هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

اندر احوالات ما
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی 
از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی

 

سلام به دوستای عزیزی که قد یه دنبا دلم براشون تنگ شده بود

اول از همه عذرخواهی کنم بابت غیبت طولانیم و تأخیرم در پاسخ به کامنت­های پر از لطف و محبتتون و تشکر کنم بابت همه پیام­های تبریک پر از عشقتون که برای تولد هانا گذاشته بودید.

خصوصاً متاسفم بابت اینکه دوستای خیلی خیلی عزیزی رو نگران و دلواس کردم. راستش باید اعتراف کنم واقعا شگفت­زده شدم وقتی با این همه پیام پر از نگرانی مواجهه شدم چون اصلا تصورش رو هم نمی­کردم اینطوری بشه.

هیچ توجیهی بابت غیبتم ندارم به جز اینکه بگم تصمیم نداشتم اینهمه مدت ننویسم و واقعاً توی یه زنجیره­ای از اتفاقهای کوچیک کوچیک پشت سر هم گیر افتادم. اساس نبودنم این بود که نمی­خواستم با یه احساس خالی از عشق و انرژی بنویسم دلم نمی­خواست دوباره از مریضی و بی­حوصلگی و خستگی و نگرانی و... بنویسم.

راستش بعد از این همه مدت نوشتن خیلی سخته ولی اعتراف میکنم همون اول یعنی یه هفته بعد از آخرین پستم وقتی از سفر برگشتیم به رسم عادت یه پست نوشتم که آپ کردنش رو موکول کردم به فرداش برای گذاشتن عکسای سفر که اومدن اون فردا تا امروز به طول انجامید.

خلاصه­ای از اتفاق­های این مدت رو برای ثبت توی خاطرات هانا و درد و دل با دوستای خوبم می نویسم و برای جریمه خودم در هر مورد یه پست به تاریخ خودش بی حرف پیش بعداًترها میزارم:

اول از همه بهمن ماه به دلیل تقاضا و اصرار هانا، سرویس مهد ثبت نامش کردم. به این ترتیب هر روز ساعت سه و نیم با سرویس می­رفت خونه فاطی خانم. پذیرفتن این درخواست دو تا دلیل داشت یکی اینکه می­خواستم حالا که هانا خودش داوطلب تجربه استقلال شده این فرصت رو بهش داده باشم.

دوم اینکه این موضوع فورس خوبی بود که به بهونه هانا حداقل روزی یکی دو ساعت پیش فاطی خانم باشیم تا از تنهایی در بیاد. چون تجربه نشون داده بود با وجود مشغله­های کاری و کلاس­های بعد از ظهر هانا، برنامه­ریزی برای این دیدار بیشتر از هفته­ای یکبار واقعا مشکل بود.

به هر حال با وجود اینکه با کم شدن ساعت­های کاری از چهار و نیم به دو و نیم اختلاف زمانی ساعت رسیدن ما به خونه مامی با ساعت رسیدن سرویس هانا به اونجا به پنج یا ده دقیقه بیشتر نمیشد ولی چون پشت این تصمیم یه هدف دیگه خوابیده بود تا آخر ماه بهمن ادامه پیدا کرد و خوشبختانه به دلیل کامل شدن تجربه هانا توی همون یک ماه و عدم استقبال فاطی خانم (به دلیل نگرانی بابت سرفه های هانا) موضوع منتفی شد.

این برنامه خودش کلی خسته­ام می­کرد چون خودتون می­دونید وقتی از سر کار خسته و کوفته بر می­گردی بهترین جایی که می­تونی یه کم رفع خستگی کنی خونه خودته.

به این ترتیب فاصله زمانی رسیدن از اداره و شروع کلاس هانا رو خونه مامی سپری می­کردیم و بعدش هم که نوبت کلاس­های بعدازظهر بود و بعد رسیدن خونه و تند تند آماده کردن شام و آماده کردن جوشونده­های پر زحمت و هزار جور به کار بستن خلاقیت برای خوروندن داروهای تلخ گیاهی به دخملکم و بعد خوابوندنش.

