هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نمایش دیگ دیگو
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤  کلمات کلیدی:

سلام

جدیدترین خبر اینه که هانا خانم گل گلاب مریض شده. دیروز و امروز مهد نرفتم. هیچی هم نخوردم از بس ضعیف شدم پاهام و دستام درد میکنه. اینقدر حالم بد بود که دیروز صبح خودم از مامان خواستم برام آمپول بزنه و مرد و مردونه تا تزریق آخرین قطره آروم و بی صدا موندم. راستش اول وقتی مامان سرنگ رو آماده کرد با دیدن هیبت آمپول جا زدم و پشیمون شدم ولی وقتی مامان گفت باشه آمپول نمیزنم آخه منکه نخواستم برات آمپول بزنم خودت خواستی دوباره نظرم برگشت و رضایت دادم و خلاصه با شجاعت تمام خوابیدم. این اولین آمپول خوردن من غیر از واکسنها بود. البته اعتراف میکنم که هر وقت حرف سرم اومد وسط زدم زیر گریه و گفتم سرم نمیزنم (احتمالا ترس مامان از سرم بهم منتقل میشد) اما بدون اینکه کارم به سرم بکشه بهتر شدم و امروز موندم خونه مامی و کلی سرحال شدم.

خوب از اخبار بد که بگذریم میریم سر اخبار خوب

اول اینکه جمعه ۲۷ فروریدن کنسرت خانم ها عاطفه شجاعی و شهره وکیلیان در مجموعه فرهنگی امام علی در ابتدای بلوار ستاری برگزار میشه که یه گروه رقص به نام ساره هم ده نوع رقص ایرانی را اجرا میکنه. ما داریم میریم اگه خوب بود بهتون خبر میدیم تا در باز اجرای ۱۷ اردیبهشتشون هر کسی خواست بره. تلفن رزور:  ۰۹۱۲۲۸۹۰۹۴۲(فلاح)

دوم اینکه از ۲۲ فرودین نمایش دیگ دیگو ساعت ۵:۳۰ و نمایش رویای بارانی ساعت ۷:۰۰ در تالار هنر واقع در خیابان مفتح جنوبی کوچه ورزنده برای کودکان روی صحنه رفته. تلفن تالار هنر:۸۸۳۰۶۶۴۰  

ما میخواهیم یکشنبه ۲۹ فرودین بریم نمایش ها رو ببینیم اگه شما رو هم اونجا ببینیم خوشحال می شیم. میشه خواهش کنم این دفعه دیگه بیایید. مطمئن هستم که خوشتون میاد.

آی مامانای کارمند و خونه دار دست بچه هاتون بگیرید بیایید تئاتر خوش میگذره.


 
دغدغه های جدید هانا
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥  کلمات کلیدی:

سلام اخیرا سئوالهای تازه ای به ذهنم میرسه که بعضیاشونو که یادمه مینوسم شاید سئوال شما هم باشه. 

 

هانا: چرا پسرا با دخترا فرق دارن؟ (صحنه اولیه)

مامان: برای اینکه خدا اونا رو متفاوت آفریده.

هانا: چرا خدا این کارو کرده.

مامان: خوب برای به وجود آوردن تنوع. این تفاوت خیلی هم خوبه (برای تغییر فضای ذهنی). ببین موهای دخترا بلنده موهای پسرا کوتاه. پسرا کچل میشن ولی دخترا هیچوقت کچل نمیشن. پسرا ریش و سیبیل درمیارن ولی دخترا پوستشون خیلی نرم و نازه.

هانا: آها حالا متوجه شدم.

 

 

 

هانا: چرا خدا پشه رو آفریده؟

مامان:‌مگه پشه چه عیبی داره؟

هانا: خوب پشه نیش میزنه و آدمو اذیت میکنه.

مامان: پشه ها غذای غورباغه ها هستند. اگه پشه ها نبودن اونوقت غورباغه ها غذا نداشتند.

 

 

هانا:بچه های پافی (گربه خاله سایه ) از کجای دلش اومدند بیرون بدون اینکه دلش رو پاره کنن؟

مامان:‌تو از کجا دیدی که شکمش چه جوری بوده.

هانا:‌عسل بهم گفت.

