هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کنسرت پایان ترم تابستان
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸  کلمات کلیدی:

سلام دوستای گلم

همونطور که قبلا گفته بودم امروز برای مراسم پایان ترم کلاس ارف هانا از مامانا و البته ایندفعه باباها دعوت کرده بودن که با حضور پرعشقشون ضمن امیدوار شدن به آینده بچه ها با دیدن پیشرفتشون با تشویقای محکمشون اونا رو دلگرم تر بکنن.

هفته پیش ازمون خواستن که همه مامانا با هم سی دی "رستم و سهراب" از کارهای سودابه سالم رو جهت هدیه دادن به بچه ها در پایان مراسم، از مرکز فرهنگی موسسه تهیه و کادو کنن و به همراه بیارن. امروز هم بهمون گفتن برای پایان مراسم به تعداد بچه ها خوراکی یه جور بخریم که من و دو تا از مامانا رفتیم کیک و آب میوه خریدیم.

هفته پیش به بچه ها سفارش کرده بودن که با لباسای مرتب امروز بیان کلاس، هانا هم همون روز تصمیمشو رو برای پوشیدن لباس عروسش گرفته بود. هر چی بهش گفتم این یه جشن بالماسکه نیست که لباس عروس بپوشی قبول نکرد که نکرد . منم لباسش رو انداختم بشورم که برای اون روز حاضر بشه.

 آخه کی لباس عروس با تور خال خالی رو میندازه توی ماشین سطلی کوچیک ؟؟ خوب معلومه یه خانم شاغل با فرصت خیلی خیلی کم ...

دیگه نگم چی شد . تور لباسش کچل شد. تازه با آب سرد هم شست. ولی کلی از خال خالی هاش ریخت .

به مامی گفتم که چه شاهکاری کردم اونم خیلی خونسرد گفت عیبی نداره بیارش تورش رو عوض میکنم . خلاصه جمعه با زحمتون رفتیم خونشون و اونجا طی یه عملیات گروهی دست یه دست هم دادیم و با ابتکار آب گرم و ناخن و .... اثر بقیه خال خالیهای لباس رو هم محو کردیم. چون خیس شده بود گذاشتیم که خشک بشه و البته شنبه عصر مامی با یه لباس کاملا خشک شده اتو کشیده و مروارید دوزی شده غافلگیرمون کرد. اینجوری از اولش هم قشنگ تر شد. واقعا دستش درد نکنه ... هانا هم به عنوان تشکر از مامی خواهش کرد که امروز بیاد و کارش رو ببینه که مامی هم با کلی تعارف که نه خودتون برید و ... بالاخره قبول کرد که بیان.

امروز دیگه روز موعود بود. نیم ساعت زودتر اومدم دنبال هانا که ببرمش خونه و حاضرش کنم. بهداد هم جلسه داشت و قرار شد دیرتر بیاد ولی خودش رو به موقع به برنامه رسوند. بعد از حاضر کردن هانا و رسیدن و حاضر شدن بهداد رفتیم دنبال مامی و همه باهم با پنج دقیقه تاخیر رسیدم اونجا.

اون همه از هانا بابت تمرکزش توی اجرای برنامه باله تعریف کردم همش دود شد رفت هوا. تو اجرای امروز هیچ اثری از تمرکز و توجه و حوصله توی هانا یافت می نشد. اولش ساعت پنج تا شش خودشون تمرین داشتن و قرار شد ساعت شش والدین وارد بشن.

وقتی اومدیم توی سالن هانا روی طبلکش تقریبا دراز شده بود. به نظر خیلی بی حوصله میومد.

به نظر شما چی باعث میشه که یه بچه که توی خونه به خوبی همه نتها و آهنگای کلاسش رو اجرا میکنه توی برنامه اصلا حواسش به اجرا نباشه ....

خستگی ناشی از بیدار بودن از ساعت شش صبح جهت حضور در مهد کودک و برنامه های جانبی؟

یه مامان خسته از سر کار برگشته که با بدو بدو گفتنش و عجله اش برای حاضر شدن استرس خودش رو به بچه اش منتقل میکنه؟

فرو کش کردن همه شور و شوقش برای پوشیدن یه لباس منحصر به فرد از نظر خودش که مورد توجه مستقیم و واضح شیما جون مربیش قرار نگرفته؟

عدم گرفتن آلت موسیقی مورد نظرش در تقسیم وسیله ها؟

عدم گرفتن نقش موردنظر یعنی نواختن طبل در تقسیم وظایف توی گروه و معطوف بودن توجهش به  نوازنده طبل در تمام طول برنامه؟

عدم علاقه اش به عکس گرفتن و عدم رضایتش از اینکه مامان درحال گرفتن عکس وارد سالن میشه؟

هیجان زده بودن بابت حضور پدر که تا پیش از این در کمتر برنامه ای اجازه حضور پیدا میکرد اونم درحالیکه دوربین فیلمبرداری دستش بود؟

بهتون میگم .... در واقع همه عوامل دست به دست هم دادن تا هانا امروز از حوصله کافی برای نواختن و همراهی با گروه برخوردار نباشه.

واقعا از ساعت شش صبح بیدار شده بود. وقتی خودم پیشش باشم حواسم به تنظیم برنامه هاش برای وقت گذاشتن روی استراحتش هست ولی در بیشتر مواقع به موقع پیشش نیستم....

نمیدونم شما هم این تجربه رو با بچه هاتون دارین که اونا آیینه احساس شما هستند. وقتی من استرس داشته باشم وقتی بی حوصله و خسته باشم هانا دوپا جلوتر از من بی حوصلگی و خستگی و بدخلقیش رو نشون میده 

میگفت چرا شیما جون بهم نگفته لباسم خیلی قشنگه ؟ درصورتیکه وقتی وارد کلاس شد شیما جون در حد گفتن سلام به پرنسس خوشگل احساسات لازم رو ابراز کرده بود. ولی مثل اینکه توقع هانا بیش از این بود. براش توضیح دادم که آدم باید هر کاری رو برای رضایت دل خودش و خوشحالی قلبی خودش انجام بده نه برای تعریف و تائید دیگران.

میگفت دلش میخواسته طبل بزنه. میگفت من میتونستم خیلی خوب طبل بزنم. براش توضیح دادم که مهم نتیجه کار گروه که خوب از آب در بیاد مهم نیست کی توی گروه چی کار میکنه و اینکه نقش شما که آهنگاها رو  کامل می زدید خیلی سخت و مهم بود.