راستش درست بعد از سفر سرفه­های هانا به قدری شدید شد که شب­ها خوابش نمی­برد. بالاخره به لطف بعضی دوستای گل که تلفن یه متخصص آسم و آلرژی رو قبلا ازشون گرفته بودم بردمش دکتر و تازه کاشف به عمل اومد که هر چهار تا سینوش گل دختر به علاوه ریه­اش عفونت داره و دکتر نازنین هم بستش به عنواع و اقسام داروهای ضد آلرژی و آنتی بیوتیک قوی و اسپری بینی و دهان و ... که پس از خریدنشون با مخالفت آقای پدر برای مصرف داروهای کورتن دار و به پیشنهاد و همت خودشون دخترکم رفت پیش پزشک متخصص طب سنتی بیمارستان امام خمینی و اینبار با کوهی از داروهای گیاهی و جوشونده و شربت بد مزه مواجه شدیم و هزار جور ترفند برای خریدن ناز و ادای جیگرکم برای خوروندن اینهمه دارو اونم صبح و ظهر و شب ...

خوب دیگه فکر می­کنید چقدر اعصاب برام میموند که بتونم به اینجا هم سر بزنم. البته این وسط از جراحی پیش اومده برای بهداد هم بگذریم می­رسیم به مراسم سه گانه تولد هانا و لق شدن دندون شیریش و نگرانی من بابت لق شدن زود هنگام در آستانه پنج سالگی (همون دندون عجولی که در آستانه پنج ماهگی هانا برای بیرون اومدنش خواب و خوراک رو از بچه­ام و خودم گرفته بود) و بردنش دکتر و دلگرمی یافتن با این نوید که خیلی هم زود نیست و باید خدا رو شکر کنم که دندونه زحمت کشیده و به موقع لق شده چون دندون عجول دائمی داره میاد بیرون و حداقل از خرج اورتودنسی رهایی یافتیم. دندونی که حدود دو هفته (بیست و یکم بهمن) بعد از تولد هانا بازم به پیشنهاد خود دختر با شهامتم با نخ براش کشیدم فرشته مهربون همون شب یه جایزه خوشگل بابت بزرگ شدن دخملکم براش آورد.

و باز این وسط میگذرم که چقدر ناراحت شدم که بعد از شرکت در دو جلسه چهار ساعته تمرین برای جشنواره موسیقی فجر تصمیمشون عوض شد و قرار شد برای قسمت هم راهی حرکات موزون با موسیقی، فقط بچه های بالای نه سال حضور داشته باشن ... و به این ترتیب گروه سنی هانا حذف شدن. البته این دوره مصادف بود با تشدید سرفه های هانا و بی حالی و کم حوصلگی شدیدش.

اما تنها دل خوشیم این بود که حداقل ثمره تلاش گل دختر رو توی جشنای قشنگ و کنسرت­های پایان سالش قابل تقدیر دیدم. اول از همه دوازدهم اسفند جشن پایان سال توی مهدکودک برگزار شد که با دیدن مدیریت و برنامه­ریزی عالی مسئولین این مهد که خبر اهمیت زیادی که به بچه ها میدادند داشت از خوشحالی میخواستم گریه کنم. بعدش هم نوزدهم کنسرت باله داشتن و نهایتاً بیست و دوم اسفند کنسرت ارف که تسلط دخترک در نواختن بلز مؤسسه که نت ها روش نوشته نشده بود حسابی شگفت زده ام کرد.

و خبر دیگه اینکه از ترم دیگه هانا آموزش نواختن فلوت رو شروع میکنه. در مورد زبان هم هانا ترم پنجم رو تموم کرد و در ترم ششم فونیکس رو شروع کردن.

و از همه اینها که بگذریم می رسیم به خودم که حسابی بهم ریخته بودم. بعضی وقتها دیدید آدم کم میاره. نمیدونم شاید هم دچار انجماد بهاری شده بودم همون انجمادی که بعضی ها نزدیک پاییز دچارش میشن.

بله نزدیک شدن بهار و سال جدید و خونه تکونی و یه عالمه کار از جمله شستن و بسته­بندی و جمع کردن کوه عروسکهای پولیشی هانا آویخته به دیوار به هیبت چهار ردیف در چهار دیوار، به توصیه پزشک به دلیل آلرژی... و این همون دلیلی بود که من از اواخر بهمن خونه تکونی رو شروع کردم.

