هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نمایش چوپان دروغگو و سارا برفی
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای خوب و عزیزم

خوب بالاخره شتر این بیماری جدید در خونه ما هم خوابید بله هانا خانم سرماخوردن البته از همین نوع جدیدش همراه با دل درد و بقیه مواهب ....

شنبه به مناسبت تولد بابا بهداد کیک خریدیم و رفتیم خونه مامی. آخه مامی به سفارش هانا یه لباس آبی خوشگل براش دوخته بود که میخواستیم امتحانش کنیم. بهداد رو به بهانه خرید شام فرستادیم بیرون و با هانا تند تند تعدادی بادکنک باد کردیم و هانا لباس پوشید و آماده شد و مثلنی بابایی رو غافلگیر کردیم. شب خوبی بود تا موقع برگشتن که هانا طبق معمول با لجبازی و مقاومت خسته ام کرد.

یکشنبه هم که خدای خوب و مهربون نعمت برف رو برای بنده هاش تمام و کمال ارزونی کرد و به این ترتیب شهرمون لبریز از برکت و عشق شد. با توجه به ترافیک خیلی زیاد شهرک از رفتن به اداره منصرف شدیم و به این ترتیب با هانا و بهداد برگشتیم و توی محوطه جلوی خونه مشغول برف بازی شدیم. اولش اصلا حوصله نداشتم ولی به هر حال بالاخره رفتیم پایین و یه آدم برفی خوشگل هم ساختیم.

هانا و سارا برفی

بعدازظهر هانا برای کلاس ارف باید یه نقاشی از برنامه کنسرتشون میکشید که خودش رو با دوتا مربیاش شیما جون و الهام جون کشید.

بعد از کلاس ارف هم به پیشنهاد بهار عزیزم رفتیم تالار هنر نمایش چوپان دروغگو.... هانا به پرنیان  میگفت مثلا من و تو خواهر بودیم و داشتیم میرفتیم توی خونمون مثلاً ..... خلاصه کلی توی سالن انتظار بازی کردن. نمایشش هم بد نبود یه جورایی بازم اصلاح نژاد شده نمایش چوپان دروغگو بود با این تم که شاید چوپانه اصلا دروغ نگفته بود و این نقشه گرگها بود که اونو درغگو جلوه بدن تا به هدفشون برسن. به نظرم میتونست خیلی شادتر و طراحی بهتر لباس اجرا بشه درعوض بیشتر از قابلیتهای بازیگری برای انتقال مضمون داستان استفاده میشد.

بهار عزیزم زحمت کشیده بود و یه کلاه و دم موشی مثل لباسای نمایش به زیرپاهات نگاه کن  برای هانا دوخته بود که هانا عاشقش شد. جز معدود چیزهایی که هنوز بعد از چهار پنج روز میزاره سرش و باهاشون بازی میکنه ممنون بهار قشنگم خیلی دوستتون دارم.


 

سه شنبه هانا کلاس باله داشت کلی براش سخنرانی کردم که توانایی هماهنگ کردن بدن با ریتم و موسیقی چقدر برای بالا بردن اعتماد به نفسش خوبه و چقدر میتونه موجب پیشرفتش توی موسیقی که این همه دوستش داره بشه و .... و درنهایت براش توضیح دادم اگه واقعا علاقه ای به این کلاس نداره فقط کافیه بهم بگه تا برم و هزینه دو ماه آینده اش رو پس بگیرم (این فقط یه ابزار بود چون میدونستم که شهریه پرداخت شده مسترد نمیگردد). 

هانا گفت من ترجیح میدم کلاس شنا برم چرا منو نمیبری استخر. منم از فرصتی که خودش به دستم داد استفاده کردم و براش توضیح دادم باله در آب یکی از رشته های خیلی دوست داشتنیه و بهش یادآوری کردم که تابستون چقدر از انجام حرکات موزون توی آب استخر لذت برده بود و برای پیشرفت توی این زمینه لازمه که اول حرکات زمینی باله رو یاد بگیره بعد بریم سراغ باله در آب اونم برای فصل گرمتر سال وقتی که ان شاا... آلرژیش هم بهبود پیدا کرده باشه و کلر استخر اذیتش نکنه.

خلاصه نمیدونم این حرفها نتیجه داد یا اینکه چون برخلاف دو هفته گذشته این بار خودم همراهش بودم بی هیچ بهونه ای اونم با شادی و خوشحالی این هفته راهی کلاس شد.

معلمش نوشین جون با دیدن ما کلی ابراز احساسات کرد و از هانا پرسید کجا بودی جات خیلی خالی بود مجبور بودم خودم جای تو پروانه بشم و ...
منم جلوی خود هانا بهش به نوشین جون گفتم که هانا میگفته دوست نداره بیاد کلاس و نوشین خیلی متعجب گفت هانا که کارش خیلی عالیه واقعا حیفه و ادامه داد که هانا رو برای اجرای یک برنامه توی تالار اندیشه انتخاب کرده که نیاز داره برای تمیرینهای بیشتر ببرمش.

منم گفتم اجازه بدین سرحوصله با هانا صحبت کنم تا خودش انتخاب کنه که آیا علاقه ای به این برنامه داره یا نه و هفته آینده خبرش رو بهتون میدم.

