هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نمایش گربه ای درقصر ملکه و شیرزاد خان
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱  کلمات کلیدی:

هانایی توی سالن انتظار نمایش گربه ای در قصر ملکه

هانا

ببین چقدر بوفه جدید تالار هنر رو با رنگ لباس من ست کردن

هانا

زنده باد هانایی

هانا

بزار حدگل میوه ام رو با خیال راحت بخورم

هانا

این تدی خرس منه که خیلی دوسش دارم

هانا

هانا

هانا با بازیگرهای نمایش گربه ای در قصر ملکه

رویکرد جدید نمایشهای کودک واقعا قابل تقدیره آخه بازیگرا اخیرا هم قبل از نمایش و هم بعد از نمایش میان بین بچه ها و باهاشون ارتباط میگیرن. این باعث جلب علاقه بچه ها میشه. راستش قدیما نزدیک یه بازیگر بودن برام مثل یه رویا بود.

قبل از شروع نمایش گربه ای در قصر ملکه بازیگرای نقش گربه و موش توی سالن بین بچه ها میدویدن و بچه ها رو تشویق میکردن که بهشون کمک کنن.

هانا

یه سری ماسک سگ و موش هم پخش کردن تا توی نمایش با همکاری بچه ها روباه بدجنس رو شکست بدن و این خودش نوآوری جالبی بود.

 

هانا

هانا

هانا

هانا با بازیگرهای نمایش افسانه شیرزاد خان

هانا

هانا

هانا

هانا

هانا

هر دوتا نمایش که خیلی قشنگ بودند و فقط تا جمعه این هفته روی صحنه است. اگه وقت کردید بچه ها رو ببرین حیفه که نبیند. البته نمایش دوم یه کمی فضای ترسناک غول و دیو و طلسم و این حرفها داشت.

 البته قرار پنجشنبه 10 تیر برای نمایشهای جدید به قوت خودش باقیه.


 
درد و دل مامان هانا
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای جدید و قدیمی

این روزا مشغول نقل و انتقال وب لاگ بودیم و کمتر فرصت کردم بنویسم.

اونقدر درگیر بردن هانا اینور و اونور هستم که آخر شب خسته و کوفته بیهوش میشم و تقریبا قادر نیستم ذهنم رو جمع و جور کنم و چیزی بنویسم.

هر روز صبح ساعت شش بیدار میشیم دوندگی شروع میشه حاضر کردن کیف مهد و لباس و بغل کردن هانای خواب و گذاشتنش توی ماشین و خریدن هزارتا هزارتا ناز کردنش موقع رفتن توی مهد و ... و ساعت چهار بدو بدو دنبالش و رانندگی توی بدترین نقطه ترافیکی به سمت خونه، یعنی از طالقانی به اکباتان و بدتر از همه توی فضای پر از تشویش و اظطراب این روزا با حضور نیروهای مهربون امنیتی که ته مونده رمق آدم رو هم میگیره. و بعدش جبران کسری خدمات عرضه شده به فرزند دلبند درطول روز. بازم تند تند غذا پختن روزای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه جهت حاضر کردن گل دختر برای بردنش به کلاس زبان و یا ترتیب لباسای خیس استخر هانا رو دادن و انداختن و شستن روزای یکشنبه و سه شنبه که توی مهد کلاس شنا داره.

ترم جدید کلاس زبان انگلیسی هانا سه روز در هفته شده و ساعتش هم ۶:٣٠ تا ٨:٠٠ بعدش هم که طبق روال عادی برنامه نیم ساعتی به بازی و شیطونی و بدو بدو توی حیاط موسسه می گذره. البته من از بازی کردنش راضیم چون حداقل اونجا یه سری بچه تقریبا هم سن و سال دور هم جمع میشن و این باورشون که خودشون مرکز دنیا هستند و همه کهکشان به دورشون میچرخه یه کم تعدیل پیدا میکنه.

دلم برای این بچه های یکی یک دونه تنهای آپارتمانی با مادرای کارمند میسوزه. فکر کنم کشف وجود همین عذاب وجدان پدر مادرا از بچه های این دوره یه کوچولوی همیشه طلبکار و حق به جانب ساخته.


