هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

هانا سرحال می شود
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳  کلمات کلیدی:

من دوباره همون هانای شاد و سرحال و سرخوش شدم. به بابا و مامان احترام میزارم. لجبازی نمیکنم. شبها تا صبح سر جای خودم میخوابم (دیگه نمیترسم). از وقتی میرسیم خونه بی بهانه بازی میکنم و میخندم و دوباره شوخ طبعیم گل کرده.

یکی از بهترین دوستای مهد که بعد از سارا و حنانه حسابی باهاش جور شده بودم و بهش عادت کرده بودم حدود دو ماه بود که به دلیل سرخک نمیومده بود مهد.

 چند وقت پیش به مامان گفتم که دلم برای زینب تنگ شده میشه بریم خونشون. مامان هم از مدیر مهد خواهش کرد که تلفن مامان زینب را بگیره ولی جور نمیشد.

تا اینکه سه شنبه هفته پیش بعد از مهد وقتی توی ماشین بودیم با خوشحالی فریاد زدم راستی مامان زینب جان برگشته مهد.  

تو مدتی که زینب نبود من به فاطمه نزدیک شده بودم .

مامان گفت چه عالی حالا با فاطمه سه تایی با هم عمو زنجیر باف بازی میکنید. اما من بهش گفتم زینب از من خواسته که با فاطمه دوست نباشم. 

مامان گفت نه عزیزم آدم هر چی دوستای بیشتری داشته باشه خدا هم بیشتر دوسش داره. اما من دلم میخواد که زینب راضی باشه بقیه اش مهم نیست.

خاله ستاره خونه ماست و داره برای کارشناسی ارشد درس میخونه دیروز آخرین مهلت ثبت نامشون بود. شاید حضور خاله ستاره بعداز ظهرها در خوشحالی من بی تاثیر نباشه.

تازه مامان دوباره دکوراسیون اتاقم رو عوض کرد آخه چار شنبه هفته پیش بهش گفتم من این مدل اتاقم را دوست ندارم هموم مدل قبلی خوب بود اونم پنج شنبه که تعطیل بود اتاقم رو همون طوری چید که من میخواستم.

مامان تو هفته های گذشته درمورد ناخن خوردن من هر کاری از دستش بر میومد کرده. از صحبت با من درمورد بدی­های ناخن خوردن گرفته تا زدن لاک تلخ به ناخنهام تحت عنوان یادآوری کننده، چسب زخم زدن به همه انگشتام به عنوان سپر بلا، صحبت با مدیر مهد در مورد برخوردهای توی کلاس، باز کردن چسبها و خرید تقویت کننده ناخن. درنهایت با مشورت­های انجام شده قرار شد نسبت به ناخن خوردن من بی توجهی صورت بگیره و توی مهد هم حواسشون باشه از ایجاد اضطراب برای من جلوگیری بشه. آخه وقتی یه شاگرد جدید میومد توی کلاس ما (معمولا شاگردایی رو میفرستند که سخت­تر به مهد عادت میکنن و نیاز به توجه ویژه و خاص مربی دارند)، من به دلیل کم شدن توجه دچار بهم ریختگی میشدم. اما حالا که دیگه زینب جان اومده و نیاز من به توجه خاص خاله مینا کمتر شده.

از همه این حرفها گذشته مامان پنجشنبه هفته پیش با استادش در مورد نگرانیهای من صحبت کرد و فکر میکنه دعای استاد هم خالی از برکت نیست.

مامان یه تز دیگه هم داره. اون فکر میکنه هر وقت ماهواره نویز داره من تو خونه بی حوصله، کلافه ، بدخلق و عصبانی هستم نشون به اون نشون که این هفته اصلا نویز نداشت و من کاملا سرحال بودم. خدا لعنت کنه بر دل سیاه شیطون.

حالا شما قضاوت کنید کدامیک از این عوامل تاثیر بیشتری در تغییر رویه من داشتن؟ همشون باهم ؟ هیچ کدام ؟ تصمیم خودم؟ تحولات سنی؟  خدا میدونه!!!!!!

اینم یه عکس از تیر ماه سال گذشته (۱۳۸۷) که با مامان و همکاراش رفته بودیم باشگاه الهیه

باشگاه