هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

هان دوست همیشه بچه بمونه
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام به همه بچه هایی که مثل من از بچه بودن خودشون لذت می برن و از بزرگ شدن خوششون نمیاد.

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم به شدت دلم می خواست همیشه بچه بمونم برای همین به مامانم گفتم : مامان من نمی خوام هیچوقت بزرگ بشم.

مامان گفت آخه چرا عزیزم چرا نمی خواهی بزرگ بشی

منم که اون موقع هیچ جواب قانع کننده ای به ذهنم نرسید گفتم: آخه دلم میخواد همیشه جورابای خوشکل خوشکل بپوشم.

دیروز مامی و بابا بزرگی از مسافرت برگشتند. رفته بودند ولایت رشت. مامی وقتی میره رشت حدوداْ یه ماه می مونه. اما بالاخره دیروز برگشت برای من هم یه لباس جدید دوخته بود و یه النگو و انگشتر آبی آورده بود. راستی مامی برای من خیلی لباسای خوشکل میدوزه. تقریبا هرچی که تنم کنم شاهکار مامیه و عاشق لباسای رنگ و وارنگم هستم.

دیروز مامانم برای اولین بار منو با خودش نبرد بیرون یا به خاطر من از برنامش منصرف نشد و با همکارای اداره افتاری رفتند امامزاده صالح و دربند. شاید به این خاطر باشه که یکشنبه افتاری استادش در دانشگاه خیلی شیطونی کردم و نذاشتم حسابی فیض ببره.

درعوض منم با بابا بهداد رفتم خونه مامی تازه پارسا و عمو مهرداد و خاله نازی هم بودند و خیلی خوش گذشت. وقتی اومدم خونه به مامان گفتم که پارسا یه کلید اسباب بازی داشت که میکرد توی دهنش.

فکر کنم با دیدن پارسا هوس کرده بودم که بچه بشم یا حداقل همین قدری بمونم. نمی خوام اندازه مامانم بشم.


 
نمایشهای زندگی بسیار کوتاه است و دردسر اسباب بازی ها
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥  کلمات کلیدی:

 سلام به روی ماه همه دختر کوچولوهای عزیز مخصوصا اونایی که اسمشون هانا گل گلاست

گفتم که تئاتر خیلی دوست دارم. هفته پیش رفتیم تالار هنر نمایش زندگی بسیار کوتاه است. داستان یه آدم برفی بود که یه شب سرد زمستون کنار یه مزرعه متولد میشه. مزرعه ای که یه مترسک با قلب سرد و پوشالی نگهبانشه مترسکی که با هیچ کس دوست نیست و حسابی تنهاست. ولی آدم برفیه اونقدر مهربون و بخشنده است که تو مدت کوتاهی برای نجات خرگوش و سنجاب و پسر بچه و پیرزن از دماغ هویجیش و دگمه های فندقیش و حتی شال گردنش و نهایتا از چشمای زغالیش میگذره و مترسکو حسابی تحت تاثیر قرار میده. طوری که آخر داستان مترسک برای دوست شدن با مترسک اونور مزرعه پیام دوستی میفرسته وبا اظهار علاقه اون یکی و با چتر پرواز آدم برفی که بهش بخشیده بود راه میفته که بره دنبال دوستی.

همون روز از مامان و بابا قول گرفتم که منو ببرن تئاتر پارک لاله. اونا هم قبول کردند به شرط اینکه خوش اخلاق باشم. ولی با شروع ماه رمضون رفتن یه کمی سخت شد. دو سه روزی جور نشد که بریم چون وقتی میرسیدیم خونه دوباره بیرون رفتند سخت بود تا چهارشنبه ۴/۶ تصمیم گرفتند بعد از اداره ساعت دو مستقیم بریم پارک لاله و تا بعدازظهر وقت بگذرونیم.