 
نمایش های تالار هنر
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای خوبم

بنا به درخواست بعضی از دوستان اطلاعات بیشتر راجع به نمایش های تالار هنر :

از امروز ٣٠ خرداد تا ۵ تیر نمایش گربه ای در قصر ملکه ساعت ١٨ و نمایش شیرزاد خان ساعت ١٩:٣٠ در تالار هنر اجرا میشه.

 از ۵ تیر تا آخر تیر نمایش قزقون به سر ساعت ١٨ و  قصه سیبی که پرواز کرد ساعت ١٩:٣٠ روی صحنه میره.

تالار هنر روزهای شنبه تعطیله.

اگه بشه یه روز که اکثر دوستای وبلاگی میتونن بیان هماهنگ کنیم و بریم خیلی عالیه.

آدرس : هفت تیر - مفتح جنوبی - جنب ورزشگاه شیرودی - خیابان ورزنده

تلفن :٨٨٣٠۶۶۴٠

به امید دیدارچشمک

پی نوشت ١:

هر کسی مایله بیاد، لطفا توی همین پست یعنی "نمایشهای تالار هنر" نظرشو  و تاریخ مناسبش رو اعلام کنه تا بعد از جمع بندی نظرات یه روز رو هماهنگ کنیم. تشویق

با توجه به اینکه بعضی از مامانا شاغلند به نظرم پنجشنبه مناسب تره و چون می دونم یکی از مامانای گل پنجشنبه این هفته در حال رتق و فتق امورات مربوط به یه امر خیر است، پیشنهاد اولیه رو میزاریم برای روز پنجشنبه ١٠ تیر . تا ببینیم خدا چی میخواد.

بای بای


 
من چقدر خوشحالم
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  کلمات کلیدی:

سمیرا مامان هانا:

سلام به همه مامانای گل که توی این فضای مجازی میتونن تجربه های شیرین با بچه هاشون را با بقیه شریک بشن و سلام به همه دوستای وب لاگی خصوصا اونایی که توی این مدت توی وب لاگاشون حضور داشتم ولی به دلیل محدودیتهای ایران بلاگ (سرویس قبلی) نتونسته بودم یه ارتباط دوطرفه باهاشون برقرار کنم.کلافه

تقریباً 9 ماهه میشه که وب لاگ هانا را درست کردم و توی این مدت سعی کردم که از زبون خودش بنویسم.  بزرگترین دغدغه ام این بود که بتونم دنیا رو از زاویه دید هانا ببینم تا درک بهتری نسبت به نیازها، خواسته­ها و برداشتاش از برخوردهای بزرگترها داشته باشم ولی اعتراف میکنم خیلی از نتیجه راضی نیستم چون مخاطب این وب لاگ بیشتر مامانای بچه ها هستند و براشون جذابیتی نداره که با یه بچه چهار ساله هم صحبت بشن. خلاصه بین یه دوگانه گی بچه گونه تر نوشتن با امکان برقراری ارتباط دوستانه محدود یا از زبون خودم نوشتن و یه جور خیانت به دفتر خاطرات هانا ، گیر کرده بودم.

تا اینکه اخیراً به دلایل محدودیت­هایی که توی ایران وبلاگ باهاش برخورد کرده بودم تصمیم گرفتم وب لاگ هانا را به یه سرویس دیگه منتقل کنم و به این ترتیب بود که به پرشین بلاگ مهاجرت کردیم. این تغییر، بهانه ای شد که از این به بعد از زبون خودم خاطرات هانای عزیزم رو ثبت کنم.

امیدوارم وقتی بزرگ شد از خوندون این مطالب راضی باشه.

خوب خبر خوب اینکه ما بعد از کلی تلاش از سد محدودیت ها گذشتیم و به پرشین بلاگ نقل مکان کردیم. بالاخره باید بهای هر کوتاهی رو پرداخت. خوش به حال کسایی که تجربه وبلاگ نویسی رو با یه سرویس خوب شروع می کنن.متفکر

البته نباید بی انصاف بود چون ایران بلاگ از نقطه نظر سرعت و ایجاد امکان آپلود عکس و فایل نامحدود سرویس خیلی خوبی بود. ولی درمورد تبادل لینک و حتی گذاشتن آدرس در قسمت نظرات سایر سرویس ها خصوصا بلاگ فا محدودیت داشت و قسمت پشتیبانیش هم ضعیف بود. منکه بعد از کلی مکاتبه متوجه نشدم مشکل چیه و فرار را بر قرار ترجیح دادم.قهر   ولی به امید اینکه بتونم عکسامو توی فضای ایران بلاگ آپ کنم وب لاگ قبلی رو هنوز نگهداشتم.خنده

