هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کادوی دلم به خودم
ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧  کلمات کلیدی:

چند وقت پیش یه شب رفته بودیم یه کافی شاپ. هانا در حال بستنی خوردن بود که یه خانم مسن اومد نشست کنارش و گفت: معلومه دختر خیلی خوبی هستی که اینهمه شکلات ریختن روی بستنیت.

هانا رو کرد به من و گفت : ولی مامان من اصلا بچه خوبی نیستم.
من: این چه حرفیه مامان جون شما خیلی هم دختر خوبی هستی
هانا: اگه دختر خوبی بودم برام یه بچه دیگه .... یه خواهری یه برادری چیزی... میاوردی؟
من: تعجب

هر کدوم از ما به نوعی میخواهیم انتخاب هایی رو که توی زندگیمون کردیم توجیه کنیم. ولی باید بدونیم که انتخاب انتخابه و هر کسی بهای انتخابش رو با تجربه هاش میپردازه.

گاهی پیش میاد که باید برای هانا توجیه کنم که چرا بچه دیگه ای نمیخوام و اینطوری حتی به شکستن دل کوچیک یه فرشته راضی میشم.

حالا منی که انتخاب کردم یک فرزند داشته باشه منی که حق داشتن خواهر یا برادر رو به جبر روزگار و نه از روی میل باطن از تک فرزندم گرفتم وظیفه دارم برای اینکه بچه ام از توهم مرکز دنیا بودن در بیاد، یه کم بیشتر برای قرار گرفتنش توی فضای بچه های دیگه وقت بزارم و تراکم بقیه وظایفم و کارهام و لزوم بالا بردن سرعت عملم بهاییه که باید بابت این انتخاب بپردازم.

البته نقطه قوتش اینه که به خودم هم فرصت آشنا شدن و معاشرت با آدمهای بیشتری داده میشه فرصتی که به دلیل محدودیتهای زندگی امروز از سخت بودن شرایط اقتصادی و  گرفتاریهای معیشتی تا کم بودن زمان حضور در خانه و امکان محدود رسیدگی به امور منزل جز در موارد محدود مثل تولد و غیره بهم داده نمیشه.

گو اینکه بازی و بودن با بچه ها همیشه جز علایق زندگی من بوده و هست و برایم رضایت قلبی به همراه داره در مقابل از هر چی خانه داری و سلیقه به خرج دادن و غذا پختن عاجزم و فراری.

حالا بسته به زاویه دید و حسن نیت میشه اسمش رو خیلی چیزها گذاشت ولی برای شرایط مختلف زندگی و برای بچه ها با روحیات مختلف راهکارهای مختلف جواب میده.

بگذریم من از اینکه برای بردن هانا توی جمع بچه ها وقت میزارم راضی هستم و خدا رو شکر هنوز ظرف وجودی نیازش اونقدر لبریز که هیچی اونقدر حتی پر نشده که این برنامه ریزی و بازی براش یکنواخت بشه.

 و البته هانا توی همین چهار ماهی که بیشتر توی جمع بچه ها قرار گرفته از رشد عاطفی خوب و راضی کننده ای هم برخوردار بوده. اینو هم کسانی که قبل و الانش رو میبینن تائید میکنن و هم مقایسه حالت چهره اش از عکسای اولین قرار وبلاگیش با عکسای الانش ثابت میکنه. 

خوب صد البته شاید اگه دوتا بچه داشتم، اگه خواهرام بچه همسن هانا داشتن و یا حداقل اونی که بچه داره اینهمه ازمون دور نبود، اگه توی فامیل بچه هم سن هانا داشتیم، اگه توی ساختمون بچه هم سنی وجود داشت و اگه هم کلاسیهای زبانش در دسترس بودن و... شاید بار وظیفه بر دوشم یه کم سبک تر میشد ولی چی بگم که انگار از همه طرف تحت آزمایش سخت قرار دارم. میگن دنیا به آدمهای سخت گیر سخت میگیره.

گاهی اوقات خودم رو در قالب اون سگه توی ١٠١ سگ خال تصور میکنم که کنار پنجره کمین نشسته بود تا یه زوج مناسب برای خودش و صاحبش پیدا کنه ، منم کمین نشستم تا یه مامان و بچه هم سن و سال خودم و هانا پیدا کنم که دغدغه و شرایشون مثل من باشه که شاید بتونم تجربه مجازی خواهر و برادر داشتن رو برای هانا بیافرینم. خواهشا توی دلتون بهم نخندین میدونم که خیلی هاتون حتی درک نمیکنید که چی میگم اصلا انتظار هم ندارم که درک کنید چون میدونم هیچ دو زاویه دیدی باهم یکی نیست و لزومی هم نداره این دغدغه شما هم باشه ولی چون خیلی دلم گرفته بود فکر کردم باید بنویسم تا یه کم درد دل کرده باشم و سبک بشم چون گریه دلم رو سبک نکرده.

تازه گیها اونقدر نازک دل شدم که نگو. با دیدن کوچکترین صحنه ای بغض تو گلوم پر میشه. مثلا دیدن پیرمردی که اول غروب داره جای خوابش رو روی یه نیکمت پارک رزور میکنه یا پیرزنی که به دلیل مشکلات راه رفتن توانایی بالا رفتن از یک اختلاف ارتفاع ده سانتی رو نداره یا شنیدن خبر یه حادثه توی مترو یا حتی رسیدن به باور بزرگ شدن دخملی با دیدن کارهای خانومانش  و حتی غصه از اینکه به دلیل عدم هماهنگی ساعتهای کارم با ساعت آموزش زبان نتونستم اسم هانا رو این ترم ثبت نام کنم و خوندن پستهای دوستان.... ولی همه ابراز احساسم فقط در حد همون بغضه و افت انرژی خود نمایی میکنه و نه بیشتر شاید چون مجالی برای گریه درحضور دیگران به خودم نمیدم.

اما شنبه ٢۴ مهر که هانا به دلیل یه کم کسالت نرفت مهد و من نمیتونستم نرم اداره بهداد مرخصی گرفت موند خونه پیش هانا و من فرصت تنها بودن با خودم رو بعدازظهر وقتی داشتم برمیگشتم خونه توی ماشین پیدا کردم، نمیدونم یهو چی شد شاید با شروع آهنگ "آه ای خدا دستم بگیر....  ای آگه از سر ضمیر.... ای بی پناهان را پناه... ای ماه شبهای سیاه و ..." که اشکام جاری شد اولش فقط اشک بود و بعد هق هق ... نمیدونم چرا شاید این اشک کادوی دلم بود به خودم به مناسبت تولدم آخه شنبه روز تولدم بود.

