هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

موهبتهای من
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

سلام به همگی

باور بکنید یا نه ولی من بهترین موهبتهای زندگیمو از طریق اینترنت گرفتم. موهبت اول از حوصله این پست خارجه و حالا موهبت پیدا کردن دوستای فوق العاده ماهی مثل شما. اعتقاد دارم انسانهای هم سطح انرژی همدیگرو جذب میکنن یا به عبارتی با هم مچ میشن. درمورد همسر اسمش رو میزارن سل میت ولی درمورد دوست نمیدونم. همینقدر میدونم همه اونایی که امروز (دیروز) دیدمشون واقعاً جذبم کردن.

چند وقت پیش رسما به کائنات اعلام کرده بودم که از تنهاییم خسته شدم و نیاز به دوستای واقعی دارم. در پی این اعلام رسمی که مونای عزیزم هم شاهدش بود همه عوامل هستی دست به دست هم دادن که قدم به قدم به خواسته ام نزدیکتر بشم. این آغاز با دوستی ندا و ویونای عزیزش شروع شد و حالا همه شما عزیزان

راستش امروز کائنات شوخیشون گرفته بود. البته من اسم این شوخی رو میزارم آزمون سنجش میزان صلابت اعلام خواسته. آخه امروز که من کلی کار داشتم کیس کامپیوتر افتاد روی انگشت شصت مامان بهداد. 

به محض خبردار شدن سریع از اداره رفتم به سمت خونشون تا هانا رو بگیرم تا کمتر به زحمت بیفتن. در راه آنقدر عجله داشتم که حواسم نبود جناب تاکسی ون بدون دیدنم بعد از پیاده کردن مسافراش اومد توی شیکم ماشینم و سمت راست ماشینو سر تا ته یه خط طویل انداختند. وقتی آدم عجله داره و از اطرافش غافل میشه کائنات خودشون به روش خودشون سرعتش رو میگیرن تا اتفاقای بدتری نیفته. خوب منم از اونجا به بعد با آرامش بیشتری به راهم ادامه دادم.

  خلاصه بالاخره رسیدم خونه مامی و با دیدن انگشت سیاه و ورم کرده اون وحشت زده شدم. شاید هرکس دیگه ای جای من بود برنامه اش رو کنسل میکرد و مادر همسرش رو میبرد دکتر. البته منم اول گفتم همین الان میبرمتون دکتر ولی خودشون قبول نکردن. من که هیچوقت اقتدارم به اندازه ایشون نبوده و نیست به بهداد زنگ زدم که بیاد و مامانش رو ببره دکتر و بعد با هانا رفتیم خونه تا آماده رسیدن به قرارمون بشیم.

قرار حدود شش بود ولی طبق معمول کارای سمیرای عجول قبل از ساعت شش توی پارک بودیم یه جای پارک خوب هم پیدا کردیم و وسایل رو با کمک هانا بردیم داخل و یه جایی مستقر شدیم و منتظر بقیه موندیم. تا بقیه برسن هانا یه دل سیر آب بازی کرد بطوریکه وقتی همه رسیدند دیگه تقریبا خسته شده بود.

 هانا قبل از رسیدن بقیه دوستان

آغاز آب بازی

پارک

پارک

 یه هانای تازه نفس و یه هانای موش آب کشیده و یه مامان فداکار

 2

 هانای جیگر مامان مهین و هانایی من که داره از سرما میلرزه

 3

 هانای مامان مهین بالاخره خیس شده

 4

  البته دیدن بچه های بدون لباس اونجا یه امر کاملا عادیه

این گلی که میبینید یکی از شیرین ترین بچه هایی که تا حالا دیدم.
این معصومیتت منو کشته.

5

هانا کوچولوی قتد عسل مامان گلناز

6

 و اما همه هانا ها جای هانای مامان وحیده و بقیشون واقعا خالی بود

7

 وندای منحصربه فرد و هانای شیرین عسل و هانای جیگر طلا

8

  امروز سالروز تولد وندای خیلی خیلی عزیز بود که مامان گلناز نازنین زحمت کشیده بود و تدارک یه تولد پارکی غافلگیرکننده رو دیده بود. جاتون خالی همه چی خیلی عالی بود.
تولدت مبارک عزیز دلم امیدوارم همیشه شاد و سرافراز و سلامت باشی.

  جشن تولد پارکی : هانا و هانا و هانا و وندا و البته آقا ارشک که از نبودن هیچ پسر دیگه ای یه کم دلگیر بود

 9

  وندای خوش سلیقه فکر کنم باید بره تو کار دکوراسیون و هانا کوچولوی جیگر

 10

 آقا ارشک و هانا کوچولوی جیگر

 11

 وندا و هانا و ارشک و پریسا و هانا و پارسا

 12

 تقریبا همه بچه ها با هم

 13

بعدش طبق قولی که به هانا داده بودم رفتیم که اسب سوار شه ولی اسبا مرخصی بودن و فقط درشکه آن کال بود بنابراین با مامان مهین و دو تا هاناها سوار درشکه شدیم. تجربه جالبی بود. ولی هانای من رفته بود تو مود عکس نگرفتن و دیگه دوربین تعطیل بود.

 اینم از اختتامیه

 14 

در تمام مدت چشمم دنبال بهار جون و پرنیان عزیز بود که هنوز نمیدونستم گیر افتادن و نمیتونن بیان. واقعا جاشون خالی بود. جای فرناز جون و آنیسای عزیز هم واقعاً خالی بود. همینطور جای وحیده جون و هانای دوست داشتنیش

حدود ساعت 9 از هم خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت خونه هامون. البته طبق معمول منو هانا آخرین نفر بودیم که صحنه رو ترک کردیم.

به اصرار هانا اول رفتیم خونه مامی. آخه بعد از تماس با بهداد فهمیدم که انگشت پاش که شکسته بود رو کچ گرفتن و هانای مهربونم حسابی نگران حال مامی بود. خواهش کرد که ببرمش اونجا و مام هم رفتیم. بالاخره ساعت ده و نیم رسیدیم خونه.

فردا باید مامان مهینم (مامان خودم) بره دنبال هانا آخه پای مامی تا زیر زانو رفته تو کچ. ظاهرا بدجوری شکسته. من تعجب میکنم که چرا خیلی درد نمیکرده.

 

روزمرگی زندگی آدم رو دچار رکود میکنه مثل برکه ای که بی حرکت بمونه به یه مرداب تبدیل میشه.

ما  آدمها هم همینطوریم وقتی دچار روزمرگی میشیم انرژیهای درونمون انباشته میشه که باعث خستگی و افسردگی و کسالت مداوم میشه. ولی وقتی از خونه میزنی بیرون و ارتباط با آدمهای جدید رو تجربه میکنی همه خستیگیها محو میشن مثل من که الان کاملا شارژ هستم و اصلا احساس خستگی نمیکنم.

همینطور هانا چون از وقتی رسیدیم خونه تقریبا تا 12 بیدار موند. یه کم ارف زد یه صفحه رنگ آمیزی کرد و با زور من آماده شد که بره بخوابه. البته به شنیدن یه خاطره قناعت کرد ضمن اینکه قول داد فردا ساعت شش سرحال خودش از خواب بیدا بشه برای همین هم به بالش سپرد که بیدارش کنه.

 

همتون رو خیلی خیلی دوست دارم. به امید دیدار توی قرارای بعدی

 فعلابای بای

پی نوشت ١: هانا ساعت پنج دقیقه به شش صبح اومد بالا سرم و بیدارم کرد. منکه چشام باز نمیشد ولی یادم اومد که امروز فاینال انگلیسی داره بنابراین بلند شدم و یه کم تمرین کردیم.

میبینید که دخملکم چقدر خوش قوله. داره دون میپاشه بازم ببرمش از این قرارا.

پی نوشت دو: قول میدم بسته ای که جا مونده بود رو در اسرع وقت به صاحبش برسونم. ولی به شرطه ها و شروطه ها. حدس بزن؟؟؟ 


 
یه خبر نمایشی
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩  کلمات کلیدی:

سلام دوستان دوتا خبر نمایشی

خبر اول

تالار هنر به عنوان یکی از سالن های برگزاری سیزدهین جشنواره بین المللی نمایش عروسکی از روز پنج شنبه 31 تیرماه میزبان گروه های نمایش عروسکی خواهد بود.

یه خبر دیگه

مدتی بود که در مورد امکان عضویت توی تالار هنر شنیده بودم و چون اونجا یکی از فضاهای مورد علاقه هانا است و تقریبا زیاد میریم پیگیر قضیه شدم اما هر دفعه به دلیل اتمام کارتهای عضویت مدام این هفته اون هفته میکردن. تا اینکه دیروز خبر زیر رو توی وبلاگشون دیدم. فکر کردم به همه اطلاع بدم شاید علاقمند باشن.

دوره جدید عضوگیری تماشاگران ویژه تالار هنر شروع شده. خانواده های عزیز می تونند با عضویت در تالار در طول یک سال جهت دیدن نمایش از پنجاه درصد تخفیف بهره مند بشن. البته این تخفیف شامل یکشنبه ها که خودش نیم بها است نمیشه.