با توجه به اینکه ارتباط یه طرفه اصلا خوشایند نیست با فراغ بال دارم از فرصتی که پیدا کردم احساس رضایت می کنمچشمک


 
نمایش سلطان و گاگول
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢  کلمات کلیدی:

یه صبح دل انگیز بهاری و سپری شدن یه روز مرخصی مامان به یه ورزش صبحگاهی 

هانا و ورزش

ورزش

ورزش

دوچرخه

 هانا در سالن انتظار نمایش سلطان و گاگول

نمایش سلطان و گاگول

سلطان و گاگول

سلطان و گاگول

هانای شیطون و عشق بازی و بدو بدو در حیاط موسسه زبان

بازی

هانا از نیکای  سه ساله خیلی ناز و دوست داشتنی عکس گرفته

بازی

بازی

بازی


 
هانای با ذوق و هنرمند
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧  کلمات کلیدی:

سوغاتی از کیش

دو هفته پیش مامی و بابا بزرگی از شنبه تا سه شنبه رفته بودند کیش. وقتی نبودن خیلی دلم براشون تنگ شده بود. راستش بیشتر برای جایزه های مامی دلم تنگ شده بود . بنابراین چهارشنبه از مامان و بابا خواهش کردم که بریم خونشون. خلاصه لباس و کفش و عروسک آبی سهم من از سوغات سفر بود.

 

داشتم برای مامی از درسهای کلاس شنا و انگلیسی و اسکیت تعریف می­کردم که یاد کفش اسکیت مامان افتادم .

 

 

زمین خوردن مامان

هانا: مامان اسکیتت کجاست؟

مامان: نمیدونم شاید توی انباری باشه برای چی میخواهی؟

هانا: حالا که من اسکیت یاد گرفتم دیگه میتونم بهت یاد بدم.

مامان:وای چه عالی کلی دنبال یه استاد خوب اسکیت میگشتم.

 

خلاصه قرار شد پنج شنبه بریم و به مامان اسکیت یاد بدم . یه شهرکی کنار شهرک ماست که یه زمین محصور مناسب برای دوچرخه سواری و اسکیت داره و پیاده هم میشه رفت اونجا. پنج شنبه رفتیم تا با مامان تمرین کنیم متاسفانه اسکیتهای خودم توی مهد مونده بود.

روز اول مامان یاد گرفت که تعادلش رو حفظ کنه و ناشیانه سر پا وایسته و یه کمی راه بره. و به این ترتیب اعتماد به نفسش بالا رفت.

روز بعد مامان که حسابی علاقمند شده بود پیشنهاد داد که بریم دوباره تمرین. ایندفعه از نرده ها فاصله گرفت و سر خوردن توی یه سرازیری رو امتحان کرد.

 

چشمتون روز بد نبینه دفعه پنجمی که سر میخورد پایین، یه تیکه چوب درخت مامانو ندید و گیر کرد به پای مامان و شتلق خورد زمین . خدارو شکر فقط کف دست و آرنجش زخمی شد و مچ دست چپش ضرب دید.

من که هم ترسیده بودم و هم عصبانی شده بودم گفتم که یا باید کفشاتو درآری یا فقط روی فوم تمرین کنی.

 

مامان فرصت رو حسابی مناسب دید که به من درس شجاعت بده. بنابراین دوباره شروع به تمرین کرد و گفت چیزی نشده هانا جان، فقط زمین خوردم. اونقدر زمین می خورم تا یاد بگیرم .

 

 البته می دونم که واسه من این حرفا رو میزد تا ترسم از زمین خوردن بریزه. آخه تا حالا چهار بار با دوچرخه زمین خوردم که دفعه آخر بدجوری گریه کردم و یه کمی از دوچرخه سواری زده شدم .

 

مامان و اسکیت 

 

آموزش شعر

این روزا در حال یاد گرفتن شعر "بچه شیعه" هستم. هر روز توی مهد بخشی از شعر را تمرین میکنیم.

 

هانا: مامان میشه شعر من بچه شیعه هستم رو از توی کتاب شعر مهد برام پیدا کنی.

مامان (بعد از جستجو) : هانا جان این شعر توی کتابچه نیست.