با این وجود به نسبت اینکه کلاسش رو حداقل سه ماه از بچه های هم دوره ایش دیرتر شروع کرده بود و به نسبت اینکه از بقیه بچه ها کوچکتر بود و به نسبت اینکه اولین کنسرت کودکانه اش رو تجربه میکرد کارش خوب بود یعنی کار همه گروه خوب بود.

و از همه بهتر همکاری و همراهی و عشق و علاقه مربیای مهربونشون یعنی شیما جون و مریم جون واقعا قابل ستایش بود.

آخر مراسم کادوهاشون رو گرفتن و سرگرم باز کردن اونا شدن بعد هم کیک و آبمیوه خوردند و کیف کردن.

 

فراخوان عمومی برای رفتن به تالار هنر برای پنج شنبه آخر این هفته ادامه داره .....
قابل توجه دوستایی که بچه چهار ساله دارن یه نمایش برای بچه های چهار ساله هم گذاشتند

 

اجراهای  تالار هنر

عنوان نمایش

کارگردان

تاریخ اجرا

ساعت اجرا

ترب

صمد آذرخش

از ۲۷ شهریور

۱۸

سیندرلا

مهدی مهدی آبادی

از 21 شهریور

۱۹

 

 

 

 

شنبه ها تالار هنر تعطیل است

نمایش ترب وی‍ژه گروه سنی چهار سال به بالا

این دفعه نوشته بود نمایش سیندرلا ویژه گروه سنی نوجوان
( ده سال به بالا ) می باشد.

فعلا بای بای


 
جشنواره یوزپلنگ ایرانی
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧  کلمات کلیدی:

 

پنجشنبه و جمعه در پارک ارم تهران اتفاق خواهد افتاد :
برگزاری جشنواره یوزپلنگ ایرانی

 بزرگنمایی

 

 گروه محیط طبیعی: مدیر عامل انجمن یوزپلنگ ایرانی گفت: جشنواره یوزپلنگ ایرانی فردا و پس فردا در باغ وحش بزرگ ارم برگزار خواهد شد .

   نهم شهریور ماه به عنوان روز حفاظت از یوزپلنگ معرفی شده بود؛ اما به دلیل اینکه امسال این تاریخ با ماه مبارک رمضان مقارن شده بود، برگزاری جشنواره یوزپلنگ ایرانی از نهم شهریور ماه به ٢۵ و ٢۶ شهریور موکول شد. 
همزمان با این برنامه در باغ وحش ارم تهران، برنامه های مشابهی نیز در شهرهای اصفهان، شیراز، مشهد، کرمان، کرمانشاه، سبزوار، نیشابور، بافق، شاهرود، نایین و ورامین برگزار شد.
   این برنامه از ساعت 10 صبح الی 17 بعد از ظهر برپا بود و تمامی علاقمندان به رایگان در این برنامه شرکت کردند. 

   پیشینه انتخاب نهم شهریور ماه به عنوان روز حفاظت از یوزپلنگ ایرانی به سال 1373 باز می گردد. در نهم شهریورماه آن سال، یک قلاده یوز ماده به همراه سه توله خود برای یافتن غذا و آب به شهر بافق نزدیک شد. فردی غیربومی که در آن حوالی بود، به دلیل ناآگاهی و ترس از این حیوانات با چوب و سنگ به یوزپلنگ ها حمله کرد. در این حادثه یوزپلنگ مادر فرار کرد و دو توله کشته شدند. یکی از توله ها که مجروح شده بود، برای درمان به تهران منتقل شد. این توله یوز ماده 9 سال در پارک پردیسان تهران زندگی کرد و نام آن را «ماریتا» گذاشتند.
   ماریتا در 4 دی ماه 1382 و درست یک روز پیش از زلزله تأسف بار بم به دلیل بیماری تنفسی درگذشت. نجات ماریتا از بافق، انگیزه ای برای کارشناسان و فعالان حوزه حیات وحش در ایران شد تا فعالیت های گسترده ای را برای نجات آخرین بازمانده های یوزپلنگ آسیایی انجام دهند.
   هم اکنون برابر اعلام پروژه بین المللی حفاظت از یوزپلنگ آسیایی، تعداد این جانور در ایران بین 70 تا 100 قلاده تخمین زده می شود. یوزپلنگ آسیایی برخلاف همتایان آفریقایی خود در طبقه بندی «شدیداً در معرض خطر» قرار دارند و تنها در ایران زندگی می کنند .

  

این جشنواره جهت شناخت بیشترکودکان با یوز ایرانی و یکی از مهمترین حیوانات حیات وحش ایران برگزار شد.

 و اما گزارش کیفیت برگزاری این جشنواره....
 
اگه می خواستید فرزندتان با این حیوان بیشتر آشنا بشه چه انتظاری از این جشنواره داشتید.
خوب اولین انتظار من این بود که نه یه جفت بلکه حداقل یه یوزپلنگ برای نشون دادن به بچه ها اونجا حضور داشت باشه
 خوب اینکه یه انتظار منطقیه دیگه چی ...
دیگه اینکه یه سری برنامه مناسب جهت فرهنگ سازی برای کمک جلوگیری از انقراض نسل همه حیوانات خصوصا اونهایی که در رده بندی جز "شدیداً در معرض خطر" قرار دارند ارائه بشه.
خوب اینم خیلی خوبه دیگه چی
دیگه اینکه یه محیط شاد و مفرح و جذاب برای بچه ها تدارک دیده بشه ...
خوبه خوبه حالا میریم سراغ برنامه ها
خودتون رو آماده کنید که می خوام عکس یه قلاده از زیباترین سریع ترین باهوش ترین نمونه های یوزپلنگ ایرانی رو به شما نشون بدم البته از مسئولین محترم جای تشکر ویژه داره که شرایطی رو فراهم کردند تا بچه ها با این حیوان نادر عکس یادگاری بگیرن:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این از عکس یادگاری با مهمون افتخاری باغ وحش تهران یعنی یوزپلنگ آسیایی که تنها نمونه اش در ایران وجود داره

 

 
اینم از برنامه فرهنگی جهت آشنایی بیشتر بچه ها با مشخصه ها و شرایط زیست محیطی این جانور دوست داشتنی. اجرا شده توسط یوز هنرمند
 
مشخصه های یوزپلنگ :
 
دارای دم بسیار بلند که با کمک به حفظ تعادلش موجب میشه یکی از سریع ترین دونده های در دنیای وحش باشه
 