وقتی هانا رفت داخل سالن نوشین جون یواشکی بهم گفت ناراحتی هانا از اینه که دوست نداره اولین نفر باشه که باید توی صف حرکت رو اجرا کنه و چون از همه کوچیکتره ناچاراً باید اول صف قرار بگیره. و ادامه داد اشکالی نداره یواش یواش براش عادی میشه و اعتماد به نفس لازم رو پیدا میکنه و در نهایت خواهش کرد که دیگه غیبت نداشته باشیم تا برای برنامه شب عید عقب نیفته.

وقتی برگشتیم خونه هانا یه کم سنگین بود و حالت سرماخوردگی داشت. به شربت سرماخوردگی و قطره بینی متوسل شدم. صبح چهارشنبه هم کاملا آبریزش بینی داشت و خواهش کرد که نره مهد منم زنگ زدم مامانم تا بیاد و پیشش بمونه به این ترتیب هانا موند خونه. بعداز ظهر که برگشتم هنوز خواب بود و تا ساعت شش خوابید و کلاس زبانش رو هم نرفت. شبش هم حالش بدتر شد و دل درد و ....

امروز هم که بچه ام کلی بی حال بود. برای امروزش کلی برنامه داشتم که همگی کنسل شدن. یکیش اسکی بود. آخه ثبت نامش کردم و امروز جلسه اولش بود که نشد بریم. جلسه بعدی دو هفته آینده است.

داریم وارد ماه بهمن عزیز میشیم تولد گل دختر نزدیک شده و مامانش اصلا حس هیچ اقدامی نداره. دلم میخواست امسال بچه های هم سن و سالش رو دعوت میکردم که بهشون خوش بگذره ولی واقعا دل و دماغش و توانش رو ندارم. شاید یه تولد کوچیک نیمه خانوادگی خودمونی آخه مامی هنوز توی حس و حال غمه و نمیدونم کار درست چیه. لطفا برام دعا کنید که یه کم پرحوصله تر بشم.

اینم دو تا از نقاشی های جدید هانا

چاه آب

بارپا پاپا و قطار

اینم نمای آدم برفی تنها از پنجره اتاق هانا که کلاه و شالش با پارچه بلا استفاده عوض شده
تا عصر هانا هزار دفعه بهش سر زد

اونقدر دوست دارم آدم برفی سر جاش باقی بمونه و با گرما یواش یواش آب بشه. یه جورایی یاد بچگیام میفتم که توی تراس آدم برفی درست میکردیم و هوا اونقدر سرد میموند که تا بهار مهمونمون باشه. ولی میدونید سرنوشت این آدم برفی که هانا اسمش رو گذاشت سارا برفی و خیلی هم بهش علاقمند شده بود چی شد؟
خوب وقتی از تئاتر برگشتیم با تکه های خورد شده اش مواجه شدیم
یه آدم بی احساس خرابش کرده بود ناراحت

وقتی داشتیم می ساختیمش هانا گفت مامان ببین انگار من و تو خدا هستیم و داریم این آدم برفی رو می آفرینیمتعجب.
یه جورایی میشه ذره ای از عظمت عشق الهی به آفریده ها را تصور کرد.قلب

خدا حافظ و دوستتون دارمبای بای


 
آدم برف ندیده
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی:

سلام به همه مهربونا

مدتی بود هانا در حسرت برف بازی بال بال میزد. دائم میپرسید پس کی زمستون میاد پس کی برف میاد و ... اونقدر با حسرت از ساختن آدم برفی یاد میکرد که دلم براش میسوخت.

تا سال گذشته که خونمون انتهای بابایی بود یه بارش کوچولوی برف برای پر شدن ظرف نیاز بازی و ساختن آدم برفی کافیش بود. ولی اینطرف انگار یه ایالت دیگه است. از اونهمه شور و هیایوی برف برف این هفته قسمت ما فقط خیسی زمینا و نهایتاً کمتر از نیم سانتی سفیدی بود که با اولین اشعه های خورشید جای خودش رو به آب و خشکی داد. خلاصه اینکه بعد از بارش دومین برف و راضی نشدن هانا بهش قول دادم جمعه ببرمش آبعلی برف بازی کنه.

و اینطوری علی رغم اینکه سه شنبه چهارشنبه ماموریت بودم و اونقدر زبل خان شدم که پنج شنبه بردمش کلوپ مادران تا با بریز و بپاش و شلوغ بازی با آرد و نمک برای ساخت خمیر حسابی انرژیش رو تخلیه کنه، ولی نمیشد از زیر قول به هانا در رفت.

هانا و  لاریسا جون در حال ساخت خمیر با نمک و آرد و آب و روغن

 

باران کوچولوی عروسک


تا حالا کشف نکرده بودم که بازی با آرد و لمس اون چقدر میتونه برای بچه ها لذت بخش باشه. هانا اونقدر عاشق این کار شده بود که دیروز به محض رسیدن خونه یه کاسه آرد از من گرفت و از بیهوش شدنم به دلیل ضعف و بیماری برای صفا دادن به سر و وضع خونه سوء استفاده کرد طوریکه وقتی عصر بیدار شدم تقریبا همه جای خونه پر بود از لکه های آرد و آب.