هانا: خوب از خاله مینا بگیر لطفاً

مامان:از اینترنت برات میگیرم.

هانا: اینترنت برای کاره . به درد پیدا کردن شعر نمی­خوره.

 

مامان هم برای اینکه روی منو کم کنه رفت و هم متن شعرش و هم فایل صوتی شعر رو برام گرفت. این دفعه جزء دفعات معدودی بود که با لبخند شرمندگی پذیرفتم که روم کم شد.

 

من بچه شیعه هستم  خدا رو می پرستم 

 خدای پاک و دانا  مهربان و توانا

پیامبرم محمد  که قرآن با او آمد

دین را به ما رسانده   او ما را شیعه خوانده

دختر او زهرا بود  فاطمه کبری بود

فدای دین شدجانش    لعنت به دشمنانش

در روز عیدغدیر   بر ما علی شد امیر 

امیرمومنین است   امام اولین است

امام دوم ما     بخشنده بود و تنها

ام ایشان حسن بود    صبور و خوش سخن بود    

حسین که شاه دین است   امام سومین است

شهید کربلا شد    تربت او شفا شد 

وقتی که آب می خورم  بر او سلام می کنم     

چهارم امام سجاد    به مادعاها یاد داد 

هریک از این دعاها      پرمعنی است و زیبا    

پنجم امام باقر       که علم از او شد ظاهر 

شاگردها تربیت کرد    اسلام را تقویت کرد

ششم امام جعفر      برای شیعه رهبر   

صادق و راستگو بود      خداهم یار او بود

هفتم امام کاظم        صبور بود وعالم     

اگر چه در زندان بود      معلم جهان بود

هشتم امام رضا        امام رضای بالا   

امید شیعیان است       همیشه مهربان است

نهم امام جواد          رحمت حق بر او باد

کریم و بخشنده بود      ماه درخشنده بود

دهم امام نقی        پاکدل و متقی  

هادی راه دین بود         یاور مومنین بود

یازدهم عسکری     از همه عیبا بری   

در خانه بود زندانی        شهید شد در جوانی

یازده امام معصوم   شهید شدند چه مظلوم 

ولی به امر خدا             امام آخر ما

از همه مردم بد     غایب شد و نیامد   

هزارو چندین ساله         شیعه در انتظاره

بالاخره یه  روزی    میشه وقت پیروزی     

مهدی ظهور میکنه          دشمنو دور میکنه

جهان میشه پر از گل     نرگس و یاس و سنبل  

ما بچه های شیعه      دعا کنیم  همیشه  

با هم بگیم خدایا         بیار امام مارا

 

 

جمعه 7 خرداد تولد مامان مهین بود کیک خریدیم و رفتیم خونشون.

 

یه خبر خوب، خاله ستاره امتحان کارشناسی ارشد قبول شد و دوشنبه 10 خرداد آخرین مهلت انتخاب شهر بود بنابراین صبح زود با ما اومد تا مامان توی اداره براش انتخاب شهر کنه . همه خیلی خوشحالیم. میشه با دلای کوچولوی پاکتتون براش دعا کنید تهران بیفته.

 

 

امتحان پایان ترم

سه شنبه 18 خرداد امتحان فاینال انگلیسی داریم بنابراین سه شنبه هفته پیش یه پیش امتحان گرفتند تا آماده بشیم راستش من اول یه کم از امتحان میترسیدم.

 

مامان: هانا بیا یه کم شعرای کتابتون رو تمرین کنیم.

هانا : نه لازم نیست آخه هرچی هم که بلد باشیم فوقش بهمون یه بیست بدن، جایزه که نمیدن.

مامان: مامان جون اگه خوب جواب بدی خودمون بهت جایزه میدیم.

هانا: نه مرسی من جایزه نمیخوام آخه همه چی دارم.

مامان: خوب خدا رو شکر که جایزه نمیخواهی پس بیا برای اینکه فقط یاد بگیری تمرین کنیم.  

هانا: میدونی چیه مامان، من جواب سئوال­های نگار جون (تیچرمون) رو الکی میگم تا فکر کنه هیچی بلد نیستم تا اصلا مجبور نشین برام جایزه بگیرین.

مامان: عزیزم اگه بلد نبودی فقط جواب نده لازم نیست الکی جواب بدی. تازه نتیجه اصلا مهم نیست، تلاش و تمرین مهمه.

