روز که میخواستیم بریم بیرون هانا لباساشو آورد و گفت مامان جون میشه لطفا شما لباسامو بپوشونید؟

من: نه عزیزم لطفا خودت لباستو بپوش. به نظرت لباس یه دختر پنج ساله رو کی باید بپوشونه؟

هانا: خوب خودش باید بپوشه. ولی حیف شد چون میخواستم یه جایزه خیلی خوب بهت بدم.

من: قربونت برم عزیزم من جایزه نمیخوام زود لباست رو بپوش که میخواهیم بریم

هانا: ولی این جایزه ای که میخواستم بهت بدم خیلی خوب بود همیشه آرزوش رو داشتی

من (خدای خوبم لطفا گوشات رو بگیر.... من راست راستی هنوز خیلی آرزو دارم): بزار فکر کنم اوووم اووم .... نه من دیگه آرزویی ندارم به همه آرزوهام رسیدم یه خانواده خوب یه همسر مهربون یه دختر فوق العاده که به آینده اش ایمان دارم... یه خونه کوچیک و ...خوب همه چی دارم نه چیزی نمیخوام فقط اگه میتونستم مبل و یخچالمون رو عوض کنم دیگه تکمیل میشد خوب اگه برام یه یخچال و مبل میخری لباساتو بپوشونم.

هانا: از اونا هم بهتر میخواستم بهت یه بوس خیلی گنده با یه خشت طلا بدم ولی دیگه نمیدم.

من: چی خشت طلا (منظورش شمش طلا بود) وااااای چه فرصتی رو از دست دادم (خشت گلی ندی) ولی درمورد اون بوس گنده باید بگم اگه خودت لباست رو بپوشی من دوتا بوس گنده بهت جایزه میدم.

هانا: نه من بوس گنده نمیخوام باید یه چیز دیگه بدی تا لباسم رو بپوشم.

من: اگه بوس گنده جایزه خوبیه که باید خودت هم مشتاق گرفتنش باشی اگه هم خوب نیست چرا انتظار داری من درعوض بوس گنده کاری که مربوط به شماست رو انجام بدم

وقتی کم میاره دیگه میزنه به صحرای کربلا و البته این طولانی شدن این بازی باعث شد که آخر سر اونقدر دیر بریم بیرون که به کاری که میخواستیم نرسیم.

 

یه شب بعد از مسواک زدن اومد پیشم منم سرم توی کامپیوتر بود. میگه مامان ببین مثل "ماوس واتر کشیده" شدم.

وقتی نگاهش کردم تازه فهمیدم منظورش چیه. کلی خندیدم ماوس واتر کشیده هه هه ماوس واتر کشیده (موش آب کشیده).

 

یه شب در ادامه جلسه گفتمان به پیشنهاد هانا مشغول هوب بازی شدیم. وقتی به صد رسیدیم من گفتم هوب و هانا که دیگه خسته شده بود گفت : هوب و یک

 

هانا عاشق رنگ آمیزیه هر از گاهی که کتاب رنگ آمیزی کم میاره بهداد از اینترنت براش عکس شخصیتهای کارتونی رو پرینت میگیره تا هانا رنگ کنه. چند وقت پیش یه پرینت براش گرفت و هانا مشغول رنگ کردن شد. من کنارش نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که شخصیت کارتونی رو نمیشناسم و میخواستم از هانا بپرسم این کدوم شخصیت کارتونیه که هانا یه دفعه گفت من از کجا باید بدونم که این کیه؟؟؟

من حسابی تعجب کردم. به خودم شک کرده بودم که نکنه بلند بلند فکر میکردم. بنابراین از بهداد پرسیدم بهداد من الان حرفی زدم یا سئوالی کردم؟؟... واقعیت این بود که نه حرفی نزده بودم و نه سئوالی کرده بودم حتی بلند بلند هم فکر نکرده بودم بلکه هانا احتمالا حدس زده بود که من میخواستم چی بپرسم.

 

یه شب که داشتم براش کتاب میخوندم از من میپرسه مامان این نقاشیای توی کتابا رو واقعا آدما خودشون می­کشن؟

من: بله خودشون می­کشن.

هانا: چطور میتونن یه پرنده، درخت و آدم بکشن که واقعا شکلش دربیاد

من: خوب هر کاری راهی داره وقتی راهش رو یاد بگیری دیگه آسون میشه از این گذشته اونا کلی کلاس رفتن و تمرین کردن چون به این کار علاقه داشتن.

هانا: منم نقاشی رو دوست دارم پس میخوام برم کلاس تا بتونم خیلی خوب نقاشی بکشم.

