هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

دوچرخه هانا
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥  کلمات کلیدی:

بازم سلام من اومدم

هفته پیش هفته شلوغی بود. خستگی مسافرت و شیطونیهایی که کرده بودم هنوز توی تنم بود بطوریکه یکشنبه بعد از مهد تا ساعت ۶ که کلاس انگلیسی داشتم توی ماشین خوابیدم. مامان هم از ترس اینکه بیدار نشم توی ماشین کنارم موند. عوضش حسابی خستگی در کردم و سرکلاس سرحال بودم. بعد از کلاس هم با هم شاگردیهام توی حیاط موسسه بازی کردیم.

هانا

هانا

 بعد از کلاس بابا اومد دنبالمون تا با هم بریم خونه مامی. آخه مامی هم رفته بود شیراز و بعد از مسافرت ندیده بودمش و دلم حسابی براش تنگ شده بود.

هانا به تانیا (همکلاسی) : تانیا تو هم بیا با ما بریم خونه مامی آخه سه عالمه جایزه میده

مامی از شیراز برام  لباس قشقایی آورده بود که خیلی بهم میومد.

 

هانا

تا ساعت یازده خونه مامی بودیم و عوضش صبح تا ساعت هشت توی ماشین خوابیدم.

 

 

هانا

دوشنبه با اعلام تعطیلی شنبه و یکشنبه هفته بعد، مامان کلی خوشحال شد و برای تعطیلات برنامه ریزی کرد. ولی بعد اخبار ضد و نقیض شروع شد و آخر که آب پاکی رو ریختن روی دستای کارمندای بیچاره و تعطیلی کنسل شد، حسابی پکر شدیم.

سه شنبه کلاس انگلیسی داشتم. بعد از کلاس حالم خیلی خوب نبود تقریبا شام نخوردم تا اینکه مامان دمای بدنم را اندازه گرفت و دید که 39 درجه تب دارم و منو برد درمانگاه بازم گوشم در شرف عفونت بود. که زود به دادم رسیده شد. فرداش هم مامان موند خونه تا من مهدکودک نرم. درنتیجه چهارشنبه توی خونه موندم و خوش گذروندم. چون خیلی دختر خوب و حرف گوش کنی بودم عصر مامان و بابا منو بردن  قلعه سحرآمیز و با اینکه خیلی سرحال نبودم ولی بازم حسابی شیطونی کردم و خوش گذشت.

قلعه سحرامیز

قلعه

به طرفداران هیجان توصیه می شود

قلعه

پنج شنبه صبح با مامان رفتیم استخر و این دفعه برای اولین بار سرم را بردم زیر آب.

بعد از ظهر پنج شنبه رفتیم خونه مامان مهین آخه خاله سالومه و خاله سایه اونجا بودند. البته من بیشتر دلم برای جسیکا سگ خاله سپیده تنگ شده بود.

جمعه رفتیم خونه مامی تا عمو مهرداد و خاله نازی و پارسای عزیزم را که قرار بود بیان ببینیم. من اصلا با پارسا سازگار نبودم آخه پارسا همه وسایل منو خراب میکرد. مثلا چارچنگولی پرید وسط سینی خمیر من و استخر پر از آبی رو که درست کرده بودم بهم ریخت. راستش من بچه های کوچکتر از خودم را کمتر تحمل میکنم. هرچی مامان اصرار میکرد که باید با پارسا بازی کنم و باید مراقب پارسا باشم به گوشم نمیرفت که نمیرفت.

 

پارسا، عمو جون، بابا بزرگی و هانای مهربون

جهت منصرف نمودن پارسا از خراب کردن استخر آب، مربی و شاگرداش

هانا و پارسا

 

 

تق تق سلام میتونم بیام تو

پارسا

نه کسی خونه نیست

هانا

بعد از ظهر هم با مامان و بابا و مامی و بابا بزرگی رفتیم و من یه دوچرخه صورتی و آبی خوشکل خریدم.  راستش خودم دلم میخواست آبی بخرم ولی چون عمو جون سفارش دوچرخه صورتی داده بود دورنگ انتخاب کردم که دل کسی نشکنه.

پارسا

 

هانا

 


 
مسافرت ماموریتی به محمودآباد
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

 سلام به همه گلهای زیبا و مهربون

هانا

هفته پیش مامان یه ماموریت آموزشی به محمودآباد داشت. خوب نمیشد که دوباره ما رو تنها بذاره ضمن اینکه همه امکانات لازم برای من و بابا در مجتمع آموزشی تفریحی محمودآباد از جمله نزدیک بودن محل اقامتمون به کلاس اموزش مامان هم فراهم بود. خلاصه مامان با راهنمایی یکی از همکاراش از طریق مکاتبه با مسئولین تونست از سهمیه سالانه اش استفاده کنه و اونجا جا بگیره و به این ترتیب دوشنبه ۱۳ اردیبهشت همه با هم راه افتادیم به سمت شمال.

