هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

صلح درونی در اولویته
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱  کلمات کلیدی:

قبلنا همش منتظر بودم ساعت نه بشه هانا بخوابه تا منم بتونم زودتر استراحت کنم و بخوابم. ولی حالا منتظرم خونه آروم بشه تا بتونم بیام سراغ کامپیوتر و اینترنت و درد و دل با دوستای گلم.قلب

 

 

هانای عزیزم دوست ندارم هرگز هرگز هرگز خودت رو سرزنش کنی. سرزنش احساس گناه و شرمندگی به بار میاره و انرژیت رو تحلیل میبره و راه را برای رسیدن به خوشبختی بر تو میبندد. همواره در جستجوی صلح باش. اول از همه با خودت صلح کن چرا صلح درون تو را به صلح برون متصل میکنه و آنجاست که به آرامش نائل میایی

 


 
قرار برای رفت به تئاتر
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای گلم
طبق رای گیری انجام شده تعداد کسایی که یکشنبه براشون راحت تره بیان  با تعداد کسایی که دوشنبه براشون بهتره مساویه و یه مامان هم برای امروز مشکل داره ولی درمورد فردا نظری نداده. بنابراین چون هدف تجدید دیدار همگی بود اگه موافقید بریم سراغ آخر هفته که شاید هماهنگ کردن راحت تر بشه. با عرض پوزش و بخشایش لطفا بین پنج شنبه یا جمعه این هفته یه روز رو انتخاب کنید. این دفعه دیگه واقعا رای به اکثریته

 

نمایش: به زیر پاهات نگاه کن

مدت : ۵۵ دقیقه

ساعت شروع نمایش : شش و نیم

بازیگران: حسین محب اهری و مریم کاظمی

مکان: تالار هنر - میدان هفت تیر- خیابان مفتح جنوبی - جنب ورزشگاه شیرودی خیابان ورزنده

 

پی نوشت :

با توجه به اینکه استقبال از پنجشنبه یا جمعه به اندازه کافی نبود و اصلا اکثریتی در کار نبود و به دلیل اینکه هانا هم امروز یه کم حال نداره و موندیم خونه تا استراحت کنه،

بنابراین قرار دیدن نمایش تالار هنر برای فردا دوشنبه ساعت 6 جلوی درب تالار هنر قطعی اعلام میشه.

در ضمن نمایش ساعت شش و نیم شروع میشه بنابراین دوستان شاغل و یا دوستانی که بچه هاشون کلاس دارن میتونن تا شش و نیم خودشون رو برسونن و مشکلی نداره فقط اطلاع بدن تا براشون بلیط بگیریم.

 

امیدوارم اون 50 – 50 درصد بعضی دوستان برای ملحق شدن به جمع دوشنبه هم به 100 درصد تبدیل بشه و ببینیمشون. از بقیه دوستایی که یکشنبه براشون راحت تر بود عذرخواهی میکنم امیدوارم توی یه فرصت دیگه حتما همدیگر رو ببینیم.

بای بای


 
سفر به خاطرات کودکی
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩  کلمات کلیدی:

میخوام برای هانای گلم یه خاطره ثبت کنم. چون هنوز خیلی کوچیکه و ممکنه تعریفش براش بد آموزی داشته باشه. آخه توی این سن گل کندن رو خیلی بد میدونه و با هر بچه ای که دست به گلا بزنه برخورد جدی میکنه.

پس نمیتونم جز خاطرات شبانه براش تعریف کنم ولی از اونجائیکه قرار گذاشته بودیم که برای بچه هامون تعریف کنیم چه آتیش پاره هایی بودیم پس براش می نویسم تا وقتی بزرگ شد بخونه.

 

ماه رمضون چند سال پیش بود یادم نمیاد.... شاید بیست و شش هفت سال، فقط یادمه که مثل امسال تابستون بود و روزا طولانی. واقعا که چه صفایی داشت. اونموقع هنوز ساعتها رو تغییر نمیدادن پس اذان تقریبا ساعت سه و چهار صبح بود.

 

یه روز صبح از عشق بیدار شدن سحر و پای دعای سحر نشستن و در پی یه شیطنت دیگه که میگم چی بود، برخلاف معمول با اولین اشاره مامان از تخت ­پریدیم بیرون. اونقدر هیجان زده بودم که پله های تخت طبقه دوم رو فراموش کردم و گرومبی افتادم پایین.

 

بعد از خوردن سحری و نماز و ... خوابوندن مامان با وعده جمع کردن سور و سات سفره سحری، مفاتیح و برداشتیم و چهار تایی یعنی من و سالومه و سایه و سپیده رفتیم توی بالکن. اونموقع هنوز ستاره ای در کار نبود که به گروه آپاچی ها پیوسته باشه.

 

یه زیرانداز انداختیم توی بالکن و نوبتی شروع به خوندن مفاتیح کردیم .... ولی این بخش فقط ظاهر قضیه بود. بچه بودیم دنبال هیجان و شیطنت و یا شاید بیشتر میخواستیم ثابت کنیم کم از پسرا نداریم. اون روز صبح یه چشممون به مفاتیح بود و یه چشممون به چراغای خونه ها که کی خاموش میشه.

 

خاموش شدن یکی یکی چراغا به معنیه خوابیدن مردم بود. یواش یواش سکوت و سنگینی خواب سحر همه جا رو گرفت و ما با تصور کاری که قرار بود بکنیم ضربان قلبمون بالا رفت.

 

خوب چیکار می خواستیم بکنیم؟ با تجهیزات کاملا اولیه یعنی زنجیر تاب و قلاب کردنش به نرده بالکن یه راه برای رفتن روی دیوار پیدا کرده بودیم. فکر کنم من کلاس پنجم دبستان بودم و به ترتیب سالومه چهارم بود و سایه و سپیده کلاس اول. حالا دنبال چی بودیم خوب راستش دنبال گل.

 

یه بوته خیلی بزرگ گل رز از اون بزرگ بزرگاش به رنگ زرد قناری توی حیات همسایه سه تا خونه اونور تر بود که قدش تا بالای دیوار میرسید. پر از گلهای پر پشت و زیبا که دائما به ما چشمک میزد و بوشون ما رو مست میکرد و هوش از سرمون میبرد.

 

اون روز صبح بعد از عبور از همه مقدمات دو دسته شدیم قرار شد من که رهبر گروه بودم و پام یه کمی درد گرفته بود با سپیده (یکی از دوقولوها ) که معاون اولم بود با دوربین شکاری توی بالکن بمونیم و مراقبت کنیم و سالومه که خیلی پر شر و شور و ساده بود و یار همیشه وفادارش سایه که یه جورایی زوج هنری هم بودن راهی دیوار و کندن گل بشن.