 

یه بازی خیلی مورد علاقه اش بازیه "فکرش رو بکن" یا "چی میشد اگه" است ....

جرقه این بازی وقتی زده شد که هانا درمورد دلیل قرار گرفتن هر کدوم از اعضای بدن سر جای فعلیشون از من سئوال میکرد.

هانا: چرا خدا سر آدم رو بالای گردن گذاشته؟؟؟ (هزار تا چرای دیگه مثل این که به نظر میاد فقط دنبال به بازی گرفتن ذهن و سرکار گذاشتن آدمه)

منم جواب این بازی رو با بازی دادم....

من: خوب به نظر شما سر آدم کجا بود بهتر بود؟

هانا : مثلا روی شکم .

من: فکرش رو بکن چقدر خنده دار میشد اگه سر آدم به جای بالای گردن روی شکم بود اونوقت دیگه دنیا رو باید از پایین میدیدم ....... و بعد ادا درآوردن و خندیدن و ...

هانا: فکرش رو بکن اگه گوش آدم جای چشماش بود و چشما جای گوشا

من : فکرش رو بکن اگه چشم آدم یکی بود و جای دهنش بود

هانا: فکرش رو بکن اگه دهن آدم دوتا بود و جای ابروش بود یا اگه دماغ آدم روی پیشونیش بود.

و این بازی و خنده ادامه دارد......

 

دیروز به دنبال تغییر برنامه کلوب مادران برای رنگ انگشتی بازی توی پارک بهشت مادران بعد از کلی هم فکری با هانا در مورد رفتن به پارک نزدیک خونه یا دیدن نمایش بالاخره فکر کردیم فرصت خوبیه که یه سری به تالار هنر بزنیم و ببینیم نمایش جدیدشون چطوریه. هانا اصرار داشت که با دوستایی مثل پرنیان بهار جون و هانای خاله مهین و تانیا همکلاسی کلاس زبان و فرنوش خاله بهناز هماهنگ کنیم و بریم دیدن نمایش "مادر جان سلام". باتوجه به شناختی که از برنامه های دوستام داشتم بالاخره تونستم در نهایت ناامیدی مهین گلم رو پیدا کنم و با فهمیدن اینکه سر کار نیست و برنامه ای هم ندارن ذوق زده بشم.

 

نمایش آموزنده ای بود گو اینکه برای بچه های گروه سنی چهار پنج سال یه کم سنگین بود. البته نهایت سعیشون رو کرده بودن که در قالب شوخی و طنز و صحنه آرایی متنوع و قشنگ یه قالب بچه گونه به نمایش بدن ولی فقط مامانا میفهمیدن که داستان این نمایش چقدر سنگین بود.

 

داستان از این قرار بود که مثلا فرشته مرگ بچه بیمار یه مادر مهربون رو ازش میگیره و مادره هم عزمش رو جزم میکنه که بچه اش رو پس بگیره و در راه پس گرفتن بچه اش از زیبایی، گرمای وجودش،تاب و توانش، نور چشماش و موهای سیاهش هم میگذره تا اینکه به بچه اش میرسه. همین موقع فرشته مرگ هم از گرد راه میرسه و با دیدن نهایت از خودگذشتگیه مادر ضمن پس دادن همه اونچه مامانه برای رسیدن به بچه اش ازشون گذشته بود، برای منصرف کردنش از هدفش، چشم انداز یه آینده پر از درد و رنج رو برای بچه به تصویر میکشه. مامانه هم با یادآوری اینکه هر کسی توی زندگی آینده اش رو خودش با تلاشش میسازه، خاطر نشان میکنه که از تصمیمش برای بردن بچه اش منصرف نمیشه و زندگی رو برای بچه اش انتخاب میکنه. آخرش اینطوری تموم میشه که معلوم میشه همه ماجرا فقط یه خواب بود. ولی ما به تجربیات این چند وقته به قول مهین عزیزم خیلی جاهاش قابلیت اینو داشتیم که بزنیم زیر گریه کنیم.

 

دوستای خوبم میشه ازتون خواهش کنم لطفا برای یه بنده خدا که در شرف چهارمین عمل بسته برای باز شدن رگهای بدنشه دعا کنید. لطفا دعا کنید کارش به عمل باز نکشه. دعا کنید که خدا بهش توفیق بده تا بتونه علت یا ریشه ذهنی این بیماری رو ببینه. ببینه که چه باوری یا چه الگوی ذهنی ای توی زندگیش وجود داره که باعث میشه رگهاش مرتب بسته بشن و لطفا دعا کنید خداوند دانا و حکیم به دکترا هم یه کم بینش بده تا علت فیزیکی این بیماری رو بفهمن.