 
 خالهای بدن یوزپلنگ دایره های تو پره درحالیکه بدن ببر راه راهه. و اما غذای این حیوان خرگوش و حیوانات کوچیکه نه انسان
 
 
و از همه جالب تر اینکه دو خط اشک سیاه از کنار چشمش تا کنار پوزه اش ، مثل عینک آفتابی عمل میکنه و با جذب اشعه و نور خورشید مانع از ایجاد مزاحمت در هنگام تعقیب شکارش میشه
 
 
اینم آموزش عملی به بچه ها جهت فرهنگ سازی ممانعت از انقراض نسل حیوانات بیچاره و نشون دادن اینکه این موجودات فلک زده  هم حق زندگی دارن
نمایی از شیرهای افسرده دراز به دراز در قفس دلمرده تنگ و تاریک
 
 
قیافه هانا بعد از دیدن شیر افسرده : آخیش بیچاره  آقا شیره ..... چرا نمیبرنش توی جنگل یه کم بدو بدو کنه.....
 

 بقیه برنامه تدارک دیده شده برای این جشنواره عبارت بود از یک سری غرفه خالی خالی خالی و غرفه اجرای برنامه زنده رادیو یوز برای همه کشور که از این جشنواره مهیج عقب نمونن

و البته محیط باغ وحش اینقدر دلسرد کننده بود که برای عوض کردن حال و هوای بچه ها ترجیح دادیم ببریمشون توی پارک اسباب بازی تا حداقل یه کم شادی و تفریح رو تجربه کنن.

 

 
 

 

برنامه این جشنواره رو ندای عزیزم مامان ویونای دوست داشتنی بهمون خبر داد و با هم رفتیم  اونجا.
 اما بگم از هانای نازنین که باز یا به علت سرماخوردگی خفیفش یا آلرژی به ویونا ، اصلا ویونای کوچولوی نازنین رو تحویل نمی گرفت. البته اینم یه نمونه از ناکامی های منه. از شانس بد وقتی هم که هم زبون همراه هم فکر با دغدغه های مشابه پیدا میشه که میتونه جای خالی یه دوست واقعی رو برام پر کنه هانا نه تنها اصلا همکاری نمیکنه بلکه برعکس حسابی جبهه هم میگیره.
در تمام طول مدتی که با هم بودیم ویونا بارها و بارها اومد کنار هانا تا دستشو بگیره باهاش شوخی کنه و باب دوستی رو باز کنه ولی هانا .... دریغ و افسوس حسابی میزد توی ذوق بچه. البته ویونا هم اصلا کم نمیارد مثل یه موم انعطاف پذیر از یه راه دیگه وارد میشد بالاخره آخرش هانا یه کم نرم شد.
این همه عکس با گانگورو صرفا به این دلیل گرفته شده که پرنیان نازنازی قبلا با این مجسمه عکس گرفته بود.

 

 
 
 
 
جاتون خالی ناهارمون رو خوریم و راه افتادیم برگشتیم سمت اکباتان آخه هانا ساعت دو کلاس شنا داشت.
وقتی ندا جون و ویونا داشتن پیاده میشدن گفتم راستی هفته دیگه بریم نمایش سیندرلا؟ ندا گفت آره خیلی خوبه ویونا سیندرلا رو دوست داره و ...خداحافظی کردیم.
هانا میگه وای چرا همش با ویونا می خواهی برنامه بزاری؟؟؟
ازش پرسیدم چرا با ویونا بازی نمیکنی ؟ میگه آخه از من کوچیکتره .
میگم خوب خیلی از دوستای خوب و عزیز من از من کوچیکترن ولی من از بودن کنارشون استفاده میکنم و خیلی خوشحال میشم.
میگه بله خاله ندا (مامان ویونا) همسن شماست ولی ویونا هم سن من نیست.
ادامه میده : چرا با خاله مهین که هم خودش همسن شماست هم هانا کاملا هم سن منه قرار نزاریم بریم بیرون؟؟
براش توضیح دادم که شرایط زندگی امروزی ایجاب میکنه که هر کس دنبال دغدغه های خودش باشه و کمتر آدمی پیدا میشه که هر وقت که ما خواستیم بریم جایی وقتش آزاد باشه و همراهیمون کنه. براش توضیح دادم که توی وب لاگ از همه دعوت کردم که بریم نمایش سیندرلا ولی فقط پرنیان جون استقبال کرده دیگه هیچ کس. حالا این وسط که یه نفر مثل خاله ندا هست که تا بهش میگیم بریم یه جایی موافقت میکنه باید خیلی هم شکرگذار باشیم.
بعدش دیگه رسیدیم بلوک پنج.
دیروز خودم نرفتم توی آب آخه اونقدر کارام عجله ای شد که یادم رفت وسایل شنای خودم رو به همراه ببرم .
هانا آموزش دست کرال پشت رو هم گرفت و دیگه کامل کرال پشت شنا میکنه. پای کرال سینه و نفس گیری توی آب و دست سیب و پا دوچرخه و شیرجه سوزنی و معمولی رو فعلا یاد گرفته ... سه جلسه دیگه بیشتر از این ترمش نمونده . اگه استخر موافقت کنه و مربیش هم همکاری کنه سعی میکنم پاییز هم هفته ای یه جلسه ببرمش تا آموزشش ادامه پیدا کنه و وقفه نداشته باشه.
بعد از استخر هانا رو گذاشتیم خونه مامی تا با بهداد مجردی بریم تئاتر. رفتیم نمایش اتللو تئاتر شهر ...
یه نمایش سایه روشنه شبه پانتومیم ، سراسر موسیقی و اجرای رقص گونه به تبع داستانهای شکسپیر بسیار خشن.
 منکه اگه راهی داشتم فرار میکردم بیرون ... البته از حق نخواهیم بگذریم کارگردانی، صحنه پردازی, طراحی لباس و بازیگری بازیگران توی این رمان کاملا احساسی بدون کلام با همه محدودیتهای ایران خیلی عالی بود. در واقع مشکل اصلی مشکل من با داستانهای شکپیره و اینکه شخصا اصلا تحمل خشونت رو ندارم.
 