 

شرط بسته بودیم که اگه بتونن فقط یه شاخه گل بیارن یه هفته من و سپیده همه وظایف اونا رو توی خونه انجام بدیم. داخل پرانتز باید بگم ما برای کمک به مامان کارای خونه رو تقسیم کرده بودیم. من و سپیده مسئول آشپزخانه و ظرف شستن و جابه جا کردن بودیم و سالومه و سایه مسئول جارو و گردگیری خونه بودن.

 

خوب اونا راه افتادن و من و سپیده هم دل توی دلمون نبود. برای رسیدن به خونه موردنظر باید از یه دیوار رد میشدند که روش ایرانیت داشت. اونا هم نا آگاهانه به راهشون ادامه دادن غافل از اینکه یه آقایی که داشت هنوز نماز می­خوند با شنیدن صدای تق تق روی ایرانیت فکر کرده بود دزد اومده و شروع به فریاد کرد : آی دزد آی دزد و ... خدا رو شکر اون موقع چیزی به اسم  110 وجود نداشت.

 

من و سپیده با شنیدن این صدا به صورت خیلی نامردانه پردیم توی خونه و پرده ها رو کشیدیم و شروع کردیم به خندیدن. حالا نخند کی بخند. الان یادم نیست چرا میخندیدیم، شاید از ترس، شاید از شدت هیجان، شاید هم از تصور وضعیت سالومه و سایه بی پناه روی دیوارا.

 

اون بیچارها هم مسیر رو برگشتند و پریدن روی سقف دستشویی توی حیاط همسایه اونوری که خونشون خالی بود. همون جا نشستند تا آبا از آسیاب بیفته. تقریبا یک ساعتی گذشت من و سپیده مدام با دوربین شرایط رو میپاییدیم. هوا دیگه گرگ و میش شده بود. وقتی مطمئن شدیم خبری نیست. یواش در بالکن رو باز کردیم و سپیده براشون یه سوت زد ( من با همه تلاشم هیچوقت یاد نگرفتم سوت بزنم) و بعد اون دوتا بدو بدو اومدند به طرف نرده بالکن. دیگه فرصتی برای بالا اومدن با زنجیر تاب نبود. آویزون دستای ما شدند و اومدند بالا. یه وقت به خودمون اومدیم که کف اتاق ولو شده بودیم و داشتیم ریسه می­رفتیم.

 

اونقدر خندیدیم که مامان بیدار شد و اومد ببینه چه خبره.

 

وقتی آروم شدیم فکر کردیم یه روز تعریف این خاطرات برای بچه هامون چقدر میتونه جالب باشه. البته از این نوع شیطنت­ها کم نداشتیم.

 

ما چهار شنبه رفتیم نمایش " به زیر پاهات نگاه کن"  به نظر من که خیلی قشنگ بود تقریبا موزیکال با آهنگهای ریتم قدیمی که من خیلی دوستشون دارم. با بازیگری آقای حسین محب اهری. میشه گفت یه جورایی نمایش مثبتی بود هم آموزنده بود و هم پیام داشت.  سی دی آهنگاشو هم میفروختند به همراه یه برگ تخفیف برای دیدن بار دوم.

بهار جون و پرنیان خوشگل با اون موهای بلند نازش هم اومده بودند و که دیدنشون کلی خوشحالمون کرد و از دلتنگیامون کم کرد.

 

1

 

2

 

هانا دوست داره این نمایش رو یه بار دیگه هم ببینه بنابراین اگه دوستای عزیز موافقن هفته دیگه یه روز بریم این نمایش رو دسته جمعی ببینیم.

 

خیلی همتون رو دوست دارم

بای بای


 
غرغرای یه کارمند
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦  کلمات کلیدی:

خوب چرا این دنیا اینطوریه؟ سوال

چند روز پیش مونای عزیزم داشت درمورد اقسام حب دنیا برام حرف میزد. حب سخن، حب مال، حب قدرت، حب ... و امروز مصداق بارزش رو مشاهده کردیم.تعجب

آخه این نفسانیات چیه که همه آدمها رو اسیر خودش میکنه؟هیپنوتیزم

مگه چند بار قراره به این دنیا بیاییم؟؟  مگه چند وقت قراره توی این دنیا باشیم؟؟ مگه میتونیم همه مادیات و پول و مال و مقامی رو که توی مدت محدود زندگیمون جمع کردیم رو توی کوله بار سفرمون ببندیم و با خودمون ببریم ؟؟ پس اینهمه قدرت طلبی برای چیه ؟ اینهمه خودنمایی و ابراز وجود برای چیه؟ حالا فرض کن با پا گذاشتن روی بقیه میون بر زدیم و یه پله هم بالاتر رفتیم آخرش که چی به کجا میخواهیم برسیم ....

 

چرا برای مهربون تر بودن از هم جلو نزنیم؟ چرا سر داشتن عشق بیشتر به آدما رقابت نکنیم؟ چرا برای انسان بهتری بودن گوی سبقت رو از هم نبریم  واقعا قرار به کجا برسیم؟؟

 

خوب با توجه به اینکه بخشش به معنی تائید رفتار ناراحت کننده دیگران نیست بلکه به معنی رهایی از اسارت وزنه سنگین احساس بدیه که ذهن آدم را به سوژه آزار دهنده غل و زنجیر میکنه.

 

 

خوبه که بیاد داشته باشیم ، راز چرخیدن چرخ زندگی هماهنگ بودن رشد همه جنبه های زندگی به صورت متعادله و اگه یکی از این جنبه ها رشد سرطانی داشته باشن و یا از یکی از این جنبه ها غافل بشیم اونوقته که چرخ زندگیمون لنگ بزنه.

 

این ماه عزیز فرصت خوبیه که یه کم روی رشد معنوی خودمون که یه کم به دلیل دغدغه های دنیای پرشتاب امروز ازش غافل شدیم و به جنبه کم رنگ زندگیمون تبدیل شده هم کار کنیم. تا شاید با تقویت رشد اون در کنار رشد سایر جنبه ها یعنی ارتباط خانوادگی، تحصیلی، مالی، عاطفی، سلامتی، شاهد روان تر شدن چرخش روزگار بر وفق مرادمون باشیم.

 

از این حرفا بگذریم و بریم سر مبحث شیرین هانا .

 

اول بگم که من عاشق ماه رمضونم و حاضرم شرافتمندانه تمام سال رو روزه بگیرم به شرط اینکه ساعت 2 بیام خونه و به زندگیم برسم.

 

امروز تصمیم داشتم هانا رو ببرمش باشگاه ولی اونقدر بی حوصله بودم که نتونستم. فقط تنها کار مفیدی که کردم این بود که بعد از کلاس باله بردمش استخر گل نرگس و برای ادامه آموزش شنا به صورت خصوصی ثبت نامش کردم.

 

آخه به دلیل ماه رمضون بخش شنای تفریحی استخرا ساعت نه شب به بعد بازه که ماها اون موقع رفتیم سر خواب پادشاه هفتم. از طرفی تقریبا روزی نیست که هانا خواهش نکنه ببرمش استخر. تازگیا که گیر داده 9 شب بریم استخر.