شرایط عضویت :

۱- تکمیل فرم ثبت نام

۲- پرداخت مبلغ ۱۰۰۰۰۰ ریال ( ده هزار توان تومان) جهت عضویت یک سال

امتیازات عضویت :

۱- استفاده از تخفیف پنجاه درصدی بلیط به مدت یک سال تا حداکثر چهار نفر

۲- اطلاع رسانی برنامه های تالار

۳- دعوت جهت برنامه های ویژه تالار هنر

۴- امکان استفاده از مزایای رزرو بلیط ( با راه اندازی سیستم رزرو در آینده )

علاقه مندان می توانند جهت عضویت در ساعت فعالیت تالار ( پنج به بعد ) به روابط عمومی تالار مراجعه نمایند.

تالار هنر به عنوان اصلی ترین سالن اختصاصی تئاتر کودک و نوجوان واقع در میدان هفت تیر خیابان شهید مفتح ، خیابان ورزنده و با شماره تلفن 88306640 و 8813440 در خدمت علاقه مندان به هنر تئاتر است.

تا بعدبای بای


 
یه دیدار نسبتاً برنامه­ریزی نشده
ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای نازنین

شما اگه جای من بودید چقدر تحمل می­کردین که دیدن یه دوست وب لاگی توی محدوده خونتون رو به تأخیر بندازید؟؟

خوب پس دیدید. حالا بهم حق میدید.

دیروز بعد از کلاس ارف با هانا رفتیم به دیدن یه کوچولوی نازنین. اگه شما هم با اون جوجوی خوشکل و خوش رو با منگوله های فرفری روی سرش با قلب فوق تصور مهربونش با شیرین زبونی وصف ناپذیرش و .... رو به رو می­شدید مثل ما عاشقش می­شدید.

.....

حالا خودتون قضاوت کنید ..... این جوجو که می­بینید آنیسای نازنین مامان فرناز که دیروز افتخار آشناییشون رو داشتیم. 

5

3

 اینم هانایی جیگر من با آنیسا جیگر مامان فرناز

1

  آنیسا: آنا آنا ایا ....

 4

2

 جلسات شبانه ما با هانا کماکان ادامه داره. مژه

فرشته نازنینم مثل یه تشنه لبی میمونه که تازه به آب رسیده باشه. چقدر بی رحمانه است که این فرشته­های کوچولو اینقدر در تب وقت گذروندن با مامانای کارمندشون و ارتباط نزدیک داشتن با اونا می سوزن و نمی­تونن فریاد بی صداشون رو به گوش کسی برسونن.نگران

 وقتی کنارش دراز می­کشم و به دور از دغدغه شام پختن و شستن و جمع آوری کردن و ... با فراغ بال بهش وقت اختصاص میدم و می بینم که چطور از حرف زدن باهام سیر نمیشه و چارچنگولی بهم میچسبه، تازه می­تونم اوج نیازش رو لمس کنم. گریه

راستش هانا حاضره به قیمت کنارم بودن حتی به شنیدن موضوعاتی خسته کننده ای مثل تقویت روابط اجتماعیه کودکان هم تن بده. در واقع مقاومتش یه جورایی درهم شکسته با اینکه بیشتر به عشق شنیدن خاطرات شیطنت بچگی­های مامانش با خاله هاش که خوشبختانه کم هم نیستند می­پره توی تختش.نیشخند

مدتی بود داشتم روی قدرت برقراری ارتباط هانا با بچه ها کار می­کردم که .... خیلی تاثیرگذار نبود چون هانا معمولا نصیحت­های منو یه جور تحمیل می­بینه ولی اگه همون حرف رو از زبون یه نفر دیگه مثل یه دکتر یا یه کتاب بشنوه در حکم قانون بهش نگاه میکنه و خیلی راحت تر می پذیره....یول

 پنج شنبه براش شیرعسل درست کرده بود که یه جورایی خوردنش رو پشت گوش می­انداخت منم همه جا با لیوانش دنبالش می­رفتم.

من: هانا جون بیا شیرت رو بخور

هانا: وایستا اول یه نقاشی بکشم. ....(بعد از نقاشی) ..... حالا بزار وسایل رنگ انگشتیمو جمع کنم ..... حالا بزار باربیمو حموم کنم ... (بعدش) ... حالا بزار سی دی کلاسم رو تمرین کنم ..... و

 بالاخره لیوان شیرعسل پخش زمین شد .... اونم روی فرش..... و من .... کلافه

 خوب بعد از تمیز کردن زمین رفتم روزنامه آوردم که بندازم زیر فرش روزنامه ای که تنها کاربردش برام همینه. و جالب این بود که پشت روزنامه با یه مقاله در رابطه با تقویت روابط اجتماعی کودکان مواجه شدم.

خندم گرفته بود از بازی کائنات ...قلب

گفتم هانا بیا ببین اینجا نوشته برای تقویت روابط اجتماعی بچه ها باید این مهارتها رو یاد گرفت و تمرین کرد ....

هانا: الکی میگی ... اینو ننوشته.

و منم شروع کردم به خوندن ... اون خوب تشخیص میده که دارم از خودم در میارم یا واقعا دارم از روی متن میخونم. متفکر

 و این شد پایه مطالعات شبانه ما ... حالا هر شب یه مهارت رو با هم می­خونیم. و من درموردش قصه های خیالی از تجربه های خیالی میسازم و هانا کلی هیجان زده میشه... لبخند

 جالب اینجاست که روی هانا تاثیر هم داشته. شنبه بعد از کلاس زبان تانیا و الینا رو بغل کرد و سه تایی توی بغل همدیگه کلی شوق و ذوق از خودشون نشون دادن. این اولین دفعه ای بود که از هانا ابزار احساسات صمیمانه می­دیدم. خوب من خیلی به مامانایی که دو تا بچه دارن قبطه می­خورم چون این صحنه هایه که هر روز و هر شب لذتش رو میبرن.بغل

 بعضی وقتا وسوسه می­شدم که بچه دیگه ای داشته باشم ولی بالاخر به این نتیجه رسیدم با وجود شاغل بودنم، با این کار بیشتر از اینکه به هانا لطف کنم بهش ظلم می­کنم و با توجه به شرایط تصمیم گرفتم زمانی رو که قراره صرف به سن هانا رسوندن یه بچه دیگه بکنم بزارم برای پیدا کردن دوستای بیشتر هم سن و سال خودش و گسترش روابطش و میدونم پیدا کردن دوستای خوبی مثل شما هم قسمتی از بازی حمایت کائناته.قلب

 امروز هم (درواقع دیروز) با آنیسا نسبتاً دوستانه برخورد کرد و حتی بهش شکلات داد البته ابزار احساسات برای جلسه اول یه انتظار زیادی بود اما حداقلش اینه که برای فرناز جون دو تا شعر انگلیسی خوند ..... اما بعد از نیم ساعت دوباره خودش شد. خیال باطل 

 به هرحال نهادینه شدن هر مهارتی به تمرین و تکرار نیاز داره. و این چیزیه که مدام به هانا میگم ..... تکرار و تکرار و تکرار ......

راستی دیروز معلم ارف هانا از استعدادش توی موسیقی برام گفت و اینکه تاحالا ندیده بوده یه بچه در جلسه دوم اونم بعد از دو هفته بتونه نت هایی رو که یاد گرفته براحتی بزنه. تعجب

با توجه به اینکه این کلاس از اردیبهشت شروع شده پیشنهاد کرد که از جلسه بعدی هانا یه کم بیشتر بمونه تا به کلاس برسوندش.

 معلم انگلیسی هم شنبه میگفت هانا سر کلاس مثل بقیه بچه ها داد نمیزنه و ابراز وجود نمیکنه ولی کلمه های سختی رو که بقیه نمیتونن بگن بلده. میگفت بچه ها خودشون میدونن وقتی یه فلش کارت رو بلد نباشن میگن این دیگه خیلی سخته از هانا بپرس اینو هانا میتونه بگه.از خود راضی

 فرشته نازنینم واقعا بهت افتخار میکنم. عاشقتم و دوستت دارم.قلب

 بای بای


 
شنای ماهی کوچولوی تازه کار
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوبم

یکشنبه که تعطیل بود طبق معمول هانا گلی صبح ساعت 7 بیدار شد و خدا رو شکر سراغ من نیومد و با بهداد کتابای انگلیسیش رو مرور کردن.

بهداد عزیزم صبحانه رو آماده کرد و من ساعت 8 از جام دراومدم. در حین خوردن صبحانه داشتم فکر میکردم امروز چه برنامه­ای می­تونیم داشته باشیم که یادم اومد اگه تعطیل نبود هانا از طرف مهدکودک میرفت استخر.

 

خوب منم بلند شدم زنگ زدم مهد ببینم کسی بچه­ها رو میبره استخر یا نه که کسی جواب نداد. یه ندایی توی دلم گفت به خود استخر زنگ بزنم ببینم هستند یا نه. و نتیجه تلاش برای پیدا کردن شماره مجموعه ورزشی و تماس با اونا این شد که فهمیدم تعطیل نبودن و خودم میتونستم هانا رو ببرم.

 

اما تازه هفته پیش هانا رو ثبت نام کرده بودم و هنوز کارت ورودیش صادر نشده بود. بنابراین دلم رو زدم به دریا و هانا رو آماده کردم و راه افتادیم. واقعیتش این بود که کنجکاو بودم آخه هانا مدام میگفت ما رو میبرن عمیق و ... منکه باور نمیکردم و فکر میکردم بچم میخواد خودش رو لوس کنه.