فراخوان عمومی برای رفتن به تالار هنر برای هفته دیگه ادامه داره .....
قابل توجه دوستایی که بچه چهار ساله دارن یه نمایش برای بچه های چهار ساله هم گذاشتند

اجراهای  تالار هنر

عنوان نمایش

کارگردان

تاریخ اجرا

ساعت اجرا

ترب

صمد آذرخش

از ۲۷ شهریور

۱۸

سیندرلا

مهدی مهدی آبادی

از 21 شهریور

۱۹

 

 

 

 

شنبه ها تالار هنر تعطیل است

نمایش ترب وی‍ژه گروه سنی چهار سال به بالا

این دفعه نوشته بود نمایش سیندرلا ویژه گروه سنی نوجوان
( ده سال به بالا ) می باشد.

 
بای بای


 
قطره اشکی از شوق
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

 

جمعه صبح نگران برنامه باله هانا بودم که اگه استراحت نمی­کرد نمی­تونست سرحال سر برنامه حاضر بشه. بنابراین سر میز صبحانه یه گانت چارت برنامه زمان بندی دقیق تا آخر شب برای هانا و عسل که خونه ما بود ترسیم کردم و البته شرط به همراه بردن عسل توی اجرای باله را همکاری هانا برای اجرای دقیق و مو به موی این برنامه گذاشتم:

 تا ساعت یازده صبح اجازه داشتن توی حیات بازی کنن و

ساعت یازده بیان بالا برای ناهار و

ساعت یازده و نیم هر کدوم توی یه اتاق جدا بخوابن و

ساعت یک و نیم بیدار باش و آماده شدن،

ساعت دو رفتن دنبال مامی که می دونستم خیلی دوست داره بیاد و

بعدش هم قول رفتن به قلعه سحر آمیز  برای شب

که خوشبختانه به غیر از قسمت آخر بقیه اش مطابق برنامه اجرا شد.

 ساعت دو و ده دقیقه رسیدیم در خونه مامی. چون هانا تازه از خواب بیدار شده بود خیلی سرحال نبود ولی بعد یواش یواش یخاش آب شد.

 1

توی موسسه قرار شد نیم ساعت بعد از بچه ها مامانا بیان داخل سالن و البته باباهای نازنین جایی برای حضور نداشتن شاید اونا قلب ندارن و یا استحقاق دیدن نتیجه زحماتشون برای رشد و بالندگی بچه هاشون رو ندارن و شاید هم فقط ساخته شدن برای پشتیبانی ... شاید هم فقط یه راهکار مقابله برای ممانعت از تخته شدن در موسسه حرکات موزون نمی­دونم ولی بهداد عزیز از فرصت استفاده کرد و رفت برای سورپرایز کردن هانا گل خرید.

3

 

 2

 و اما اون بغض قلمبه شده توی گلوم و قطره اشک شوق که با شروع برنامه نچکیده خشکش کردم ناشی از حس عجیبیه که اینجور وقتا میاد سراغم.....

 

وقتی دختر کوچولوی نازنینم که فقط پنج جلسه توی این کلاسا حضور داشت رو دیدم که پا به پای بچه های دیگه که از بهمن ماه سال گذشته یا حداقل از فروردین امسال کلاسشون رو شروع کرده بودن با حرکات نرم و آروم و ظریف ، خودش رو با نفر جلویی هماهنگ می­کرد نفسم تو سینه حبس شد.

اونم هماهنگی و تمرکزی که دیدن جمعیت مقابلش خصوصا من و مامی و عسل ذره­ای ازش کم نکرد و فقط گاهگاهی با یه لبخند کوچیک و چشمک دیدن ما رو اعلام می­کرد. واقعا کارش قابل تقدیر بود و البته این وسط بعضی از بچه ها دائم درحال بای بای و بوس فرستادن برای مامانشون بودن و توجهی به راهنمایی های مربی برای هماهنگ پیش بردن گروه نداشتن.

4

  ای کاش شرایط بهتری فراهم بود شرایطی که ترس های بی مورد مانع از این نمیشد که اجازه نداشته باشیم در حین اجرای برنامه حتی یه عکس کوچولو ازت بگیریم شرایطی که بابا به جای پشت در سالن بودن کنار من می­نشست و از دیدن تو مثل من لذت می­برد شرایطی که ...

 7

 

8

 

9

 

 

راستی بعد از اجرای برنامه مامانا دور مربی بچه ها جمع شده بودن که ازشون راجع به ادامه برنامه کلاس سئوال کنن.

نوشین جون در حالیکه داشت توضیح میداد: این بچه هایی که با هم این دوره رو به پایان رسوندن با هم ادامه میدن و دیگه اجازه تغییر برنامه کلاس بهشون داده نمیشه چون مطابق یه روال جلو رفتن و نمیشه توی یه کلاس دیگه جاشون داد و ... چشمشش افتاد به من و گفت دختر شما کارش خیلی عالیه. منم تشکر کردم و گفتم این حاصل زحمات شماست. و اونم گفت نه این نتیجه دقت و تمرکز خودشه.

و بعد برای اینکه دل بقیه رو هم بدست بیاره به مامانای دیگه نگاه کرد و یکی یکی گفت دختر شما هم همینطور و ....

 

بعدش رفتیم دور حوض آب و فواره جلوی بلوک و بچه ها سرگرم بازی شدن. اونجا بعضی از مامان ازم پرسیدن هانا از کی اومده کلاس و با شنیدن اینکه فقط یه ماهه به این گروه ملحق شده کلی تعجب میکردن.

 

5

 

 

6

دختر گلم خیلی از قدردانی این روزهای تو که مدام با تشکر کردن و بوسیدن و دوست دارم دوست دارم گفتن هات نشون میدی احساس رضایت و شادی دارم. اعتراف میکنم که یکی از ترسهای همیشگی من این بود که نکنه خدایی نکرده قدر تلاشهای مداوم ما رو برای ساختن دنیایی زیباتر برای تو دختر گل رو ندونی.

 

ولی می بینم که کاملا درک میکنی. وقتی خسته از اداره خودم رو میرسونم که ببرمت کلاس موسیقی ، باله ، زبان و یا شنا میایی و میگی مامان جون بزار یه بوس محکم بکنمت تا خستگی هات در بره اونوقت واقعا همه خستگی هام برطرف میشه.

 

عزیز دلم هیچ چیز نمی تونه به اندازه این که لحظات شادی داشته باشی و از زندگیت احساس رضایت کنی من و بابا رو خوشحال کنه. دوست داریم.

 

خدایا شکرت که این همه به این بنده ناشکر و ناسپاست لطف داشتی و داری و هرآنچه که برای رضایت قلبی و باطنی یه انسان لازمه بی منت به من ارزانی کردی. همسر خوبم خانواده فوق تصور خوبش دختر عزیزتر از جانم و یه زندگی معمولیه ایده آل که همیشه می خواستم و صد البته بودن در کنار مامان نازنینم و خواهرهای گلم.