و الان هانای نازنینم خودش داروهاش رو می­خوره و زحمتش کمتر شده و سرفه­هاش هم نمی­تونم بگم کاملا خوب شده چون میره و میاد و دندون جدیدش هم سر برآورده و بهداد عزیزم هم حالش خوبه و خودم هم که بهترم و ملالی ندارم جزء دوری شما

در آخر هم مجدد بی نهایت تشکر میکنم از همه دوستای مهربونی که با اسم ام اس و تلفنهاشون جویای حال ما بودن و کلی دلگرمم کردن از جمله بهناز عزیزم، مهین جون مامان هانای گل، فریدا جون مامان رایای مهربون، لیلی عزیزم و خصوصاً سحر مهربونم مامان تندیس دوست داشتنی که توی وب لاگ خودش هم تولد هانا رو تبریک گفت و بقیه دوستایی که با کامنتهاشون ثابت کردن از دوستی­های شکل گرفته توی این فضا نمیشه به سادگی گذشت. و قول می­دم در اولین فرصت به تک تک وبلاگاتون سر بزنم و یه ذره­ای از لطفی که بهم داشتید رو جبران کنم.

 

راستش امسال تصمیم نداشتیم برای تعطیلات جایی بریم هر پیشنهاد سفری که از بهمن بهمون شد از جمله پیشنهاد خواهرم نتونست نظرم رو عوض کنه تا اینکه توی این هفته لطف خدا شامل حالم شده و امام رضا ما رو طلبید. درست زمانی که هانا رو برده بودم دکتر و حسابی از سرفه­هاش کلافه بودم این خبر خوب رو تلفنی بهم دادن. ما فردا داریم میریم پیش امام رضا تا اگه خدا بخواد شفای دخترکم و همه مرضیها رو ازش بخوام. از شما هم میخوام لحظه سال تحویل با قلبهای پاکتون ما رو هم دعا کنید.

 

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شکوفه ها را بر گذار می نمایند ـ

 

 

درشکفتن جشن نوروز برای همتون در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم

 

درپناه حق


 
چهار شنبه سوری و هفته فانی دی
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی:

این هفته آخر تا پایان امسال توی مهد هفته فانی دی اعلام کردن و دیگه هر روز بچه ها توی مهد فقط بازی میکنن و بازی با هر لباسی که دوست دارن میرن و هر کاری که دوست دارن انجام میدن و به این ترتیب هانا خرگوشی یکی از روزها رو رضایت داد تا با لباس خرگوشیش بره مهد بیشتر ترجیه میده از اون لباسای جینگیلی مستون بپوشه که خیلی به مذاق مسئولین مهد خوش نمیاد. میگن بهتره لباس راحت بپوشن تا با فراغ بال بازی کنن و لباسای جینگیلی دست و پا گیره. حق هم دارن.

چهار شنبه سوری هم با همسایه طبقه دوم از در پشت خونه رفتیم کوچه بی رفت و آمد و حسابی بی خطر آتیش بازی کردیم. خیلی دلم میخواست هانا بره قاشق زنی ولی نرفت که نرفت. البته بنا به رسمی که به لطف جشن نوروزی مهد کودک یاد گرفته بودیم یه کوزه شکستیم.

علی و هانا

اینم پایان ماجراهای عقب افتاده بود ........آخیش قول میدم مطلبی دیگه ای توی پیش نویس نمونده. دیگه می تونم از این به بعد بدون عذاب وجدان بنویسم. من به وعده ام وفا کردم ولی تجربه خوبی شد که دیگه دپرس نشم جون جورکشیش خیلی سخت بود. بگذریم که این آخریها رو..... دیگه دیگه .....نیشخند


 
کنسرت ارف اسفند 89
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی:

 اینم گزارش فقط تصویری کنسرت ارف بچه ها. راستش خیلی دلم میخواست تک تک شعرهای قشنگی رو که اجرا کردند پیاده کنم ولی میزارم برای ویرایشهای بعدی فعلا بزار از پیش نویس در بیاد بیرون تا بعد...

اما اونچه که باید حتما بهش اشاره کنم رضایتم از برنامه ریزی و پیشرفت بچه ها توی این کلاس و نحوه آموزش مربیاست که ناخداگاه علاقه هانا رو هم به کلاس حسابی جلب کرده.

از سمت راست: بیتا، آریانا، حنانه، ایلیا، هانا، رامان،تینا، سپهر

حاجی فیروز به پیشرفتهای شگرفی دست پیدا کرده و عید امسال
در لباس پرنسسها فعالیت کرده


 
گاهی خنده گاهی گریه آخه این چه کاریه ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

امروز جشن باله مؤسسه بود بدترین قسمت این جشن این بود که باباها سهمی از دیدن پیشرفتهای بچه هاشون نداشتند و دیگه اینکه سر تقسیط هزینه های برگزاری این جشن بین مسئولین و والدین حرف و حدیث زیادی پیش اومد.