 

با توجه به اینکه استخر برای خانمها فقط روزای فرده و هانا هم روزای فرد یعنی یکشنبه و سه شنبه سرگرم کلاس باله و ارفه بنابراین تنها راه چاره ثبت نام آموزشی اونم به صورت خصوصی بود که حداقل بتونه پنجشنبه ها بره آب بازی ، حالا این وسط اگه یه چیزی یاد بگیره هم دیگه بهتر.

 

هانا یکشنبه بعد از کلاس ارف

 

1

 

 

این جناب گربه به دلیل توجه و محبت خاص هانا بهش تا کنار ماشین با ما اومد

 

 

2

 

 

البته هانا طبق معمول برای دست زدن به گربه اول از مامان جونش کسب تکلیف کرد و بعد دلی از عزا درآورد.

 

 

5

 

دیروز تولد سایه و سپیده خواهرای دوقولوی من بود. با هانا و بهداد افطار رفتیم خونه مامانم و تا دیروقت شب اونجا بودیم. جای سالومه نازنینم واقعا خالی بود تا با شیطنتاش شادیمون رو چند افزون کنه. و همینطور جای عسل که ساز هانا رو کوک تر کنه. البته هانا هم خیلی فوق العاده بود بطوریکه برخلاف همیشه تمام شعرای کلاس زبانش رو خوند و بدون لجبازی و یا بدخلقی تا آخر شب شاد و شنگول بازی کرد. تازه همه باربیهاشو رو هم به دعوت خودش آورده بود تولد خاله سایه و خاله سپیده.

برای اولین بار فارغ از گوشی و دوربین رفتم بیرون و برای همین هیچ عکسی ندارم مگر توی گوشی بهداد که خوب....

 

 

هانا سه شنبه (امروز) در حال رفتن به کلاس باله

 

 

3

 

 

لباسشون لباس فرم خود موسسه است و هیچ شباهتی به لباس باله نداره

  

4

 

فردا به دعوت بعضی دوستان قرار بود بریم نمایش "به زیر پات نگاه کن" تالار هنر ولی از کامنتا اینجوری به نظر میاد همه یه جورایی درگیرن نمیتونن بیان. به هر حال چون حرفش رو به هانا زدم و قول چهارشنبه رو بهش دادم دیگه نمیتونم بزنم زیرش و باید ببرمش امیدوارم دوستای بیشتری رو اونجا ببینیم.

 

به امید دیدار


 
مسابقه شنا
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

سلام به همه نازنینا

 یک شنبه هفته پیش جشن پایان کلاس شنای هانایی بود که از مامانا دعوت کرده بودن تادر برنامه جشن شرکت کنند. البته جلسه آخر واقعی سه شنبه بود. این جشن شامل نمایش شنای پروانه، غورباقه, کرال سینه و کرال پشت و ... توسط دو تا دختر پنج ساله بود که بعدا فهمیدم دختر خود مربیا بودند و کارشون حسابی جای تشویق داشت. بعدش نوبت به برگزاری مسابقه بین بچه های گروه­های سنی مختلف رسید.

گرفتن این عکس که توش هانا نفر دوم از سمت راسته باعث شد که دوربینم رو ازم بگیرن. البته قبل از اینکه از اونو استخر بهم برسن بنده رم دوربین رو خارج کردم و دوربین خالی رو تحویل دادم تا آخر سر بهم پس بدن

شما بگین آخه ارزشش رو داشت؟

 1

خوب هانا و دوستای هم سن و سالش هم که فقط دوره آشنایی با آب رو گذرونده بودند، حالا دیگه قادر بودند بدون ترس از اینکه زیر پاشون خالیه توی چهار متری بصورت عمودی شنا کنند یعنی دست سیب و پای شبه غورباقه بزنن.

اونا رو دو تا دو تا انداختند توی آب تا فسقلیها یه عرض و رو رفت و برگشت شنا کنند. بیشترشون وسط راه به سمت دیوار کنار استخر کشیده میشدند و خستگی در میکردند و بعد میومدن بیرون و بعضیاشون دیگه توی آب نمیپریدن ولی هانا نه تنها یه عرض و رفت و برگشت شنا کرد بلکه تا آخر وقت با عشق به اینکه میخواد همه مدالهای طلا و نقره و برنز رو با هم ببره بدون خستگی تقریبا شش بار عرض استخر را شنا کرد.

  هانا اصولا موقع مسابقه دو مدام حواسش به پشت سرشه تا با سد راه شدن مانع جلو زدن طرف بشه. رو این حساب قبل از مسابقه کلی رو ذهنش کار کردم که موقع شنا فقط به هدفش نگاه کنه نه پشت سرش و حواسش باشه که خودش رو به انتهای مسیر برسونه. بنابراین موقع مسابقه به محض اینکه داد میزدم هانا بدو یکی داره پشت سرت بهت میرسه، بدون اینکه به پشتش نگاه کنه مثل قرقی سرعتش رو زیاد میکرد میرفت بعضی وقتا به من نگاه میکرد و میپرسید داره بهم نزدیک میشه؟

 در آخر مسابقه به همه بچه ها گواهی موفقیت در گذروندن دوره و مدال شبه طلا دادن به این ترتیب کلی توی روحیه این تازه کارا تاثیر مثبت گذاشتن. هانا بعد از گرفتن مدالش دنبال بقیه مدالهای نقره و برنزش میگشت.

 هانا عصر یکشنبه بعد از کلاس ارف در محوطه بلوک - از ذوقش هنوز مدالش به گردنشه

 2

 یه استخر توی شهرک هست که در ماه رمضان بخش آموزش شناش به بچه ها برقراره. خیلی دوست داشتم تا تنور علاقه هانا به شنا داغه آموزشش رو ادامه بدم. نهایت سعیم رو برای برنامه ریزی این قضیه میکنم. ولی میترسم به هانا فشار بیاد و اذیت بشه.

 یه هانا خواب آلود صبح زود در حال سر کشی به اموالش قبل از رفتن به مهد کودک

 11

یه وقت فکر نکنید موهاشو شونه نکرده نه بابا این موها نتیجه ورزش صبحگاهی ریشه موها با برسه که به این روز دراومده. این یه رویکرد جدید برای شکستن مقاومت هانا در مقابل شونه کردن موهاشه. آخه پوست سرش خیلی حساسه و دردش میاد. حاله دیگه چرخش دندونه های برس توی موهاشو به اسم ورزش کف سر با اشتیاق تحمل میکنه.

این هفته به دنبال اعتراض هانا نسبت به کمبود بازی، روزای زوج مدت یک ساعتی که توی کلاس زبان بود با عجله میومدم خونه و بعد از کلاس بدون دغدغه شام و ... میبردمش پارک تا بازی کنه به این ترتیب یه کم کسری بدو بدوش جبران شد.