 

اگه بعضی وقتا وسوسه های این دنیا نمیزاره که شکرگذاریمو نشونت بدم و زیاده طلبی میکنم این بنده کوچیک رو ببخش.

 

و اما امروز که هانا هم کلاس ارف داشت و هم کلاس شنا.

توی کلاس موسیقی اعلام کردن که هفته دیگه یکشنبه برنامه اجرای پایان دوره است و البته این دفعه نه تنها باباهای نازنین هم دعوت هستند بلکه اجازه عکس گرفتن و فیلم برداری هم صادر شده.

بعد از کلاس ارف سریع خودمون رو رسوندیم استخر که بلوک کناری موسسه است. خودم هم وسایلم رو برداشته بودم تا با هانا برم توی آب. خوب خیلی خوب بود دختر گلم بهم کلی شنا یاد داد.

اولش با هم دست سیب و پروانه پشت رو مسابقه دادیم و بعد به من شیرجه یاد داد. باور کنید شیرجه بلد نبودم ولی حالا یاد گرفتم. بعدش مجبورم کرد سوزنی بپرم توی آب که واقعا از این کار خوشم نمیومد و فقط برای کم نیاوردن جلوی هانا قبول کردم.

اما امروز خودش شروع به آموزش کرال سینه کرد و هر چی یاد میگرفت سریع میومد تا با جزئیاتش به من انتقال بده .

معلمش میگفت ما برای توی آب کردن سر بچه های بزرگتر کلی مکافات داریم و این درحالی بود که هانا مثل یه اردک مدام در حال سر توی آب کردن و پیچ و واپیچ خوردن بود. دو بار هم بدون تخته شنا سر خورد و سر توی آب پای کراب سینه زد و تا جاییکه نفسش یاریش میکرد یعنی تا نصفه های عرض استخر پا زد.

اما خبر دیگه در مورد برنامه تالار هنر که نمایش سیندرلا رو برده روی صحنه  

اجراهای  تالار هنر

عنوان نمایش

کارگردان

تاریخ اجرا

ساعت اجرا

زیر پاهات رو نگاه کن

مریم کاظمی

از ۲۴ مرداد ماه

شش و نیم

سیندرلا

مهدی مهدی آبادی

از ٢١شهریور

هفت و نیم

 

 

 

 

شنبه ها تالار هنر تعطیل است

نمایش زیر پاهات رو نگاه کن وی‍ژه گروه سنی چهار سال به بالا و نمایش سیندرلا ویژه گروه سنی هشت سال به بالا می باشد.

میدونم که خیلی از دوستای گلم سرگرم رتق فتق امور مربوط به مدرسه بچه های گلشون هستند ولی چه خوب میشد یه وقتی میذاشتن و آخر این هفته مثلا پنجشنبه یا جمعه هماهنگ می کردیم برای دیدن نمایش سیندرلا.

البته لطفا روی گروه سنی نوشته شده خیلی حساب نشه چون اونی که نوشته برای چهار سال به بالا به نظرم خیلی بچه گونه نبود. حالا این یکی رو نمیدونم.

همیشه شاد و خرم باشین دوستای خوبم

بای بای


 
قول و قرارهای پاییزی
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠  کلمات کلیدی:

با پشت سر گذاشتن آخرین روزای تابستون و نزدیک شدن به پاییز رویایی و دوست داشتنی، یواش یواش دلتنگی­ها، خستگی­ها، دلمردگی­های تکراری آخر هر شهریورم رو کنار می­زنم و میرم به استقبال فصل خش خش برگ­ها و نم نم بارونا و غروب­های رنگارنگ، می­خوام امسال هم پر از انرژی تازه به استقبال نیمه دوم سال برم نیمه ای که همیشه برام دلپذیر تر بوده.

 

نمیدونم این حس شروع دوباره نسبت به ماه مهر از زمان مدرسه برام ایجاد شده که به خودم قول میدادم که امسال دیگه دفترهام و کتابامو مرتب نگه دارم درسام رو همون روزی که گرفتم بخونم و تکالیفم رو برای هفته بعد نزارم..... ، یا مربوط میشه به تاریخ تولدم که توی این ماهه و البته هرگز برام هیجان انگیز نبوده. شایدم فقط دنبال یه بهانه­ای برای تجدید قوا می­گردم ولی چرا بهار هیچوقت این حس تازگی رو برام نداشته.

 

در شروع یه پاییز دیگه قول میدم برای خودم هم یه کم بیشتر وقت بزارم قول میدم از اول مهر دوباره ورزش (یوگا) رو شروع کنم قول میدم برم کلاس زبان و قول میدم ....

 

به هر حال از پنجشنبه که رفتیم تولد هانا کوچولوی دوست داشتنی دوباره سرشار از انگیزه شدم. دیدن اینهمه بچه شاد و شنیدن سر و صدای پر از اشتیاق اونا و بالا و پایین پریدناشون و رقصیدناشون و... توی دنیایی که شادی سهم کمتری ازش داره به آدم حس خوب زنده بودن و زندگی میده.و همینطور دیدن دوباره دوستایی که واقعا احساس خاصی نسبت بهشون دارم.

 

ممنون هیوا جون ممنون که اینهمه زحمت کشیدی و این فضای شاد و دوست داشتنی رو برای بچه ها و مامانا مهیا کردی. ایشالا که سایه پر خیر و برکت و عشقت همیشه بالای سر هانای عزیز باشه.

 

با اجازه چند تا از عکسا رو میگذارم

 1

 

2

 

 

: 3

4

5

 

 

 

پنجشنبه خیلی برنامه شلوغی داشتیم اول از همه که سالومه و افشین و عسل اومده بودن تهران و نمیشد هانا رو از عسل جدا کرد.

 

بعدش هم هانا به دلیل برنامه پایان دوره باله برای روز جمعه (گزارشش رو بعدا می نویسم)، ساعت دو  تا چهار پنجشنبه کلاس جبرانی داشت. و بعدش هم که ساعت 5 تولد دعوت داشتیم. و البته دیگه کلاس شنا رو از برنامه حذف کردم و حالا حساب کنید که توی این ازدحام برنامه هانا خانم خوش اخلاق ظهر هم نخوابن. از کلاس که اومد خونه سریع بردمش حمام و بقیه کارها اما یه استکان نسکافه و کاکائو هم به خوردش دادم که در بالا بردن ظرفیتش بی تأثیر نبود.