البته شب قبلش بهداد و هانا غافلگیرم کرده بودن و همون شب هم قرار بود مامانم اینا بیان خونمون و مامان و بابای بهداد هم که مسافرت بودن.

خوشحالم که هستید و دوستتون دارمقلب

بای بای


 
نقاشی و بازی با رنگ و کاموا
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢  کلمات کلیدی:

امروز با هانا رفتیم که برای بار دوم توی برنامه کلوب مادران در بوستان بهشت مادران شرکت کنیم.

جلسه خیلی خوبی بود. امروز خیلی عالی بود چون مامان بهار و پرنیان گل هم اومدند و هانا با دیدن پرنیان مهربون کلی خوشحال شد. خنده

من معمولا اونقدر عجول و شتابزده هستم که اگه یه نیم ساعت زودتر سر قرار حاضر نشم دیگه حتما یه ربع زودتر میرسم اما اینبار تازه افتاده بودیم توی حکیم که بهار جون زنگ زد و گفت که رسیدند. شانس من اونقدر هم ترافیک بود که فکر کنم ساعت از سه گذشته بود تا بالاخره رسیدیم.

هانا برای بازی به دوستایی که زودتر رسیده بودند ملحق شد.

درحال ذوق کردن و پرت کردن علف روی سر هم بودند که آقای نگهبان اومد و نذاشت که به بازیه شادشون ادامه بدن بازنده

هانا گلی- پرنیان مهربون- بهار چشم آهویی- امیر حسین مستقلقلب

بچه ها که برای شاد بودن هیچوقت کم نمیارن رفتند سراغ استخر و فواره

مارتیا عزیز- بهار نازنین- هانا گلی-پرنیان خندون- امیرحسین گل پسرقلب

گروه عاشق آبزبان

راه رفتن روی دیواره کنار باغچه ها.
که البته خدا حسابی رحم کرد چون بهار شیطونک یه بار از اون بالا افتاد پایین در حالیکه مامانش اصلا متوجه نشد و فرشته ها روی دست آروم گرفتنش و هیچیش نشد.فرشته

دیدن خنده های تو آرزوی منهفرشته

هانا گلی - امیرحسین آقا - پرنیان جیگر - بهار کوچولو - زینب نازنینمژه

مانا مهربون- بهار شیطون -هانا گل دختر - پرنیان نازنازیقلب

طاها جون -مانا جون -بهار جون -هانا جون -پرنیان جون -امیرحسین جون -مارتیا جون

در انتظار متفکر

بچه ها منتظرن که ازشون پذیرایی بشهمنتظر و بهار شیطون که دل کوچیکش طاقت نیاورد سرش رو کرد توی ظرف رنگ و یه لیس زد خدا بازم رحم کرد چون رنگا خوراکی بودن.قهقهه

پرنیان حسابی توی فکر که بالاخره قراره با این رنگا چیکار کننسوال 
البته هانا با یادآوری تجربه هفته پیش حسابی ذوق زده استخنده

هانا و پرنیان درحال بازی با کامواقلب

طاها جون و مانا جون درحال بازی با کامواقلب

جیگرشوووو...... مهتاب جون درحال بازی با کامواقلب

مارتیا جون و زینب جون درحال بازی با کامواقلب

هانا و پرنیان در حال سر و کله زدن با کامواچشمک

محمدعلی گل پسرهیپنوتیزم

دستای مارتیانیشخند فکر میکنید این رنگا پاک میشن؟

هانا و پرنیان که دیگه ترسشون از انگشت زدن به رنگا گذشته و با دست رفتن توی ظرفاز خود راضی

مهتاب قند عسل که هر چی از شیرینیش بگم کمه.خوشمزهقلب

زینب جون مامانیقلب

هانا گلی

همه با هم

بعدش هم بچه ها جوراباشون رو درآوردند و با راهنمایی نغمه جون با پا رفتن توی رنگها و راه افتادن روی کاغذ سفیدی که به همین منظور روی زمین پهن شده بود . بچه ها با دیدن اثر پاهاشون حسابی کیف میکردن. تشخیص اثر انگشتا و پاشنه و ... خیلی براشون جالب بود.

و مرحله بعدی پذیرایی از مامانا با رنگ شدن صورتهاشون توسط بچه ها بود . که هانا در این مرحله دق دلی همه چهار سال و هشت ماه و یازده روزش رو سر من در آورد و تمام صورتم رو سبز کرد. و البته زینب جون با پا اثر هنری روی شلوار جین مامانش میذاشت.

و حسن ختام این برنامه طبق معمول بعد از پذیرایی و دور هم نشستن بازیهای آوازی دسته جمعی بود که حسابی به همه خوش گذشت.

ممنون آزاده جون و خاله نغمه مهربون که یه روز شاد و به یاد موندنی برای بچه ها برنامه ریزی کردین.

پی نوشت یک: هانا بالاخره سه شنبه به میل خودش واکسن آنفولانزاش رو زد. البته نه واقعا به میل خودش چون بهش گفتم پنجشنبه قراره بچه های گروه بازی دوباره دور هم جمه بشن و با کاموا و رنگ بازی کنند ولی حیف که ما نمیتونیم بریم چون شما واکسن نزدید و اینطوری احتمال سرما خوردنتون بیشتره..... اونم خیلی سریع تغییر موضع داد که اشکالی نداره همین الان بریم بزنیم واکسن که اصلا درد نداره سوزنش که اصلا، حالا مایع اش یه خورده، که اونم زود تموم میشه و .... بلبل زبونی ادامه داشت. و بالاخره رفتیم بیمارستان و واکسنش رو با یک کم ناز و ادا زد. ولی ایندفعه دیگه نازش خریدار نداشت چون انتخاب خودش بود و باید میزد.نیشخند

 فعلابای بای


 
ماجراهای روز جهانی کودک (2)
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸  کلمات کلیدی:

در ادامه پست روز جهانی کودک میریم که داشته باشیم گزارش تفصیلی از برنامه هیجان انگیز رالی کودکان در پارک پردیسان .