 هانا و آنیتا دوستای جدید

هانا مجبورم کرد که شماره مادربزرگ آنیتا خانم رو بگیرم

 3

 4

 5

 سه شنبه بعد از کلاس باله با بهداد رفتیم باشگاه ستارخان و کلی بازی کرد. نمیدونم بچه ها این همه انرژی رو از کجا میارن چون صبح اون روز چهار ساعت  به عنوان آخرین جلسه کلاس شنا تو استخر بازی کرده بود و بعد از ظهر هم توی کلاس باله حسابی ورجه وورجه کرده بود و بعدش هم توی محوطه بازی باشگاه و نقاشی و سفال و ... و آخر سر هم با زور و دلخوری به خونه رفتن راضی شده بود.

6

 7

8

 9

 10

 چهارشنبه عسل و سالومه و افشین اومدند تهران و هانا فرصت داشت حسابی با عسل بازی کنه. هر آتیشی که فکرش رو بکنید توی خونه سوزوندن از توپ بازی پر سر و صدا گرفته تا آرایش صورت عروسکهای هانا و اسکوتر بازی و ... خلاصه برای ما که به بازی آروم هانا عادت داریم یه کم ترس از بد آموزی خلاقیتهای بعضی وقتا خطرناک عسل نگران کننده بود. یکی از بازیهاشون توپ بازی از بالکن خونه توی حیات بود که حسابی بهداد رو نگران میکرد.

من اصولا بچه ها رو آزاد میزارم تا تجربه هاشون رو داشته باشن ولی بعضی وقتا تشخیص نهایت حد و حدود این آزادی برام سخته.

12

 13

 14

 عسل تا امروز ظهر خونه ما بود. بعد از ظهر افطاری رفتیم خونه مامان بهداد، عموی هانا و خانومش و پارسا جان هم اومدند و هانا بین دوگانگی علاقه به پارسا و بازی باهاش و حسادتش نسبت به توجه مامی به پارسا در تک و تا بود.

 20

19

 18

17

16

 خوب اینم از ماجرای این هفته مابای بای


 
دلتنگی و دوری
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستان نازنین

 

هفته پیش سه­شنبه بنا به یه مصلحت نسبتاً غیر ضروری (رها سازی و تعدیل نیاز به وابستگی ذهنی شدید دوطرفه با هانا) از طرف اداره رفتیم به یه ماموریت آموزشی. طی این سفر هانا فرصت داشت تا با بهداد عزیز وقت بیشتری بگذرونه و منم فرصت داشتم یه کم دوری از گل دخترم رو تجریه کنم تا قدرش رو بیشتر بدونم.گریه

 

خوب توی این مدت به هانا هم حسابی خوش گذشت. اول اینکه دلش برام تنگ نبود چون خوشحال بود که جای منو توی تختخواب کنار بهداد گرفته تعجبو اینکه یه روزم نرفت مهد و موند خونه پیش مامانم. شیطان

 

 

با مامانم هماهنگ کردم که سه شنبه ظهر بره دنبال هانا، چون قرار بود گچ پای مامی باز بشه و فکر کردم بهتره دو سه روزی مراعات پای تازه از گچ بیرون اومده مادر همسر گرامی رو بکنم.

 

بعد از ظهر سه شنبه بهداد رفت دنبال هانا تا ببردش کلاس باله. بالاخره تصمیم گرفتم سه شنبه ها یه ساعت مرخصی بگیریم و 4 تا 5 هانا بره کلاس باله مورد علاقه اش. البته من در راه رسیدن به مقصد بودم که بهداد زنگ زد و گفت هانا قبول نکرد که بره توی کلاس که طی یه صحبت دوستانه مادر و دخترانه (وعده وعید و ...) هانا قبول کرد که بره توی کلاس.اوه

 

 

چهارشنبه هانا موند خونه پیش مامان نازنینم که قبول زحمت کرده بود تا برای دل هانا در غیاب مامانش بیاد خونه ما و شب هم بمونه.

 

و البته بعداز ظهرش هانا کلاس زبان داشت و بهداد عزیزم داوطلب شد تا ساعت 8 دوباره ببردش موسسه تا با تانیا و الینا بازی کنه.

 

 

پنج شنبه صبح بنا به رسم هفته های گذشته بهداد خودش بردش کلاس شنا و برای بعداز ظهر هم آماده اش کرد تا ببردش یه جشنی به اسم جشن وندا. خوب خدا رو شکر میکنم که خبر برگزاری این جشن رو که به مناسبت پیشواز ماه مبارک رمضان تدارک دیده شده بود به همه دوستان وب لاگی عزیزم ندادم کاری که حتی اس ام اسش رو هم آماده کرده بودم ولی ترسهای آشنای سمیرا مانع از ارسالش شد....

 

برنامه ریزی و مدیریت ضعیف جشن به دلیل بی تجربگی حسابی موجبات تکدر خاطر همسر گرامی رو فراهم آورده بود و البته این وسط به هانایی که بد نگذشته بود کارهای مورد علاقه اش رو طی جشن انجام داده بود از جمله اینکه

 

صورتش رو نقاشی کرد،

 

6

 

توی ترامپلی با مانع حسابی ورجه وورجه کرد،

 

7

 

ضمن اینکه از طبیعت مطلوب و حیوانات مورد علاقه محوطه هم لذت برده بود

 

4

 

 

5

 

و این درحالی بود که بنده پنج شنبه داشتم پر پر میزدم که یکی از سرویسهای اداره رو به حد نساب برسونم که راه بیفته به سمت تهران که دیگه تحمل دوری از دخملکم برام حسابی غیرممکن شده بود و بدجوری قاطی کرده بودم. و این وسط آیه یاس خوندن بعضی همکارای گرامی که میگفتن ول کن بیفایده است امکان نداره امروز برید تهران و ... حسابی حرصم رو درآورده بود کلافهو برخلاف سنت سمیرا که از ایجاد مزاحمت و شکست و شنیدن نه حسابی فرار میکنه با علم به پایین بودن احتمال موفقیت بهترین تلاشم رو برای به نتیجه رسوندن منظورم کردم. ولی حکمت خدا برخلاف خواسته بنده دلتنگش بود و مجبور شدم تا جمعه صبح ساعت 9 که بالاخره راه افتادیم به سمت تهران،دندون روی جیگر بزارم.بازنده

 

و البته تنها جنبه مثبت این سفر برای من افتخار ملاقات سحر عزیز مامان تندیس نازنین یکی دیگه از دوستای وب لاگی بود که البته این ملاقات رو مدیون با معرفتی و محبت این دوست مهربون هستم که قبول زحمت کرد و با وجود بعد مسافت اومد پیشم که امیدوارم عذرم بابت قصور در پذیرایی مناسب به دلیل محدودیتهای موجود رو پذیرفته باشه.نگران