 

چون هانا کارت نداشت اولش اجازه ندادن بریم داخل. خلاصه رفتیم دفتر مجتمع نامه گرفتیم و با هر زحمتی بود وارد شدیم. این دفعه سرحوصله فرصت داشتم تا موقعیت استخر را بررسی کنم. واقعیت اینه که وقتی درپذیرش چیزی باشی درواقع به خودت فرصت میدی تا خوبیهای اونو رو هم ببینی و گذشته از معایبش که سکشن بندی و شلوغ بودن هر قسمت اون بود مزایای زیادی هم داشت از جمله:

1- مربیشون برخلاف مربی شناهایی که تا حالا دیده بودم فوق العاده مهربون و دوست داشتنی بود.

2- مربیشون توی آب به بچه ها شنا یاد میداد نه اینکه بیرون آب بایسته و آموزش تئوری ارائه بده.

3- فضای استخر خیلی تمیز بود.

4- با اینکه استخر سر پوشیده بود ولی در سراسر طول سقف نورگیر داشت که آفتاب هم از اونجا به داخل می تابید.

5- واقعا داشتند به بچه شنا یاد میدادن و فقط آب بازی صرف نبود.

 

و از همه جالب تر اینکه بچه ها رو از خط مرزی سکشن خودشون رد کردن و به سکشن بعدی که واقعا پاشون به کف استخر نمی­رسید بردن و اما هانا ...... با وجود اینکه جلسه سومش توی این استخر بود اما مثل یه ماهی یا غورباقه کوچولو دست و پا میزد و از این طرف به اون طرف سیر و سیاحت میکرد و به قول مربیشون با دستشاش توی آب سیب بزرگ می کشید، بگذریم که مدام چشمش به من بود که مبادا نگاهم به خطا به جای دیگه­ای بیفته. البته بازم بگذریم که یه کوچولوی جیگر سه ساله هم بود که مدام میگفت خاله منو نگا کن خاله منو ببین و ....

 

خوب بعد از استخر برای تشویق هانا گفتم چون خیلی خوب شنا کردی هر جایی بگی می­برمت. اونم خواهش کرد که دوباره بریم نمایش سیبی که پرواز کرد.

آخه دفعه قبل آخر نمایش کارگردان اومد و گفت اجرا کننده اصلی موسیقی متن به دلیل مراسم عقدش حضور نداشته و خواهش کرد یه بار دیگه اجرای اصلی رو هم ببینیم. هانا هم که این چیزا یادش نمیره دنبال فرصت بود و منم دیدم که بهترین فرصت همین یکشنبه است که هم تعطیله هم قیمت بلیطیش نیم بهاست.

 

من اینقدر از اینکه بدون هماهنگی مهد تونسته بودم هانا را ببرم استخر از خودم متشکر بودم که بعدازظهر کلاس ارفش یادم رفت و تازه ساعت شش وقتی داشتم حاضرش میکردم که بریم تئاتر یادم افتاد و حسابی پکر شدم.

 

ما بالاخره دوباره رفتیم تئاتر ولی واقعیتش اینه که من تفاوت خاصی توی اجرا موسیقی متن حس نکردم. عوضش به هانا خوش گذشت چون به صورت نمونه کار صورتش را نقاشی کردند و ازش عکس گرفتن خواسته­ای که توی قلعه سحرآمیز به دلیل دیروقت بودن نتونسته بود منو راضی به انجامش کنه.

 

 

نقاشی صورت

 

نقاشی صورت

 

 

به هر حال اون شبم گذشت. و فرداش هانا به یاد روز قبل خودش صورتش رو نقاشی کرد ولی بیشتر به سبک قبایل آفریقایی و سرخپوستی.

 

نقاشی صورت

 

نقاشی صورت

 

 

و دوشنبه مامان بهداد بهمون خبر داد که خانم عموی بهداد دیروز فوت کردن ولی به دلیل نبودن بچه ها ایران منتظرن که اونا برسن تا مراسم خاکسپاری انجام بشه. چه تنها و چه غریب در خانه خودش.

 

و اونقدر ناراحت و یه کمی عصبانی بودم که یه پست پر درد هم نوشتم که خدارو شکر منتشرش نکردم و هنوز داره توی پیش نویسا خاک میخوره.

 

چهارشنبه مراسم سال عمه مهربون و دوست داشتنیم بود و رفتیم بهشت زهرا. عمه ای که هنوز بعد از گذشت یکسال بیشتر مواقع در حال انجام هر کاری باشم خاطره و یادش میاد جلوی چشمم. خیلی دوستش داشتم و هنوز نبودنش رو باور نکردم.

 

چهارشنبه عصر هانا کلاس انگلیسی داشت. بعد از کلاس با تانیا و الینا و ماماناشون رفتیم پاساژ و برای هرسه تاشون مایو دو تیکه خریدیم. آخه هانا یکشنبه تو استخر صدام کرد و مایو یکی از بچه ها رو نشونم داد و گفت مامان میشه از اون مایو زیرپوش دارا برام بخری. خوب بچم محجوبه دیگه چیکار کنم.

 

صبح پنج شنبه با تانیا و مامانش دم مهد کودک قرار داشتیم تا تانیا هم اولین جلسه کلاس شنا رو تجربه کنه. خیلی خوش گذشت. تانیا اولین بچه ای که هانا روش حساسیت نداره و باهاش خیلی راحته. البته منم راحتم.

 

عصر پنجشبه مراسم سوم خانم عموی بهداد بود. خوب باورتون بشه یا نشه دختر بزرگش حتی به خودش زحمت نداد که آمریکا تشریف بیاره مراسم خاکسپاری مادرش.

بی خیال مگه اون در تمام طول بیماری صعب العلاج مامانش هیچ اثری از خودش نشون داده بود که حالا بیاد.

 

دوستای خوبی رو میشناسم که با وجود داشتن بچه کوچیک و همه سختیاش مامانشون رو میبرن خونه خودشون تا چهار چشمی مراقبش باشن و بعضیا هم .....

بازم دارم زیاده روی میکنم بگذریم.

خیلی دوستتون دارم و منتظر دیدنتون.

بای بای


 
کودک و نقاشی 2
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستانی که با شنیدن تعطیلی این دو روز به اندازه من و هانا خوشحال شدند.

امروز صبح مامی زنگ زد که خبر تعطیل شدن یکشنبه و دوشنبه رو بهمون بده ولی با سابقه تعطیلی سرکاری دو روز اجلاس سران اصلا به دلم صابون نمالیدم حتی خبر خوش رو به هانایی هم ندادم، تا بچه مثل دفعه پیش سرخورده نشه.

با تکرار موضوع از چند تا منبع مختلف، دیگه جدی بودن خبر تعطیلی برام مسلم شد و اونوقت بود که تازه گل از گلم شکفت و به خودم اجازه دادم تا شادیمو با هانای عزیزم تقسیم کنم.

از چهارشنبه سالومه و عسل و افشین اومده بودند تهران ولی اونقدر اینور اونور دعوت داشتند و ما هم برنامه داشتیم که فرصت نشده بود همدیگه رو ببینیم.

چهارشنبه من با چندتا از دوستای دوره آموزشی بدو استخدام که الان هر کدوم در واحدهای مختلف مشغول هستیم تجدید دیدار داشتیم. خیلی خوش گذشت دیدن دوستانی که سه ماه تموم از صبح تا بعدازظهر باهاشون توی یه فضای آموزشی هستی و حسابی بهشون عادت کردی بعد از مدتها واقعا مثل یه تجدید قوا میمونه. خلاصه همگی از ۵ و نیم تا ٧ باهم تو یه کافی شاپ تو خیابون ولیعصر قرار داشتیم. بعدش با عجله اومدم به سمت اکباتان تا ساعت ٨ هانا رو از کلاس زبان انگلیسی بردارم.

طبق قول قبلی که به هانا داده بودم قرار بود با تانیا و مامانش بریم قلعه سحرآمیز. تازه ساعت ٩ راه افتادیم به سمت پارک ارم که خوشبختانه بر خلاف انتظارم خلوت بود. تا ساعت دوازده و نیم شب اونجا بودیم.

پنج شنبه صبح هم هانا کلاس شنا داشت. کلاسش از طرف مهد جدیدش و توی مجتمع ورزشی خرمشاد که وابسته به آموزش و پرورشه برگزار میشه. راستش جلسه سوم هانا بود و من تاحالا خود مجتمع رو ندیده بودم با وجود قانون عدم حضور والدین با هر کلکی بود به بهانه صحبت با مربیش رفتم داخل. یه استخر رو تقربیا به ١٢ قسمت تقسیم کرده بودند و در هر قسمت یه گروه حداقل ١۵نفره به نسبت گروه سنی و قد مشغول آموزش بودند. یه کم دپرس شدم. واقعا که دیگه انتظار رعایت استانداردها و اصول اخلاقی توی این کشور یه رویای دور از دسترس شده و جالب اینکه دیگه عادت کردیم و اگه یه جایی غیر از این ببینیم باید متعجب بشیم.

بعداز استخر سریع خودمون رو رسوندیم خونه نهار خوردیم و استراحت کردیم. عصر هانا رو بردیم تئاتر که به دلیل شهادت امام موسی کاظم تعطیل بود و اجرا نداشتند. بنابراین بهش قول دادم که جمعه ببریمش. بعدش رفتیم دنبال مامان و بابای بهداد تا ببریمشون هایپر استار خرید. آخه به دلیل سن بالا یه کم خرید کلی براشون سخته. ولی چشمتون روز بد نبینه اوتوبان شهید باکری از سر تا ته در دو طرف ماشین پارک بود و صف پارکینگ مرکز خرید تا زیر پل بلوار فردوس می رسید. بنابراین برگشتیم و قرار گذاشتیم فردا دوباره شانسمون رو امتحان کنیم. فکر کنم مردم تهران به غیر گشتن توی مراکز خرید تفریح دیگه ای نداشته باشند.