اول از همه قرار ما ساعت چهار جلوی مجسمه بز کوهی بود که خوب تعجب نکنید این جفت گوزن زیبا توی پارک پردیسان به بز کوهی معروفند. از هر کی میپرسیدیم مجسمه بز کوهی کجاست با تعجب میگفت همینه دیگه.تعجب

دوم اینکه این یه مسابقه واقعی نبود فقط بهانه ای بود برای دور هم بودن و شاد کردن دل کوچولوهامون به مناسبت روز جهانی کودک که واقعا عالی بود.تشویق

وقتی ساعت از چهار گذشت و از کسی خبری نشد دیگه مطمئن شدم نه اینجا نمیتونه محل درست قرار باشه. منم شماره ای از دوستام نداشتم که خبری ازشون بگیرم. البته توی این فرصت هانای عزیزم حسابی نتایج تمرینات صخره نوری توی مهدشون رو به نمایش گذاشت.ابرو

 

بالاخره ساعت از چهار گذشته بود که اولین ماشین اسباب بازی که به طاهای عزیز تعلق داشت روی زیباش رو نشون داد و خیال من و راحت کرد.مژه

باورم نمیشد هانا دستشو انداخته روی شونه طاها. یعنی گل دختر داره واقعا متحول میشه؟ زبان

اینم از هانای گل و بهداد عزیز در کنارش که جوانب احتیاط رو خیلی بیشتر از من رعایت میکنه و همیشه نگران افتادن گل دخترهآخ

بالاخره متوجه شدیم که بیشتر شرکت کننده ها توی بلوار اونطرف مجسمه جمع شدند و دلیل اینکه ما ندیده بودیمشون هم همین بود.هیپنوتیزم

فکر نکنید به صف کردن این وروجکا کار ساده ای بود. چون هر کدوم ساز خودشون رو میزدند.نیشخند طاها جون هم که اونقدر اینور اونرو رفته بودن که شارژ ماشینش قبل از شروع مسابقه تموم شد.

یه مشکل دیگه هم فرکانس بودن کنترل بعضی از ماشینا بود که قدرت مانور بچه ها رو بهم میزد.هیپنوتیزم

بالاخره مسابقه شروع شد. و البته کسایی که با دوچرخه حاضر شده بودند با اختلاف زیاد پیشرو بودند.از خود راضی

امیرپارسای عزیز که مثل برق و باد گازش و گرفت و دور شداوه

بعدش هانا خودش رو نزدیک میکرد و بعد از هانا هم روژین جون میومد.تشویق

آقای امیرپارسای قهرمان افتخار دادن و اجازه دادن که کنار نفر دوم یعنی هانا و نفر سوم یعنی روژین خانم عکس بگیرن.نیشخند

البته میشد گفت نفرات اول به ترتیب قد و سن و سایز دوچرخه خودشون رو به خط پایان بدون مرز رسوندن.

برنامه خیلی جالبی بود کلی هیجان داشت و به بچه ها حسابی خوش گذشت همینطور به مامان باباها و بقیه تماشاچی ها. کلی خندیدم . قهقهه

از حوریه عزیزم مامان شایان گل هم تشکر میکنم که برای این برنامه از ما هم دعوت کردن.قلب

پی نوشت یک: امروز گوش هانا رو سوراخ کردیم. مدتها بود که اصرار داشت گوشش رو سوراخ کنیم آخه عاشق گوشواره انداختنه.مژه بالاخره بعد از کلی اصرار به مراد دلش رسید. به قول خودش اصلا درد نداشت و یه کم قلقلکش اومد. دکتر گفت فقط باید الکل سفید بزنیم و داروی دیگه ای نمی خواد. امیدوارم جاش زود خوب بشه و گل دختر رو اذیت نکنه. اینم عکس گوشش

 پی نوشت دو: بعد از اینکه گوش هانا رو سوراخ کردیم دیدیم حالا که گل دختر روی مود شجاعت و تهوره خوبه که از فرصت استفاده کنیم بریم واکسن آنفولانزا هم بزنیم.از خود راضی خلاصه اول رفتیم اورژانس بیمارستان که پارسال هم همونجا زده بودیم که متاسفانه تموم کرده بود. ناراحت به ناچار رفتیم درمانگاه نزدیک خونه. کلی از شهامت هانا خانم برای خانم دکتر تعریف کردیم اما هانا گفت اول شما بزنید. وقتی من و بهداد واکسن زدیم هانا پاشو کرد توی یه کفش نمیزنم که نمیزنم.تعجب منم که هیچوقت هیچ چیزی رو بهش تحمیل نمیکنم گفتم اگه دوست داری مریض بشی باشه نزن. اولش فکر کردم پشیمون میشه ولی تا دم در رفتیم و دیدم خبری از پشیمونی نیست. البته یه کم هم مقصر خانم دکتره بود چون موقع زدن واکسن ما مدام از من و بهداد میپرسید حالتون خوبه ؟ درد داره؟ جاش خون نیومد؟ و ... کلافه

من همیشه در مورد همه چی سعی میکنم با هانا خیلی عادی برخورد کنم و واقعیت رو بگم. وقتی میخواستیم گوشش رو سوراخ کنیم بهش گفتم مامان جون یه کوچولو درد داره اونم پذیرفت که یه کوچولو درد رو می خواد تحمل کنه. ولی این خانومه هی میگفت ببین سوزن واکسن تو رو عوض کردم که درد نداشته باشه. ببین اصلا درد نداره  و ... خلاصه بچه هم که حس کرد دارن سرش گول میمالن نذاشت براش واکسن بزنیمقهر نتیجه این شد که به اسم هانا به کام من و بهداد.متفکر

من ناراحت اومدم خونه که شام بپزم. هانا و بهداد هم رفتن داروخانه برای گوشش الکل سفید بگیرن. بعد از آماده کردن مقدمات شام از فرصت استفاده کردم برای نوشتن قلب

فعلابای بای


 
ماجراهای روز جهانی کودک (1)
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧  کلمات کلیدی:

دیروز روز شما گل دختر نازم بود، هر چند که برای من هر روز روز شماست. ولی دیروز رسماً یه روز منحصر به فرد برای همه بچه های منحصر به فرد با برنامه های منحصر به فرد بود. امیدوارم یه خاطره خوب توی دفتر خاطرات ذهنت برات ثبت شده باشه نفس من.قلب دوست دارم و برات بهترین آرزوها رو دارم.فرشته

صبح جمعه آماده شدیم رفتیم نمایشگاه غنچه ها توی بوستان گفتگو البته میدونم در خیلی جاها برنامه های خوبی به مناسبت روز کودک برای غنچه ها ترتیب داده بودن ولی بوستان گفتگو به ما نزدیک تر بود. لبخند

وای وای وای چقدر شادی، چقدر رنگ، چقدر هیاهوی پرنشاط، چقدر خنده، واقعا که دیدن اینهمه بچه به آدم انرژی میداد. اما خیلی شلوغ بود .... به بهداد گفتم فکر نکن فقط اینجا شلوغه هر جای دیگه هم که بری همینه. تعجباین دنیا درحال انفجاره جمعیته ... خدایا ....