استقلال هانا تا جایی پیشروی کرده اصرار داره بعد از ظهرها ما نریم دنبالش و براش سریس بگیریم تا خودش سوار سرویس بشه و بیاد خونه. خوب نمیدونم اینو بزارم به حساب اعتماد به نفسش یا سیاست مداریش چون تا ته قضیه رو خونده که اگه سرویس بگیره ساعت سه از مهد مرخص میشه و میتونه در خدمت مامی باشه. هنوز که تصمیم قطعی نگرفتم و اقدامی نکردم ولی هر چی فکر میکنم میبینم بد فکری هم نیست اینجوری مامی هم در روز چند ساعتی از تنهایی در میاد و به هانا هم خوش میگذره. و یه استراحتی هم میکنه برای کلاسای بعداز ظهر.

به این ترتیب شنبه هفته پیش مامی بعد از ظهر ساعت دو رفت دنبال هانا تا برن خونه مامی. پرونده گزارش پیشرفت سه ماهه هانا رو هم دادن به مامی. خوشبختانه هانا توی همه زمینه ها خوب بوده و مشکلی نداشته حتی در مواردی مثل بازی با بقیه بچه ها و یا بروز عصبانیت برخلاف تصور من رفتار رضایت بخشی داشته.

اینم یه خونه که هانا با مداد رنگیاش برای عروسکاش ساخته. توجه بفرمائید که هر دو عروسک در یک اتاق منزل داده شده اند
 

یکشنبه تولد حنانه هم کلاسی ارف هانا بود با بهناز جون مامان فرنوش هماهنگ کردیم و یه کادوی کوچولو به رسم یادگاری براش گرفتیم و تولدش رو تبریک گفتیم. ما زودتر از بقیه رسیدیم به محض ورود حنانه هانا دوید و بغلش کرد.منکه باورم نمیشد به حق چیزهای ندیده و نشنیده.

دوشنبه تارسیدیم خونه با قطع بودن آب سورپرایز شدیم. این دومین دفعه ای بود که در طول دو هفته گذشته آب قطع میشد. خلاصه اینکه با یه گالن آب پنج لیتری هم شام پختم و هم به شستشوهای ضروری هانا رسیدم و فقط نتونستیم حمام کنیم ... تعجب به این میگن صرفه جویی.

شب وقتی به هانا گفتم دارم میرم ماموریت اولش گفت منم میام و وقتی براش توضیح دادم که جائیکه دارم میرم جای بچه نیست و ...ظاهرا قانع شد ولی سر هر چیز الکی و کوچیکی به رسم بهونه میزد زیر گریه.گریه شب هم خواهش کرد که تا صبح توی تختش بخوابم و چه لذتی داشت چسبیدن بهش و بو کردن موهاش و گردنش. هنوز هم بوی نوزادیش رو میداد یادش به خیر .... وقتی ساعتها کنارش دراز میکشیدم مثل یه ببر گرسنه شیر میخورد. اونقدر سر و دستم رو بوس کرد که یه جورایی به این فکر افتاده بودم نکته قرار سقوط کنم. هانا و اینهمه مهربونی محاله.مژه

و البته پنج شنبه هم برای تشکر از اینکه فرداش میخواستم ببرمش آبعلی اونقدر صورتم رو بوسید که نگو. اول گونه هام بعد چشمام بعد پیشونیم و بعد چونه. اونقدر اینجور بوسیدنش رو دوست دارم که حاضرم برای داشتنش هر هفته سختی رفت و آمد توی ترافیک رو تحمل کنم...

آدم برف ندیده (به تقلید از کاپیتان هادوک: آدم دریا ندیده)

 

دختره از دیوار راست داره میره بالا

ساعت دو و نیم راه افتادیم به سمت تهران ولی چه راه افتادنی از کنار مجتمع ترافیک بود ترافیکی که بهداد ماشین رو خاموش کرد و آخر هم دور زد که بریم از سمت دماوند برگردیم. خلاصه دردسرتون ندم ساعت پنج و نیم رسیدیم خونه. توی راه برگشت با دیدن یه اتوبان در سمت راست مسیرمون به بهداد گفتم مثل اینکه ما اشتباهاً توی جاده قدیم هستیم یه اوتوبان سمت راستمونه که گفت اون اتوبان همونیه که به دلیل ساخت غیر اصولی غیر قابل استفاده و بسته است. 
باورتون میشه میلیاردها تومان هزینه صرف ساختن یه اتوبان غیر قابل استفاده میشه و اونوقت من نوعی باید با صرفه جویی مسخره بهاش رو بپردازم. اونم با کمتر مصرف کردن آب و برق آب و برقی که طبق آمار حدود چهل درصدش توی شبکه توزیع هرز میره. آخه این کارا میزاره آدم دلش رو خوش کنه که حاصل این صرفه جویی قراره جاهای خوبی مصرف بشه ...ساکت

بگذریم .....
دوستتون دارم و دلم برای تک تکتون تنگهبای بای

پینوشت ١: اینم آخرین هنرنمایی هانا گلی که دلم نیومد به عنوان حسن اختتام این هفته نزارمش. از وقتی مشغول نوشتن این پست شدم اونم مشغول نقاشی شد و نتیجه اینه که میبینید. ترکیبی از مواد زائد مثل ته مونده کاغذ استیکر و رنگ آمیزی و پیاده سازی داستان آپ گرید شده کارتون پرنسس ویونای منتظر در قصر و شرک قهرمان در هواپیما و خلاصه استفاده از اکلیل برای رنگ آمیزی لباسا و طراحی یک سیستم جدید تهویه و تصفیه هوا برای سقف قصر. میگم این چیه روی سقفش؟ میگه این یه سقفیه که هوای بد رو جمع میکنه و از ساختمون بیرون میده.