 

صبح جمعه طبق قرار قبلی دوباره رفتیم دنبال مامان و بابای بهداد تا بریم هایپراستار. خوب این دفعه یه کم بهتر بود. بعد از خرید به اصرار هانا رفتیم خونشون  و تا چهار بعدازظهر اونجا بودیم. و بعدش اومدیم خونه یه کم استراحت کردیم و ساعت شش با هانا دوتایی رفتیم به سمت تالار هنر . خوب جاتون واقعا خالی بود نمایشش بد نبود. اصولا هانا قصه هایی که از ادغام چند قصه آشنا درست شده رو دوست داره.

و بالاخره امروز شنبه با هانا و بهداد رفتیم خونه مامان مهین، و هانا و عسل یه دل سیر با هم بازی کردند.

و اما ادامه موضوع نقاشی و کودک که قولش رو داده بودم...

 

نقاشی و شخصیت کودک

کودک با تمام وجود و شخصیت ذهنی و عاطفی خود نقاشی می کند.

اکثر موضوعاتی که در نقاشی کودکان دیده می­شود عبارتند از خانه، درخت، خورشید، ماه، حیوانات، آدم ، خانواده و ... است.

·       خانه

در نقاشی های کودکان، خانه بیش از هر چیز دیگری کشیده می شود. به طور معمول، کودک خانه ای معمولی و پیش پاافتاده را ترسیم می کند؛ ولی با رشد کودک، ساختمان خانه نیز تکامل می یابد. هنگامی که پدر و مادر از هم جدا شده باشند. خانه به دو قسمت تقسیم می شود و بیشتر، دارای دو در ورودی است که یک قسمت از خانه نماد زندگی خانوادگی واقعی و قسمت دیگر، نشانگر زندگی تحمیل شده بر کودک است.

 

·       درخت

ریشه­هائی که در زمین فرو رفته و درخت از آن غذا دریافت می­کند، نماد فشارهای غریزی است. شاخه­ها و برگ­ها، بیانگر طریق ارتباطی با دنیای خارج است. ریشه، نسبت به بقیهٔ قسمت­های درخت، اهمیت بیشتری دارد و نشانگر طبیعت عاشقانه و در عین حال، محافظه کارانه کودک است، تنهٔ درخت ممکن است کوتاه یا بلند کشیده شود بچه­ها در سنین قبل از مدرسه، تنهٔ درخت را بلند ترسیم می کنند؛ ولی بعد از این سن، بلند بودن درخت، بیشتر نشانگر عقب­ماندگی فکر و یا بیماری عصبی و یا آرزوی بازگشت به دنیای قبل از مدرسه است. اگر تنهٔ درخت، کوتاه کشیده شود، نشانگر جاه­طلبی و بلندپرواز بودن کودک است.

 

·       خورشید

در اغلب نقاشیهای کودکان، خورشید دیده می شود. خورشید نشانه امنیت، خوشحالی، گرما، قدرت و به قول روانشناسان خورشید به معنی پدر است. وقتی رابطه کودک و پدر خوب است کودک خورشید را در حال درخشیدن می کشد و وقتی رابطه آن دو مطلوب نیست کودک خورشید را در پشت کوه ناپدید می کند.

·       ماه

ماه نشانه نیستی است. اغلب کودکان ماه را کنار قبر و قبرستان می­کشند. کودکان در نقاشی خود ماه را با مرگ معنی می­بخشند.

·       آسمان

آسمان به معنی الهام و پاکی است.

·       زمین

زمین به معنی ثبات و امنیت می­باشد. کودکان خیلی کوچک هیچ وقت خطی برای نشان دادن زمین ترسیم نمی کنند، ولی در سن 5 یا 6 سالگی که آغاز به درک دلایل منطقی می کنند به کشیدن زمین نیز می پردازند.

·       حیوانات

اگر در نقاشی کودک شما تصاویر حیوانات دیده می شود ممکن است دلایل مختلفی وجود داشته باشد که شما با صحبت کردن با کودک پی به آن می برید. کودکی که در روستا زندگی می کند و یا حیوانات خانگی دارد و یا عاشق حیوانات باشد و یا حتی زیاد به باغ وحش برود طبیعی است که حیوان بکشد. پس فرهنگ و طرز زندگی کودک در خانواده از اهمیت زیادی برخوردار است. اگر کودک به نوعی با حیوانات رابطه نداشته باشد و حیوان برای او در دسترس نباشد تصویر حیوان در نقاشی او اهمیت خاصی پیدا می کند. گاهی ممکن است کودک احساس گناه و تقصیری را که تجربه کرده و جرأت نکرده آن را ابراز کند در نقاشی و در قالب حیوان نشان دهد.

کشیدن حیوانات درنده نشانه فشارهای درونی مخفی کودک است. مثلاً کودکی که نسبت به برادر کوچکتر تازه به دنیا آمده­اش حسادت می کند، در نقاشی ممکن است گرگ بکشد که این نشان­دهنده ترس و دلهره کودک از تازه وارد کوچولو است.

·       اتومبیل

در جامعه­های امروزی، ماشین، نماد قدرت است؛ به همین دلیل در نقاشی های کودکان به خصوص پسران، زیاد ماشین دیده می­شود.

·       شکل آدم

وقتی کودک شکل آدمی را می­کشد پیش از هر چیز شکل خود یا درکی که از بدن و تمایلات خود دارد را بیان می­کند.

اگر آدمک در مجموع هماهنگ باشد، احتمال بسیاری وجود دارد که کودک کاملا سازگار باشد.

اگر آدمک مثلا در اندازه­ای خیلی کوچک یا در گوشه­ای از کاغذ کشیده شده باشد به معنای آن است که کودک خود را کم ارزش و از دیگران پایین تر می داند.

اگر این کم بها دادن به خود در چند نقاشی کودک ادامه پیدا کرده باشد نشانگر خجالتی بودن اوست که ممکن است تا حد تمایل به ناپدید شدن نیز پیش برود.

در نقاشی فقدان دست و بازو نیز علامت کم بها دادن به خود و عدم امنیت است.


کودکانی که خود را بالاتر از بقیه می دانند آدمک هایی با اندازه بزرگ رسم می­کنند. این نوع نقاشی مخصوص کودکانی است که اختلال عاطفی دارند یا به طور معمول کودکانی هستند زودرنج و حساس که همیشه فکر می کنند مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند.

مراحل تکاملی چهره­نگاری

در ابتدا اشیا از نظر کودک فقط خانه و آدمک است.

در 3 تا 4 سالگی کودک سعی می کند تصویر شخص یا اشخاص را بکشد. این تصاویر شامل یک دایره بجای سر، و در اطراف آن چند خط به عنوان بازوها و پاها است. علت ساده بودن نقاشی در این سنین ناشی از عدم شناخت تکنیک نقاشی نیست، بلکه این درست همان تصویری است که کودک از بدن در ذهن دارد. کودک در سالهای اول زندگیش هنگام کشیدن آدمک بدن را فراموش می‌کند، زیرا به نظر او وظیفه و عمل بدن مهم نیست. بعد از این مرحله کم کم در داخل دایره، دو چشم بزرگ نمایان می شود. مرحله بعدی گوشهاست که خیلی بزرگ هستند.


در 6 سالگی تصویر کودک از بدن خود در مغزش کاملتر است و دارای 2 دست و گردن است که در انتهای بازو قرار گرفته­ اند. بلندی آدمک معمولاً 4 برابر پهنای آن رسم می­شود.

10 سال طول می‌کشد تا کودک بتواند تصویر کاملی با تمام اعضا و حرکات بدن رسم کند.

به گفته گودینف، اصولاً نقاشی آدمک نشانگر پختگی فکری کودکان است.

نمادهای اصلی اندام­ها

سر

معرف مرکز شخصیت، قدرت فکری و عامل اصلی کنترل فشارهای درونی است. کودکان، همیشه سرهای بزرگ ترسیم می کنند؛ ولی اگر سر، زیاد بزرگ باشد، نشانگر آن است که من کودک، بیش از حد طبیعی است.

صورت

چون بسیار اهمیت دارد، بیشتر تنها کشیده می شود. کودکان پرخاشگر، جزئیات آن را به حد اغراق آمیزی بزرگ، ترسیم می کند؛ در حالی که کودکان خجالتی، جزئیات را از نظر می اندازند و فقط دایرهٔ صورت را ترسیم می کنند.

دهان و دندان ها

ممکن است معنی نیاز به مواد خوراکی را نمایان سازد و نیز به معنی پرخاشگری است. اگر لب ها بسته باشند، نشان دهندهٔ تنش و فشار است. چانه نیز تمام قدرت مردانگی است.

چشم ها

اجتماعی بودن کودک را نشان می دهد. کودکان خودستا، چشم ها را با حالت های درنده و وحشی می کشند. چون چشم ها ارزش زیبائی نیز دارند؛ بنابراین دختران چشم ها را خیلی بزرگ می کشند.

دست ها و بازوها

در دوران اولیهٔ زندگی کودک برای شناخت محیط اطراف زیاد به کار می رود. در مرحله بعد، به عنوان پیشرفت ”من“ و سازگاری اجتماعی به کار می آید. کودکان ضعیف و درون گرا، بیشتر برای آدمک، پا نمی گذارند و یا او را به حالت نشسته، نقاشی می­کنند.