هانا

هانا

هانا

طبق معمول با سرما مواجه شدیم بطوریکه روز اول هوا ابری و بارانی و سرد بود. کلاسهای مامان از چهارشنبه شروع میشد بنابراین ما دوشنبه و سه شنبه با مامان بودیم و چهارشنبه و پنج شنبه هم بعدالظهرها مامان به ما ملحق میشد.

هانا

این دفعه برخلاف عید که خیلی خوش اخلاق و سرحال بودم به دلیل سرماخوردگی که از تهران با خودم آورده بودم کمی کسل و بداخلاق بودم.

هانا

منم مثل همه بچه ها که عاشق شن بازی و آب بازی هستند از بودن کنار ساحل خسته نمیشدم و به قول مامان مثل کشی که یه سرشو به ساحل بسته باشن مرتب مامان و بابا رو میبردم کنار دریا. با وجود ابری بودم ۹۰ درصد وقتا و استفاده از کرم ضد آفتاب ولی بازهم حسابی سوختم. شاید از سرما و باد.

هانا

من با دختری به اسم آوا دوست شدم که یه سال از من بزرگتر بود. مامانش قبلا توی مرکز مشاوره اداره کار میکرد. آوا خیلی مهربون و مودب بود اون مواظب همه بچه ها بود و حواسش بود که هیچ بچه ای ناراحت نشه.

هانا

هانا

شهرک یه پیست دوچرخه سواری داشت که هر روز ۵ تا ۸ به خانواده ها اختصاص داشت و با مامان و بابا سه نفری میرفتیم دوچرخه سواری. اولش پدال رو چرخوندن خیلی برام سخت بود. هم عادت نداشتم هم پاهام ضعیف بود ولی روز سوم دیگه راحت پا میزدم و کمتر پیش اومد که غر بزنم ضمن اینکه آوا هم اومده بود پیست و دوتایی بازی کردیم.

هانا

اونجا همکارای مامان هم بودن و من به یکی از همکاراش یعنی خاله منا گیر داده بودم و همه جا چشمم دنبالش بود. آخه خیلی دوستش دارم خاله منا خیلی مهربون و شیطونه و حسابی پا به پای من شیطونی میکنه

هانا

اینم یه جعبه شنی صدفی برای کادو  به مونای عزیزم

مونا

توی بازارچه مجتمع یه رصد خونه داشت که یه شب با مامان و بابا رفتیم تا ستاره ها رو ببینیم. حیف که هوا ابری شد و نتونستیم غیر از سیاره زحل و مریخ سیاره دیگه ای رو ببینیم. من قبلا توی یکی از کتابام با سیاره های منظومه شمسی آشنا شده بودم ولی اینکه بتونم کمربند دور سیاره زحل رو از توی یه تلسکوب ببینم خیلی جالب بود.

هانا

هانا

 

در کل خیلی خوش گذشت خصوصا پنج شنبه و جمعه که هوا آفتابی هم شده بود و جاتون خالی بود.

 

هانا

 

جمعه صبح هم رفتیم قایق سواری و بعد ناهار خوردیم و راه افتادیم به سمت تهران. آخه قبل از سفر از مامان قول گرفته بودم که به سریال آرزوی عروسک پارچه ای برسیم.

 


 
موهای کوتاه هانا
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱  کلمات کلیدی:

 سلام به همه دوستان

با کمی پوزش بابت به روز نبودن اخبار و تجربه ها اهم اخبار را بعرض میرسانم ضمن اینکه چند تا از عکسهای مرتبط و نامرتبط را هم میزارم.

عید دیدنی خونه افروز دختر خاله آمنه

هانا

امیر مهدی و من درحال ارگ زدن

امیر مهدی و من درحال ارگ زدن

هانا خوشحال از لباس گربه ای جدید که مامی دوخته

لباس گربه ای

سیزده به در – هانا درحال اسکیت

 

سیزده به در

 

سیزده به در

 

سیزده به در

 

سیزده به در 

 

سیزده به در

کلاس اسکیت مهد دوباره برقرار شده و من که عاشق اسکیت هستم کلی خوشحالم

دو تا پنج شنبه با مامان رفتیم استخر. من اولش از آب می ترسیدم ولی خیلی زود عادت کردم و بدون مامان توی استخر بچه ها تنهایی مشغول بازی شدم.