ای کاش ما آدمها برای طلب بخشش و حلالیت از غرورمون میگذشتیم و به موقع اقدام میکردیم.


 
قوانین کائنات
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  کلمات کلیدی:

این مطلب رو بهداد عزیزم برام فرستاده. فکر کردم خوبه شما هم با من در خوندنش سهیم باشید.

قوانین کائنات

قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر
باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.


قانون دوم: با دوستان مواجه می‌شوید، در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت
نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری
دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، باید
به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.


قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد, فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه
آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.


قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف
آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را
شروع کنید.


قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که درسی نباشد. اگر
زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.


قانون ششم: جایی بهتر از اینجا و اکنون نیست. وقتی "آنجای" شما یک "اینجا"
می‌شود به "آنجایی" می‌رسید که به نظر از "اینجای" فعلی‌تان بهتر است.


قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان
بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان
می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.


قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را
در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.


قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است
که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.


قانون دهم: تمام این‌ها را در بدو تولد فراموش می‌کنید. اگر مشکلات دانستنی‌های
درون را از میان بردارید، همه این‌ها را به خاطر خواهید آورد


 
ماموریت مامان و همراهی بابا و هانا
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱  کلمات کلیدی:

امسال تابستون فرصتی نشد که یه مسافرت بریم. هر دفعه عزممون رو جزم کردیم که همت کنیم و یه طرفی بریم یه چیزی پیش اومد و قسمت نشد. بیشترش عدم هماهنگی برنامه­های کاری من و بهداد و بخشی هم بابت برنامه کلاس­های تابستونی هانا بود.

آخرین ماموریتی که رفته بودم، دوری هانا اونقدر بهم سخت گذشته بود که با خودم عهد کردم دیگه بدون اون جایی نرم حتی ماموریت. تا اینکه چهارشنبه هفته پیش فرصت یه ماموریت یه روزه به محمودآباد پیش اومد، در واقع به یه همایش دعوت شده بودیم.

بهداد عزیز وقتی دل دل کردن من در تصمیم­گیری برای رفتن یا نرفتن رو دید، درکمال ناباوری پیشنهاد کرد که با هانا همراه من بیان. از نظر من تصمیم عاقلانه­ای نبود چون شنبه­اش که به دلیل مریضی هانا نرفته بود اداره، سه شنبه هم به دلیل یه کار فوری نتونسته بود بره و چهارشنبه هم می­خواست برای دل من نره اداره. از طرفی هم با وجود کمردردش و فشرده بودن برنامه همایش فکر کردم صلاح نیست که بیان بنابراین تصمیم گرفتم خودم هم نرم. اما دست آخر با یادآوری عشق هانا به شن بازی و تذکراتش نسبت به نبردنش به یه سفر و همینطور اطلاع از پیش بینی هوای گرم و آفتابی مازندران در آخرین لحظات نظرم عوض شد.

هانا : مامان جون اگه من خیلی دلم بخواد که یه کاری رو انجام بدم باید چیکار کنم.

من: خوب عزیزم به من یا بابا بگو چی کار دوست داری، اگه امکانش باشه بهت اجازه میدیم که انجام بدی.

هانا: آخه نه ... فقط توی مهد میتونم

من: خوب خاله های مهد همشون اونجا هستن تا خواسته های شما رو گوش بدن و اگه امکانش باشه بهتون اجازه بدن دیگه عزیزم

هانا: آخه اجازه نمیدن

من: حالا میخواهی چیکار کنی؟

هانا: میخوام توی استخر شن، شن بازی کنم.

من: آخه مامانی شن بازی مخصوص تابستونه و الان که هوا سرده به دلیل بالا بودن احتمال سرماخوردن نمیشه شن بازی کنید.

هانا: آخه خیلی خیلی دلم میخواد.

من: باشه میریم مسافرت کنار دریا توی هوای گرم حسابی بازی می کنی. (نظرم این بود که یه سر بریم به سواحل زیبا و گرم خلیج فارس اما ...)

هانا : پس کی میریم همش میگی این هفته، هفته دیگه ....

من: مامان جون بالاخره میریم دیر و زود داره سوخت و سوز نداره....

 

 

خلاصه بالاخره چهارشنبه صبح ساعت پنج راهی محمودآباد شدیم. جاده اونقدر خلوت بود که سه ساعته رسیدیم.  و هوا اونقدر عالی که جای همتون رو خالی کردم.