مامان: خوب یه جای مخصوص هست که بچه گربه ها ازش بیان بیرون. (تغییر فضای ذهنی) ولی راستش پافی رو بردند بیمارستان و دلش را بردیدند تا آخرین بچه گربشو که توی دلش جا مونده بود دربیارن.

هانا : چرا جا مونده بود؟

مامان: زرنگ نبود که زود بیاد بیرون.

 

 

هانا: چرا خدا شیطون را آفرید آخه شیطون آدما رو گول میزنه؟

بابا: شیطون واسه اینه که آدما برای قوی تر شدن تمرین کنند تا گول نخورن و کارهای بد نکنن.

 

 

 

هانا: درختا چطوری اینقدر صاف و محکم وایستادند؟

مامان: درختا زیر پاشون ریشه هایی شبیه چنگول دارند که محکم میره توی زمین و به خاک میچسبه.

 

 

هانا: اگه اسم همه چی یکی بود چی میشد؟

مامان:‌ فکر میکنی اگه اسم در و پنجره و زمین و .... همگی مثلا هانا بود چی میشد؟

هانا:‌خوب قاطی پاتی میکردیم

 

 

هانا: چرا وقتی بتادین میزنی به زخمم میسوزه؟

مامان: این سوزش نشون میده که زخمت داره خوب میشه.

هانا: بتادین چطوری زخما رو خوب میکنه؟

مامان: یه مواد مخصوصی داره که باعث میشه میکربای روی پوستت رو از بین برن و پوست جدید زودتر ساخته بشه.

 

 

 

هانا: بابا میشه آهنگ شماره ۴ رو بزاری؟

بابا: بفرما اینم آهنگ شماره ۴

هانا: اینکه شاده. آهنگ شماره ۴ پری (هم مهد کودکی) غمگینه.

بابا: خوب آهنگای سی دی پری با مال ما فرق میکنه.

هانا (بعد از چند لحظه) :فقط آهنگش شاده ولی حرفاش غمگینه!!!


 
مسافرت به چالوس
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧  کلمات کلیدی:

 سلام به همه دوستای عزیز

؛سلام عید شما میارک  خدافظ ؛ این جمله تبریک عید من بود به هر کسی که باهاش تلفنی صحبت کردم.

ما ۲۷ اسفند رفتیم چالوس. چون بابا کمرش ناراحته و خیلی نمیتونه رانندگی کنه و برای اینکه توی ترافیک نمونیم صبح زود ساعت ۴ راه افتادیم و ساعت ۷ و نیم رسیدیم اونجا. 

 هانا

تمام مسیر مه گرفته بود و برای من بودن توی ابرا تجربه جالبی بود.

 هانا

چون زود رسیدیم اول رفتیم نمک آبرود. همین موقع بود که بارون گرفت بنابراین ما توی محوطه اونجا چادر زدیم و صبحانه خوردیم. و این اولین تجربه چادر زدن واقعی من بود نه یه چادر الکی اسباب بازی.

هانا 

چون تله کابینها ساعت ۱۱ راه میافتاد ما هم فرصت رو از دست ندایم و رفتیم به سمت عباس آباد و کلاردشت.

هانا

بهتون توصیه میکنم پیش بینیهای هوا شناسی رو جدی تر بگیرید چون بعضی وقتها درست از آب درمیاد. دست بر قضا طبق پیش بینی انجام شده هوا حسابی سرد شد و ما غافلگیر شدیم. مامان که از سرما از توی ماشین بیرون نیومد و من هم بعد از اینکه کمی شیطونی کردم رضایت دادم که برگردیم. بعد از نهار جامون رو تحویل گرفتیم و کمی استراحت کردیم.

 هانا

توی این  مسافرت استقلال و عدم وابستگی و درنتیجه عدم بهانه گیری رو تجربه کردم و این موضوع باعث شد که به مامان و بابا هم بیشتر خوش بگذره. برای اولین بار بدون مامان  و بابا می رفتم توی محوطه دور بزنم و بازی کنم و ... و حتی یکبار وقتی چند دقیقه ای از چشم مامان و بابا دور شده بودم و واقعا نمیدونستند که کجا رفتم بر خلاف انتظارشون منو شاد و درحال بازیگوشی پیدا کردند نه ترسیده و گریون.