 
لی لی لی لی حوضک
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای نازنین

عکس یکی از گل دخترای خیلی نازنین وب لاگی یعنی تندیس عزیز توی مجله سیب سبز چاپ شده تا شما دوستای نازنین با اس ام اس کردن کد ١٧٧٧ به شماره ٢٠٠٠١١٢۴ بهش رای بدید. تا ایشالا به عنوان کودک برتر ایرانی انتخاب بشه و موجب افتخار همه گل دخترا و گل پسرای وب لاگی.

اینم یه شعره که هانا توی مهد یاد گرفته. برای آموزش کاربردی آیه های قرآن بچه ها قصه های آموزنده رو با شعر و بازی با انگشت تعریف میکنن و به این ترتیب کاربرد هر آیه براشون ملموس تر میشه.

لی لی لی لی حوضک کفشدوز اومد آب بخوره افتاد تو حوضک

اولی گفت: داد و هوار داد و هوار

دومی گفت: چرا میکنی داد و هوار یالا برو نردبون و طناب بیار

سومی گفت:خودم درت میارم کفشدوز مهربونم

چهارمی گفت: منم میشینم برات دعا میخونم

پنجمی گفت: نه داد کنید نه بیداد نه گریه و نه فریاد. میخواین بگم تَتفَکَّرُوا چی میشه؟ فکر کنید همیشه. با فکر و با اندیشه زندگی آسون میشه.

اینم چند تا از عکسای هانایی که قبل از ماموریت گرفته بودم. فاطی خانم یه دامن برای من گرفته بود و هانا خیلی از رنگش خوشش اومد و بدو بدو لباسش رو درآورد و پوشیدش و کلی قر داد. 

اینم عکس دیشب قرتی خانم که مامی اومده بود خونمون

اس ام اس یادتون نره

بای بای


 
خوشحال و شاد و خندان باش
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

سلااااااااااااااااااااااااام دوستای گل و نازنینقلب

حالتوووووووووووووووون چطوره؟ عالییییییییییییه؟

من خوبم تو خوبی همه چی خوبه همه چی آرومه همه چی .....بخند فردا تعطیله .......

خوب اینم یه روشه دیگه..... برای تجربه یه احساس میتونی نقش بازی کنی و تظاهر به داشتن اون کنی و بعد از مدتی توی ضمیرناخوداگاهت شکل میگیره واقعا صاحب اون میشی جذب یا آفرینش هر چی هست باشه ولی کار میکنه باور کنید کار میکنه خوب همیشه اون چیزی که داریم واقعا اون چیزی نیست که خواسته بودیم و دست خدا بالای همه دستاست و همیشه مشغوله تا اون چیزی که خیر و صلاحه پیش بیاد. پس میشه همیشه امیدوار بود همیشه شاد بود همیشه قدر لحظه ها رو دونست و شعر خوشحال و شاد و خندانم رو خوند.فرشته

خوب طبق روال اخیر امروز ساعت چهار و نیم رسیدیم کنار مهد درحالیکه کلاس زبان هانا ساعت پنج و نیم شروع میشه. بنابراین اول رفتیم خونه تا یه استراحتی بکنیم و بعد راهی کلاس بشیم. به محض رسیدن هانا رفت سراغ کارهای سفالی که شب قبل درست کرده بود تا رنگشون کنه و بعدش دیگه جو گیر شد و زد به رگ گل بازی و شوخی و شیطونی و گلی کردن لباساش و خوندن شعر خوشحال و شاد و خندانم. هورا

بعد گفت اگه گفتی کجای این شعر عوض شده بود ؟ منکه حضور ذهن کافی نداشتم گفتم خوب نمیدونم کجاش؟ گفت من نگفتم عمر ما کوتاست گفتم عمر ما زیباست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم. ادامه داد اینو توی مهد یاد گرفتیم با شعر قبلی فرق میکنه. و بعدش هم انگلیسیش رو خوند و مراقب بود که نگه کوتاه بلکه بگه زیبا.

 خوب حالا شما بگید عمر ما کوتاست یا زیباست؟؟؟؟؟؟سوال

اگه یادتون باشه گفته بودم که یکی از شرایط ثبت نام هانا در مهد ایرانمهر این بود که خارج از مهد کلاسی ثبت نام نکنه و آموزش نبینه. ولی هانا قبلا در حال آموزش زبان و باله و ارف بود و به دلیل علاقه خودش و همینطور راضی بودن از کلاسها دلم نیومد قطعشون کنم ضمن اینکه ترم پاییز کلاس ارف و باله رو ثبت نام کرده بودم.چشم

خوب البته چون ساعت زبان کلاس زبانشون با زمان رسیدن ما به خونه هماهنگ نبود فقط کلاس زبان رو کنسل کردم که خودتون شاهد بودید هانا خانم خودش اونقدر منو برد موسسه هلیا و آورد که بالاخره این ترم ثبت نام شد.خنثی

