هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

تولد مهدکودکی و فانی دی بهمن ماه
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی:

سه شنبه بیست و ششم روز برگزاری همایش منابع انسانی اداره ما بود بنابراین به دلیل حجم بالای کارها اغلب شبها دیر می رسیدم خونه و کارام حسابی با هم قاطی شده.

توی مهد ایرانمهر آخرین دوشنبه هر ماه رو برای بچه های متولد اون ماه جشن تولد دسته جمعی میگیرن البته این جشن برای هر گروه سنی در واحد خودشون انجام میشه. خلاصه اینکه دوشنبه این هفته تولد هانا گلی توی مهد بود. رسمشون اینکه براشون پاستیل بدیم مهد و لاغیر. یعنی مراسم کیک و کادو و شمع فوت کردن و عکس ندارن فقط عمو موسیقی میاد و بچه ها آزادانه برنامه بازی و رقص و تفریح دارن.

سه شنبه قرار بود توی مهد عکس با سفره هفت سین بگیرن که باید بچه ها با سر و وضع مرتب و آراسته و با لباسهایی که میخوان باهاش عکس بگیرن برن مهد. از خوش شانسی من طبق معمول این روز مصادف شد با روز همایش ما و من مجبور بودم ساعت شش صبح از خونه برم بیرون. لباسای هانا رو آماده کردم و گل دختر رو سپردم به بهداد. با مهد هم تماس گرفتم ضمن عذرخواهی خواهش کردم که خودشون زحمت پوشوندن لباسای هانا رو بکشن.

اینکه خودت دخترت رو آماده کنی با اینکه مسئولین مهد این کار رو بکنن زمین تا آسمون فرق میکنه اینجا بود که دخملی با گل سرهای آویزون و فرق کج و معوج پای سفره هفت سین عکس گرفت.

یه رسم قشنگ دیگه مهد اینه که یکی از روزهای آخر هر ماه از قبل روز شادی اعلام میشه (فانی دی). توی روز شادی همه برنامه ها و کلاسهای معمول تعطیل میشه و بچه ها مجازاً تا هر لباسی که دوست دارن بپوشن و هر زیلیم زولبایی دوست دارن به خودشون آویزون کنن و از صبح تا عصر به بازی و تفریح مشغول باشن.

یه جورایی شبیه بالماسکه میشه چون لباسای بچه ها بیشتر لباسهای محلی و حیوونی و ... است.

چهارشنبه شنبه این ماه هم فانی دی بود که خوشبختانه به دلیل خستگی زیاد فشردگی فعالیتهای همایش مجاز به مرخصی بودیم. منم فرصت داشتم سر حوصله لباسای گلی خانم رو بپوشونم و بعد به ادامه کارهای خانه تکانی بپردازم. آخه قراره فردا کارگر بیاد و یه دنیا کار دارم.

پنجشنبه که کارگر داشتیم هانا طبق معمول رفت خونه فاطی خانم بعد از تموم شدن کارهامون رفتیم دنبال هانا که پارسا جون مامان و باباش هم اومدند.

اولش هانا خوب با پارسا بازی کرد. ولی بعد از اینکه من دو تا بادکنک باد کردم دادم دستشون هانا خانمی قاطی کرد و بهم گفت تو به پارسا بیشتر از من اهمیت میدی و به این ترتیب حالم رو حسابی گرفت. فکرش رو بکن از همه چی زندگیت برای بچه ات میگذری و آخر سر چه برداشتی از این همه توجه داره. بگذریم ....


 
خداحافظ کودکی
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی:

این هفته بهداد یه جراحی کوچیک داشت. خیلی جدی نبود فقط یه توده کوچیک چربی بود پشت گردنش و درش آورد.