ببخشید که کیفیت عکسا اینقدر پایینه آخه کار رها کردن دوربین به جایی رسیده که یه همچین وقتایی هم رها شده توی خونه جا میمونه

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

یه سوییت دوخوابه به بچه های اداره ما داده بودن که قرار شد در نبود ما بهداد و هانا اونجا مستقر بشن ولی مگه هانا خانم که تازه به مراد دلش رسیده بود راضی شد که یه لحظه هم ساحل دریا رو ول کنه و بره زیر سقف. تا وقت ناهار بازی کرد و بعد از نهار یه ساعت استراحت کرد و دوباره راهی کنار دریا شد و تا شش عصر بازی کرد.

 

 

 

 

البته منم در فاصله آنتراکها خودم رو به ساحل می رسوندم تا یه دلی از عزای دیدن لذت شن بازی گل دختر در بیارم. بعد از نهار هم دیگه برای دیدن نمایشگاه نرفتم و تا عصر با هانا و بهداد موندم کنار ساحل.

 

 یه نمایی از دریا از طبقه ششم برج


  

 

بعد از ظهر هانا رو بردم بالا که لباساشو عوض کنم ولی با دیدن اونهمه شن و ماسه توی لباسش نظرم عوض شد و حمامش کردم . بعد از سپردنش به بهداد خودم رفتم تا به جشنواره ملحق بشم و بالاخره ساعت نه شب برای شام آزاد شدیم. حدود ده شب راه افتادیم به سمت تهران در حالیکه هانا دیگه توی ماشین بیهوش شده بود.

 

اینم هانا خانم با عشقش مونا جون

هی میگفت مونا بیا اینجا مونا برات صدف جمع کردم و مونا... تازه صبح در فراغ مونا جونش شعر هم گفته

بهش میگم هانا جون میدونی خاله مونا که از شما کلی بزرگتره دکترم هست باید با احترام باهاش صحبت کنی

 

  

با تعجب نگاهم میکنه میگه اِ....
میخنده و بازم به مونا مونا گفتنش ادامه میده
میگن به بچه ها رو نده

 

 

 

 

 

بهداد گلم ممنون که اینهمه مهربون، از خود گذشته، دوست داشتنی و بی توقع هستی و برای رضایت من و هانا از هیچ تلاشی کوتاهی نمی­کنی و هر سختی ای رو تحمل می­کنی. خیلی خیلی دوست داریم. و قدر خوبیهات رو می­دونیم. باور کن ...

اما توی راه برگشت محو تاریکی شب، چشم به جاده پیچ در پیچ هراز دوخته بودم و با خوابی که کم کمک چشمام رو گرم کرده بود مبارزه می­کردم که یهو دراثر کم شدن ناگهانی سرعت ماشین خواب از سرم پرید.

دقت که کردم از دور یه حیوون (شبیه روباه یا شغال) دیدم که وسط جاده سر به زیر ایستاده بود. وقتی با سرعت کم بهش نزدیک تر شدیم لاشه به خون آغشته بچه اش رو به دندون گرفت و سریع به سمت کنار جاده دوید...

و من در حالیکه بارها و بارها آخی آخی آخی آخی ..... می گفتم با تصور عظمت عشقی که حیوون بیچاره رو با علم به وجود خطر مشابه برای خودش وسط جاده میخکوب کرده بود و همینطور بار غمی که تا کی اونو در فراغ از دست دادن بچه اش سرگردون می­کرد، غم به دلم نشست. طبق معمول سریع احساس غم و ترس ناشی از دست دادن رو رها کردم و رها کردم و رها کردم..... ولی چه رها کردنی که هنوز ذهنم درگیره. قبلا اخبار حاکی از وجود عشق در حیوانات رو ساختگی می­پنداشتم ولی با دیدن این صحنه به این یقین رسیدم که عشق در کائنات جاری است و حیوان و انسان نداره .... خصوصا عشق مادرانه....

 

هانای عزیزم عشق، یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی چشم گیر است. محبت، همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سرگردان را سیراب می کند و لذت موجود در عشق ورزیدن قابل مقایسه با لذت طلب آن نیست. بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاس آن کل زندگی مان نور باران و لحظه لحظه عمر، شیرین و ارزشمند گردد. در کورترین گره­ها، تاریک­ترین نقطه­ها، مسدودترین راه­ها، عشق بی­نظیرترین معجزه راهگشاست.

«معجزه عشق را امتحان کن!

 

 

به نظر شما ما کی می­ریم یه مسافرت ؟؟؟؟؟؟؟؟