حالا با این همه دردسر پریروز سوپروایزر گروه سنی ۵ ساله ها منو خواست بالا و درمورد اینکه هانا کلاس خارج از مهد میره ازم سئوال کرد. خوب با عرض شرمندگی دستم رو شد ...ایشون توضیح داد که بچه بعد از تایم مهد باید خونه پیش پدر مادرش باشه و باهاشون خاطره سازی کنه و نباید با آموزشهای اضافی اونو خسته کرد.ساکت

منم توضیح دادم که فضای کلاسها فضای بازی و تفریحه و جنبه آموزشی خسته کننده نداره ضمن اینکه بچه با بچه فرق میکنه یه بچه ای بعد از مهد خسته است و نیاز به محیط آرام بخش خونه داره ولی هانا پر از انرژیه و بعد از برگشت از کلاس هم پر از انرژی برای بازی و کاردستی و نقاشی و ... است. توضیح دادم که کلاس زبان رو با اصرار و علاقه خودش مجدد ثبت نام کردم.چشم

ایشون که به هیچ عنوان براشون قابل پذیرش نبود درمورد مضرات شکلات و صلاحدید والدین مثالی زد و اینکه کلاس رفتن برای هانا مناسب نیست و ما به عنوان والدینش که خیر و صلاحش رو میخواهیم و نظر کارشناسی مسئولین مهدی رو بچه مون رو بهشون سپردیم قبول داریم باید کار درست رو انجام بدیم.وقت تمام

البته جهت درنظر گرفتن علاقه هانا بهم زمان داد تا کلاسها رو یکی یکی کم کنم تا به فضای دوستی که هانا اونجا برای خودش درست کرده هم لطمه نخوره. خوب منم تشکر کردم و خداحافظی کردم.نگران

حالا ماجرا اینه که کلاس زبان رو میتونم بعد از پایان این ترم دیگه ثبت نام نکنم ولی باله و ارف طبق روال موسسه سه ماهه ثبت نام کردم و امکان انصراف تا پایان زمستون وجود نداره.خنثی نظر شما چیه به نظر شما هم کلاس رفتنش بعد از تایم مهد یه اشتباه جبران ناپذیره؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

اومدم توی ماشین ضمن تعریف برای بهداد و گفتن اینکه قول دادم کلاسهای هانا رو کم کم کنسل کنم هانا هم درجریان قرار گرفت و گفت نه مامان خواهش میکنم کلاسامو کم نکن من دوست دارم برم کلاس و تا خونه غر غرش رو ادامه داد.کلافه

بعدش مامان بهداد رنگ زد و گفت نازی و مهرداد شب میرن خونشون ما هم بریم. وای که چقدر به هانا سفارش کردم رفتارش مودبانه باشه و با پارسا چنین و چنان باشه ولی طبق معمول آخرش با گریه از خونه مامی آوردمش بیرون و کلی عذاب وجدان برای خودم و اتاق گفتگو و این حرفها هم اصلا فایده ای نداشت.خیال باطل

راستش هانا با دیدن محبت مامی به پارسا کاملا بهم میریزه و یه جورایی غیر قابل کنترل میشه. واقعا نمیدونم باید چی کار کنم خسته شدم. میشه دیگه وقتی بچه ها اونجا هستند نریم نه به خاطر خودم همش میترسم به روحیه اش صدمه بخوره. آیا واقعا به خاطر هانا باید این تصمیم رو بگیرم؟؟ چی به خیر و صلاحشه قطع دیدن تنها فامیل موجود یا ...گریه

و اما دیروز سه شنبه که کلاس باله داشت به خیال خودم برای اینکه با استرس لباسش رو تعویض نکنه و آماده رفتن به کلاس نشه به بهداد گفتم مستقیم بره دنبال هانا و دیگه نیاد دنبال من تا نیم ساعتی زمان براش سیو کنم. اما ساعت چهار بهداد زنگ زد که  بیا خونه و نرو موسسه هانا میگه نمیخواد بره کلاس. حالا جریان از چه قراره و چه روش جادویی به کار رفته بود من هنوزم متوجه نشدم.متفکر

خلاصه اینکه کلی ناراحت شدم. تلفنی با هانا صحبت کردم فکر کردم شاید حالش خوب نباشه ولی با شنیدن صدای شوخ طبع و پر از انرژپیش فهمیدم نه خبری از بی حوصلگی نیست از رفتار شب پیشش هم دلم پر بود و دنبال بهونه بودم تا واقعا با ناراحتی حال کنم.ناراحت

وقتی رسیدم خونه دیدم آقا بهداد براش برچسب جایزه خریده پرسیدم این جایزه کدوم رفتار خوبه؟؟؟ رفتار دیشبش تشویق داشت یا حرف گوش نکردن امروزش و دیگه رسماً قاطی کردم.کلافه

منم گفتم جریمه رفتار دیشب و حرف گوش نکردنت اینه که اجازه نداری کارتون ببینی. اونم طبق معمول برای اینکه نشون بده از جریمه ها ناراحت نمیشه رفت توی اتاقش و مشغول سفال بازی شد و بعدش اومد اونقدر بوسم کرد و خودش مثل بچه گربه بهم چسبوند تا مثلا از دلم در بیاره.بغل