سرفه های هانا هم خیلی بد شده تقریباً شبها نمی خوابه. هفدهم بهمن بالاخره براش از دکتر خلیل زاده وقت گرفتم البته بین مریض. شماره و آدرسشون رو از یکی از دوستای عزیز وب لاگی گرفته بودم. دکتر تشخیص عفونت شدید سینوس و خفیف ریه دادن و کلی دارو نوشتن. از قرصهای سینگول ایر ضد آلرژی گرفته تا آنتی بیوتیک کلاسید و اسپری بینی و دهان که البته بعد از خرید داروها و رسیدن به خونه به دلیل مخالفت بهداد با خوردن داروهای کورتون دار درمان رو همون شب شروع نکردیم.

بهداد بعد از مشورت با یکی از دوستای پزشکش نوزدهم بهمن هانا رو برد پیش یه پزشک طب سنتی توی بیمارستان امام خمینی و با کلی داروی گیاهی از جمله پودر زکام و پودر قابض ساده و گل قند و شربت صدری و... اومدند خونه.

بعد از اینکه هر دو دسته دارو رو گذاشت روی کانتر آشپزخانه از من سئوال کرد حالا چی کار کنیم و کدوم مداوا رو پیش بگیریم.

منم گفتم با طب رایج موافق ترم چون خیری از طب سنتی ندیدم. ولی نظر بهداد درمان با داروهای گیاهی بود و معتقد بود برای سن پنج سال استفاده داروهای کورتون دار خیلی صلاح نیست. تعبیر خودش انداختن نارنجک توی حیات خلوت برای از بین بردن یه موش بود.

خلاصه با اینکه دلم خیلی راضی نبود ولی برای تبعیت از نظرات فیلسوفانه همسر گرامی مداوای طب سنتی رو پیش گرفتیم. دکتر ناظم قول داده بود یه ماهه سرفه ها قطع میشه و ما هم که ساده فکر کردیم یه ماه اینور و اونور خیلی فرقی نمیکنه این یک ماه هم روی همه روزهایی که صبر کردیم.

البته به توصیه خانم دکتر خلیل زاده کل عروسکهای پولیشی هانا از روی دیوار جمع شد و اینم عروسکهای بسته بندی وکیوم شده و خود گل دختر که بر اریکه قدرت تکیه زده.

 هانا گلی در حالیکه حاضر شده بره خونه مامان بهداد تا مامانش با فراغ بال اتاقش رو بتکونه

اینم از دیوار خالی اتاق گلی خانم

بهداد هانا رو برد گذاشت خونه فاطی خانم و برگشت کمک من برای خونه تکونی اتاق هانا. تا بهداد برگرده من تمام اتاق خانمی رو به سالن انتقال داده بودم و اساساً اتاقش رو تکوندم.

بالاخره تا شب کار اتاق گل دختر سر و سامون گرفت. همه اسباب بازیهاش رو بردیم توی تراس و شستیم و خشک کردیم و جابه جا کردیم. بعد ا زتموم شدن کارمون رفتیم دنبال هانا.

ظاهراً پنج دقیقه قبل از رسیدن ما به خونه فاطی خانم هانا جان بنای شیطنت و دویدن گذاشته بود و هر چی فاطی خانم تذکر داده بوده که بس کنه توجه نکرده تا اینکه بالاخره میخوره زمین و لب و دندونش زخمی میشه. به این ترتیب سرعت فرایند لق شدن دندون شیری گل دختر ناچاراً سریع تر شد و وقتی رسیدیم خونه به اصرار هانا که دیگه از این لق بودن دندونش کلافه بود با نخ براش کشیدمش و دندون کوچولو رو گذاشتم کف دست دخترک شجاعم.

 باورم نمیشه که با افتادن این دندون عجول درست یک هفته بعد از فوت کردن شمعهای کیک پنج سالگی شمارس معکوس فرایند خداحافظی با کودکی هم رسماً آغاز شده.

دختر ملوسم عزیز دلم .... کمی آروم باش و به اطرافت نگاه کن به جاده زندگی توجه کن و سعی کن تا زیباییهای بی نظیرش رو با چشم دل ببینی.

با همه وجودم آرزو دارم که لذت و حظ کاملی از این مسیر سراسر عشق و برکت داشته باشی. دوستت دارم.