بالاتنه

اگر باریک و لاغر کشیده شود، مشخص کننده این است که کودک از اندام خود ناراضی است و یا از چاقی و بزرگ شدن، می­ترسد. بالاتنهٔ لاغر، ممکن است نشان دهندهٔ ضعف جسمانی واقعی باشد.

·       خانواده

اعضاء یک خانواده هماهنگ، در نقاشی کودکان همیشه دست در دست هم نشان داده می­شوند. نزدیک شدن دو یا چندین شخصیت، نشانگر انس و افت واقعی آنان و یا تمایل کودک به آنان است. ولی اگر کودکی فکر کند که خواهرش بیشتر از او مورد توجه پدر و مادر است، خواهرش را بین پدر و مادر خود را دورتر از آنان قرار می­دهد.

اگر یک کودک، نسبت به برادر کوچکش، احساس حسادت کند و از اینکه برادرش جای او را در گسترهٔ عواطف پدر و مادرش بگیرد وحشت داشته باشد، ممکن است در نقاشی خود او را حذف کند یا آنکه در موضع فرزند بزرگتر قرار دهد و خود را به شکل بچهٔ کوچکتر ترمیم کند و یا بالاخره به سادگی جای او را بگیرد.

 

 

امیدوارم استفاده کنید و نقاشی­های بچه­های گلتون رو تفسیر کنید. اگه دوست داشتید منم خبر کنید تا بخونم.


 
کودک و نقاشی 1
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

سلام دوستان

اخیرا چند تا هم زمانی موجب شد که در مورد موضوع این پست مطلب جمع کنم.تعجب

چند روز پیش مونای عزیزم در مورد تفسیر نقاشی هانا که اعضای خانوادش رو کشیده بود یه سئوالاتی کرده بود، همون وقتا بود که بهار جون هم یکی از نقاشی­های پرنیان گل رو گذاشت رو وب لاگش که مثل نقاشیهای آدمک هانا گلی خودم در سن سه سالگیش بود.  بعد یکی از دوستان خوبم یه ایمیل درمورد روانشناسی رنگها برام فرستاد و از یکی از دوستای وبلاگی گل یه تست روانشانسی انتخاب تصویر داشتم و معلم مهربون هم یه پست درمورد کوررنگی بچه ها گذاشته بود که همشون به نوعی با رنگ و نقاشی مرتبط بودن.مژه

بنابراین به این فکر افتادم که در مورد ارتباط بین نقاشی و شخصیت کودک یه کم جستجو کنم.متفکر که نتیجه در خدمت شماست.ابرو

 

قبلش یه مکالمه و چندتا عکس هم از پرنسس کوچولوی نازنینم میزارم.

مامان سمیرا: هانا جان اگه خودت شامت رو نخوری نمیبرمت قلعه سحر آمیز

هانا: نمیتونی نبری آخه قبل از اینکه بگی باید شامم رو خودم بخورم قول دادی منو ببری.شیطان

..

بابا بهداد: مامانش امروز که هانا رو بردی استخر دختر خوبی بود؟

مامان سمیرا: بله عالی بود هم دختر حرف گوش کنی بود هم خیلی خوب توی آب تمرین کرد.

بابا بهداد: خوب بیا اینم جایزه هانا خانم یه بسته رنگ انگشتی جدید.

هانا: آخ جوووووون. مرسی بابا جون.

بابا: هانا مثل مامانش خیلی خانوم و نازه.

هانا: خوب پس چرا برای مامان جایزه نخریدی؟؟؟؟!!!!شیطان

 

 

مفاهیم نمادها و رنگها در نقاشی کودکان


نقاشی زبان کودک است. کودکان برخلاف بزرگسالان از طریق نقاشی کشیدن، قصه­گویی، بازی کردن و… شناخته می­شوند. نقاشی به ما کمک می­کند تا به دنیای درونی و روح کودک پی­ببریم، بدانیم چه نیازهایی دارد، آیا کودک ناسازگار یا بیمار است؟ در بزرگسالی می­خواهد چه کاره شود و…

به دلیل اهمیت نقاشی کودکان و علاقه شخصی خودم به نقاشی­های هانا تصمیم گرفتم تا توی دو تا پست مطالبی رو که درمورد تفسیر نقاشی کودکان خوندم به صورت خلاصه گردآوری و تقدیمتان کنم. منبع بیشتر مطالب از نوشته های فرهاد بلاش/ روزنامه جام جم است.

 

نکات قابل توجه

دوستان خوبم، لطفاً توجه داشته باشید:

1- از اونجائیکه تجزیه و تحلیل نقاشی کودکان یک کار تخصصی و تجربی است و بسیار ظریف و حساس است بنابراین شما نباید رأی قطعی بدهید.

2- شما به کودک، موضوع نقاشی نمی­دهید بلکه کودک شما باید خودش به میل خودش موضوع نقاشی را انتخاب کند.

3- همچنین شما نباید بالای سر او بنشینید و به او مداد رنگی به میل خودتان بدهید، او در نقاشی کردن باید آزادی کامل داشته باشد.

4- در پایان نقاشی از کودک بخواهید که در مورد تصاویر کشیده شده برای شما حرف بزند. این گونه اطلاعات به شما در تجزیه و تحلیل نقاشی کودک کمک می کند.

5- کودکان را به کشیدن تشویق کنید اما آنها را مجبور نکنید که همین الان برای شما نقاشی بکشند.

 

اهمیت نقاشی

در نقاشی همانند خواب و رویا کودک خود را از ممنوعیت­ها رها کرده در حالی ناخدا آگاهانه درباره مسائل، کشفیات و مشکلات و دلهوره­هایش صحبت می­کند.

به همین دلیل اگر آموزش نقاشی را بر پایه تصحیح نقاشی قرار دهیم در آن به کودکان از سنین پایین کمترین کپی و تقلید کردن از مدل را بیاموزیم مرتکب اشتباه شده­ایم.

در نقاشی کودک خطی که بر تصویر صورت برادر کشیده است یا حذف شدن، به کارگیری رنگ خاص، از میان بردن یا بیش از حد بزرگ جلوه دادن بعضی حوادث، همگی حکایت از نشانه­ها و علائمی می­کند که دارای معانی روشن هستند و بزرگسالان با کمی شناخت و دقت قادر به مشاهده و تعبیر آن می­شوند.


نقاشی کودکان در گروه سنی مختلف

کودک یک ساله مداد را در دست می­گیرد ولی به سهولت نمی­تواند روی کاغذ خط بکشد. مداد را روی کاغذ می­کوبد و سرانجام کاغذ را پاره می کند).
کودک 18 تا 20 ماهه موفق به کشیدن خط می­شود.

در 2 سالگی خطهای دایره ای یا زاویه دار ظاهر می­شود.

در 2 سال و نیمی به علت افزایش قدرت عضلات، وقتی خطی را رسم می­کند با چشم مراقب است که خط از محدوده تعیین شده خارج نشود.

در 3 سالگی خطهای عمودی را بیشتر از افقی رسم می کند. خط عمودی بیانگر اظهار وجود کودک است و توسعه آن نشان می­دهد کودک از وجودش آگاه است.

در اواخر 3 سالگی شروع به کشیدن اشکالی شبیه خانه یا خورشید می­کند.

در 4 سالگی خط نگاری­های او جمع می­شود و حتی برای بزرگسالان نیز معنا پیدا می­کند.

در 5 تا 6 سالگی امکان دستیابی کودک به درک حروف الفبا یا نوشتن که بیشتر از رسم و نقاشی جنبه آموزشی دارد، فراهم می­شود.

 

ارتباط رنگها با زندگی عاطفی کودک

بین نقش رنگ و زندگی عاطفی کودک با در نظر گرفتن دوران تکاملی او یک ارتباط دوجانبه وجود دارد.

 3 تا 6 سالگی کودک بیشتر تحت تأثیر فشارهای درونی است، بنابراین علاقه وافری به استفاده از رنگ دارد و آن را مقدم بر شکل ظاهری می داند ولی به تدریج که سن او بالا می رود از وابستگی­اش به رنگ کم می شود و علاقه او به تقدم شکل بر رنگ فزونی می یابد.

فقدان رنگ در تمام یا قسمتی از نقاشی نشانگر خلاء عاطفی و گاهی دلیل بر گرایش های ضد اجتماعی است.

کودکان سازگار در نقاشی­هایشان به طور متوسط از 5 رنگ مختلف استفاده می­کنند.

کودکان گوشه­گیر یا آ­ن­ها که ارتباط با دنیای خارج را دوست ندارن از یک یا دو رنگ بیشتر استفاده نمی­کنند.

نماد رنگها

رنگ­ها تحت تأثیر عوامل جسمی و روانی و در فرهنگ­های مختلف دارای معانی خاصی هستند.

از نظر روانی 3 گروه رنگ­های گرم ( قرمز، زرد و نارنجی ) و رنگ های سرد ( سبز، آبی و بنفش ) و رنگ­های خنثی وجود دارند که با هم تفاوت عمیق دارند.

رنگ­های گرم تحریک کننده، سبب فعالیت و جنب و جوش، الهام دهنده روشنی و شادی زندگی و مولد حرکت هستند.

رنگ­های سرد حالت­های انفعالی، سکون، بی حرکتی و تلقین کننده غم و اندوه هستند.

رنگ­های خنثی (خاکستری) مبین درونگری، استدلال، خودمختاری و حمله وری و تمایل به آغشته سازی است.