کلاس زبان امروزش رو هم با بهداد فرستادم تا یه کم در سکوت خونه کسب آرامش کنم. وقتی از کلاس برگشته با شادی سلام کرد و کلی غافلگیر شدم چون معمولا بی حوصله سلام میکنه. گفتم آفرین گل دختر این شد یه سلام گرم و پر از انرژی قلب

میگه بلللله آخه امروز حوصله ام رو با خودم آوردم.
گفتم مگه حوصله ات کجا بود؟؟
میگه بیشتر وقتا حوصله ام رو توی مهد جا میزام.تعجب

بغلش کردم و با حرکات آکروباتیک دور سرم چرخوندمش و گفتم از این به بعد همیشه دم مهد یادآوری میکنم تا حوصله ات رو بردای
گفت : مامان دوباره منو بچرخون
گفتم نه دیگه بقیه حوصله ام رو امروز اداره جا گذاشتم دیگه حوصله ام تموم شد ...

خلاصه  عالمی داشتیم با این بازی حوصله.....اوه

 و بعدش هم ادامه سفال و سفال و سفال و نقاشی و البته عدم اجازه برای دیدن کارتون

به این میگن اقتدار مادرانه. تجریه نشون داده بچه ها والدین جدی و مقتدر رو بشتر ترجیح میدن. از خود راضی

ماشین هانایی

طبیعت بیست بیست بیست (خودش به خودش بیست میده)

حیوونای مورد علاقه هانایی

مامان غول پیکر بی دست و پا و کله کوچولو با جوجه هانایی

تفنگ هانایی (آخه یکی نیست بگه یه دختر چرا باید با گل سفال تفنگ درست کنه)

خرچنگ

عینک عهد باستان ترمیم شده با چسب نواری

خوب اینم از این هفته

دوستتون دارم خیلی زیادقلب

بای بای


 
خاله سوسکه
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای نازنین و خوبمقلب

امیدوارم حال همگی خوب باشه و ایام به کام.بغل

هانا خانم در آستانه خداحافظی با پنج سالگی کلی متحول شده. انگار یه جورایی داره با بچگی خداحافظی میکنه تا وارد مرحله جدیدی از زندگی بشه. داشتن اعتماد به نفس و حس استقلال کاملا از رفتارش حس میشه. تشویق  نمیدونم این تاثیر موسیقیه یا آموزشهای مهد ولی هرچی که هست منکه خیلی راضی هستم چون همیشه با این ترس به سر میبردم که نکنه مثل بچگی های خودم خجالتی بشه.خجالت

 هر دفعه که میریم کلاس ارف و باله برای حاضری زدن دیگه اصرار نمیکنه که منهم همراهش برم و اسمش رو بگم ، بلکه خودش بدو بدو میره داخل و زود اسمش رو میگه و به ما هم اصرار میکنه که منتظرش نمونیم و بریم خونه.مژه

توی کلاس زبان هم همینطور. البته یه جورایی از اون ور بوم افتاده بطوریکه اصرار داره دیرتر بریم دنبالش تا توی سالن منتظر بمونه. انگار میخواد به خودش هم ثابت کنه که از نبودن ما هراسی نداره. وقتی یاد شش ماه پیش روز اول کلاس زبان میفتم که به دلیل زودتر تعطیل شدن و نبودن من چه وحشتی کرده بود و چقدر گریه کرده بود لبخند رضایت روی لبهام میشینه. چه زود گذشت چقدر بزرگ شده.فرشته

هفته گذشته وقتی ماموریت بودم کلی خانمی کرده و حسابی با بابایی همراه بوده و حرف گوش کرده. طوریکه بهداد روز دوم طبلکی که میخواسته براش میخره. چشمک

شب اول ماموریت موقع خواب بهم زنگ زده بود که شب به خیر بگه. بهش گفتم دلم براش قد یه دنیا تنگ شده. میگه ای بابا هنوز که یه روز نشده رفتی چطوری دلت اینقدر تنگ شده.آخ

خوب این یعنی اصلا از نبودن من ناراحت نبود البته بگذریم که یه تب کوچیک کرده بود. هر دفعه که باهم تلفنی حرف زدیم صدای پر از شور و هیجان و نشاطش خیالم رو راحت میکرد.قلب

وقتی برگشتم هم کماکان روال خوب تغییراتش رو حفظ کرد بطوریکه سه شنبه صبح با بیدار شدنش با صدای زنگ ساعت و انجام همه کارهاش (از دستشویی و اتنخاب و پوشیدن لباس و کفش گرفته تا شونه کردن موها) حسابی غافلگیرم کرد.ماچ

 جالب اینجاست که خودش ساعتش رو تنظیم و کوک میکنه البته برای اینکه این رفتار تداوم داشته باشه توی دفتر یادداشتش نوشتم تا توی مهد تشویق بشه. بهش میگم به سارا جون زنگ میزنم که مطمئن بشم نازنین جون دفترچه ات رو چک کرده. میگه نمیخواد زنگ بزنی خودم به نازنین جون میگم که یاداشت داره.از خود راضی

یه چیز جالب دیگه در مورد هانا اینه که مثل یه تقویم گویا میمونه. از روز هفته و ماه و سال گرفته تا تاریخ و ساعت و دقیقه رو میدونه. یعنی میدونه امروز چند شنبه است چندم چه ماهی از ساله و اینکه دیروز چه تاریخی بوده و فردا چه تاریخیه.ابرو