 

و منو با کادوی قشنگی که برای هانا گرفته بودن و دعوت خالصانه اش برای همراهی در عروسی و پیشنهاد اینکه بیاد دنبالم که منو ببره خونشون و یا اینکه بگم بهداد و هانا بیان شمال تا بریم خونشون و ... هزارتا محبت دیگه که از عشق به مهمون نوازی با تموم وجودش حکایت داشت حسابی شرمنده کرد.خجالت و نهایتا تندیس نازنینم که بوی هانا رو برام داشت و تحمل دوری عزیز دلم رو برام راحت تر کرد.قلب

 

ادامه تمرینات یوگا با کتاب "گربه ها هم یوگا میکنند"

 

 

2

 

 

3

 

 

آخرین دستاوردهای هانا در هنر سوزن دوزی

 

8

 

 

حاصل کار ساخت آویز تزئینی با قلبهای منجوق دوزی شده

 

9

 

 

و بازم یه نقاشی از هانا

 

1

 

 

 

و نمایشگاه نقاشیهای هانا روی کمدش که حسابی غافلگیرم کرد

 

10

 

 

اینا هم رنگ آمیزیهای کلاس زبان انگلیسیه که پشت در اتاق هانا پیداشون کردم

  

11

 

 

 

فعلاً

بای بای


 
کلاس سوزن دوزی
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸  کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوبم

 

کلاسای آموزش سوزن دوزی هانا کماکان در منزل مامی بعد از مهد برقراره. پیشرفت هانا در دوخت و دوز هم میشه گفت قابل قبوله. آخه میگن علاقه به هنر باید توی خون آدم باشه. مامی هم از خیلی بچگشیون عاشق خیاطی و سوزن دوزی بودن. فکر کنم هانا هم یه جورایی اینو از مامی ارث برده باشه. چون به عشق دوختن میخوابه و بیدار میشه.  عکس چند تا از کارهاش رو برای یادگاری میزارم.

 

این مدل ژورنالش

 

1

 

اینم دوخته شده اش

 

3

 

اینم یه گردنبند که هانا به سلیقه خودش نخ کرده و قراره براش قفل خریده بشه

 

5

 

این مدلش توی ژورناله

 

2

 

این قلبها قراره بعدا مطابق مدل ژورنال تبدیل به آویز بشه . حدوداً ده تا قلب برش خورده آماده پر شدن و مونجوق دوزی دیگه هم هست.

 

شکل روش قرار بود یه قایق باشه

 

6

 

7

 

هانا: مامان میدونی چرا  یه گوشش خم میشه؟

من: نه چرا؟

هانا: آخه توی ژورنالش مدلش اینطوریه

 

8

 

اکثر کارها با همکاری مامی دوخته شده. الگو رو مامی از بوردا درمیاره. توی برش و دوختش یه کمی هانا کمک میکنه و خودش هم با پنبه توشون رو پر میکنه تا مامی به قول خودشون سفت کاریشو تموم کنن. بدش نوبت تزئینات روش میرسه که هانا به سلیقه خودش منجوق دوزی میکنه.

 

سه شنبه داشتیم میرفتیم خونه مامی که هانا گیر داد میخواد رانندگی کنه بهداد نشوندش بغل دستش و بهش دندنه ها رو توضیح داد و هر وقت میخواست دندنه عوض کنه به هانا می گفت که بزاره کدوم دنده.

 

بهداد گفت : آفرین هانا کم کم داری رانندگی هم یاد می گیری

هانا: فکر کردی من چند تا کلاس­ می­تونم برم. من فقط کلاس خیاطی مامی میرم کلاس رانندگی که فعلا نمیرم.

 

وقتی خونه مامی بودیم هانا گردنبند و دستبندش رو گذاشت توی جیب بهداد تا براش نگه داره موقع رفتن از باباش امانتی هاش رو خواست. اما یکی از دستبنداش نبود. طبق معمول که همه چی رو از چشم من می­بینه اومد سراغم و گفت مامان دستبندم رو پیدا کن.

منم گفتم هانا جان شما باید خودت مراقب وسایلت باشی

اونم درحالیکه عصبانی شده بود گفت: حواست هست؟ فکر میکنی من توی جیب بابام جا میشم که مراقب دستبندم باشم؟

 

 

دلم رو خوش کرده بودم سر تغییر ساعت کلاس زبان هانا با هم به توافق رسیدیم. قبول دارین خیلی ساده ام..... طبق معمول خانم خانما همه چی رو باهم میخواد .... هم میخواد توی کلاس خانم آقایی باشه که خیلی شادتر و هیجان انگیز تره و هم میخواد با بچه های کلاس قبلی بازی کنه.....

 

خانم آقایی و هانا و سروش و کوروش شیطون و آتنا

 

11

 

 

چهارشنبه بعد از کلاس با دیدن تانیا اینا که ترم جدیدشون تازه شروع شده بود داغ دلش تازه شد و دوباره شروع کرد به ساز خودش رو زدن که میخوام باهاشون بازی کنم و نمیام خونه و توی حیات منتظر میمونم تا کلاسشون تموم شه و اصلا میخوام منم برم توی کلاس خانم دوستی و ....

منم که دلم قد یه گنجیشک کوچیکه و طاقت ندارم ناراحتیشو ببینم بهش گفتم بیا بریم خونه من شام بپزم برای ساعت هشت که کلاسشون تموم میشه دوباره میارمت موسسه تا باهاشون بازی کنی.

 

10

 

 

9

 

 

راستی سی دی سوپر سانگ تصویری رو از خانم آقایی گرفتم هر کی دوست داره بگه براش رایت کنم. شعراش خیلی قشنگه.

 

چهارشنبه شب بهداد رفت یه مسافرت کاری قرار شد استثنائاً هانا شب توی تخت ما کنار من بخوابه. موقع خواب میگه مامان موافقی آقا شیر رو به یاد بابا ببریم توی تخت پیش خومون بخوابونیم که شب تنها نباشیم آخه بابام مثل لاین (شیر) چاقالو و مهربونه.

 

پنجشنبه ها هانا با سرویس مهد نمیره استخر و خودم میبرمش. با وجود اینکه به والدین اجازه نمیدن تا برن توی محوطه استخر ولی امروز چون ساعت از نه و نیم گذشته بود و هنوز سرویس مهد نرسیده بود خودم به بهانه اینکه هانا دستشویی داره بردمش پایین توی آب.

خدا رو شکر اونجا دیگه کسی کاری به کارم نداشت و یه گوشه مثل یه مامان مظلوم نشستم تا شاهد پیشرفت گل دخترم باشم.

اما از اونچه می­دیدم حسابی ذوق زده شدم .....باد بازو بنداشون رو کاملا خالی کرده بودن و تقریبا به عنوان قوت قلب و پر پرواز دامبو ازشون استفاده میکردن.