رنگ سرخ در ابتدا مورد توجه کودکان خردسال است. بعدها مبین فعالیت های غیر دوستانه و پرخاشخویی می­شود.

آنها که قواعد و قوانین را به درستی قبول ندارند ولی می کوشند تا خود را با آن منطبق کنند و دیگر آنها که از نظر رشد و تکامل به مرحله درک قوانین و قواعد اجتماعی رسیده اند و می کوشند در عمل آنها را به کار برند, از رنگ آبی استفاده می کنند.

رنگ سیاه منع، ترس، تشویق، وسواس و اضطراب است.

رنگ نارنجی آرامش و خوشی را به یاد می آورد.

رنگ سبز گویای عکس العمل علیه نظام های خشک و طاقت فرساست

رنگ بنفش تمایلات درهم و برهم و نامتجانس را نشان می دهد.

ادامه مطلب در ÷ست بعدی که به معنی نمادها در نقاشی بچه ها اشاره داره. حتما بخونیدش جالبهبای بای.

فعلا


 
آغاز آموزش ارف
ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤  کلمات کلیدی:

سلام نصف شب به خیر صبح به خیر

خوب اینم هانای گل که به عادت قدیما اگه شبی نصف شبی حداقل یه بار بیدار نشه و مامانش رو صدا نکنه ، احتمالا صبح نمیشه.تعجب

قبلا اینقدر کم خوابی داشتم که اگه هزار بار هم بیدار میشد عین هزار بار رو بیهوش میشدم ولی حالا هر ساعت شب که صدام کنه تقریبا بی خواب میشم و بعضی وقتا هم دیگه خوابم نمیبره. خمیازه

خوبه که حداقل این جا بهانه ای شده برای درد دل کردن و جانشینی برای شمردن گوسفندا توی تختخواب. فرشته

دیروز بعد از اداره با عجله رفتم دنبال بهداد تا زود به هانا برسیم آخه ساعت 5 تا 6 اولین جلسه کلاس ارف بود.

هفته پیش بعد از ثبت نام بی حاصل هانا برای کلاس باله، مسئول آموزشگاه که دلش نمیومد قبض شهریه کلاس به حد نساب نرسیدشون رو باطل کنه پیشنهاد داد یکشنبه ها 5 تا 6 کلاس ارف رو هم امتحان کنم اگه هانا خوشش اومد ادامه بده. منکه با تجربه سال گذشته هانا درمورد آموزش موسیقی توی مهد فکر نمیکردم علاقه ای نشون بده ولی به عنوان تیری در تاریکی قبول کردم.ابرو

حالا میفهمم که چقدر روش آموزش میتونه روی ایجاد علاقه و انگیزه تاثیر داشته باشه. نمیدونم معلم ارف هانا توی مهد چیکار کرده بود که هانا دیگه حتی توی خونه هم سراغ بلزش نمیرفت. ولی دیروز از وقتی از کلاس اومد بیرون مثل یه پرنده آزاد شده بود. اینجا روش آموزششون بازی و دنبال هم دویدنه. معلمش گفت عالی بود و هیچ مشکلی نداشت. بااینکه این کلاس از اردیبهشت شروع شده ولی چون هانا نت ها رو بلده میتونه همراه بچه ها بدون مشکل ادامه بده. تشویق

هانا که مدام زیر لب یه آهنگی رو زمزمه میکرد، خواهش کرد بریم توی محوطه فاز 3 بازی کنه.

اول گفتم نه باید بریم خونه شام بپزم ولی بهداد پیشنهاد داد بیرون شام بخوریم. خوب من و خصوصاً هانا خیلی به غذای بیرون علاقه نداریم بنابراین گفتم اگه بهمون جیگر بدی قبوله. خلاصه بعد از استقبال مشتاقانه هانا که عاشق جیگره قرار شد بریم توی محوطه تا گل دختر بازی کنه.نیشخند

اونجا آقای باغبون داشت فضای سبز رو آبیاری میکرد. هانا هم از بهداد خواهش کرد که از توی ماشین بطری آب رو بیاره تا بتونه به گلا آب بده. بعدش هم مثل یه باغبون مهربون به گلدونای بزرگ وسط محوطه که از چشم باغبون دور مونده بودن و هنوز خشک بودن قطره قطره آب داد. قلب

من تقریبا بی رمق روی نیمکت محوطه ولو شده بودم و داشتم از دور نگاش میکردم اون موقع یاد کارتون وینی پو افتادم که برای خودش آواز میخوند و دنبال عسل به همه جا سرک میکشید. آخه حرکات هانا و آواز خوندش و اینور و اونور قل قل خوردنش مثل یه توله خرس بامزه شده بود. خدایا چقدر خوبه که بی بهونه برای خودش شاد باشه.  زبان

بعد از جیگر خورون و رسیدن به خونه، هانا رفت سراغ بلزش و گفت میخواهی برات یه آهنگ بزنم؟!!!!

اینم یکی از تغییرات جدید بعد از تعویض مهدشه. تا قبل از این من هیچ وقت از هانا چیزی راجع به کاراش توی مهد یا آموزش هاش یا حتی دوستاش و ... نمیشنیدم. اصولا در مورد تعریف کردن مقاومت داشت. حتی وقتی ازش میپرسیدم نهار چی خوردین میگفت یادم نمیاد.لبخند

حالا دیگه به جایی رسیده که نه تنها جواب میده بلکه گاهی خودش هم پیشنهاد میکنه بهم نشون بده چی یاد گرفته.

خلاصه اول نت لا رو درآورد بعد شروع به زدن کردن

دو ر می فا سل سل سل فا می ر دو دو دو دو

من با تو میزنم ساز تو با من میخونی آواز  و ....

 

یه همچین چیزایی بود فکر کنم.

 

بعدش هم گفت امشب قصه بی قصه قرار شد جلسه گفتمان شبانه داشته باشیم. گفتمان شبانه یعنی اینکه دوتایی بریم توی تختش کنار هم دراز بکشیم و یکی دو ساعتی رو از هر دری صحبت کنیم. هیپنوتیزم

این یه رویکرد جدیده برای شکستن مقاومت هانا در مقابل برون گرایی، خوب بی تأثیر هم نبوده.

راستش اخیرا راجع به نحوه ارتباط برقرار کردن هانا با بچه های دیگه یه کم نگران شدم. اولا صریحا از من میخواد که به بچه های دیگه توجه نکنم و فقط به هانا توجه کنم بعدش هم در تمام مدت نگرانه که بچه دیگه ای به سمت من کشیده نشه گو اینکه همیشه این اتفاق میفته. مثلا شنبه بعد از کلاس زبان الینا اشتباهی اومد به سمت من و گفت مامان میشه اینو (کاغذ شکلات) بندازی دور. منکه هاج و  واج مونده بودم قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم هانا دوید اومد کاغذ و از الینا گرفت و انداخت توی سطل آشغال و بعدش هم دیگه بهم ریخته بود. و اصلا طرفشون نرفت تا باهاشون بازی کنه. آخ

بنابراین در جلسه گفتمانمون از نیاز آدمها به زندگی اجتماعی و درنتیجه برقراری ارتباط با دیگران و پیدا کردن دوستای خیلی خوب برای یاد گرفتن درسای زندگی و ... حرف زدیم. یول

با توجه به مقاله هایی که درمورد راهکارهای مقابله با حس حسادت بچه ها خونده بودم ازش خواستم تا احساسش رو درمورد دوستاش بهم بگه.

اول از دوستای کلاس زبان شروع کردیم که میدونستم حساسیت کمتری نسبت بهشون داره و یواش یواش رفتیم سراغ ویونا و آخر هم پارسا که اصولا بعد از به دنیا اومدنش و رفتار مصنوعی و غیر طبیعی اطرافیان حس حسادت برای هانا متولد شد و رشد کرد.

بعد من شروع کردم باهاش صحبت کردن از اینکه احساس تنهایی میکنم و اینکه دلم میخواد یه دوست خوب داشته باشم که بتونم باهاش درد دل کنم. و اینکه با کسی میتونم دوست بشم که هانا هم با بچه اش دوست بشه. درمورد مراحل دوست پیدا کردن : تمایل قلبی به یه نفر، لبخند زدن و اقدام کردن.

آخه هانا انتظار داره بچه های دیگه بیان طرفش و بهش اظهار علاقه و لطف کنن و خودش هیچوقت پیش قدم نمیشه و بنابراین بعضی وقتا احساس سرخوردگی میکنه.

.... و دیگه کم کم خوابم گرفته بود ولی اون دست بردار نبود و دوست داشت جلسه ادامه داشته باشه اما ... خوب من .... تقریبا خواب بودم . خواب

خوب اگه شما هم ساعت ٩ شب میخوابیدید مسلما ساعت ٣ نصفه شب سیرخواب بودید و دیگه خوابتون نمیبرد.

سعی میکنم سر فرصت چند تا عکس هم بزارم آخه پست بدون عکس فایده نداره

داره؟؟

 

فعلا

 

پی نوشت: وفای به عهد

عکسا مربوط به چند هفته پیشه که رفته بودیم بوستان حضرت ابراهیم معروف به پارک آب و آتش توی بزرگراه حقانی

 

پارک آب و آتش

 

 

پارک آب و آتش

 

پارک آب و آتش

 

پارک آب و آتش

 

بای بای


 
قرار وب لاگی تالار هنر
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستان، خصوصا دوستای عزیزی که توی اولین قرار وب لاگیم روی ماهشون رو دیدیم. من واقعا افتخار می کنم که دوستای خوبی مثل شما دارم. لبخند

 

البته جای بقیه مامانا و بچه هایی که علاقه داشتند بیان ولی به دلایل مختلف نتونستند خودشون رو به قرار برسونن واقعا خالی بود.ماچ

 

راستش احساس صمیمیت و نزدیکی روز افزونی که با خوندن و دنبال کردن دل نوشته های مامانا برام ایجاد شده بود، با دیدن و ملاقات اونها معنی جدیدی پیدا کرد و انگار که کامل شد.