غرفه های مختلفی از جمله بازیهای فکری، لگو، رنگ آمیزی روی دیوار با رنگ انگشتی، سفال، نقاشی با پاستل، عروسک سازی و حتی غرفه آتش نشانی، برای سرگرم کردن و خوشحال کردن کوچولوها آماده شده بود. بالاخره هانا موفق شد وسایل آتش نشانی رو از نزدیک ببینه. خیلی براش جالب بود جالبتر اینکه یه سی دی از نماهنگ های تبلیغاتی فرهنگی آتش نشانی که مدتی دنبالش بودیم هم از این غرفه براش گرفتیم.

غرفه بازی پاپیلو

غرفه لگو بازی

غرفه تزیین بادکنک

غرفه رنگ امیزی با رنگ انگشتی که البته هانای گلم لباسشو حسابی آبی کرد. کلافهخوب چه میشه کرد بالاخره امروز قرار بود روز تو باشهقلب

اینم یه غرفه اسباب بازی دیگه
قربون اون زبون کوچولوت برم که وقتی تمرکز میکنی یه ریزه اش بیرون میمونهزبان

غرفه سفال

اسم و فامیل هانا رو اشتباهی نوشتند. فامیل سخت داشتن هم دردسره. هر جا میریم کلی تلاش میکنیم و هیجی میکنیم آخر هم باید قلم رو خودمون به دست بگیریم. اینجا دیگه اسمش هم اشتباهی نوشتن.

نقاشی با پاستل. طبق معمول گل دختر بازم یه دختر خوشگل خندان کشید که البته چمنای زیر پاش و گل زیبای کنارش و آسمون آبی بالای سرش و خورشید درخشان حمایتگرش رو فراموش نکرد.

غرفه عروسک سازی. مسئول محترم این غرفه از شنیدن اسم هانا کلی هیجان زده شد و توضیح داد که اسم اولین انیمیشنی که ساخته بودن هانا بود. و باز توضیح داد که معنی بین المللی اسم هانا همون دختره

سلام بچه ها من سارا هستم. تازه متولد شدم. هانا منو ساخته و قراره با هم دوستای خوبیم باشیم

بالاخره ساعت یک برگشتیم خونه. بعد از ناهار هانا رو مجبور کردم بره دراز بکشه و استراحت کنه اما اونقدر هیجان بازی با وسیله هایی که براش گرفته بودیم رو داشت که خوابش نبرد دلقک  . بالاخره اومد بیرون و گفت خسته نیست و میخواد لی لی بازی کنه. به این ترتیب تا ساعت سه و نیم که برای شرکت در برنامه رالی کودکان آماده شدیم یک سر بپر بپر کرد.

من موندم اینهمه انرژی از کجا میاد، تازه خوبه بچه شیطونی نیست خدا به داد مامانایی که بچه شیطون دارن برسه واقعاً....

این داستان ادامه داره....


 
بهشت مادران و آی بازی بازی بازی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای گل و نازنین

امروز قرار بود بریم افتتاحیه جشنواره غنچه ها توی بوستان گفتگو که به دلیل تغییر برنامه با هانا و فرنوش و مامانش بهناز جون رفتیم پارک بهشت مادران.هورا آزاده جون بانی کلوپ مادران هر هفته زحمت تدارک یه برنامه پر از خلاقیت برای بچه ها رو میکشن که این هفته برنامه رنگ آمیزی با ژله رو هماهنگ کرده بودن و ما هم افتخار داشتیم به گروهشون ملحق بشیم.نیشخند

اولش هانا و فرنوش با اکراه و یه کم ترس به ژله دست زدند ولی بعدش دیگه نمیشد جلوشون رو گرفت.خوشمزه حسابی بچه ها یه دلی از عزا درآوردند اونقدر ژله مالیدن اینور اونور که خودشون هم باورشون نمیشه در عمرشون اجازه داشته باشن اینقدر کثیف کاری بکنن. حتی خوابش رو هم نمیدیدند.خواب از همه جالب تر وقتی بود که به اجبار نغمه جون بچه ها صورت ماماناشون رو ژله ای کردن و مامانا هم صورت بچه ها رو. قیافه هر دو طرف آی دیدنی بود. ابله

نغمه جون توضیح دادن که یکی از معضل های بچه های امروز تمایل به وسواس اونم به دلیل حساسیت بیش از حد والدین نسبت به تمیزی و نظافته آخ که لازمه با اجرای برنامه های مشابه درصدد رفع این مشکل برآمد.متفکر

آخر سر هم حین شرکت در مسابقه دو ماراتون خودمون رو به شیر آب رسوندیم و تمیز شدیم و برگشتیم تا با یه سری بازی قدیمی مثل عمو زنجیر باف و الکم و دولکم و ما گلیم ما سنبلیم و ... یه کم هم از کودکای درونمون پذیرایی کنیم. خنده

به ما بزرگترها که خیلی خیلی خوش گذشت چه برسه به بچه ها. نیشخند

جا داره از آزاده جون تشکر کنم که بانی این کار خیر شدن. خوشحالم که این دوستای جدید رو پیدا کردم و یکی از دغدغه های ذهنیم که داشتن برنامه مرتب بازی هانا با بچه های مختلف بود تا حدی برطرف شد.مژه

فردا هم قرار شد بریم افتتاحیه جشنواره غنچه ها و احتمالا شرکت در برنامه رالی کودکان که مامان شایان جون ترتیب داده.لبخند

این جدیدترین نقاشی هاناست که به عنوان تکلیف مهد کشید ولی اونقدر خودش از کارش کیف کرد که دلش نیومد ببرتش و یکی دیگه کشید تا برای مهد ببره.
جالبه که این دفعه هانا خودش رو به بهداد نزدیک تر دیده تا به منچشمک

 اینم خود گل دختره . البته این همون نقاشی دوم بود ولی به رسم تا سه نشه بازی نشه من ازش خواستم این نقاشی رو بده به من و یکی دیگه برای مهد بکشهتشویق

اینم رنگ آمیزی سیندرلاست که تصویرش از اینترنت گرفته شده و هانا لطف کرده علاوه بر رنگ آمیزی یه قصر هم به سلیقه خودش برای بانو سیندرلا طراحی کردهزبان

اینم که برنامه آموزش بهداشت دهان و دندان مهد جدیده.  یعنی هر شب بعد از مسواک یکی از گلهاش باید رنگ بشه و آخر هر ماه با ارائه کاغذ تکمیل شده یه جایزه سهم کودکه که البته این جایزه یه کاغذ خالی دیگه استقهقهه

اینم کاردستی امروز هاناست. کاملا خودش درست کرده بدون نظر و کمک هیچکس شامل آسمون و خورشید و گل و سبزهتشویق