 

14

 

 

13

 

 اول بردنشون توی قسمت میانی استخر بعد از اینکه دوتا دوتا توی آب شنا کردن بردنشون توی چهار متری و یه بار هم در یه اقدام متهورانه بازو بنداشون رو هم ازشون گرفتن و به نوبت پرتشون کردن وسط آب. فسقلی ها یکی یکی یه دور پا دوچرخه میرفتند و برمیگشتن. و البته هانا هم بدون هیچ دغدغه ای از اوامر اطاعت میکرد و اصلا از مخالفت و مقاومت و ترس و دلهره­ خبری نبود.

 

اونقدر هیجان زده شدم که با وجود اینکه از استخر خوشم نمیاد ولی تصمیم گرفتم در اولین فرصت با خودم ببرمش استخر تا حسابی از نزدیک وول خوردنش توی آب رو ببینم. اونجا هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم بنابراین گوشیمو گذاشتم پشت کیفم و از یه زاویه نامرئی, کوچولو کوچولو ازش عکس گرفتم.

 

راستش تا هفته پیش هانا مدام میگفت دیگه نمیرم استخر آخه ما رو میبرن توی عمیق و پام به زمین نمیرسه. منم فورا به یه خاطره تشویق کننده متوسل شدم. یه خاطره از اولین سالی که شنا یاد گرفته بودم براش تعریف کردم.

هشت سالم بود (به هانا نگفتم که دو برابر سن الان اونو داشتم) تازه رفته بودم کلاس شنا و غورباقه یاد گرفته بودم که رفتیم شمال. بابای عزیزم یه قایق گرفت و با هم رفتیم وسط آب بعد به من گفت بپرم توی آب و تا ساحل شنا کنم منم که کاملا ازش حساب میبردم ناچارا پریدم و تا ساحل شنا کردم.

هانا خیلی از این خاطره خوشش اومد و چند بار مجبورم کرده با آب و تاب براش تعریف کنم. بهش قول دادم وقتی شنا یاد بگیره یه بار این کار رو با هم امتحان کنیم ولی اینبار دو تایی تا ساحل شنا میکنیم. اونم اونقدر ذوق این تجربه رو داره که تقریبا ترسش یادش رفته و میخواد زودتر شنا یاد بگیره.

 

پنج شنبه عصر هم با یکی از دوستای دوران دبستان که الان هم یه جورایی همکاریم و هم خونه هامون تقریبا نزدیکه قرار گذاشتیم تا بچه هامون رو ببریم باشگاه ستارخان. دوست داشتم به چند تا از دوستای دیگه هم خبر بدم ولی به دو دلیل این کار رو نکردم اول اینکه فرصت برنامه ریزی نداشتم دوم اینکه دوست داشتم اول خودم برم و راه و چاهش رو یاد بگیرم و اوضاع رو بررسی کنم بعدش مهمون ببرم.

خوب حالا فکر میکنم درصورت نزدیک بودن مسیر آدم ارزش رفتن رو داشته باشه.

 

اولش تا نصفه پله ها رفت بالا و بعد پشیمون شد و برگشت پایین

 

16

 

 

بعد از اینکه ترسش ریخت رفت بالا و سر خورد پایین

 

16

 

یه سری برنامه فرهنگی برای بچه ها داشت از جمله امکانات نقاشی و موسیقی و کتابخانه و ....

 

15

 

18

 

هانا امروز اولین پیتزای زندگیش رو خورد. خیلی عجیب بود آخه هیچوقت غذاهای غیر خونگی دوست نداشته بود

 

17

 

 

وقتی داشتیم بر میگشتیم خونه بهم میگه مامان پس تو کی میری ماموریت؟

 گفتم چطور مگه .

میگه آخه میخوام با بابام توی تختون بخوابم.

خوب برای دل هانا هم که شده این سه شنبه میرم ماموریت تا با باباش راحت توی تخت ما بخوابه.

 

جمعه صبح برای اولین بار در طول زندگیش تا ساعت ده صبح خوابید. تازه فهمیدم چرا همیشه صبح ها هانا زود بیدار میشد. دلیلش سر و صدای صبحگاهیه بهداده.

 

خلاصه منم افتخار داشتم که بعد از سالیان دراز تا ساعت ده صبح بخوابم دیگه کم کم حوصله ام سر رفت و خودم شروع به مردم آزاری برای بیدار کردنش کردم. پاشدیم صبحانه خوردیم. دلتون نخواد هوس دلمه بادمجون کرده بودم برای همین سریع دست به کار شدم به مامان مهین هم زنگ زدم که بیاد خونمون با هم باشیم.

 

فردا صبح بهداد برمیگرده. هانا حسابی دلش تنگ شده و دلش نمیخواست بخوابه. تقریبا به زور خوابید.

 

به امید دیدار همه شما مهربونا


 
عید شما مبارک
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤  کلمات کلیدی:

سلام  به همه دوستان

 

اول از همه خبر بدم هانا شنبه به میل خودش انتخاب کرد که بره کلاس خانم آقایی و امروز هم رفت کلاس ایشون.

خوب بگذریم که تو این دوجلسه هر دفعه بعد از کلاس کلی براش توجیه کردم که چرا الینا و تانیا نیستند و چرا از هفته دیگه کلاسشون شروع میشه و ... . خبر خوب اینکه هانا با کوروش دوست شده و باهاش خوب کنار میاد حتی شیطونیاش یه جورایی برای هانا جذابه و حسابی سرگرمش میکنه.

از طرفی ساعت پنج برای منم بهتره چون بعد از کلاسش فرصت دارم به کلی از کارهام برسم بدون اینکه احساس کنم روزم تموم شده.

 

یکشنبه با مهین جون و هانای دوست داشتنی و همینطور ندا جون و ویونای نازنین رفتیم نمایش آبی آبی چهار تا ماهی و باز می­گذریم که بعضی دوستای خوبمون غیبت داشتند. البته یه بخشیش که به دلیل مشکل کامنتهای بلاگفا بود قبول.

 

دوتا هانای دوست داشتنی و نازنین درحالیکه جای بقیه دوستان کاملا خالیه

 

1

 

هانا و آقا الاغ پرنده چرنده خزنده و جهنده که آخر نمایش اومدن میون بچه ها

 

2

 

و ماهی آبی که اونم با اومدنش کلی موجب ذوق زدگی بچه ها شد

 

3

 

هانایی پری دریایی من و ویونای پیشی و هانای گل مهین جون

 

4

 

 

امروز هانا به یاد ایام گذشته گفت: مامان میشه اون کتابم رو که از روش ورزش لاغری می­کردم بهم بدی؟

توجه می­کنید که کتابم. و اما ورزش لاغری همون یوگای خودمونه.