وقتی توی پاییز اشتباهی بهش میگفتم باید لباس گرم بپوشی چون زمستونه. عصبانی میشد که: "عزیز من مامان خانم حواست نیستا... الان پاییزه هنوز زمستون نیومده."کلافه

راستی روند هانا در بازی با بچه ها هم تغییر کرده برخلاف گذشته که رسما میگفت من با پسرها دوست نمیشم، الان با پسرها بهتر بازی میکنه. این ترم توی کلاس زبان هم هم کلاسیهاش پسرن و چهارشنبه که از کلاس اومدیم بیرون کلی باهاشون توی حیاط قایم موشک بازی کرد بدون قهر و آشتی و بدون ناراحتی.چشمک

هر ماه توی مهد یه پیام دارن که موقع خداحافظی باید برای مدیر داخلی مهد تکرار کنن. یک سوم اول ماه پیامشون رو فارس یک سوم دوم ماه انگلیسی و یک سوم آخر ماه پیامشون رو به اسپانیولی میگن.خنثی

پیام این ماهشون اینه: با دیگران گفتگو میکنم دعوا نمیکنم.متفکر

تاثیر تکرار این پیام در یک سوم اول ماه دی این بود که چهارشنبه خونه مامی موقع برگشتن راضی به برگشت نبود یعنی سر زمان برگشتن توافق نداشتیم، دست منو گرفت و برد توی اتاق خیاطی (گفتمان) که با هم صحبت کنیم و نتیجه این شده راضی و خندون شروع به حاضر شدن برای برگشت به خونه کرد بدون لجبازی ، گرفتن رشوه و یا قول و قرار و وعده وعید بلکه فقط با گفتگو.نیشخند

دیروز همراه یه هانای خوشگل و منطقی و مامان نازنینش رفتیم تا هانا گلی اولین تجربه سینما رفتنش رو داشته باشه. جاتون خالی بود رفتیم پردیس سینمایی فیلم خاله سوسکه. یه کمی بدآموزی داشت ولی به هرحال قصه خاله سوسکه بود دیگه، با روال عادی فیلمهای ایرانی پایان خوش. ابرو

منکه اصل خود قصه رو هم تا آخرش نمیدونستم اونجور که مهین جون میگفت توی قصه اصلی آقا موشه میفته توی دیگ آش و میمیره ولی توی این قصه آقا موشه نجات پیدا میکنه و با خاله سوسکه کلی هم بچه دار میشن و خوشبخت و سعادتمند زندگی میکنن.قلب

وقتی برگشتیم هانا خواهش کرد که بریم پارک که رفتیم. به دلیل سردی هوا تعداد بچه ها خیلی کم بود ولی با همون دو سه تا بچه ای که اونجا بودند زودی دوست شد و بازی کرد.تشویق

 اینم برام جالب بود هانایی که طرف هیچ بچه ای نمیرفت حالا خودش باب صحبت و دوستی رو باز میکنه و بازی هم میکنه. یه دختر اونجا بود به اسم روژین، انگار کپی برابر اصل هانا بود از مدل موهاش و لباسش و چشمای تیره شیطونش گرفته تا رفتارش و حتی خود رای بودن و یه کمی لجبازی، برام خیلی جالب بود که این دوتا با هم بازی میکردن.خیال باطل

دیشب اصلا دلش نمیخواست بخوابه با اینکه ظهر هم نخوابیده بود ولی پاشو کرده بود توی یه کفش که فردا تعطیله و من نمیخوام بخوابم. اما برعکس من داشتم از خستگی و خواب غش میکردم طوریکه وقتی بازیگوشیش رو دیدم روی مبل دراز کشیدم و در آن واحد خوابم برد. ظاهرا خانوم کوچولو از توی اتاق رو تختی رو آورده بوده و با وسواس انداخته بوده روی من که سردم نشه. صبح هم با افتخار میگه مامان من دیشب تو رو خوابوندم.مژه

امروز هم رفتیم دنبال مامی تا بریم هایپر خرید ماهیانه. برخلاف همیشه نسبتا خلوت بود نمیدونم تاثیر آلودگی هوا بود یا دلیل دیگه ای داشت .متفکر

الان هم خانمی خوابه البته بازم برای خوابیدن بازی در آورد. ساعت دو بهش گفتم اگه الان نیای بخوابی یک هفته اجازه نمیدم کارتون ببینی. میگه اشکالی نداره یک هفته که خیلی کمه چیزی نیست شنبه یکشنبه دوشنبه .... فقط هفت روزه بعدش که میتونم کارتون ببینم بالاخره. تعجب

بعد از یک ساعت بازی بالاخره خودش اومد روی تخت و خوابید به محض خوابیدنش بلند شدم اومدم پای کامپیوتر.بغل

اینم عکسهاییه که هانا توی مهد برای مراسم یلدا گرفته. دریغ از یه لبخند کوچیکنیشخند 
ببخشید کیفیتشون خوب نیست از روی عکسا عکس گرفتم
روز مراسم یلدا هانا و دوستاش یه نمایش بازی کرده بودند که اول قرار بود هانا نقش ننه سرما رو داشته باشه یعنی یه پیرزن بداخلاق که از اومدن بهار اصلا خوشحال نیست ولی بعدش نقش یلدا رو بازی کرد. برای همین دائم میگه من یلدا هستم و باید تا صبح بیدار بمونم.نیشخند

ببینید چقدر لباس هانا شبیه لباس ننه سرماست

دوستتون دارم بای بای


 
کاردستی با اکلیل و کاشت لوبیا
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳  کلمات کلیدی:

 سلام به همه دوستای خوبم

این کاردستی رو توی مهد درست کردند. درست یه جمعه بعد از اینکه این کاردستی رو آورد خونه صبح بعد از صبحانه من مشغول تدارک ناهار بودم که اومد توی آشپزخانه و گفت مامان میشه به من لوبیا بدی میخوام بچشبونم جای چشم ماهیم.

