هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

شیطنت و رقابت پسرای مهد
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧  کلمات کلیدی:

امروز صبح تازه رسیده بودیم کنار مهد و هنوز توی ماشین بودیم که بردیا یکی از پسرهای کلاس در حال دویدن جلو تر از مامانش رسید کنار ماشین ما و وایستاد تا ما هم بیاییم بیرن. بردیا قبلا تو کلاس ما بود ولی حالا رفته پیش دبستانی. مامان مثل همیشه منو بغل کرد اومدیم بیرون و به بردیا سلام کرد ولی من تحویل نگرفتم. بردیا وایستاد تا مامانش برسه و ما رفتیم داخل مهد که بهراد و مامانش رو هم که تازه رسیده بودن دیدیم.

بهراد که اونم هم قبلا تو کلاس ما بود و حالا رفته پیش دبستانی داشت بهانه گیری میکرد و نمیخواست بره داخل وقتی چشمش افتاد به من  گفت مامان هانا اومد. 

مامان بهراد به مامان گفت این دختر شما خیلی خاطر خواه داره تو مهد. 

بهراد درحالی که داشت حسابی ابزار احساسات میکرد و هانا هانا میگفت بردیا و مامانش رسیدند.

مامان بردیا گفت راستی راستی هانا واقعیه ؟ من فکر میکردم تخیل ذهن علیه. ببینم این هانا رو که اینقدر حرفش هست و اومد جلو تا منو زیارت کنه  .

 بردیا با افتخار داد زد  بهراد من با هانا رسیدم. بهراد هم کم نیاورد و گفت منم با غزل رسیدم.

خلاصه قیافه مامان دیدنی بود چیزی نگفت ولی از قیافش معلوم بود چی فکر میکنه. کفشای منو عوض کرد و خاله الناز اومد و من و گرفت و رفتیم داخل کلاس.   

 


 
تولد مامان سمیرا
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  کلمات کلیدی:

سلام گوگول مگولا

اولا باید بگم من دوباره سرما خوردم. سه شنبه که مامان اومد مهد دنبالم دوباره فین فین میکردم. خلاصه تعطیلات خوبی براش برنامه ریزی کردم. مراقبت از هانای خوش اخلاق موقع سرماخوردگی. آخه من وقتی مریض میشم خیلی اخلاقم عوض میشه اول از همه شبها نمیخوابم و گریه میکنم و دوم اینکه هنوز بلد نیستم دماغم رو تمیز کنم و بیچاره مامان باید با یک عملیات چریکی به قول خودش جوجوهای ناقلای دماغم را از منطقه اخراج کنه . حالا این میون سخت ترین مرحله راضی کردن من و جلب همراهی منه. این چند روز حسابی ماجرا داشتیم. 

راستی جمعه ۲۴ مهر تولد مامان بود. مامان مهین و خاله ستاره شب جمعه خونمون بودن و جمعه هم رفتیم خونه مامی آخه عمو مهرداد و خاله نازی و از همه مهم تر پارسای عزیزم هم اونجا بودن. به دلیل سرماخوردگی مامان خیلی راضی نبود که بریم. ولی آنقدر اصرار کردم و قول دادم که نزدیک پارسا نرم که بالاخره راضی شد. بهش گفتم آخه من پارسا رو از همه بیشتر دوست دارم . مامان پرسید چطوره که پارسا رو از همه بیشتر دوست داری؟ مگه پارتی داره؟

من سر قولم بودم و اصلا نزدیک پارسا نشدم.

پارسا و هانا

ولی اون دست از سرم بر نمیداشت و هی با روروئکش میومد دنبالم و هر چی رو که دستم بود میخواست. مثل من رگ خواب بزرگتر ها رو بلده و زود میزنه زیر گریه ولی خوب منو که نمیتونه گول بزنه آخه خودم استاد گریه کردن و زورگویی هستم و هیچ کدوم از وسایلم رو بهش ندادم البته به جز میمون کوچولی رو که به مناسبت روز کودک براش خریده بودم.  که خیلی هم ازش خوشش نیومد مگر از کاغذش اونم برای خوردن. یادم افتاد که منم کوچیک بودم کاغذ خوردن رو خیلی دوست داشتم . و بازم فیلم یاد هندوستان کرد و هوس کردم که دوباره کوچیک بشم.