بهش میگم چرا گلت اینقدر بلند است. میگه پس چه جوری باید آسمون رو بالای سر زمین نگه میداشتم؟
کی فکرش رو میکرد یه گل آسمون رو بالای زمین نگه داشته باشهتعجب

اینم از گزارش تصویری برنامه پارک بهشت مادران

هانا گلی، مارتیا جون، زینب جون

فرنوش عزیز، هانا گلی، مارتیا جون و زینب جون

اینم فکر کنم به عنوان نقاشی برتر با ژله باید در رکوردهای گینس ثبت بشه
فکر کنم کار هستی جون بود

با عرض معذرت از آزاده جون که کاغذ حاوی نکات ارزنده نقاشی کودکان وسیله تخلیه خلاقیت هانا گلی شد

اینم گل دختر که علاوه کودک درونش میمون خفته درونش هم بیدار شدچشم

دوستای خوبم جای همتون واقعا خالی بود. دوستتون دارم.

پی نوشت ١: روز جهانی کودک رو به همه کوچولو های گل تبریک میگم امیدوارم کودکیتون پر از شادی و نشاط و تجریه های قشنگ قشنگ باشه. عاشق همتون با قلبای پاک و نگاه معصومتون هستم.قلب

بای بای


 
ادامه پروژه مهد کودک
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱  کلمات کلیدی:

چند وقتی بود که دوباره احساس می­کردم هانا از مهد رفتن راضی نیست. رفتارش شده بود شبیه وقتی که مدیر داخلی مهد قبلی رفته بود و اوضاع مهد نا به سامان شده بود. جویدن ناخن ها، بد اخلاقی مزمن، طلبکاری و زدن زیر گریه به هر بهانه ای، در واقع نشانه هایی بود که نهایتاً مجبورم کرد برای تعویض مهد قبلی اقدام کنم.کلافه

این بار هم با دیدن بدقلقی­های آشنای روزانه­اش و ناز و اداهای صبحگاهیش، شصتم خبردار شد که باید تغییراتی در شرف وقوع باشه. در نهایت معلوم شد که مهد خوب و دوست داشتنی اول تابستون که تحت نظارت آموزش و پرورش بود با واگذار شدن به بخش خصوصی بیشتر به سرگردنه تبدیل شده بود.آخ

به این صورت که مدیریت قبلی قهر کرده و رفته بود و مدیریت جدید هم هنوز قدم­های نازنینش رو برای حضور در مهد نرنجونده بود. وقتی هم سر و کله اش بالاخره پیدا شد، قلم و کاغذش برای فهرست برداری اموال زودتر از خودش دست به کار شده بودن.تعجب ضمن اینکه طبق روال عادی جا افتاده این روزا همه ایل و تبارش هم باهاش تشریف فرما شدن که حضور این جمعیت دیگه جایی برای پرسنل قبلی نمیذاشت. خلاصه اینکه شنبه هفته آخر شهریور در حالی از هانا خداحافظی کردم که بدون اطلاع از تغییراتی که صحبتش رو کردم حس خوبی از اوضاع داخلی مهد کودک نداشتم.

منتظر موندم تا ببینم هانا توی کدوم کلاس میره که یه خانم غریبه لیست به دست جلوی در کلاس حاضر شد و اسم هانا رو پرسید. از اینکه سیمین جون رو نمیدیم کلی تعجب کردم. از کادر قبلی فقط مدیر داخلی رو نگه داشته بودند اونم با این سیاست که دم در بچه ها رو تحویل بگیره و خیلی تغییرات محسوس نباشه. از مدیر داخلی سئوال کردم هانا توی کلاس سیمین جون نیست که تازه فهمیدم کل کادر مهد عوض شده.افسوس

ناخداگاه حس عدم امنیت و ترس سراسر وجوم رو فراگرفت و اشک به چشمام دوید.استرس به خانم قرخانی گفتم که هانا امروز تا بعد از ظهر میمونه میخوام امتحانش کنم ببینم که تمام وقت شدن براش خیلی سخت نباشه. آخه دیگه تابستون تموم شده بود و بیشتر از این انصاف نبود که مامی و بابا بزرگی رو توی زحمت نگهداری هانا بندازم. کما اینکه خودشون هم دیگه خیلی مشتاق این زحمت نبودند. هرچند هیچوقت به زبون نیاورده بودن. ولی ....چشم

پشت کردم و صبر کردم تا بغضم رو کاملاً قورت بدم و آخرین دونه اشک چشمام هم کاملا خشک بشه. گریهنمیخواستم بهداد رو بی دلیل ناراحت کنم. وقتی یه کم آروم تر شدم بعد از نگاه آخر به داخل سالن برگشتم و رفتم و سوار ماشین شدم. تمام راه سرم رو به شیشه تکیه دادم و داشتم فکر می­کردم که چیکار کنم. چند تا انتخاب داشتم؟:متفکر

اول اینکه دوباره مهدش رو عوض کنم بیارم نزدیک اداره البته این بار نزدیک اداره بهداد. که در اینصورت دوباره باید خستگی موندن توی ترافیک صبحگاهی و عصرگاهی رو به جون بچه ام میخریدم که البته تجربه اش رو قبلا داشتم و عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه. ناراحت

دوم اینکه یه مهد دیگه توی اکباتان رو انتخاب می­کردم که حداقل بتونم روی حمایت­های مامانم و مامان بهداد در مواقع اضطراری حساب کنم که در اینصورت هم باید دوری ده دوازده ساعتی از بچه ام رو به جون خودم میخریدم که اینم تنها در صورت اطمینان کامل از وضعیت مهد قابل قبول میشه.ابرو ضمن اینکه تمام مهدهای اکباتان رو هم سان دیده بودم و نپسندیده بودم. فقط از قید دیدن مهد ایرانمهر اونم به دلیل اسم و رسم رزرو بازی که بهم زده بود گذشته بود. شنیده بودم حداقل شش ماه توی نوبت موند تا شاید ثبت نام صورت بگیره.