 

بعد از تولد ساعت هشت سالومه زنگ زد که دارن میرن پارک آب و آتش گفتند شما هم بیایین خوب ما هم رفتیم. با وجود اینکه هوا گرم نبود ولی عسل و هانا حسابی خودشون رو خیس کردن ولی سریع برگشتیم و رفتیم خونه مامان جونم. همه خواهرها جمع بودیم خیلی خوب بود.

 5

 

6

7

8

 

 

 بعد از شام عسل و برداشتیم و رفتیم خونمون. عسل و هانا اجازه گرفتن که توی جاشون یه کم بیدار بمونن که این یه کم تا دو صبح طول کشید و حرفهای دختر خاله­ای شون تمومی نداشت.

 

جمعه بعد از برنامه باله عسل رو رسوندیم خونه مامانم ، چون می­خواستن برن آتلیه عکس بگیرن و قرار شد ساعت نه شب بریم دنبالشون تا بریم قلعه سحرآمیز. و خودمون هم رفتیم خونه مامی برای عرض تبریک عید که البته مهرداد و نازی جون و پارسای جیگر هم اومدن.

9

 

10

 

 

 

 

 

11

 

12

 

 

بعد از شام با وجود ترافیک وحشتناک اتوبان کرج که از پنجره خونه مامی دیده می­شد عطای رفتن به قلعه سحر آمیز رو به لقاش بخشیدیم و ترجیح دادیم خودمون رو مچل این ترافیک نکنیم. به نظر میومد اعلام کردن تهران زلزله میاد و مردم داشتن از تهران فرار می­کردن، یه پارکینگ واقعی به راه افتاده بود و البته هانای عزیزم هم کاملا درک کرد و نرفتنمون رو به حساب بد قولی نذاشت.

 13

 

 14

 

 15

 

 16

 

 17

 

 

 

عوضش شب موقع برگشتن به خونه دوباره رفتیم دنبال عسل تا بیا خونه ما و باز تا دو صبح بیدار بودن و با هم کارتن تماشا کردن.

و امروز هم از آخرین تلاش خورشید گرم تابستونی استفاده کردن و حسابی توی حیاط آب بازی کردن و البته من و بهداد هم از بالکن با شیلنگ آب حسابی از خجالتشون دراومدیم و لذشتن رو دو چندان کردیم.

 16

 

18

 

 19

 

 نه به اون که حوصله نوشتن ندارم نه به این که دلم نمیاد ول کنم و میخوام لحظه لحظه با هانا بودن رو ثبت کنم. البته گزارش برنامه پایان دوره باله میمونه برای بعد.

 

دوستتون دارم

فعلابای بای

 

 


 
دخترکم داره بزرگ میشه ....
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٢  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای خوبم

 

خوب این روزا خیلی سر حال نبودم. دیدی یه وقتی دلت از یه چیزی می­گیره ولی غرورت اجازه نمیده چیزی به روت بیاری یا حتی چیزی بخواهی و نقاب بی­تفاوتی و ... میزنی.

 

خوب میدونم که یه باوری در درون منه که باعت میشه این تجربه ی ناکامی تکراری دائم برام اتفاق بیفته. ولی واقعا نمیدونم چه درسی باید از این ماجرا یاد بگیرم چه درغیر اینصورت این تجربه تکرار نمی­شد.

 

هانا و عسل خونه خاله سایه

 

1

 

 

  

2

 

 

3

 

 

راستش هانا این روزا یه دوره گذار از لوس بودن به منطقی بودن رو پشت سر گذاشته. گاهی اوقات فکر می­کنم انگار داره یه هو بزرگ میشه.

 

فکر کنم مثل بقیه موارد زندگی که بلد نیستم روی خط تعادل باشم، در مورد رها کردن احساس نیاز به وابستگی دو جانبه با هانا هم یه کم زیاده روی کردم. چون کارش به جایی رسیده که به جای آویزون من بودن چند شب پیش اصرار داشت راستی راستی خونه مامی بخوابه. بالاخره با هزار ترفند جدی بودن و طرح قانون هر کس شب باید خونه خودش بخوابه و .... راهیش کردیم خونه.

البته اونم در این مواقع مثل یه سیاست مدار بزرگ رفتار می­کنه و پیشنهادهایی که در مواقع عادی رد می­شن رو طوری مطرح میکنه که دلم نیاد بهش نه بگم، یعنی نه در قالب معامله بلکه از موضع پایین.

 

مثلا هیچوقت فکرش رو هم نمی­کردم با بچه چهار ساله برای مراسم شب قدر برم مسجد. این خواسته ای بود که هانا موفق شد پریشب بهش برسه و با هم رفتیم مسجد و اونجا با دوتا بچه همسن و سال خودش هم جور شدند و حسابی بازی کردن بطوریکه اصلا کاری به کار من نداشت. فقط وقتی بیهوش شد تونستم بغلش کنم و بیارمش خونه.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------- 

هانا: مامان مامان مامان بگو دوست دا

من: هانا دوست دا

هانا: منم عاشقت بودا

من: هانا اگه یه روز صبح بلند شدی دیدی توی دلمی اصلا تعجب نکن. چون اونقدر شیرینی که قورتت دادم و خوردمت.

هانا (اول یه کم با تعجب هاج و واج نگام کرد و فکر کرد بعد گفت): هه .... نه نمیتونی آخه منکه یه نوزاد نیستم بزرگ شدم.

 

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان میشه بریم استخر

من: نه مامان جان ماه رمضون بخش تفریحی استخر تعطیله و فقط شما میتونی ساعتهای آموزشی بری اونجا

هانا (یه هو زد زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن) : چرا خونه ما اینقدر کوچیکه من این خونه کوچیکو نمیخوام

من (هاج و واج) : هانا کی گفته خونه ما کوچیکه. خونمون خیلی هم بزرگه ببین اوووووو از اینور تا اونور چقدر بزرگه.

هانا: نه خیلی هم کوچیکه ....پس چرا مثل خونه خاله سایه و خونه عمو جون خونمون استخر نداره؟

من: هانا جان خونه هر کس برای خودش مثل یه قصره. منکه خونمون رو خیلی خیلی دوست دارم.

  

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان مگه راز فقط مال آدم بزرگا نیست؟

من:منظورت چیه هانا جان

هانا: منظورم راز دیگه راز....