مبلغی که اول درخواست کردند خیلی غیر منطقی و ناجوانمردانه بود. به دو دلیل اول اینکه قرار نبود باباها بنده خداها فیضی از این برنامه داشته باشن حتی در قالب عکس چون اجازه گرفتن یه عکس کوچیک هم نداشتیم و دوم اینکه قرار نبود لباسی که در اصل به بهانه تهیه اون هزینه تعیین کردند به بچه ها تحویل داده بشه.

خوب حساب دو دو تا چهارتا بود دیگه. تقریباً صدای همه در اومد در نهایت با دریافت دو سوم مبلغی که تعیین کرده بودند رضایت دادند البته از بقیه شرایطشون هم کوتاه نیومدند.

خلاصه اینکه الان که جشن تموم شده و با دیدن این که بیشتر برنامه جشن به باز اجرای برنامه بچه های بزرگسال جشنواره موسیقی فجر اختصاص داده شده بود علاوه بر اون در مقایسه با برنامه جشن نوروز مهد(موضوع پست قبلی)، به شدت احساس میکنم کم آوردم. تازه برای همین برگزاری در این سطح هم کلی منت سرمون گذاشتن.

اینا رو گفتم که یادگاری بمونه جشنی بود ولی عکسی نبود هزینه ای بود ولی رضایتی نبود در مجموع اگه یادگاریی بمونه همین خاطره است در قالب چند جمله.

برنامه کلاس هانا رقص دلقک بود که نه ربطی به حرکات باله داشت نه پیشرفتی نسبت به ترم گذشته و بدتر از همه نه هماهنگی تحسین برانگیزی بعد از اونهمه ساعاتی که ما رو برای تمرین بچه ها کشوندند مؤسسه. و بدتر از بد اینکه برنامه بچه های ما یکی مونده به آخر بود. فکرش رو بکنید از ساعت دو ما رو کشوندن اونجا و ساعت شش نوبت اجرای بچه های ما رسید خسته و گرسنه و تشنه حتی بهشون مجال نداده بودند که خوراکیهاشون رو بخورن.

البته ناگفته نمونه بچه ها خودشون روی صحنه خیلی شارژ و خندان بودن. من حالم خوب نبود چون قبل از شروع برنامه بازم هانا سر به سرم گذاشته بود. کلی شاد و خندون آماده اش کرده بودم چون بعد از جشن هم قرار بود بریم جشن تولد پارسا.

وقتی رسیدیم مؤسسه فرنوش اومد یه چیزی به من بگه که هانا گفت مامان با فرنوش حرف نزن حالا از فرنوش اصرار که حرفش رو بگه از هانا انکار که گوشای منو بگیره و نگذاره. آخر سر هم به من گفت تو فرنوش رو از من بیشتر دوست داری. منو میگی یعنی کارد بهم میزدی خونم در نمیومد چون هفته گذشته هم خونه فاطی خانم سر بادکنک دادن به پارسا این بازی در آورده بود و من به خیال خودم حسابی باهاش صحبت کرده بود و توجیهش کرده بودم ولی اونجا سنگ رو یخ شدم.

بهش گفتم هانا من برای شما توضیح داده بودم که جای هر بچه ای کجای دل مامانشه ولی اگه شما هنوز اینجوری فکر میکنی پس حق با شماست.

اینو که گفتم زد زیر گریه که پس بگو بهم دروغ گفتی که منو از همه بیشتر دوست داری

دیگه قاطی کردم دستش رو گرفتم و آروم گفتم بریم خونه هانا لازم نیست توی جشن شرکت کنی .... شب هم تولد پارسا هم نمیریم....

بچه ها خوب میفهمن که کی مامانشون جدیه و کی داره فقط تهدید میکنه. ولی اون روز من کاملا جدی بودم و هانا اینو خوب فهمید. هنوز به در نرسیده شروع به عذرخواهی کرد ولی دیگه فایده نداشت. تا کنار ماشین رفتیم و هی گریه کرد.

دائم میگفت دیگه این حرف رو نمیزنم قول میدم مامان شوخی کردم میدونم منو از همه بیشتر دوست داری قول میدم با فرنوش مهربون باشم قول میدم باهاش حرف بزنم.