 


 
مرید و مراد
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:

دیشب موقع اومدن خونه عسل هم همراه ما اومد. هانا علاقه زیادی به عسل داره و یه جورایی مثل مرید و مرادند. کاملا از عسل حمایت میکنه و هر چی که بهش بگه بی چون و چرا قبول داره. هر وقت عسل میاد خونمون به مدیریت خودش برنامه های متعددی مثل اجرای نمایش و خوندن شعر و ... برای من و بهداد تدارک میبینن و با درست کردن کارت دعوت ما رو به دیدن برنامه شون دعوت میکنن. امروز هم از اون روزها بود.

اول با عروسکهای انگشتی و دستی کلی برامون نمایش اجرا کردند و بعد هم نوبت شعر و رقص و آواز بود. خلاصه اینکه حسابی منو بهداد رو گذاشتن سر کار.

 

یه شعر اسپانیاییه که هانا خیلی قشنگ همراه با حرکات موزون اجراش میکنه. منم خیلی دوستش دارم.
پیو پیو پیو   کُر یو نه نی دو   کانتا کونتن تون تِ آ لِگری یا
سالتا آ ری با   سالتا آ با خو    آری با دِل اربو    یا سو اِ لو


 
تولدت مبارک
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی:

اینم عکسای گل دختر در مراسم خداحافظی با پنج سالگی.

لحظه به لحظه که میگذره تغییرات زیبای حاکی از رشد و بالندگیت منو شگفت زده میکنه. حرفهایی که میزنی درک زیبایی که از زندگی پیدا کردی حس استقلالی که داری و میخواهی اونو ثابت کنی خود رأیی و حتی بداخلاقی های گاه گاهت.

میگن بچه ها آینه بزرگترهان واقعا درسته. منکه میگم اونها حتی آیینه خواسته های پنهان و یا گاهی سرکوب شده بزرگترهاشون هم هستند. مثل شیطنتهات که می دونم نمادی از خواسته قلبی خودم بوده و حالا خیلی وقتها بابتشون بهت تذکر میدم.

دختر عزیزم دلم میخواد همیشه خودت باشی. هرگز گرفتن مهر تأیید بزرگترها رو فدای خواسته هات و تجربه های شیرین دوران کودکیت نکن. خانمم خیلی دوستت دارم و بهت افتخار میکنم.


 
بالاخره مسافرت
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

 سلام دوستای گلم

امیدوارم خوب و خوش سلامت باشید و ایام به کام

خوب ما بالاخره دل و زدیم به دریا و کار و مشغولیت و کلاس و ... گذاشتیم و رفتیم یه کم هوای تمیز و تازه تنفس کنیم و برگشتیم.

وقتی رسیدیم در کمال تعجب فاطی خانم اومده بود فرودگاه دنبالمون. هانا که حسابی دلش برای مامی تنگیده بود هماره مامی رفت خونشون و من و بهداد هم رفتیم تا بار و بندیلمون رو بزاریم خونه بعدش یه کیک خریدیم و رفتیم خونه مامی به این ترتیب یه شادی کوچولو خانوادگی راه انداختیم.

عکسای مربوط به شادیهای تولد عشق کوچولو رو توی پست بعدی میزارم این پست مربوط به شیطنتهای گل دختر کنار سواحل آبی و دوست داشتنی همیشه فارسه.

دیگه اینکه هفته گذشته فاینال ترم پنجم کلاس زبان هانا هم گذشت و از همین شنبه گلی خانم میرن که با خانم دوستی ترم ششم رو آغاز کنن. جالب اینجاست که توی ترم جدید قراره فونیکس رو شروع کنن.

تمرینات اجرای برنامه پایان سال کلاس موسیقی و باله در جریانه و با بازگشت سیونا مربی اصلیشون که رفته بودن یه نی نی خوشگل و توپولو رو به این دنیای قشنگ بیارن علاقه هانا به کلاس باله دوباره زنده شده.