البته نه به دلیل لاغر شدن بلکه بیشتر به دلیل علاقه شخصی و آرامشی که میده همیشه یوگا رو دوست داشتم. اما حالا من کجا و فرصت و انگیزه و ... کجا. گذشت اون موقعی که می­تونستم برای خودم هم وقت بزارم. حالا زندگی حول محور هانا و خواسته هاش و برنامه هاش می­چرخه.

 

هانا در سن دو سال و نیمی- الهی قربون اون لوتوس نشستنش بشم

 

1

 

4

 

2

 

هانا در سن چهار سال و نیمی

 

7

 

3

 

  

5

 

 

6

 

 

 

هانا گفت: مامان چرا دیگه تمرین نمی­کنی؟

گفتم آخه فرصت نمی­کنم. (راستش اگه انگیزه باشه فرصت هم پیدا میشه این حرفا بهونه اس نمی­دونم یه جورایی تو مود بی حوصلی نسبت به خودم هستم)

گفت: ولی وقتی که من می­خوابم که میتونی تمرین کنی

گفتم قبل از اینکه تو خوابت ببره من دو پا جلوتر از تو بیهوشم (ولی شما که میدونید وقتی میخوابه من کجا هستم ....وب گردی)

خندید.

 

خنده واقعا خنده داره نه؟

یادمه اواخر هر وقت کتاب رو می­گذاشتم روی زمین که یه کم تمرین کنم هانا میومد و کتاب و ازم می­گرفت و شروع می­کرد به تقلید از شکل­ها. اولش یه کم سعی کردم باهاش همراه باشم ولی یوگا احتیاج به تمرکز و سکوت و استمرار داره. همین شد که دیگه یواش یواش کتابم رو به نام خودش ثبت کرد و منم عطاش و به لقاش بخشیدم.  

حالا هم هرازگاهی یادش میفته و یه کم تمرین میکنه.

پریشب سر ساعت 9 خوابیدنش کلی چالش داشتیم.

امشب میگه میخوام ورزش کنم که خواب راحتی داشته باشم. فکر میکنید واقعا راحت خوابید.

 

 

عید مسعود شعبان بر همه مبارک باد


 
تولد آتنا
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱  کلمات کلیدی:

سلام به همه مادرهای دنیا

چهارشنبه بعد از اداره رفتیم دیدن یکی از همکارام که تازه چندساعتی از مادر شدنش میگذشت. یه گل ناز نازی دیگه به گلهای دنیا اضافه شد.

قدم نورسیده مبارک . یادتون نره براش اسپند دود کنید.

1

خوب قرار اسمش آتنا باشه ماشاا... هزار ماشاا... خیلی نازنازی بود. از اول تا آخر مدتی که ما اونجا بودیم خواب بود. هرچی مامان بزرگش میزد کف پاش که بیدار شه فایده نداشت که نداشت خلاصه ما که رنگ چشماش رو ندیدیم.

 

بعدش با عجله برگشتم به سمت خونه که به کلاس زبان هانا برسم آخه امتحان فاینال داشت که خوشبختانه ارزیابیش 100 شد.

 

تا این جا خیلی خوب بود ولی سر هماهنگی ساعتهای کلاسها برای ترم بعدی با مسئولین موسسه یه کم دچار مشکل شدم.

 

راستش من از ناراحت کردن دیگران می ترسم ترجیح میدم خودم ناراحت بشم تا بقیه. ولی بعد که اوضاع مطابق میلم پیش نمیره عصبانی میشم.

 

ساعت کلاس ترم دوم زبان هانا علی رغم میل باطنی من به خواست بعضی مادرا یه ساعت دیرتر شد یعنی از پنج و نیم به شش و نیم. خوب نهایت این بود که هانا یه کم دیرتر می­خوابید و صبحش یه کم سخت تر بیدار میشد و یه کم برای بردنش به مهد دچار مشکل میشدم. گفتم اشکالی نداره بقیه راضی باشن.

 

از وسطای ترم پیش دوباره ساز تغییر برنامه از سه روز در هفته به دو روز شروع شد. اولش به نظرم خیلی هم بد نبود اگه دو روزش شنبه و دوشنبه میشد که ما کارمندا برای چهارشنبه می­تونستیم یه برنامه­ریزی سفر و ... داشته باشیم خیلی هم خوب بود. ولی راستش برای این تغییر دو تا انتخاب دادن یکی روزهای یکشنبه سه­شنبه که هانا کلاس ارف و باله داره و دیگری ساعت پنج تا شش و نیم روزای شنبه دوشنبه که برای من عالی بود. با روزای فرد رسما مخالفت کردم ولی از ترس ناراحت کردن یکی از مامانا که خیلی نگران گرمای ساعت 5 هوا بود موافقتم رو درمورد آپشن دوم محکم اعلام نکردم توی دلم فکر میکردم خوب تنها آپشن باقی مانده همینه دیگه غافل از اینکه از من زرنگتر هم هست. راست میگن که اگه تو برای خودت برنامه نداشته باشی دیگران برات برنامه ریزی میکنن. خوب نتیجه این شد که دو روز در هفته را روی شنبه و چهارشنبه ست کردن. باورتون میشه چهارشنبه آخه این تغییر چه فایده ای به حال ما داره.

 

راستش ریشه مخالفت من با این تصمیم بیشتر یه درد روانیه تا یه مشکل واقعی. آخه اگه شنبه و دوشنبه و چهارشنبه ترم پیش رو هندل کرده بودم قاعدتا نباید برای برنامه ریزی شنبه و چهارشنبه مشکلی میداشتم. میگم شاید بیشتر از دست خودم عصبانی بودم یا از دست ... بازم خودم.

 

برای لجبازی (با کی نمیدونم شاید خودم) گفتم یا باید همون سه روز در هفته باشه یا شنبه دوشنبه وگر نه من هانا رو ثبت نام نمی­کنم. خوب تهدید کردن هم که بلد نیستم آخه عدم ثبت نام من تاثیری تو حد نساب کلاس نداره.

 

بنابراین فکر کردم کلاسش رو عوض کنم. ولی نمیدونم کار درستیه یا نه؟ اونم هانا که حالا حالاها طول می­کشه خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده.

آیا بهش صدمه نمیزنه یا توی این نیمچه علاقه باقی موندش تاثیر منفی نداره؟؟.

حالا که یه معلم خوب و کلی دوست هم سن و سال توی کلاس داره چرا باید این ریسک رو بکنم؟. یا شاید برعکس این تغییر براش خوب بشه و یه تحولی در علاقه از دست رفته اش.

 

اسم معلم اون یکی کلاس خانم آقاییه. خوشبختانه این خانم هم همکلاسی ستاره خواهر ته تقاریم از آب دراومده بود (که این یه امتیاز مثبت در پذیرش هانا ست چون وقتی میخوام با کسی راحت تر برخورد کنه میگم طرف همکارمه)، هم خیلی شادتر و پرانرژی­تر با بچه­ها برخورد میکنه و حتی بچه های خیلی کوچیکی که یه جورایی سخت­تر کلاس رو میپذیرن رو میفرستن توی کلاس ایشون، بنابراین میشه اینجور امیدوار بود که شاید توی روحیه هانا تاثیر خوبی داشته باشه.