دیگه دلم طاقت نیاورد نشستم و بغلش کردم فشارش دادم ... آخه خدایا چرا باید اینقدر حساس باشه.... چرا امروز ....

دردسرتون نمیدم دست و صورتش رو شستم و برگشتیم و دیگه حالش خوب شد خیلی خوب و شاد و خندون فقط میخواست اعصاب منو بهم بریزه. البته حکایت ما حکایت مرغ و تخم مرغه .... و بعدش هم که برنامه جشن و عدم رضایت من

بعد از جشن رفتیم دنبال فاطی خانم تا بریم تولد پارسا ولی توی ماشین هم با فاطی خانم بد تا کرد. اصولا از بد از فوت آقا ضیا خدا بیامرز رفتار هانا با فاطی خانم بد شده خصوصا وقتایی که پیش بینی میکنه که قراره محبت فاطی خانم به پارسا رو ببینه. به این ترتیب باز کلی منو ناراحت کرد تا حدی که گفتم میریم فاطی خانم رو میرسونیم خودمون بر میگردیم خونه ......که دیگه بعد از اون تغییر رویه داد و بنای شوخی گذاشت و قضیه به خیری ختم شد.

 نریمان و پارسا و هانا
تولد دوسالگی پارسا

هانا خوشحال از گرفتن کادو

هانا در حال مذاکره با نریمان برای راضی کردنش به باز کردن جعبه کادوییش

 وقتی از این اتفاقا میفته تا مدتی زیادی سطح انرژیم حسابی پایین میاد و تا دوباره شارژ بشم طول میکشه. این چند وقت هم من حساسم هم هانا نمیدونم چرا یه بخشیش مربوط میشه به کلافگیش بابت سرفه هاش و کم طاقتی من بابت طولانی شدن دوره درمان.....


 
جشن آغاز سال نو نوروز 1390
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی:

کاش میتونستم اونطوری که شایسته است از زحمات و تلاش زیبای کادر مهدکودک بابت مدیریت و برنامه ریزی عالی در تمام طول سال همینطور برای برگزاری جشن نوروزی امسال تشکر کنم.

کاش قلم توانمندی داشتم که میتونست همه حس و حالم رو در طول برگزاری مراسم با دیدن اجرای بچه ها و رفتار متین و لبریز از حس همکاری قشنگشون بیان کنه. ولی فقط قادرم خیلی ساده بنویسم ...تا برای خود هانا در آینده یادگاری بمونه

اول بگم برای برگزاری این جشن از والدین پولی نگرفتند فقط بابت تهیه و دوخت لباس که اگه کاملا منطقی و مناسب بود و من راضی بودم. 

متاسفانه توی این دوره زمونه ناخداگاه این باور برامون تداعی شده که هر جا مسئولیت و مدیریتی هست حس نوع دوستی و وظیفه شناسی جاشو داده به منفعت طلبی و فرصت طلبی برای کسب درآمد بیشتر و جزء القای حس طلبکاری و اینکه همینی که هست میخواهی بخواه نمیخواهی به سلامت.... درک دیگه ای باقی نمونده
خصوصا توی محیطهای آموزشی که بچه ها هم شدند وسیله این هدف .

در این شرایط وجود ذی قیمت انسانهایی که به معنی واقعی کلمه برای بچه ها دل میسوزونن و پرورش احساسات اونها و دادن درسهای مناسب زندگی بهشون در درجه اول اهمیت قرار داده و در این راه از آسایش و آرامش خودشون مایه میزارن واقعا تعجب داره. رفتار خوب و مناسب همه مربیان مهد نشون از وجود یه مدیر فوق العاده مدبر و عاشق داره که حس مسئولیت رو به خوبی در وجود تک تکشون عجین کرده.

و اما برنامه مهد : اول از همه برای برنامه جشن هر گروه سنی یعنی بچه های مهر یک دو سه چهار ساعات و روزهای مشخصی اختصاص داده شده بود نه مثل تجربه ای سال گذشته در مهدکودک دیگه ای داشتم که دو ساعت برای همه بچه های مهد اونم توی حیات کوچیک زیر آفتاب سوزان و گرم.