 


 
شاهنامه و بالرین کوچک
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧  کلمات کلیدی:

این روزها هانا عاشق داستانهای شاهنامه شده. یه بار که رفته بودیم کتابفروشی یکی از کتابهای شاهنامه رو که البته برای گروه سنی نوجوان بود خریدم تا خودم با داستانهاش بیشتر آشنا بشم و بعد سر موقع مناسب برای هانا تعریف کنم یا بخونم.

یه شب وقتی هانا داشت میخوابید شعر به نام خداوند جان و خرد کزین اندیشه برنگذرد رو برام خوند. ازش پرسیدم میدونی شاعر این شعر کیه گفت حافظ. گفتم نه این شعر مال شاهنامه فردوسیه و به این ترتیب بود که یاد کتابی که خیلی وقت پیش خریده بودم افتادم و قصه از اینجا آغاز شد .....

هرشب بخشی از کتاب رو براش میخوندم تا جایی عاشق شور و هیجان این قصه ها شد که بعد از تموم شدن یه دور دوباره خواهش کرد از اول بخونم. جالب اینجاست که با تمام شخصیتهای داستان یه جورایی عجین شده و اشتباهات داستان سرایی از لحاظ توالای زمانی رو هم میگیره. مثلا اینکه سیاوش که مرده بود پس اینجا چیکار میکنه یا اینکه الان که داری این قصه رو میخونی پادشاه ایرانیان کیه؟؟

البته اونچه که مسلمه موقع خوندن کتابها باید اونقدر هوشیار باشم که از جمله های جایگزین مناسب در جای جای جنگها و پیکارهای فراوونی که دایم در شرف وقوعه استفاده کنم.

باورتون میشه یکی از دندونای کوچولوی شیری پایینی هانا لق شده؟ منکه اولش کلی نگران شدم برای همین هم سریع بردمش دکتر ولی آقای دکتر بعد از معاینه گفت که دندون اصلی داره میاد بیرون و دندون فهمیده شیری به موقع لق شده. ضمن اینکه افتادن دندونای شیری در بازه زمانی یکسال قبل و بعد از هفت سالگی اتفاق میفته و این دختر عجول ما برای بزرگ شدن مثل همیشه زودتر از وقتش تحول رو آغاز کرده

با وجود تغییرات اینچنینی که خبر از سرعت بزرگ شدن فسقلیها میده نشستن و گذر عمر دیدن خیلی لذت بخش تر میشه. 

بعد از دکتر رفتیم کتابفروشی تا کتابی مربوط به دندان شیری پیدا کنم و هانا رو برای افتادن دندونش آماده کنم و البته یه جایزه به عنوان هدیه فرشته.

اینجا بود که با دیدن کتاب دندان شیری فرانکلین با مجموعه کتابهای فرانکلین آشنا شدم و مجموعه کاملش رو براش خریدم. من عاشق تصاویر زنده و شاد کتاب و داستانهای ساده و شیرینش شدم. هانا هم خیلی خوشش اومد و به لطف آرامش درون این کتابها فعلا از هیاهوی قصه های شاهنامه خلاص شدم.

داستان کتاب لق شدن و افتادن دندون شیری رو به عنوان نشونه ای از بزرگ شدن بچه ها به تصویر می کشید و کادویی فرشته ها رو هدیه جشن و سرور و شادی به این مناسبت فرخنده.

و اما قراره فردا بالاخره بریم مسافرت. این روزها خیلی بی حوصله هستم. امیدوارم این سفر حال و هوامو عوض کنه.

راستی شده بعضی وقتها دلتون بخواد یه نفر رو اونقدر محکم بغل کنید که باهاش یکی بشین. خوب امروز یکی از اون بینهایت روزهایی بود که دلم میخواست هانا رو محکم توی بغلم فشارش بدم و میتونید حدس بزنید بعدش چی میشه؟؟؟؟؟

 وقتی حسابی کلافه اش میکنم دست از سرش بر میدارم و اونوقت میگم چرا این بچه اونقدر کفری میشه.