 
هانا لباس عروس میپوشه
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

بزارین براتون از شاهکارم بگم. جمعه صبح وقتی مامان سرگرم آماده کردن صبحونه بود من توی اتاقش داشتم بی سر صدا دستمال کاغذی ها رو پر پر می کردم و میریختم روی سرم و به قول خودم جشن راه انداخته بودم.

 

مامان که از سکوت من تعجب کرده بود صدام کرد و پرسید: هانا داری چی کار میکنی ؟

منم صادقانه جواب دادم دارم عروسی بازی میکنم.

مامان اومد و با دیدن اتاقش که پر از خورده های دستمال کاغذی توی زمین و هوا بود حسابی جا خورد.

فکر کنم هنوز تحت تاثیر روز کودک بود چون با مهربونی گفت این چه جور عروسیه دیگه . بعد یاد لباس عروسیش افتاد که تو اسباب کشی اومده بود دم دست و میدونست جاش کجاست.

طبق قولی که قبلا به من داده بود لباسشو آورد پایین تا بهم نشون بده.

منم که کوتاه نیومدم گفتم میخوام تنم کنم . هر چی مامان گفت که اندازت نمیشه من اصرار کردم و هی قول دادم فقط یه دقیقه . طبق معمول مامان بالاخره کوتاه اومد و لباسو تنم کرد. و شما نتیجه کار رو میتونید ملاحظه کنید.

فکر کنم خودش هم خیلی لذت برد چون رفت بابا رو که از سر درد هنوز دراز کشیده بود بیدار کرد و بابا هم تقریبا سر دردش یادش رفت. راستی لباس عروس مامان رو هم مامی دوخته.

دیدی بالاخره موفق شدم

 

لباس عروسی

 

 

 

 

 

 

 

 

لباس عروسی

 

 

عدم رضایت از آقای داماد

من داماد واقعی می خوام

 

لباس عروسی


 
روز جهانی کودک مبارک
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸  کلمات کلیدی:

سلام نازنازیا روزتان مبارک

 داشتم فکر میکردم کاش همه روزای سال روز کودک بود . اولاْ که منو بردند یه اسباب بازی فروشی هر چی دلم میخواد بخرم. منم چون بچه خیلی منصفی هستم همیشه فقط یه اسباب بازی انتخاب میکنم نه بیشتر اگه وسط  کار نظرم درمورد اسباب بازیه مورد نظرم عوض بشه انتخاب قبلی را پس میدم و جدید رو میخوام. خلاصه اون روز من هرچی ناز کردم مامان و بابا با حوصله نازم رو خریدند. مامان گفت امروز روز شماست و هر چی بگی ما گوش میکنیم. منم خواستم که منو برن سرزمین عجایب و با یک روز تاخیر رفتیم سرزمین عجایب. جاتون خالی بود خیلی خوش گذشت چند تا عکس براتون میزارم 

پارک

پارک

سرزمین


 
هانا خانم درس خون
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥  کلمات کلیدی:

سلام کوچولوهای زرنگ

ما از اول مهر توی مهد شروع کردیم نوشتن اعداد رو یاد بگیریم. گفته بودم که من توی کلاس گروه سنی چهار تا پنج ساله ها هستم . بنابراین یه کمی نوشتن برام سخته. دیروز بدو بدو کیف مهد را برداشتم و به مامان گفتم باید تکالیفم رو انجام بدم. بیا بهت یاد بدم چطوری عددها رو بنویسی. بعد یه دایره کشیدم و گفتم اینجوری مینوسین یک بعد دو و سه هم نوشتم عکسش هم مامان گرفت که براتون می زارم  

mashgh

مشق

 تکلیف


 
بابا بهداد کارش زیاد شده
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

سلام دوستای مهربون

بابا تازگیها دیگه نمیاد دنبال من و مامان تا باهم بریم خونه آخه کارش زیاد شده. بنابراین منو مامان باهم میاییم خونه فکر کنم مامان از رانندگی تو خیابون آزادی و انتقلاب حسابی خسته و کلافه میشه.

بابا بعد از ظهر ها هم دیر تر میاد خونه و گاهی اوقات من خوابیدم دیگه. آخه من ساعت هفت شام میخورم و ساعت هشت میخوابم. ولی بابا بهم قول داده وقتی اومد خونه منو ببوسه و بیدار کنه . منم دلم به همین خوشه.