 

از حالا به بعد دیگه وقتی مامانای گل از داستانای بچه هاشون مینویسن، از مؤدب بودن هانای شیطون و شیرین زبون، خوش ناز و ادا بودن هانای قند عسل، نازنین و دوست داشتنی بودن پرنیان مهربون ، دیگه یه حس غریبه نیستقلب.

 

خلاصه با وجود اینکه به نظرم نمایش قزقون به سر به نسبت بقیه نمایشهایی که توی تالار هنر دیده بودم چندان چنگی به دل نمیزد ولی چون هدف اصلی دیدار دوستان بود امیدوارم که بقیه هم به اندازه من از این قرار لذت برده باشند. فرشته

 

البته هانای گلم که تازه دو روز بود به مهد جدیدش میرفت یه کم کسالت داشت و اخلاقش چندان تعریفی نبود.

 

چه حسی پیدا میکنین موقعی که به یه مهمونیه مهم دعوت داشته باشید اونوقت تب خال بزنید؟ آخ

 

خوب من مدتها بود که دلم میخواست دوستای وب لاگیمو ببینم و کلی ذوق زده بودم که بالاخره قرار بود ببینمشون. نیشخند

 

ولی چهارشنبه نیمه شب هانا با گریه و فین فین بیدار شد و من مطمئن شدم که مریض شده. با خودم گفتم وای چه بد شانسی. حالا که اینقدر اصرار کردم بچه ها بیان تئاتر چه جوری بهشون بگم که خودم نمیتونم بیام. هم نمیخواستم هانا اذیت بشه و هم نمیخواستم یه وقت خدایی نکرده باعث مریضی بقیه بچه ها بشه. متفکر

 

بنابراین از همون لحظه دست به دعا شدم و هانا رو بستم به ویتامین و مایعات گرم و دارو . خدارو شکر ساعت نه صبح اونقدر حالش خوب بود که اصرار داشت بریم استخر و تا عصر دیگه تقریبا رفع کسالت شده بود ولی اخلاقش هنوز خوب نشده بود و کم حوصله بود. چشمک

 

خلاصه اگه نتونستم به قدر لازم از حضور دوستان استفاده کنم واسه این بود که این دختره وقتی بداخلاقه برام حواس نمیزاره.

 

چند تا ازمعدود عکسایی که موفق شدم بگیرم را براتون میزارم.

 

هانایی گلم که به زور میخنده و هانای نازنین و شیرین زبون مامان مهین جون

 قرار وب لاگی

 هانایی خانم اشتباها نشسته روی تکه های پازل هانای قند عسل مامان وحیده جون

قرار وب لاگی

اینم همه کوچولوها کنار هم از سمت راست بالا:

پرنیان مهربون ، هستی نازنین، هانا خانم با ادب و خندون، هانایی عزیز مادر( یه کم شاکی) ، هانا خانم قند عسل و
البته یه آقا احسان کوچولو هم بود که نشد ازش عکس بگیریم.

    قرار وب لاگی

 اینم یکی از نقاشیهای هانای گل توی کلاس زبان انگلیسی برای آموزش اعضای خانواده که از سمت چپ:

اول بابا در کنارش مامان با کمر باریکش و بعد هانای گل که طبق معمول خودش رو آبی نقاشی کرده.

 

قرار وب لاگی

 به امید دیدار همه دوستان در قرارهای بعدیبای بای 


 
مهد کودک امید فردا
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام  دوباره سلام

 

هانای شیطون درحال بدو بدو در حیاط موسسه زبان

نمایش

بازی

هانا

هانا

هانا

فکر کنم تو خواب سنگامو با خودم واکنده بودم چون صبح که از خواب بیدار شدم قطعا تصیممو گرفته بودم که مهد هانا رو عوض کنم. بنابراین نرفتم اداره تا سرحوصله مهدکودکای اطراف را با خود هانا گلی گز کنیم. فرشته

معروف ترین مهد اکباتان ایرانمهر که خیلی اسم در کرده ولی چون شنیده بودم که فقط پول برندش رو میگیره و خیلی هم شلوغه و رزرو بازیه، از بررسی این یکی صرفنظر کردم.خیال باطل

اول رفتیم مهد امید فردا که وابسته به آموزش و پرورشه و پیشنهاد مامان تانیا هم همون جا بود. خوب از بیرون اونقدر جالب به نظر نمیرسید ولی وقتی رفتیم داخل اوضاع متفاوت شد.آخ

بچه ام مثل ندید بدیدا چنان شیفته فضای بزرگ و دلبازش شد که به قول خودش از خوشحالی داشت گریه اش میگرفت. تازه فهمیدم یکسال گذشته چقدر بهش سخت گذشته بود.قهر

 یه آب نمای بزرگ کنج ورودی بود که توش لاک پشت داشت. هر کلاسش تقریبا اندازه کل فضای یک طبقه مهد فعلی بود. علاوه بر یه اتاق بازی بزرگ توی طبقه همکف یه سالن بازی بزرگ هم توی طبقه زیرزمین داشت. فقط مشکل این بود که دستشویی هم همون طبقه پایین بود و کلی پله داشت.

مربیه گروه سنی هانا یعنی کودکستان یک قبلا مربیه راه رشد بوده و علاوه بر خوش رویی، جا افتاده و با تجربه هم به نظر میرسید. یه کم درمورد خصوصیت­های اخلاقی هانا و برنامه­هاشون و شیوه­های برخوردشون با بچه ها صحبت کردیم. چون هانا خودش اظهار علاقه کرد، قرار شد بصورت ساعتی تا بعد از ناهار اونجا بمونه.

منم رفتم تا بقیه مهدکودکا رو ببینم. خلاصه تا ظهر از این مهد به اون یکی گشتم. نتیجه اینکه همون اولی از همه بهتر به نظر میرسید.چشم

نزدیک ظهر وقتی داشتم یه کم خرید میکردم تا برم دنبال هانا به طور اتفاقی مامی رو دیدم و برای غافلگیر کردن هانا با هم رفتیم مهد دنبالش. خوب هر چی باشه تداوم این تغییر بستگی به نظر و همکاری مامی هم داره. خوشبختانه اونم از طرز برخورد مدیر مهد و معاونش و خود مربی خیلی خوشش اومد.نیشخند

وقتی رسیدیم مهد، هانا ناهارش رو خورده بود و توی اتاق استراحت دراز کشیده بود. خوشبختانه از رفتار هانا خیلی راضی بودن. هم با بچه ها جور شده بود و بازی کرده بود و هم ناهارش رو خیلی خوب خورده بود. تصمیم داشتم صبحها خودمون ببریمش و برای برگشتش تا خونه مامی براش سرویس بگیرم، ولی مامی اصرار کرد که چون فاصله خیلی کوتاهه خوشون میرن دنبال هانا.

خوب مامی اونقدر محبتش زیاده که بیشتر اوقات منو معذب میکنه و نمیزاره احساس راحتی کنم. هیپنوتیزم

هانا اصرار کرد که بریم خونه مامی ولی من خونه کلی کار داشتم. چون هانا ناهارش رو هم خورده بود اجازه دادم با مامی بره خونشون. خنثی

عصر هم رفتم دنبالش تا بریم کلاس باله که داشت توی وان آب بازی میکرد. به عشق کلاس باله از خیر آب بازی گذشت و سریع اومد بیرون و حاضر شد.

 

کلاسش اونجوری که فکر میکردم نبود. هانا تنها بچه چهار ساله کلاس بود و بقیه خیلی بزرگتر بودن. تانیا و الینا یه کلاس دیگه ثبت نام کرده بودن. با وجود اینکه مربیشون از همکاری هانا توی کلاس راضی بود ولی درکل نظرش این بود که بهتره با گروه سنی خوش کار کنه تا نتیجه بهتری داشته باشه. بنابراین بازم نشد که بشه.گریه

 شاید بزارمش کلاس باله مهد جدید. گو اینکه از آموزشهای مهد قبلی هیچ خیری ندیدم. اینجوری حداقل بعضی بعدازظهرها فرصت داره که استراحت کنه.

 

هفته پیش یه روز رفته بودیم بازارچه که هانا یه کالسکه سیندلا و اسبش رو دید و خواست که براش بخرم.

من : هانا جان این خیلی جنسش خوب نیست تازه خوشگلم نیست. یه بهترش رو انتخاب کن تا برات بخرم.

و بعد چند تا کالسکه دیگه رو نشون دادم که متاسفانه شکلشون کدو تنبل نبود ولی هانا رو انتخاب خودش موند و بعدش گفت:

هانا: مامان از نظر تو که یه آدم بزرگی خیلی مناسب نیست ولی از نظر من که یه بچم خیلی هم خوشگل و خوبه.اوه

 

خوب من که دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.تعجب یاد یه کلاسی افتادم که چند سال پیش رفته بودیم و تئوریهاشو توی یه فضای بازی آموزش میداد. یکی از پروسه هاش بررسی تجربیات زمان کودکی و خاطراتش بود. اعتقاد این بود که ریشه بیشتر مشکلات امروز آدما برمیگرده به تجربیات و ناکامیهاشون با والدین و اینکه والدین بهترین کاری که از نظر خودشون خوبه برای بچه ها انجام میدن و درک درستی از دنیای اونا ندارن.