 

خوب میتونید قیافه منو در حال به هوا نگاه کردن و سوت زدن تصور کنید. لا لا لا لا .... منکه چیزی نشنیدم.

 

اخیراً وقتی مامان در حال نصیحت کردن من باشه گوشامو میگیرم.

 

منو تانیا سردسته و ته دسته شیطونای کلاس انگلیسی هستیم و هر روز بعد از کلاس توی حیات نهضت شیطنت و جیغ و داد و هوار راه میندازیم .

 

شیطنت در موسسه

 

هانا و تانیا

 

هانا

 

این روزا از مهد که میام خونه میرم توی اتاقم و روی یه تیکه کاغذ خاطرات روزم رو می نویسم و میچسبونم به دیوار اتاقم. گاهی هم بسته به احساسم نقاشی میکنم و میچسبونم به دیوار.  

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

 

هنرنمایی هانا

 

خاطرات روزانه 

نقاشی

 

گل من 

نقاشی

 

یه شتر در بیابان 

نقاشی

 

 

 

هدیه روز مادر

سه شنبه 11 خرداد توی مهد مراسم روز مادر گرفتند. منم که حسابی جو گیر شده بودم به محض رسیدن به خونه دویدم توی اتاقم و از گرم بودن سر مامان به تند تند غذا پختن قبل از رفتن به کلاس زبان  سو استفاده کردم و براش کاردستی ساختم. خیلی صاف و تمیز نشد ولی عوضش 100 درصد ساخت هاناست. 

 

هدیه روز مادر

 

پرنده نشسته روی شاخه

هدیه روز مادر

 

پروانه خشک شده در قاب عکس

هدیه روز مادر

 

 

 

هدیه روز مادر

 

 

 

هدیه روز مادر

 

 قیافه مامان

هدیه روز مادر 

 

 گل 

هدیه روز مادر

 

 

چهارشنبه این هفته عسل و خاله سالومه اومدند تهران و من کلی صابون به دلم مالیدم که با عسل بازی کنم. ولی مثل اینکه آه پارسا منو گرفت چون وقتی برای روز مادر رفتیم خونه مامان مهین به نظرم اومد که عسل خیلی حوصله بازی با منو نداره و فکر میکنه من برای بازی خیلی کوچیکم. بنابراین منم بیشتر با جسیکا بازی کردم. 

 

 

تا دیروقت اونجا بودیم. طبق معمول برای برگشتن به خونه از مامان اصرار و از من انکار . تا اینکه بالاخره مامان یادم آورد که قراره پنجشنبه بریم استخر. بنابراین با شرط اینکه عسل هم با ما بیاد قبول کردم که زودتر بریم بخوابم تا صبح زود بتونم بیدار شم.

پنجشنبه صبح زود از خواب بیدار شدیم و رفتیم دنبال عسل. از ساعت هشت و نیم تا 11 استخر بودیم. بعد عسل رو رسوندیم خونه مامان مهین و رفتیم خونه مامی تا روز مادر رو بهش تبریک بگیم.

مامی برام یه ست کامل سماور و قوری برنجی خریده بود که منو تا بعدالظهر سرگرم کرد . ضمن اینکه کلی رموز خانه داری یاد گرفتم.

 

اول چایی خشک رو بریز توی قوری بعد آب جوش بریز سرش مواظب باش سر ریز نشه بعد بزار دم بکشه بعد استکانها رو بچین توی سینی و ... قر بده و تعارف کن و ...

 

هانا

 

جمعه و شنبه قرار بود بعضی دوستان برای قرار وب لاگی خبرمون کنن که متاسفانه خبری نشد. هنوز امیدوارم که یه روزی قسمت بشه دوستای وب لاگی رو ببینم. 

 

هانا


 
روز مادر مبارک
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

تقدیم به همه مادرهای خوب دنیا 

مادر عزیز

روزت مبارک

بی محبت مادر/ یک قنات بی آبم

مثل راه بی مقصد /  مثل عکس بی قابم

بی محبت مادر / از شکوفه ها دورم

یک کبوتر بی بال / یک چراغ بی نورم

بی محبتِ مادر / چون لبان بی لبخند

ساکتم و غمگینم / مثل بلبلی در بند

بی محبت مادر / در دلم صفایی نیست

از بهار در قلبم  / هیچ رد پایی نیست


 
خانواده باربی ها
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای عزیزم

من بالاخره آموزش شنا در استخر مهدکودک را شروع کردم. یکشنبه اولین جلسه کلاس شنا شروع شد. مامان از مدیر مهد قول گرفت که آب استخر حتماْ گرم باشه چون پارسال به دلیل اینکه آب استخر به اندازه کافی گرم نبود از رفتن امتناع کردم. به هر حال الان یکسال بزرگتر و شجاع تر شدم.