حالا که هوا کمی سرد تر شده وقتی با مامان می رسیم خونه دیگه منو نمیبره پارک آخه میترسه سرما بخورم. راستش هنوز خوب خوب هم نشدم. برای همین بعداز ظهر ها حوصلم سر میره و بیشتر کارتون میبینم. این روزا مجذوب کارتون پری دریایی هستم . به مامان گفتم دلم میخواد یه پری دریایی بشم . تازه بهش لطف کردم و گفتم آرزو میکنم تو و بابا هم پری دریایی بشین تا باهم باشیم. مامان میگه دوست نداره پری دریایی بشه و ترجیح میده آدم باشه بنابراین فعلا نمیشه یه ماهی بشم.

من از مامان پرسیدم که ناف برای چیه ؟ مامان به من  گفت وقتی من توی دلش بودم با بند ناف به هم وصل بودیم و از اون به من غذا میرسیده و هنوز هم با یه طناب نامرئی محبت به هم وصل هستیم و همیشه هم وصل خواهیم بود.

تازه گیها که عصرها یه کم بیکار شدم فکرهای عجیب و غریب میکنم همش نگرانم که مامانم بمیره . یا نگرانم بند نامرئی بین ما پاره بشه. یه کمی ترسو شدم از تاریکی و تنهایی میترسم. مامان نمیدونه دارم بازی درمیارم یا واقعاْ میترسم چون خیلی وقتها هم اصلا یادم نیست که میترسم. خلاصه موضوع برای مامان یه کم پیچیده شده. اغلب شبها نیمه شب یا نزدیک صبح بیدار میشم و میخوام که برم تخت مامان و بابا بخوابم. مامان فکر میکنه شاید مدل قرار گرفتن تختم مناسب نباشه آخه هفته پیش دکور اتاقم را عوض کرد.

تازه ناخنم را هم دوباره میکنم که از نظر مامان خیلی بده. اینبار هر راهکاری هم پیش گرفته فایده نداشته که نداشته. گاهی اوقات میگه انگشتاتو تلخ میکنم ولی مثل اینکه دلش نمیاد . یا از جیغ و داد و هوار من میترسه. فکر کنم به نفعمه ترسهاشو رها کنه و کاریکه دسته انجام بده.

فردا به مناسبت روز جهانی کودک که پنجشنبه است قراره توی مهد کودک از ما عکس بگیرند. هفته دیگه دوشنبه هم از طرف مهد ما رو میبرن تئاتر. اسم نمایشش هست حاکم شکمو.

توی مهد کودک همه از خوش سلیقگی و حوصله زیاد مامی در دوختن لباسای جور واجور و قشنگ برای من تعریف میکنن . شاید به دلیل لباسامه که همه منو میشناسن . امروز یه لباس راه راه قرمز خوشکل پوشیده بودم که خاله مینا اومد و به مامانم گفت واقعا به ذوق و اشتیاق مادر بزرگ هانا تبریک میگم.


 
نمایش دختر نارنجون و پیشنهاد بازیگری به هانا
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  کلمات کلیدی:

سلام گلهای دوست داشتنی

دو روز بود که به دلیل سرماخوردگی نرفته بودم مهد کودک مامان مهین خونمون بود و من پیشش موندم دیروز صبح زود از خواب بیدار شدم و اصرار کردم که میخوام برم مهد هر چی مامان گفت حالا امروز هم استراحت کن به گوشم نرفت که نرفت ولی وقتی رسیدیم دم در مهد بنای ناسازگاری گذاشتم و گفتم نمیرم مهد میخوام مامان مهین ازم مراقبت کنه. مامان هم قول داد که بعدالظهر بیاد دنبالم و منو ببره تئاتر بالاخره با گریه رفتم داخل.

عصری بابا اومد دنبالم با بابا رفتیم دم اداره مامان و بابا ما رسوند تئاتر تالار هنر و خودش رفت چون کار داشت.

نمایش ساعت شش شروع میشد بنابراین من و مامان یک ساعت زودتر رسیده بودیم. تازه اعضای نمایش داشتند میومدند و آماده می شدند یه خانمی اونجا بود که دستیار تهیه کننده بود. اسم و سن منو پرسید و وقتی فهمید من تئاتر رو خیلی دوست دارم و هر ماه میام کلی منو تشویق کرد. اون گفت اسم نمایش امروز دختر نارنجونه که به صورت پرده - سایه اجرا میشه و یه کار خلاق و جدیده.