برنامه مهر سه یعنی گروه سنی پنج سال بعد از ظهر روز پنج شنبه دوازده اسفند از ساعت دو الی هفت بود. بعد از ورود به والدین یک برنامه زمانبندی اجرا دادند که توی اون مشخص شده بود که از کجا دیدن کارگاههای مختلف اجرای برنامه بچه هاشون رو باید دنبال کنن. آخه مطابق گروه بندی بچه ها والدین هم در چهار گروه دوستی کمک مهربونی و شادی تقسیم بندی شده بودن و هر گروه از والدین با بچه های خودشون در فضای مهد گردش می کردند.

برنامه ما همراه با گروه دوستی بود که کارگاه اول جشن نوروزی در مهر دو کارگاه بعدی تمرینات تنیس و آیروبیک در مهر یک ، کارگاه سوم کارگاه موسیقی ارف و هماهنگی بدن در مهر سه و کارگاه آخر آموزه های دینی و مهارتهای زندگی در مهر چهار و درنهایت نوبت پذیرایی با آش رشته بود.

زمانبندی اجرای برنامه ها در هر کارگاه و نظم و ترتیب حاکم در انتهای برنامه هر کارگاه و چرخش بچه ها و والدین به همراه هر گروه واقعا تحسین برانگیز بود.

اول از همه در شروع برنامه شعار قشنگ مهد یعنی "یکی برای همه و همه برای یکی" در منتظر موندن همه بچه ها برای اومدن یکی از شصت نفر گروه سنی پنج سال که به دلیل ترافیک حاصل از بارش بارون اون روز با تأخیر به مهد رسیدن، کاملا اثبات شد.

مورد قشنگ دیگه ای که توی اجرای بچه ها به چشم میخورد حس همکاری و کارگروهی و هماهنگی اونا بود بطوریکه در طول اجرای نمایشها و خوندن شعرها هیچ کدوم از مربیها دخالتی نمیکردند و بچه ها خودشون همدیگر رو اصلاح میکردند و بهم کمک میکردند که صحنه  درست چیده و اجرا بشه. 

مورد دیگه اینکه هانا در تمام طول برنامه شاد و خوشحال و متین و پر حوصله بود.

در کارگاه اول یعنی کارگاه جشن نوروزی بچه ها همه منتظر موندن تا دوستشون که البته توی گروه دیگه ای بود برسه در حالیکه مدیر مهد پشت بلندگو از بچه ها بابت این منتظر موندن تشکر میکرد. بعد از رسیدن دوستشون رانا نمایش شروع شد.

اسم نمایش: جشن آغاز سال نو
اعضای گروه دوستی و بازیگران نمایش:علی بهاری نیا (عمو نوروز)، آراد تکی یار (اسپند)، هستی رحیمی (آتیش چهارشنبه سوری)، ایلیا داوودی (آجیل چهارشنبه سوری)، ساینا امیری (سیب سفره هفت سین)، ریحانه پیروز (سیر سفره هفت سین)، رسا مصطفی زاده (سمنو سفره هفت سین)، هانا علاقبند(سنجد سفره هفت سین)، آرتین عبدی امیری (سکه سفره هفت سین)، شایان نکویی (سکه سفره هفت سین)، هستی نکوراد(سنبل سفره هفت سین)، ساینا باغی (سبزه سفره هفت سین)، نیکان عظیمی  (حاجی فیروز)، سوگول گلشنی (ننه پیرزن)

بچه ها در انتظار اعلام آغاز برنامه 

ساینا،ریحانه، رسا، هانا،آرتین،شایان
درحال شیطونی

بقیه برنامه در ادامه مطلب


 
میلاد رسول اکرم و جشنواره موسیقی فجر
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

 دوشنبه به مناسبت میلاد رسول اکرم (ص) توی سالن همایشهای برج میلاد از طرف اداره بهداد جشن داشتند. از اونجاییکه هانا تازگیها به گروه عمو پورنگ علاقمند شده و قرار بودن عمو پورنگ هم برنامه داشته باشه رفتیم.

برنامه حسابی شاد بود ولی فقط بیست دقیقه آخرش عمو پورنگ و امیر محمد اومدند و که هانا بالاخره کیفش کوک شد.

هانا و آیلی دختر همکار بهداد

جمعه با فرنوش جون و مامانش رفتیم تالار اندیشه جشنواره موسیقی فجر. برنامه فوق العاده عالی بود. هم طراحی صحنه و لباسها و هم کارگردانی و اجرا. واقعا لذت بردیم. ولی دوربین نبرده بودم.