من: چطور مگه؟

هانا : آخه نیما (همکلاسی هانا توی مهد. اولین پسری که هانا قبولش داره و اخیراناً دائم توی ذهنشه و تو خونه ازش حرف میزنه) میگه برای مامانش نامه مینویسه و گفته این باید یه راز بین من و نیما باشه.

من: هانا جان راز یه موضوعیه بین دو نفر که توافق میکنن به کس دیگه ای نگن و بزرگ و کوچیک نداره. ولی دوستی بین یه دختر و مامانش از هر رازی محکم تره و دختر باید همه چی رو به مامانش بگه. مثل الان که شما این راز رو به منم گفتی ولی چون نیما خواسته به کس دیگه ای نگو. باشه؟

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: میشه برام کرم ابریشم بگیری تا پروانه درست کنم؟

من: باشه اگه یه روز رفتیم بازار می­گردیم کرم ابریشم پیدا می­کنیم.

هانا: خوب پس میشه یه پرنده هم برام بگیری.

من: نه پرنده کرم رو می­خوره آخه کرم غذاشه

هانا: خوب کرمو توی خونه نگه میدارم پرنده رو بیرون

من: درمورد پرنده باید با بابا به توافق برسی آخه کثیف کاری داره که بابا خیلی دوست نداره.

هانا: بااااااشه پس فقط برام کرم بخر پرنده رو میگم مامی بخره تا توی خونه اونا نگهداریمش...

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان میایی امروز تا فاز سه بریم . میخوام یه چیزی رو نشونت بدم.

من: اول بگو چی میخواهی نشونم بدی.

هانا: راستش میخوام یه چیزی برام بخری که اگه قبول کنی خیلی ممنونت میشم و یه جایزه خیلی خوب که یه بوس خیلی گنده است هم بهت میدم.

من: اول باید ببینم چی هست آیا در بودجه این ماه خانواده میگنجه یا باید ماه دیگه براش بودجه بزاریم.

هانا: نه خواهش میکنم خواهش خواهش ...التماس ...تمنا ...

من: پس بیا اول نشونم بده ببینم بوست چقدر گنده اس می ارزه برای خواسته ات درخواست بودجه اضافی کنیم یا نه.

هانا: نه نمیشه اول باید بخری بعد جایزه بگیری.

هانا: راستی خواهش یعنی چی؟

من: یعنی خواستن مودبانه چیزی

هانا: خوب التماس یعنی چی؟

من: التماس یعنی خواهش خیلی زیاد

هانا: پس تمنا یعنی چی؟

من: یعنی التماس همراه با حالت گریه

 

خوب چیزی که هانا میخواست یه بازی خیلی ارزون بود. واقعاً که خوشحال کردن بچه­ها هیچ خرجی نداره و کار خیلی ساده ایه . البته نه همیشه .....

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان میشه برام یه بچه بیاری

من: بچه!!!! بچه چی؟!!! بچه دیگه چیه؟؟!!!

هانا: یه بچه کوچولو می خوام که ازش مراقبت کنم بهش شیر بدم... حمومش ببرم.... لباس تنش کنم و ...

من: آهان ازون عروسکا میخواهی باشه برات یه عروسک میخرم.

هانا: نه بابا یه بچه واقعی میخوام مثلا یه دختر که خواهرم باشه نه اصلا یه دختر بیار یه پسر که هم خواهر داشته باشم هم برادر.

من: (چه خوش اشتها) هانا جان بچه آوردن دردسر داره اول باید نه ماه توی دلم بمونه که سنگین میشم باد میکنم کمتر میتونم به شما برسم سخت تر راه میرم و کلی اذیت میشیم

هانا: یعنی منم همینطور بودم؟!!!!

من: بله سر شما هم همینطور بودم.

هانا: خوب ایندفعه خودم بغلت میکنم که نخواهی راه بری

من: ولی مامان جون همین الان چند قدم پیاده میریم خودت بغل میخواهی.

هانا: نه مامان جون قول قول قول..

من: هانا جان ما اصلا توی خونه اتاق اضافی نداریم باید توی اتاق شما براش تخت بزاریم باید براش اسباب بازی بخریم و ... همونطور که میبینی اتاقت دیگه جا نداره و ...

هانا: عیبی نداره میتونه توی تخت من بخوابه و با اسباب بازیهای من بازی کنه.

من: خوب من دیگه حرفی ندارم در اینمورد به خصوص باید با بابات به توافق برسی.

هانا: بابا میشه یه خواهر و یه برادر برام بیاری؟

بابا: چی ؟؟؟؟

هانا: یه خواهر و یه برادر میخوام.

بابا: هر وقت تونستی همه کارهات رو بدون کمک انجام بدی اونوقت.

من (توی دلم) :خوب بگو نه راحتش کن بچه ام رو.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا:  مامان برام لباس غواصی می خری

من :الان نه هروقت کامل شنا یاد گرفتی اونوقت میخرم

هانا: ولی منکه خیلی خوب شنا میکنم. خودت که دیدی وقتی دارم شنا میکنم سوزن آفرین آفرین معلمم گیر میکنه.

من: بله فعلا دست سیب و کرال پشت و شیرجه یاد گرفتی ولی هنوز کرال سینه و غورباغه بلد نیستی هر وقت اونا رو هم یاد گرفتی بعد.

هانا: باشه بیا همین الان بهم غورباغه یاد بده تا دفعه دیگه تو آب شنا کنم بعد برام لباس غواصی بخر.

من: وای خدای بزرگ

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان موافقی این ماشینمون رو بفروشیم یه دونه از اون ماشینایی که سقف ندارن بخریم.

من: نه ...

هانا: چرا؟

من :آخه من ماشینی که سقف نداشته باشه دوست ندارم

هانا: ولی من خیلی دوست دارم تازه هر وقت بخواهیم با یه دکمه سقف دار میشه.

من: راست میگی مامان جون. از قدیم گفتن گربه دستش به گوشت نمیرسه....

هانا (با تعجب) : خب ....

من: همین دیگه

هانا: خب این یعنی چی ؟

من: راستش یعنی اینکه من ماشین سان روف خیلی هم دوست دارم ولی در بودجه خانواده نیست.