عکسهایی که شب عید با سفره هفت سین توی مهد انداخته بودند آماده شده ولی کیه که عکسا رو اسکن کنه چون فایلش رو نمیدن

مامان از جمعه شب تا دوشنبه صبح رفته ماموریت شیراز.

من جمعه موهامو مدل قارچی کوتاه کردم که البته اینم ماجرای خودش رو داشت چون من عاشق موهای بلند هستم و مامان با در دست داشتن موارد متعددی از تمرد من در شونه و مرتب کردن موهام و جذاب کردن اسامی مدلهای مختلف مو بالاخره راضیم کرد که موهام رو کوتاه کنم.

مدل جدید مو

کوتاه کردن مو

بنا به خواست من اسمم را کلاس زبان انگلیسی نوشتم یکشنبه ها و سه شنبه ها ساعت 6 تا 7:30 کلاس دارم و این ثبت نام هم عواقب و ماجرای خودش رو داشت. 

جلسه اول ساعت ۴:۱۵ تا ۵:۴۵ بود و مامان مجبور بود مرخصی ساعتی بگیره تا منو به کلاسم برسونه. مامان منو گذاشت کلاس و رفت به خریدهای عقب موندش رسیدگی کنه و ساعت ۵:۳۰ اومد دنبالم که بهش خبر دادن تعداد بچه ها زیاد شده و قرار یه کلاس دیگه هم ساعت ۶:۰۰ تا ۷:۳۰ تشکیل بشه. مامان هم خوشحال شد و منو تغییر ساعت داد.

جلسه بعدی مامان منو ساعت ۶ گذاشت کلاس و رفت و ساعت ۷:۱۵ آمد دنبالم که با هانای گریان در حیات موسسه مواجه شد. بعد از آروم کردن من با ناراحتی رفت بالا و از عدم زمانبندی درست و عدم مدیریت مناسب موسسه گله کرد.

جلسه سوم با بابا رفتم کلاس چون مامان رفته بود ماموریت  وسطهای کلاس پامو کردم توی یه کفش که دیگه نمیخوام بمونم و دیگه نمیخوام بیام کلاس و گریان خواستم که بگن بابا بیاد دنبالم. و بعد از چند دقیقه بابا رسید و یه کمی باهام صحبت کرد و قول داد که پشت در کلاس منتظر میمونه و من راضی شدم برم توی کلاس.  وقتی کلاس تموم شد دیدیم مامی هم اومده اونجا خلاصه من رسماْ اعلام کردم که دیگه کلاس نمیرم.

بعد از برگشتن مامان از ماموریت بهش گفتم که دیگه نمیخوام برم کلاس زبان و مامان هم با خونسردی گفت انتخابه خودته عزیزم اگه نمیخواهی بری میل خودته فقط باید بریم کتاب و سی دی رو پس بدیم. و بعد خواهش کرد علتش رو بهش بگم و منم طفره رفتم.

مامان بعد از صحبت با بابا متوجه شد که توی کلاس دوتا پسر شیطون به اسم کوروش و سروش بودن که از اول تا آخر کلاس از سر و کول صندلیها و بچه ها و معلم بالا می رفتند و تقریبا تمام انرژی کلاس رو گرفتند. بنابراین مامان تصمیم گرفت با مدیر موسسه صحبت کنه.

خلاصه سه شنبه که کلاس داشتم مامان گفت امروز میریم تا کتابات رو پس بدیم . منم آروم گفتم نه نمیخواد کتابامو پس بدین . مامان گفت نمیشه اگه نخواهی بری کلاس باید کتاب و سی دی رو پس بدیم. منم گفتم نه من میخوام بروم کلاس. مامان گفت باشه انتخاب خودته اگه دوست داری برو. ولی حالا که قراره بری کلاس کاری هست که من برات انجام بدم تا کلاسو بیشتر دوست داشته باشی؟ مثلاْ دلت میخواد ساعتت رو عوض کنم؟ از معلمتون راضی نیستی ؟ معلم ساعت قبلی رو بیشتر دوست داشتی؟ میخواهی یه جلد خوشکل برای کتابت بخریم؟ میخواهی توی کیف هاپوییت تغذیتو بزارم و ... و خلاصه نهایتا به این نتیجه رسیدیم که همین ساعت خوبه.

وقتی رسیدیم کلاس مامان متوجه شد که همه مادرا از کوروش و سروش شکایت کرده بودند بنابراین اون دوتا رو فرستاده بودن کلاس ساعت ۴ و به این ترتیب مشکل همه به خوبی و خوشی حل شد ضمن اینکه مامان هم از اول تا اخر کلاس پشت در کلاس منتظر موند و خدا رو شکر توی کلاس کلی هم بهم خوش گذشت.