قبلا با مامی درمورد تمام وقت مهد رفتن هانا از مهر ماه صحبت کرده بودم. ولی شنبه اونقدر نگران بودم که صبح زنگ زدم به ناجی و حامی همیشگیم و یه کم از اوضاع بد مهد و حس و حال بدم براش حرف زدم .نگران

مامی هم گفت ظهر میره مهد تا ببینه اوضاع از چه قراره. خودم هم دوبار زنگ زدم مهد که موفق نشدم با هانا صحبت کنم.ناراحت خوشبختانه مامی به موقع رسیده بود مهد و با دیدن اوضاع آشفته اونجا هانا رو برداشته بود و برده بود خونه. بغلبعد از تماس با مامی متوجه شدم هانا خانم به روال همیشه خودش کیفش رو برداشته بوده و توی سرسرای مهد منتظر مامی بوده بدون اینکه کسی بهش بگه امروز قرار بوده تا بعد از ظهر بمونه. البته خودم هم از ترس فریاد اعتراضش از عدم رفتن خونه مامی خیلی محکم بهش نگفته بودم که قرار نیست دیگه بره خونه مامی. انتظار داشتم مثل سایر مواقع که افکار منو میخونه خودش متوجه موضوع شده باشه. ولی مثل اینکه بیشتر از اون بهش سخت گذشته بود که به نشونه ها اعتنا کنه.هیپنوتیزم

بالاخره در یک فرصت مغتنم از روی ناچاری و همینطور کنجکاوی دوشنبه هفته آخر شهریور در راه بازگشت از اداره رفتم مهد ایرانمهر تا با سئوال در مورد شرایط ثبت نام شانسم رو امتحان کنم و صد البته همونطور که انتظار داشتم شتلق خوردم به در بسته.بازنده خیلی محکم بهم گفتن بچه بالای سه سال ثبت نام ندارن و فقط بچه های خودشون رو برای مقاطع بالاتر ثبت نام میکنن و کاملاً قاطعانه و البته محترمانه ازم خواستن که جای دیگه ثبت نام کنم و اصلاً روی این مهد حساب باز نکنم. همون دیدار چند لحظه ای از مهد باعث شد که یه دل نه صد خاطر خواه بشم.قلب اگه بدونین مدیر داخلی مهد با چه نفوذ کلام زیبایی دوتا بچه تقریبا پنج ساله که باهم به اختلاف خورده بودن رو با هم آشتی داد من که لذت بردم. از عشق و دوستی و بخشش چنان براشون حرف زد که دست آخر همدیگه رو بوسیدن و بخشیدن و مشغول بازی شدن.مژه

خوب منم عین ماجرا رو برای مامی عزیزم تعریف کردم، البته با علم به این موضوع که برای ایشون غیرممکن وجود نداره خصوصا جایی که پای مصلحت هانای نازنین درمیون باشه. مطابق انتظارم فردای اون روز مامی دست به کار شده بود. و چهارشنبه در حالی به من زنگ زد که با اعلام لیست مدارک مورد نیاز برای ثبت نام هانا حسابی غافلگیرم کرد. قرار بود ضمن اینکه ما مدارک را آماده می­کنیم از طرف مهد کودک هم یه قرار بازدید برای ما ست کنن.نیشخند

شنبه سوم مهر بهداد هانا رو برد تا از دکترش یعنی آقای دکتر مدرس فتحی گواهی سلامت بگیرن و منم با مترو در حالیکه به یه ساردین کوچولوی کنسروی تبدیل شده بودم رسیدم اداره. شنبه و یکشنبه و دوشنبه حسابی درگیر تدارک مراسم روز کارمند بودیم. مراسمی که برگزاری اون به دلیل تقارن به ماه مبارک رمضان به تاخیر افتاده بود و بالاخره دوشنبه به خیری و خوشی مراسم برگزاری شد و بار سنگین از دوشمون برداشته شد. تشویق

سه شنبه به دلیل کسالت نرفتم اداره ولی انگار تمام موهبتهای الهی برای این روز صف کشیده بودن تا به روی زندگی ما سرازیر بشن. اول اینکه از مهد زنگ زدن و وقت بازدید دادن. دوم اینکه گره کور یه مشکل به خنسی خورده باز شد و سوم اینکه یه سمینار کوچیک معرفی یه کاری که مدتی مسکوت مونده بود هماهنگ شد. اوه

خلاصه اینکه زنگ زدم بهداد تا بیاد و باهم بریم از مهد بازدید کنیم. اونقدر حالم بد بود که به زور روی پاهام بند بودم با هر زحمتی بودم تمام توضیحات با حوصله سارا جون مدیر داخلی مهد رو با جون دل شنیدیم و از نظم و ترتیب و برنامه ریزی خیلی خوب و دقت نظر عالی نسبت به توجه و تدارک خواسته های بچه ها حسابی مشعوف شدیم. بعدش با توجه به اینکه مدارکمون برای ثبت نام حاضر و همراهمون بود راهی دفتر مسئول ثبت نام شدیم و یک ساعتی در خدمت توضیحات روانشناسانه ایشون درخصوص همکاریهای لازم با مهد برای کمک به ارائه بهترین خدمات به فرزندمان در محیط مهدکودک بودیم.خدماتی که به گفته ایشون صدها مرتبه بیشتر از اون حق کودکان ماست و اینکه کمتر مرکزی به اون توجه لازم داره. و البته اونجا بود که به این ضرب المثل قدیمی "هرچقدر پول بدی آش میخوری" بیشتر ایمان آوردم. با این تفاوت که بعضی وقتا این آشه حسابی برکت داره و بعضی وقتا برعکس.نیشخند

به هر شکل دعا میکنم که خدای خوب مهربون همیشه مامی عزیز رو برای ما سالم و سلامت نگه داره که در بحرانی ترین لحظه های زندگی همرامون بوده و کمکمون کرده. و باز هم خدا رو شاکرم که اذن و اراده اش بر این قرار گرفت که دل مسئولین مهد به رحم بیاد و به قول خودشون خارج از چارچوب ها و قوانین محکمشون اولین مورد بچه گروه سنی پنج ساله رو در تاریخ مهدشون ثبت نام کنن. و از خدای خوب مهربونم سپاسگزام که همیشه در همه مراحل زندگیم بهم نشون داده هر کور سوی امید ، دروازه ای است به روی فرصتهای نادیده غیر قابل تصور تازه و حتی بهتر که اسمش رو میشه حکمت الهی گذاشت. لبخند

و حکمت الهی بر این قرار گرفته بود که مدیر داخلی مهد اول هانا عوض بشه تا من ریسک تغییر مهد هانا از کنار اداره به نزدیک خونه رو تجربه کنم. و حکمت الهی بر این قرار گرفته بود که اول هانا رو توی مهد معمولی تر ثبت نام کنم تا لطف معجزه گرش رو با ثبت نام توی مهدی که تصورش رو هم نمی­کردم تجربه کنم و قدر عافیت بیشتر بدونم. لبخند