هفته آخر اردیبهشت مامان دوباره رفت ماموریت و من و بابا اوقات خوبی رو با هم تجربه کردیم. البته اعتراف میکنم که دو بار هم سر حرف گوش نکردنم تقریبا درگیر شدیم. بابا معمولا خیلی آرومه و کمتر عصبانی میشه ولی خیلی جدیه و سر حرفی که میزنه میمونه.

مامان از سفر برام یه خانواده باربی آورد و من زود ازشون عکس گرفتم.

باربی

باربی

نکته قابل توجه توی این خانواده اینه که مامان خانواده توی دلش نی نی داشت و اون طفل بی زبون که روی پای باباهه میبینید همون بچه توی دل مامانه است.

هانا: مامان چی میشه که آدم میره دستشویی؟

مامان: غذایی که میخوری اول از دهن وارد یه لوله میشه و از اونجا به یه کیسه که بهش شیکم میگن ریخته میشه. توی اون کیسه یه سری مامور گرفتن مواد غذایی مختلف وجود داره که منتظرن ماده غذایی مورد نیازشون از راه برسه تا اونو بگیرن و به جاهای مختلف بدن برسونن. حالا اگه شما همه غذاهای مختلف رو بخوری اون مامورا سرحال و شاداب به کارشون میرسن ولی وقتی غذاهای مختلف رو نخوری اونا ضعیف و پژمرده میشن و از بین میرن.

باقیمونده غذایی که به درد مامورا نخوره وارد یه لوله دیگه میشه و از اونجا به یه انباری میره تا از بدن بیرن فرستاده بشه.

این وسط یه سری مامور هم هستند که آب خورده شده رو میگیرن و میبرن یه جایی که تصفیه بشه و مواد اضافیش جدا میشه و میره تا از بدن بیرون فرستاده بشه.

البته با یه تصویر سازی مناسب مامان از قیافه مامورای شاداب و مامورای درحال فوت نظرم نسبت به غذا خوردن عوض شد.

 

چند شب پیش هم مامان برام جیگر درست کرده بود

هانا: مامان من جیگر دوست ندارم. نمیخورم.

مامان: مامان جون جیگر برای رشد بدن لازمه چون به ساخته شدن خون کمک میکنه. اگه منم از بچگی جیگر میخوردم الان کم خونی نمیگرفتم که مجبور بشم قرص آهن بخورم.

هانا: مامان قرص آهن بد مزه اس؟

مامان: آره خیلی بدمزه اس

هانا: میخواهی من به جای تو قرص بخورم تا تو اذیت نشی؟

مامان: قربون مهربونیت برم نه عزیزم تو برای دل من جیگر بخور تا حالم زودتر خوب بشه.

هانا: چشم مامان جون ، ...  به به چقدر خوشمزس 

 

برخلاف گذشته که نگاه اسباب بازیها و عروسکام نمیکردم و فقط نقاشی و رنگ آمیزی و خمیر بازی رو دوست داشتم؛ تازگیها تمایل زیادی به عروسک بازی پیدا کردم. آخه برحسب عادت چندباری از مامان خواستم برام اسباب بازی بخره ولی قبول نکرد و بهم گفت وقتی با اسباب بازیات بازی نمیکنی دلیلی برای خریدن وجود نداره. خوب این شد که به سمت بازی با عروسکا هدایت شدم. حالا واقعا لذت میبرم با گرم شدن هوا لذت بردنم بیشتر هم شده تقریبا روزی نیست که یکیشون رو حمام نکنم و به این بهانه دلی به آب نزنم.

 

دیروز توی بالکن یه لگن آب گذاشتم و حسابی آب بازی کردم. بعد آب بازی از مامان حوله گرفتم تا عروسکم رو خشک کنم و مثل یه بچه کوچولو قنداقش کردم. خیلی کیف کردم.