همیشه سعی کردم دنیا رو از دریچه چشمهای هانا نگاه کنم. ولی اون روز خیلی راحت نشونم داد که چندان موفق نبودم.نگران


 
هانایی به رقص علاقمند شده
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستان عزیز

چند وقت پیش رفته بودیم کنسرت عاطفه شجاعی، یه گروه رقص به نام ساره توی فاصله بین اجرای آهنگها میومدن و مدلهای مختلف میرقصیدن. تا قبل از این کنسرت هیچوقت از هانا علاقه ای درمورد حرکات موزون ندیده بودم و تازه بعد از این بود که هانا شروع کرد به اظهار علاقه به هماهنگ کردن حرکات بدنش با آهنگ.

با توجه به علاقه هانا به حرکات نمایشی توی اسکیت فکر کردم برای شروع کلاس باله بد نباشه. بنابراین از دوست و آشنا سراغ کلاس خوب باله نزدیک خونه گشتم. خوشبختانه توی این کلان شهرک اکباتان هزارتا هزار تا آموزشگاه هست. ولی باورتون نمیشه ساعت هیچ کدومشون به ساعت برگشت ما از اداره نمیخورد.

یه آموزشگاه بهم معرفی شد که هم آموزشگاه موسیقی است و هم رقص. بخش موسیقیش زیر نظر گروه کامکار کار میکنه و معتقده که موسیقی دان برای درک بهتر و عمیق تر موسیقی و گرفتن حس لازم، باید بتونه حرکات بدنشو رو به نرمی با آهنگ هماهنگ کنه. بنابراین به کلاس رقص باله به چشم یه کلاس مکمل موسیقی نَگاه میکنه.

خودم هم بیشتر مایل بودم هانا رو اینجا ثبت نام کنم. ولی کلاس بچه های گروه سنی هانا ساعت 3 تا 4 بود. البته بعد از گرفتن تست لطف کرد و اسم هانا و تانیا و الینا رو گذاشت توی لیست رزو، تا اگه تعداد بچه ها به حد نساب رسید برای سه شنبه ها ساعت 6 تا 7 کلاس بزارن. منکه فکر میکردم سرکارمون گذاشتن بنابراین تصمیم گرفتم تا آتیش علاقه هانا خاموش نشده و با توجه به اینکه هفته­ای یه جلسه بیشتر نیست با بهداد نوبتی مرخصی بگیریم و دوشنبه ها ببریمش یه آموزشگاه دیگه که ساعت 4 تا 5 کلاس داشت. ولی از اونجائیکه کائنات خیلی مهربونن توی ماه گذشته هر دوشنبه یه برنامه ای پیش میومد که نتونستم این کا رو بکنم. تا اینکه دیروز از موسسه ودا زنگ زدن و خبر دادن کلاس سه شنبه ها 6 تا 7 برقرار شده.

خوب حداقل یه بخشی از فضای ذهنیم آزاد شد. اما بخش دیگه ....

 راستش این روزا با وجود همه تلاشمون برای خوشحال کردن هانا، ولی بازم بیشتر وقتها ناراضیه. فکر کنم از دخترک چهار ساله ام انتظار قدردانی و درک متقابل داشتن یه کم زیاده خواهی باشه. یواش یواش دارم به این فکر میفتم که اصلا به هانا یه مرخصی تابستونه و به مامان اینا یه زحمت بزرگ بدم. راستش اعتقاد دارم مامانا دیگه به اندازه کافی سر ماها زحمت کشیدن و حالا که دیگه سن آزادی، استراحت و تفریحشونه (خصوصا با وجود ترویج فرهنگ عضویت توی انجمنهای متنوع از بازنشسته ها گرفته تا آلزایم و ... و برنامه های فراوون سیاحتی زیارتیه اونها ) انصاف نیست خستگی نگهداری بچه هامون رو هم بهشون تحمیل کنیم. به همین دلیل تا الان علی رغم استقبال مادر همسر گرامی که همیشه در اظهار لطف حرف اول و آخر رو میزنه، نمیخواستم مزاحمت ایجاد کنم. اما دیگه واقعا مستاصل شدم هم عذاب وجدان دارم که هانای قند عسلم مجبوره هر روز از ساعت شش و نیم تا پنج بعدازظهر پا به پای ما که خودمون هم به عنوان یه آدم بزرگ کم آوردیم توی این شهر پر از دود و بوق اسیر باشه و هم به دلیل اولویت قرار دادن تلاش برای جبران کم لطفی عدم ارائه سریس تمام وقت به دخترکم دیگه واقعا به هیچ کاریم نمیرسم.

دست آخر به پیشنهاد ندا جون مامان ویونای عزیز تصمیم گرفتم هانا رو نیمه وقت بزارم یه مهد خوب توی شهرک تا هم مامان اینا یه کم فرصت داشته باشن به کارهاشون برسن و هم هانا کمتر خسته بشه. حالا باید بگردم و یه مهد خوب اینجا انتخاب کنم.

یه هانای جدی و رقاص مژه

 هانا که کوچولو بود (نکه حالا بزرگ شده) یه بار رفته بودیم مهمونی هانا خیلی جدی و نسبتا اخمو بود. وقتی برگشتیم مامی ازش پرسید هانا چرا  اینقدر اخم کرده بودی. گفت: بابام گفته دختر باید جدی باشهدروغگو.

البته باباش که یادش نمیومد این حرف رو زده باشه

هانا

رقص هانا

دو تا جوجوی فضول

هر روز اول صبح و نزدیک عصر میان و با نوک زدن به شیشه اتاق خواب مامان و بابا اونا رو بیدار میکنن روزای تعطیل و غیر تعطیل هم سرشون نمیشه. شیطان

جوجه ها

جوجو


جوجو

اونا در واقع شاه توتای درخت همسایه رو میکنن و درحال نوک زدن به شیشه پنجره نوش جان میکنن

جوجو


هانایی در حال اسکیت توی خونه

 

یه مادر چقدر باید صبر و تحمل داشته باشه 

اسکیت

اینم یکی از مزیتهای طبقه اول زندگی کردنه

خیال باطلاسکیت

بیاین برای بالا تر رفتن ظرفیت ارائه خدمات بهتر به بچه ها و نامحدود شدن صبر و تحمل همه مامان باباهای گل دعا کنیم

بای بای


 
هانا و پارسا
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤  کلمات کلیدی:

اصلا نمیشه این بچه ها رو شناخت یا پیش بینی کرد بعضی وقتها از سوراخ سوزن رد میشن ولی از در دروازه تو نمیرن. هانا گلی تو فضاهایی که مثلا برای بازی بچه ها طراحی شده محتاط بازیش میگیره. هر وسیله بازی که از نظر من سیف باشه برای هانا ترسناک تر میشه و برعکس. حاضره از درخت صاف بره بالا ولی از پله های فضاهای طراحی شده برای بازی بچه ها بالا نره. 

هانا در ایستگاه بازی هایپر استار متعجب از اینکه این بچه چطوری رفته بالا

سیتی استار

شجاعت در همین حد و حدوده 

هایپر استار

هایپر استار

سیتی استار

هانا تو خونه مامی و بابا بزرگی

هانا و مامی

هانا خونه مانی

 بابایی وایستا من خیس نشم قول میدم منم بایستم شما خیس نشی

هانا

هانا

بیا کنار الان خیس میشی

هانا


هانا

 

هانا و پارسا خونه مامی

کی میگه نمیشه این دو تا رو توی یه کادر گنجوند

هانا دلش نمیاد اسباب بازی رو که برای پارسا گرفته بودیم بهش بده.

هانا

هانا ماشینهای پارسا رو گرفته ماشینایی که توی خونه لنگشو داره ولی نگاشون هم نمیکنه

هانا و پارسا

ولی انصافاً ماشینای پارسا خوشگل تره ها قبول دارین؟

هانا و پارسا

 

به حق چیزهای ندیده و نشنیده

حدس بزنید چه رشوه ای قرار بود بگیره که حاضر شده پارسا رو ببوسه؟؟!!!

هانا و پارسا

.....

 .

.

.

پی نوشت : و اما رشوه ....

هانا مدتیه شیفته شخصیت ها و پرنسسهای توی کارتونا شده متفکر  مثل اریل توی پری دریایی, بل توی دیو و دلبر، اورورا توی زیبای خفته، سیندرلا، آنالیز ، سفید برفی و حتی ویونا توی شرک خلاصه اینکه شنیدم کلاگیس این شخصیتها تو غرفه اسباب بازی سیتی استار جدید یا هایپر استار سابق (راستی شما میدونید چرا اسمش رو عوض کردند؟  مگه هایپر استار چه عیبی داشت؟ سوال ) موجود است بنابراین قرار شد اگه با پارسا خوب بازی کنه و هواشو داشته باشه همون روز بریم و براش بخریم.خیال باطل

البته متاسفانه تموم کرده بودن و به دلیل فرهنگ بالای همشهریان عزیز در باز کردن بسته بندی ها و آشفته رها کردنشون دیگه هم نمیاره.ناراحت

یه دفعه هم که هانا سر قولش بود ما نتونستیم به قولمون وفا کنیم. نگران