 هانا

بعدالظهر روز اول رفتیم اطراف چاوس گشتیم

 هانا

صبح روز دوم بعد از صبحانه رفتیم توی جنگل پشت شهرک گشتیم . اونجا روی تپه کلی گل بنفش وحشی دیدیم که خیلی قشنگ بودند.

هانا

هانا

بعد از خسته شدن از جنگل گردی رفتیم نوشهر کنار دریا. هوا خیلی سرد بود و باد میومد.

هانا

 نزدیک ساعت 11 دوباره رفتیم نمک آبرود تا تله کابین سوار بشیم. جاتون خالی نبود هوا به شدت سرد شده و چیزی که از پایین میدیدیم هم چندان جالب نبود. مامان ترجیح میداد فکر کنه که بالای جنگل رو مه گرفته و کاملا معلوم بود که برف اومده. خلاصه رفتیم اون بالا و من به یکی از آرزوهام رسیدم. بله برف سفید زیبا . تجربه یک روز برفی در جنگلهای نمک آبرود هم به یاد موندنیه.

 هانا

هانا

وقتی حسابی یخ زدیم با وجود غرغر من که راضی به برگشتن نبودم بالاخره برگشتیم پایین و تازه هوس سورتمه سواری کردم بنابراین با مامان رفتیم دونفری سوار سورتمه شدیم. مامان برای اینکه مطمئن بشه من وسط راه پشیمون نمیشم از من پرسید هانا جان نمیترسی که ؟  منم گفتم نه ترس نداره که فوقش یه کمی هیجان داشته باشه . و وقتی اومدیم پایین گفتم : دیدی هیجان داشت.

هانا

هانا

هانا

بعد از نهار برگشتیم خونه و دوباره استراحت کردیم. عصری به پیشنهاد من و برای تکمیل کردن تجربه یخ زدگی رفتیم بستنی خوری.

 هانا

بالاخره روز سوم ما خورشید خانوم رو زیارت کردیم و برای اینکه حسابی از وجودشون فیض ببریم  با سرعت رفتیم کنار ساخل شنی چالوس. برای پیدا کردن یه جای دنج مجبور شدیم با ترفند بلوک چینی از یه آبگیر پر از غورباغه رد بشیم و من بازهم از تجربه هیجان لذت بردم.

هانا

 هانا

هانا

هانا

و شبش هم که شب عید بود. به پیشنهاد مامان سفره هفت سین رو روی یکی از میزهای سنگی توی محوطه چیدیم. مامان که اصرار داشت گل طبیعی بزاره توی سفره هفت سین با چراغ قوه تنهایی رفت توی جنگل که گل وحشیهایی رو دیده بودیم بچینه و بیاره که نور چراغ قوه چند تا از سگهای اطراف رو کشید به طرف شهرک و به لطف حصار موجود اطراف نتونستند به مامان نزدیک بشن و فقط تپش قلب و به سرعت باد دویدن رو برای مامان یادگاری گذاشتند.

هانا 

هانا

هانا

هانا

بعد از سال تحویل هم توی کباب پز مخصوص آتیش روشن کردیم و حسابی لذت بردیم. و البته تجربه آتیش درست کردن با چوبای خیسه خیس و بدون هیچ ماده سوختی دیگه هم تجربه جالبی بود.

 هانا

روز چهارم به پیشنهاد بابا رفتیم به سمت رامسر و جواهر ده و سر راه توی تنکابن هم کمی ایستادیم و فوج پرنده های دریایی رو دیدیم که انگار از مهاجرت برمیگشتند. ولی جاناتان اونجا نبود.

هانا 

جاتون خالی چون وقتی رسیدیم به جواهر ده باز هم با آرزوی من مواجه شدیم . بله یعنی برف سفید زیبا و بازهم کیف کردم. ولی اینبار فکر کنم سرما باعث شد که مامان جدی جدی سرما بخوره.

 هانا

هانا

هانا

روز پنجم هم که روز برگشتن به تهران بود. بعد از کمی گشت و گزار اطراف چالوس و کمی مربا و کلوچه خریدن و بعد از خوردن نهار ساعت یک و نیم به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت شش رسیدیم تهران. بیشتر مسیر من خواب بودم.

هانا

من که خیلی راضی نبودم داریم بر میگردیم.

هانا

خسته از مسافرت بیهوش شدم

هانا

امیدوارم تعطیلات به همه شما خوش بگذره