منظورش این ماهی بود. وقتی ماهی نقاشی شده اش رو دیدم حسابی ذوق زده شدم و فکر کردم خوبه که بزارمش سرکار تا خودم راحت به ناهار پختنم برسم. خلاصه اینکه یه مقداری اکلیل رنگی داشتم که قایم کرده بودم. بعد از آموزش روش مالیدن چسب و پاشیدن اکلیلها بهش گفتم به شرط اینکه به هیچ عنوان به دستت نخوره اجازه میدم خودت به سلیقه خودت ماهیت رو با اکلیل رنگ کنی. یه کم هم بهش نخود و لوبیا و ماکارانی دادم تا هر طور که دوست داره خلاقیتش رو شکوفا کنه.

این مرحله اولیه نتیجه کارش بود. میگم این ماکارنیا چین میگه باده میگم مگه توی آب باد میاد میگه خوب موج با باد درست میشه دیگه.

بعدش هم این گلا رو درست کرده بود که من عاشقشون شدم.

اینم یه کار با خمیره. یه خورشید با چشم و ابرو، آسمون پر از ابر، یه کلاغ سیاه و یه کبوتر سفید در حال پرواز، و گلی که زیبایی گلبرگاش و برگش منو کشته به نظرم خیلی خوش حالت و قشنگ در آورده و البته اونی که مونده به قول خودش یه گردنبنده که روی چمنا افتاده و گم شده.

در ادامه پروژه بازی با نخود و لوبیا روی گازش کلی غذا پخته و یه بخشیش هم ریخته بود توی آب که بعد از یه روز خیس خوردن با کمک خودش توی گلدون کاشتیم تا لوبیا در بیاد. بعد از یه هفته از ده تا لوبیای مختلف فقط یکیشون جوونه زده بود

هانا حسابی سرگرم آب دادن و نگهداری از این گلدون شده
فرایند رشد لوبیا ها در روزهای بعد

اینم کارت بررسی رفتار روزانه هانا است که نسبتا تاثیر خوبی داشت حالا دیگه تقریبا پر شده و باید خودمون یکی مثل نمونه درست کنیم که انشاء ا... برنامه آینده است.

اینم هانا گلی درحال گرفتن فال حافظ

بعد برنامه کنسرت ارف رفتار هانا یه مرتبه کاملا تغییر کرده خیلی همراه تر شده صبح ها راحت بیدار میشه لباس میپوشه حرف گوش میکنه لجبازی نمیکنه و .... تشویقخلاصه اینکه چهارشنبه شب گفتم حالا که اینهمه خانم شدی پنجشنبه میبرمت برای طبلک و میکروفون بخریم ولی پنجشنبه صبح میگه مامان میشه پنج شنبه یا جمعه هفته دیگه بریم برام طبلک بخریم آخه امروز دوست دارم توی خونه بازی کنم. دلم کباب شد برای بچه ام اونقدر خونه رو ندیده که دلش برای بازی توی خونه تنگ میشه...گریه 

خوب امروز چهلم بابا بزرگیه بالاخره تصمیم گرفتند مراسم خاصی تدارک نبینند و فقط خودمون بریم بهشت زهرا ولی هانا میگه نمیاد. تازه گیها حرفهای عجیبی میزنه مثلا اینکه شب موقع خواب میترسه روح بابا بزرگی ظاهر بشه یا وقتی میخواد لباس عوض کنه یا بره حمام میگه خجالت میکشم آخه الان بابا بزرگی منو میبینه و ....آخ

منم فکر میکنم بهتره دیگه نیاد بهشت زهرا و بمونه خونه ولی مامانم رفته شما پیش سالومه آخه مادرشوهر سالومه هم به صورت ناگهانی دچار سرطان سینه شده هفته پیش عمل کردن. لطفا براشون دعا کنید. 

الان زنگ زدم شاید بتونم خاله ستاره رو پیدا کنم ولی فایده نداشت خودم هم نمیتونم نرم آخه بعداز ظهر ساعت یک راهی یه مأموریت دیگه هستم و جور نمیشه خونه پیش هانا بموم خلاصه فعلا سرکارم متفکر

 

پی نوشت یک : من تا سه شنبه نیستم دلم براتون تنگ میشه. هانای گلم رو اول به خدا بعد به بابا بهداد و بعد به مامی میسپرم .ضمن اینکه بسیار بسیار روی انرژیهای مثبت شما حساب میکنم .قلب

پی نوشت دو: هانا همین الان تصمیمش رو عوض کرد و داره حاضر میشه که بیادماچ

بای بای