بعد وقتی من و مامان تو سالن انتظار نشسته بودیم و من داشتم برای مامان شعر میخوندم خانمه دوباره اومد پیش ما. به مامان گفت داشتم به بچه ها میگفتم یه بازیگر جدید برای تئاتر پیدا کردم صداش هم خیلی خوبه. بعد به من گفت دوست داری بیایی تئاتر بازی کنی گفتم نه!!!!! پرسید دوست نداری با عرسکها روی صحنه بازی کنی؟!!!! من بازم گفتم نه. شاید بعدا بتونم برای مامان توضیح بدم چرا نه.

نیم ساعت بعد یه خانمی با یه پسر بچه پنج ساله اومدند داخل و با ما دوست شدند اسم پسره سوشانت بود به معنی ناجی مامان سوشانت با یک صفحه کاغذ یه موشک درست کرد و من و سوشانت مشغول بازی شدیم تا اینکه من پام لیز خورد و اوفتادم زمین و بداخلاق شدم.

نمایش جالبی بود ولی  برای گروه سنی بالاتر مناسب تر بود من و سوشانت با نظرخواهی از مامانامون مدام در حال تحلیل نمایش بودیم و از نظراتمون کوتاه هم نمیومدیم.

فردا هم یه نمایش دیگه داره نمیدونم مامان منو میبره آخه بعد از نمایش کمی طلبکار بودم و امروز صبح هم رو دندنه لجبازی بودم.

خدا به مامان صبر بده و به من هم کمک کنه که یاد بگیرم خواسته هامو با خوش اخلاقی بگم.


 
مسافرت به بابل
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤  کلمات کلیدی:

سلام به همه بچه های خوب و عزیزی که شاد هستند

راستی عید شما مبارک. شب عید وقتی تلوزیون اعلام کرد که ماه دیده شد من و مامان رفتیم رو پشت بوم تا ماه و ببینیم ولی من که ماه و ندیدم.

بهتون نگفتم آنقدر به مامان و بابا اصرار کردم که منو ببرن پیش عسل تا پنجشنبه ساعت ۳ بعد از ظهر راهی بابل شدیم . من دوساعت اول مسیر را توی ماشین خوابیدم بعد هم که بیدار شدم مدام میپرسیدم پس چرا نرسیدیم آنقدر سئوال کردم که مامان حسابی کلافه شده بود. بالاخره ساعت هفت و نیم رسیدیم بابل ولی چون افطاری خونه خاله سوسن دعوت داشتیم رفتیم به سمت بابلسر. خاله سالومه و عسل عمو افشین و مریم دخترعموی عمو افشین و شوهر و پسرشون آرین که یه ماه از من کوچیکتره هم اونجا بودند. خلاصه ما سه تایی حسابی آتیش سوزوندیم . خاله سوسن یه سگ داره خیلی بامزه است پشمالوی چشم عسلی بابا اجازه نداد بهش دست بزنم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت شب برگشتیم خونه خاله سالومه. عسل سه عالمه به من عکس برگردون داد . اصلا دلمون نمیومد بخوابیم بالاخره مامان با این وعده که فردا میبرتمون کنار دریا منو خوابوند.

صبح زود به عشق دریا اول از همه بیدار شدم و بعد از اینکه بالاخره ساعت نه همه بیدار شدند و حاضر شدیم و رفتیم دریا کنار . مامان کنار ساحل یکی از دوستای دوران لیسانسشو دید. یعنی اون خانومه مامانو شناخت اسمش مهنوش بود. خاله مهنوش اهل سیرجانه ولی الان توی تهران با شوهرش و دوتا دخترش زندگی می کنند. مامان و دوستش حسابی گرم خاطراتشون بودند و من و بابا هم حسابی سرگرم شن بازی و آب بازی. نهار کنار ساحل خوردیم و ساعت سه که نزدیک شروع طرح شنای خانومها بود برگشتیم خونه خاله سالومه.

بعد از ظهر عمو افشین توی باغ رز آلاچیق رزو کرده بود که رفتیم اونجا پر از فواره بود خیلی خوش گذشت. تا ساعت ده اونجا بودیم و بعد با مامان مهین برگشتیم تهران چون بابا برای شنبه کار داشت.

بابل

بابل