پی نوشت یک: هانای عزیزم چهارشنبه و شنبه رو به مهد جدید رفت. چهارشنبه مربیشون از عدم انتظارشون در گیرایی عالی هانا در کلاس زبان اسپانیایی صحبت کرد و از اکتیو بودن هانا توی کارهای گروهی و ساخت کاردستی. تشویقهمین دو روزی که هانا به مهد جدید رفته رفتارش زمین تا آسمون فرق کرده : اول اینکه خودش توی اتاق خودش با اسباب بازیهاش سرگرم میشه کاری که تقریبا نادر بوده. دوم اینکه بسیار خوش رو شاد حرف گوش کن و خوش خلق شده چیزی که توی دو هفته گذشته عکسش رو تجربه کرده بودیم. سوم اینکه خیلی از کارهایی رو که با اصرار دوست داشت من براش انجام بدم دیگه خودش انجام میده مثل غذا خوردن.از خود راضیو البته طبق روال عادی برنامه در حال حاضر دست به گریبان ویروسهای محیط جدید مهد کودکشه. یعنی تب داره و گوش درد.ناراحت

پی نوشت دو: پنج شنبه آخرین روز ترم دوازده جلسه کلاس شنای هانا بود. که هانا پای غورباقه رو هم یاد گرفت و فقط مونده دست کرال سینه و پروانه. با مربیش صحبت کردم که هر پنج شنبه با هماهنگی قبلی به صورت تک جلسه خصوصی به هانا آموزش بده و اونم کاملا مشتاقانه قبول کرد.ابرو ضمن اینکه یه مربی دیگه که شاهد پیشرفت هانا بود با دادن شماره تماسش گفت اگه من مایل باشم که هانا توی تیم مسابقات شنا آموزش ببینه باهاش تماس بگیرم تا ضمن معرفی هانا به مسئولین مربوطه براش وقت تست بزارن. قربون تو دختر نازنین با استعداد برم که اینهمه مایه افتخاری. عزیز دلم آرزو دارم بتونم لیاقت مادرت بودن رو بهت ثابت کنم و در اینمورد به سختی تلاش میکنم ولی اگه بعضی وقتا از روی خستگی کم توجه میشم منو ببخش و بدون که تو ذره ذره اکسیژن توی رگهای منی که اگه یه لحظه ازت غافل بشم میمیرم.بغل

پی نوشت سه: به دلیل یک ساعت عقب کشیدن ساعتها، ساعت کلاس زبان هانا هم از چهار و چهل و پنج دقیقه به سه و چهل و پنج دقیقه تغییر پیدا کرده و من دوباره در تکاپو برای تطبیق با ساعتهای جدید هستم.کلافه برنامه داشتم که توی ساعتی که هانا کلاس میره خودم هم زبان ثبت نام کنم تا هم از وقتم بهتر استفاده کرده باشم و هم سر قولم بمونم ولی مثل اینکه بخت باهام یار نیست. ناراحتهیچکدوم از مامانای همکلاسیهای هانا به دلیل تاریکی هوا با تغییر ساعت به پنج و نیم موافق نیستن.افسوس کلاس هم سطح هانا یعنی ترم پنج با معلمای مورد نظر من یعنی خانم آقایی یا خانم دوستی برای ساعت پنج و نیم برگزار نمیشه.گریه دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. از یه طرف فکر میکنم حالا که هانا توی مهد کلاس زبان خوبی داره دیگه بعد از ظهر کلاس نره تا خیلی هم خسته نشه.یول از یه طرف این کلاس بیشتر از نظر بازی با دوستاش براش جاذبه داره و خودم هم دلم نمیاد حالا که این همه خوب پیش رفته وسط کار کلاسش رو نیمه کاره رها کنم و بی خیال بشم.چشم از یه طرف هم اگه بخوام توی همین ساعت ادامه بده باید دوباره به زحمت دادن به دیگران متوصل بشم. (همسایه ها یاری کنین میخوام هانا داری کنم)خیال باطل

پی نوشت چهار: خدا رو شکر که همه مسئولین دست به دست هم دادن تا معضلهای موجود در جامعه رو با تغییر بی فایده ساعت کاری حل کنن و اساس متزلزل کانون خانواده ها رو با بیشتر کردن فاصله زمانی دوری اعضای خانواده از هم به مو بند کنن. چرا یکی نیست بگه جایی که تمام دنیا داره به سمت سازمانهای مجازی و خدمات الکترونیکی پیش میره تازه با فرض بازدهی عالی کی روی هشت ساعت فیت ساعت کاری زوم میکنه. سوالنه اصلا باشه هشت ساعت خیلی عالی ولی چرا شناور نباشه. چرا کسی که صبح زودتر میرسه نتونه عصر بعد از پر کردن ساعت مقدس هشت سر خونه و زندگیش بر گرده.سوال همینجا از نازیلای فرشتهعزیزم که خیلی دوستش دارم متشکرم که با وجود محدودیت­های موجود بهترین تلاشش رو برای تدارک دیدن یه محیط کاری دوست داشتنی و رضایت بخش میکنه که اگه این درک قابل تقدیر نبود نمیدونم دیگه چطور باید روزگار میگذروندم.اوه

پی نوشت پنج: دوازده مهر تولد عمو مهرداده و پنج شنبه با دور هم جمع شدن خانوادگی خونشون تولد مهرداد جون رو جشن گرفتیم. اونجا هم رفتار هانا خیلی خوب بود و با پارسای دوست داشتنی کلی بازی کرد.

پی نوشت شش: همونطور که دیدید روزهای پر چالشی رو پشت سر گذاشتم روزهایی که نتیجه اش کاملا رضایت بخش بود ولی هنوز خیلی سرحال نیستم شاید هنوز اثر بیماریه یا خیلی خسته شدم و احتیاج به استراحت دارم یا نمیدونم دیگه چی بگم فقط میدونم افسرده هستم. راستش بیشتر نگران آینده هستم میترسم اونقدر که گل دخترم لیاقت داره نتونیم امکانات لازم رو براش مهیا کنیم. نمیدونم تا کی میتونم و کشش اینو دارم که بهترین تلاشم رو بکنم با اوضاع اقتصادی این روزها و ... خدایا بازم دارم....

درمورد برنامه های مهد جدید اگه مجالی باشه توی یه پست دیگه شرح میدم

تولد همه مهر ماهی های عزیز مبارک باشه از جمله هانا کوچولوی گل مامان وحیده عزیز و تولد مانای نازنین مامان مهربون پرتو جون و تولد خواهر گلم سالومه دوست داشتنی و همینطور تولد افشن عزیز شوهر خواهر خوبم و تولد فرناز عزیزم مامان گل آنیسا جون.

امیدوارم زیباترین تجربه های الهی سهم همه شما از رهگذر این زندگی باشه.