هانا: آهان حالا فهمیدم اینکه کاری نداره براش بودجه میزاریم کنار.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا (شب موقع صحبت شبانه): خوب تعریف کن ببینم از وب لاگ مب لاگا چه خبر؟

من (شروع میکنم از وبلاگ بچه هایی که دیده و ندیده براش تعریف کردن): ماما بزرگ هانای خاله مهین رفته مکه زیارت خونه خدا. هفته دیگه تولد هانا کوچولو.... پرنیان رفته باغ وحش با یه لباس زنبوری خیلی خوشگل و یونا رفته دوبی کلی عکسای خوشگل گرفته که فردا صبح بعد از صبحانه نشونت میدم و .....

هانا: میشه ما هم ........

 

هانا این روزا دوباره رفته توی مود کارتونهای تن تن هر از گاهی به یه موضوع گیر میده و حالا دوباره رفته تو نخ تن تن ... ماجراهایی مثل سیگارهای فرعون معبد خورشید گنج راکام سرخ، عصای فرعون و ...

 

 4

 

5

 

 

 

هانای عزیزم بدان که بهترین دوره زندگی زمانی است که به این نتیجه برسی مشکلات متعلق به خود تو هستند نه والدین، نزدیکان، رئیس، اداره، اجتماع، محیط زیست و ... در این حالت دیگر آنها را سرزنش نمیکنی و به این درک میرسی که سرنوشت در دستهای خودت هست نه کس دیگری.

عزیز دلم خوشبختی داشتن پول فراوان، زندگی در قصر، ماشین آخرین مدل و ..... نیست. اگر در این حال و هوایی سخت در اشتباهی. خوشبخت آن کسی است که به آنچه دارد راضی باشد نه به آنچه می خواهد داشته باشد.

قربون اون نگاه عاقل اندر سفیه ات برم

 

6

 

هانا: اوکی اوکی گرفتم چی میخواهی بگی

 

بای بای


 
قلبی لبریز از شادی برای خاله ستاره
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥  کلمات کلیدی:

سلام بهترین دوستای دنیا

قربون دلای پاک و مهربونتون برم که دعاهاتون اینقدر زود جواب میده

امروز یکی از بهترین روزای زندگی منه. خواهر نازنینم ستاره کنکور قبول شد. اونم اولین انتخابش یعنی دانشگاه شهید بهشتی و رشته ای که یک سال به خاطرش پشت کنکور ارشد موند یعنی بیوتکنولوژی در مهندسی کشاورزی.

امیدوارم هر کی هر چی از خدا میخواد بهش بده تا قلبش لبریز از شادی بشه.

---------------------------------------------------------------------------------------------

هر وقت احساس میکنم هانا زیادی داره بم میچسبه نیاز به وابستگی به هانا رو رها میکنم و حداقل یکی دو هفته ای از گیردادن هاش خلاص میشم. شما هم امتحان کنید مطمئن باشید جواب میده. فقط کافیه توی دلتون بگید من هرگونه نیاز به ..... رو رها میکنم. رها میکنم و رها میشوم. فقط یادتون باشه به خودتون اطمینان بدید که این رهایی چیزیه که واقعا از صمیم قلب میخواهید و آمادگی این کار رو در همین لحظه دارید.

برای من نتیجه اینه که هانا با باباش میره پارک و اصراری نداره که با من بیاد خرید و ...

پنجشنبه صبح هانا و پدرش رفتند پارک درحالیکه من رفتم هایپر خرید ماهیانه

1

2

3

4

5

6

سالومه و عسل و افشین هم از دیروز ظهر تهران بودند. هانا هم حسابی سرش با عسل گرم شد. هر وقت این دو تا جوجه توی دست و پای هم وول میخورن بیشتر و بیشتر به مامانایی که دو تا بچه دارن قبطه میخورم. تقریبا اصلا گذشت زمان رو توی این دو روز احساس نکردم چونکه از گیر دادنای هانا کمتر خبری بود. آرزو داشتم همین الان یه بچه دو ساله داشتم که با هانا هم بازی میشد.

ولی من اصلا حوصله نه ماه بارداری و دو سال بیخوابی رو دیگه ندارم. هیچوقت به فکرتون رسیده یه بچه به فرزندی قبول کنید. باور کنید این احساسی که هراز گاهی ذهن و قلبم رو به بازی میگیره راستی چرا شرایط برای قبول یه بچه اینقدر سخته چه در غیر اینصورت من یکی که پیش قدم بودم.

تعجب نکنید به غیر از خمپاره های بمب افکن چیزای دیگه ای هم توی دنیا هستند که میتونن یه همچین فجایعی به بار بیارن: تیم تخریب عسل و هانا

 7

گروه تخریب که به اصرار هانا شب توی تخت هانا خوابیدند. حالا فکرش رو بکنید تا صبح چقدر توی سر کول هم زدند آخه هر دوشون ماشاا... لگد انداز توی خوابن

8

عصر جمعه افطار رفتیم لواسون خونه خاله سایه تا خوشحالی قبولی ستاره مون رو جشن بگیریم.هورا

راستی نمیدونم چند سال طول بکشه ولی میدونم که یه روز از همین جا برای اجرای کنسرت هانای عزیزم دعوتتون میکنم چرا که اونچه درمورد دخترم مسلمه روحیه فوق العاده هنری اون نه تنها توی نقاشی و موسیقی بلکه توی شنا و رقصه که مربیاش رو یکی یکی به صدا درمیاره و پیش بینی آینده درخشان در صورت پیگیری رو براش میکنن. داشتم فکر میکردم کاش میشد بزارمش کلاسای حرکات نمایشی توی آب اما فکر نکنم توی ایران همچین چیزی باشه. همونطور که باله و پاتیناژ جایگاهی ندارن.ناراحت

توی این دو روز هانا کلی با عسل تمرین حرکات موزون داشتند. دیروز سایه و سالومه که تمرین رقص هانا با عسل رو تماشا میکردند گفتند بیشتر میخوره که هانا دختر یکی از ما باشه تا سمیرا.آخ

همگی شاد باشید.

بای بای

 

 


 
به زیر پاهات نگاه کن و رضایت کودکانه
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای نازنین و گل

خوب ....

بعد از کلی تلاش برای هماهنگ کردن یه قرار وب لاگی بالاخره دوشنبه عصر با چندتا از دوستای وب لاگی رفتیم تالار هنر نمایش به زیر پاهات نگاه کن. این دفعه دومی بود که من و هانا این نمایش رو میدیم اما مثل دفعه اول هانا کاملا جذب نمایش شد.

اول از همه باید بگم جای همه دوستایی که نتونستند بیان واقعا خالی بود.

عکسا در ادامه مطلب .....