 

اما یه بدی خیلی بزرگ داره اونم اینه توی کلاسشون دوتا پسر خیلی شیطون به نام سروش و کوروش هستند که اول توی کلاس هانا اینا بودن و خانم دوستی از عهدشون بر نیومد برای همین فرستادنشون توی کلاس خانم آقایی و اونجا موندگار شدن، حتی ترم اول هم هانا کلا به خاطر شلوغ بازیه اون دوتا گفته بود که دیگه نمیره کلاس زبان.

 

تصمیم گرفتم از خود هانا سئوال کنم. ازش پرسیدم دوست داری بری توی کلاس خانم آقایی که دوست خاله ستاره اس. گفت نه آخه تانیا و الینا نیستن. گفتم خوب آخه تانیا اینا خیلی توی کلاس داد میزنن و صداشون اونقدر بلنده که صدای تو به گوش خانمتون نمیرسه (می­دونم که دلیل خوبی نیوردم ولی اون لحظه فکر دیگه­ای به ذهنم نرسید) میخواهی اون یکی کلاس رو هم امتحان کنی ببینی چطوریه. امتحانش که ضرری نداره.

یه کم فکر کرد و گفت یه پیشنهادی دارم اصلا یه روز میرم توی کلاس خانم آقایی و یه روز میرم توی کلاس خانم دوستی. فعلا گفتم باشه پس شنبه امتحانی برو توی کلاس خانم آقایی تا ببینیم چی میشه.

 

پنجشنبه صبح هانا گفت مامان خواب دیدم معلم کلاس زبانمون آقاست (هانا اصولا با آقایون میونه خوبی نداره و حتی کلاس اسکیت توی پارک نیاوران را به خاطر اینکه فقط مربی آقا داشتند قبول نکرد)

گفتم هانا جان به نظرم این یه نشونه اس. ببین اسم معلم اون یکی کلاس زبانتون خانم آقاییه شاید این خواب میخوات بهت بگه برو توی کلاس خانم آقایی.

هانا یه کم فکر کرد و گفت باشه فقط من بعد از تموم شدن کلاس صبر می­کنم تا کلاس تانیا و الینا و آیلی هم تموم بشه. فعلا برای جلب رضایتش گفتم باشه تا باز ببینیم چی میشه.

 

گفته بودم که از پنجشنبه جشنواره تئاتر عروسکی شروع شد. ما هم که یه جورایی خوره تئاتر شدیم هانا رو برداشتیم و رفتیم تالار هنر. اونجا تازه متوجه شدم که تئاتر عروسکی به معنی نمایش کودک نیست. در واقع تنها سوژه چند تا از اجراها بچه گانه است. اسم نمایش پنج شنبه فرزند عشق بود و چندان جالب نبود. البته این رفتن خالی از لطف هم نبود چون هم بالاخره عضو تالار شدیم و هم برنامه جشنواره رو ازشون گرفتم. نتیجه اینکه نمایش روز یکشنبه به نام آبی آبی چهار تا ماهی بچه گونه است.

اما سایر سالنها که میزبان جشنواره هستند:

فرهنگسرای نیاوران که هر شب ساعت شش و نیم بیژو منیژه داره.

تالار فردوسی که هر شب ساعت نه اپرای مولوی داره.

تالار مهر و تالار ماه حوزه هنری  

تالار بوستان و تالار گلستان کانون پرورش فکری

خانه نمایش

تماشاخانه سنگلج

تالار اصلی تالار چهار سو تالار سایه تالار قشقایی کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر

 

جمعه از صبح رفتیم خونه مامی که از تنهایی در بیان. راستش مامی یادگیری کامپیوتر رو تازه شروع کرده بودن، اتفاقی هم که برای پاشون افتاد شاید همون آزمون میزان ..... بود. خوشم میاد که هیچ چیز توی این دنیا نمیتونه توی اراده پولادین ایشون خللی وارد کنه. اگه من بودم حداقل تا مدتی مدید دیگه سراغ کیس و کامپیوتر نمیرفتم. خلاصه اینکه یه کم با هم کامپیوتر کار کردیم. وصل شدن به اینترنت و جستجو توی گوگل و ... . گفته بودم که مامی خیاطی میکنن، لباس عروس منم خودشون دوختن. برای اینکه انگیزشون زیاد بشه یادشون دادم چطوری عکس مدل لباس عروس سرچ کنن و سیو کنن و اینطوری کلی خوشحال شدن. فکر کنم دفعه بعد که ببینمشون این منم که باید کلی چیزای جدید ازشون یاد بگیرم.

 

اما مسئله بعدی به دلیل اتفاقی که برای مامی افتاده دیگه نمیتونم برای ادامه برنامه نیمه وقت مهد رفتن هانا  روشون حساب کنم. به دوتا دلیل نمیخوام مسئولیت این کار رو به مامانم بدم اول اینکه به اندازه کافی برای هانا وقت گذاشته ( چهار ماهگی تا یک سال و سه ماهگیش که دیگه پرستار گرفتم و دو سالگی تا سه سالگی که دیگه گذاشتمش مهد) و دیگه اینکه سپیده توی خونه سگ داره و خیلی برام خوشایند نیست در نبود من هانا با سگه قاطی بشه.

خوب پس میمونه آیتم آخر و اون اینکه باید این ماه تمام وقت ثبت نامش کنم. بچم تازه داشت جون می­گرفت و کلی با مامی کیف می­کرد. مامی واقعا یه نعمته. اراده، جدیت، حوصله و حس مسئولیت بی­نهایتشون واقعا قابل الگو گیری و تحسینه (البته بگذریم که هرچی از حدش بگذره دیگه اذیت کننده میشه). توی این یه ماه کلی برای سرگرم کردن هانا نوآوری به خرج داده بودن. از کارگاه خیاطی و منجوق دوزی و کاردستی با مروارید گرفته تا آب بازی هر روزه توی وان و ...  . و خوب تأثیر مستقیمش توی رفتار هانا کاملا مشهود بود.

هانا درحال نخ کردن اشکهای تزئینی برای درست کردن گردنبند

 

2

 

نتیجه کارش که هر یه دونه که بهش اضافه میشد میشمردش

 

3

 

هانا نگران از وضعیت پای مامی

 

4

 

هانا درحال خاله بازی با بابا بزرگی

 

5

 

امروز هانا رو بردم دکتر آخه سرفه هاش تمومی نداره الان دو هفته اس که ادامه داره و درمان خانگی به نتیجه نرسیده بود. نتیجه این شد که باید کلی دارو بخوره.