البته تولد خودم هم همین میونهاست که بالاخره مشمول این تبریکا میشه.

آخرین پی نوشت (قول میدم): یه تبریک کاملا ویژه بابت تولد دوست بسیار بسیار عزیزم گلناز جون دوست داشتنی مامان هانا و وندای نازنین هم جا مونده بود. امیدوارم امسال از هر لحاظ زندگیت لبریز از عشق و برکت و شادی باشه. برات بهترینها رو آرزو دارم عزیزم. 

فعلابای بای


 
نمایش ترب
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  کلمات کلیدی:

سلام به همه دستای گل و نازنینم

ما بالاخره رفتیم نمایش ترب رو دیدم . میشه گفت نمایش خوبی بود. نه از بدآموزی ها و پیچیدگیهای نمایش گربه ای درقصر ملکه خبر بود و نه از صداها و صحنه های ترس آور نمایش قزقون به سر و فقط به عنوان چاشنی طنز نمایش از حرکات نمایشی توی سر و کول هم زدن استفاده می کرد که کاملا مقبول حضار واقع شده بود و موجب میشد خیلی جاهاش بچه ها تقریبا از خنده ریسه برن.

عسل این هفته هم تهران بود با اینکه عروسی دعوت داشتن ولی ترجیح داد که با ما بیاد دیدن نمایش. از دوستای وب لاگی هم فقط مهین جون مامان هانای گل موفق شدن خودشون رو به قرار برسونن.

 

 1

 

 

داستان نمایش «ترب» که به صورت موزیکال، بدون دیالوگ و با استفاده از شیوه های جدید اجرایی و آموزشی ویژه کودکان طراحی شده برگرفته از یک داستان قدیمی ایرانی بود، ماجرای تربی است که در زمین یک خانواده پیدا می شه و هر کسی متناسب با توانایی های خودش قصد دارد که به تنهایی آن را از خاک بیرون بکشد.

آخر سر پدر با همه ادعاش مادر با همه ناز و اداش پسر با تمام زور و بازوش و دختر با همه علم و دانشش نتونستند به تنهایی موفق بشن و تصمیم گرفتند مثل عملکرد بعضی وقتای خودمون تو زندگی، صورت مسئله رو پاک کنن و فراموش کنن که این ترب توی زمینشون جا خوش کرده...

بنابراین به کار و زندگی روزمره اشون که کشاورزیه برمیگردند. اما حاصل همه تلاششون نتیجه خوبی نمیده چون همه قوت زمین توسط ترب غول پیکر گرفته شده بود.

بنابراین دوباره تصمیم میگرن سعی کنن که ترب رو بکشن بیرون، اما اینبار همه با هم. و البته درس اخلاقی نمایش هم همین بود وقتی همه با هم هر کدوم متناسب با توانمندی اندکمون دست به دست هم بدیم اونوقته که می تونیم بزرگترین مشکلات رو هم از سر راهمون برداریم.

 

تنها ایراد وارد به این نمایش رفتار تبعیض آمیز پدر خانواده بین فرزند پسر و فرزند دختر بود که درواقع به عنوان سوژه طنز مورد استفاده قرار گرفته بود.

ای کاش میشد از ابزار قدرتمندی مثل نمایش کودک که اینهمه هم میون بچه ها طرفدار داره برای آموزش موضوعات مهمی مثل آموزش مهارتهای زندگی و خانوادگی که توی کشور ما خیلی مغفول واقع شده استفاده می شد.  

 

پسر خانواده بین بچه ها میگشت و باهاشون دست میداد. ولی هانا باهاش دست نداد که موجب ناراحت شدن پسره شد

 

اینم دختر خانواده بود ... اهل مطالعه و درس خوندن و مثلا از همشون باهوش تر بود

 

یه دوست خوب منو به یه بازی وب لاگی دعوت کرده بود که با تاخیر بسیار بالاخره تا جائیکه یادم بیاد در مورد اجداد بزرگوارم می نویسم.

پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم و مادریم رو هیچوقت ندیدم.

پدر بزرگ و پدر پدرم در سنین جوانی از مشهد به تهران اومدند و اینجا همسر اختیار کردن. من حتی این پدر بزرگ رو هم خیلی کم دیدم چون ایشون یه همسر دوم داشتن  که اجازه نمیدادن به خانواده اول توجهی بشه و البته ایشون حدود سال 72 فوت کردن روحش شاد. مادر بزرگم هم بیشتر درگیر رسیدگی به بچه های عموم بود که پدر و مادرشون نابینا بودن. ایشون هم سال 68 فوت کردن.

اما من عاشق پدر و مادر مامانم بودم. چون نوه اولشون بودم و یه سال اول زندگیمو به دلیل شاغل بودن مامانم پیش اونا میموندم یه جور متفاوت دوستم داشتن و بااینکه فاصله سنیم با خواهر دومم فقط یک ساله ولی سالی کوچولو هیچوقت نتونست یه گوشه کوچیک از اونجایی که من توی دلشون داشتم رو بگیره.

وقتی سه سالم بود مادر بزرگم که عاشقش بودم بیماری قلبی پیدا کرد و بیمارستان بستری شد. چون منو خیلی دوست داشت بابا اینا تصمیم گرفتند منو باخودشون ببرن ملاقات. در بین راه داشتن نقشه میکشیدند که چه جوری منو زیر پالتوی مامانم قایم کنن که بتونن یواشکی منو ببرن داخل بخش. همین یواشکی بردنم داخل باعث شد که به قدری دچار ترس از مریض شدن و ... بشم که وقتی مامان بزرگ دستاش رو برای درآغوش کشیدنم باز کرد از رفتن توی بغلش امتناع کردم و این آخرین صحنه ایه که ازش توی ذهنم مونده و بعدش اون فوت کرد من موندم و یه دنیا حسرت و پشیمونی که چرا برای آخرین بار بغلش نکردم و چرا بوی خوبشو برای خودم حفظ نکردمو ... مامان بزرگه سال 56 فوت کرد اون موقع مامانم سایه و سپیده رو باردار بود.

یادمه یه روز که داشتیم با سالومه دور خونه بدو بدو میکردیم پدر بزرگم که بهش میگفتم بابا بزرگه داد زد سالومه بشین اینقدر سر و صدا نکن ... منم گفتم منم بابابزرگه .... اونم گفت سمی جان تویی؟؟ مواظب باش نخوری زمین بابا جون... بابا بزرگه سال 76 فوت کرد روحش شاد.

هر کس دوست داره میتونه توی این بازی شرکت کنه و خاطرات خوبش با اجدادش رو ثبت کنه و با بقیه دوستان سهیم بشه.

فعلاً

بای بای