خلاصه جاتون خالی بود چون اول رفتیم کانون پرورش فکری کودک و نوجوان خیابون حجاب اونجا توی خانه بازی کودک یه ساعت بازی کردم.

hana

hana

hana

بعد رفتیم غرفه ها رو تماشا کردیم و حدود ساعت سه رفتیم توی زمین بازی پارک لاله با وسایل بازی بازی کردم و همون وقتا بود که بچه های کلاس تکواندو اومدند تا با مربیشون تمرین کنند برام خیلی جالب بود. تاساعت چهار و نیم اونجا بودیم و تماشا کردیم. بعد رفتیم سالن انتظار تئاتر کانون پرورش فکری و مامان یه کمی خوابید تا ساعت پنج و نیم که دو تا دختر بچه اومدند اونجا یکیشون اسمش سروین بود یکیشون اسمش مارال بود. سروین خیلی با مزه بود برای خودش راه میرفت و قصه تعریف میکرد.مارال هم خیلی مهربون بود اومد و پاستیلش رو به ما هم تعارف کرد.

اسم نمایشش دردسر اسباب بازیها بود. داستان اشتباهای بچه ها در مورد اسباب بازیها و اتاقشون. ازجمله این اشتباها تنبلی در مرتب کردن اتاق دعوا کردن دروغ گفتن حسادت زیاده خواهی و ... که همه ممکنه باعث بشن بچه ها تنها بشن و دوستی نداشته باشن. من بیشتر از اسباب بازی الاغ و آدم فضایی خوشم اومده بود .

بعد از نمایش مامان زنگ زد به خاله ستاره تا بریم دنبالشون و افطاری بریم خونه ما سر راه آش خریدیم. من به مامان گفتم: مامان همه آبمیوه ها رو بده بخورم. مامان گفت: خیلی خوردی دلت درد میگیره. گفتم: آخه میخوام تموم شه خاله ستاره نخوره . گفت: نترس خاله ستاره روزه است نمیتونه بخوره در ضمن یه بچه مهربون باید هر چی خودش دوست داره به دیگران هم بده تا اونارو خوشحال کنه. گفتم: خوب به خاله ستاره آب میدم بخوره!!!! بعدش هم پشت ماشین خوابم برد و تاصبح خوابیدم.

خدایای خوب و عزیزم از تو میخوام که مهربونی منو زیاد کنی تا بتونم همه کسایی که اطرافم هستند و حتی نیستند رو خیلی دوست داشته باشم.


 
هانا خودش لباس می پوشه
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢  کلمات کلیدی:

سلامی به گرمی خورشید به همه دوستای خوبم

امروز من یه کار خیلی غیر منتظره کردم. خیلی وقت بود داشتم سعی میکردم خودم لباس عوض کنم ولی موفق نمیشدم و آخر سر هم عصبانی به خاطر نتونستنم با فریاد از مامان کمک میخواستم.

اما امروز صبح به مامان گفتم میخوام خودم لباس خوابم رو در بیارم و لباس بپوشم مامان هم که اینجور وقتا سعی میکنه تا منو تحریک کنه که بهترین تلاشم رو انجام بدم گفت خیلی خوبه پس مسابقه میزاریم من میرم تو اتاقم لباس بپوشم تو هم خودت لباس بپوش و رفت.

خلاصه اینکه با کمک راهنمایی کیتی توی کتاب*ًخودم لباسمو میپوشم* موفق شدم لباس خوابم را در بیارم و بلوز و شلوارم را بپوشم. باورتون نمیشه وقتی رفتم تو اتاق مامان که بگم من لباسم رو پوشیدم اون هنوز مانتوشو نپوشیده بود و به این ترتیب من برنده شدم و اون از تعجب چشماش گرد شده بود و حسابی منو تشویق کرد. این اولین تجربه من در تعویض لباس تنهای تنهایی در سن سه سال و هفت ماهگی بود. البته قبلا شلوار پوشیدن رو تجربه کرده بودم ولی ابنکه بلوزم رو خودم دربیارم و بعد بپوشم نه اصلا.

خدای خوب و عزیزم منو همیشه مورد حمایت خودت قرار بده و به من کمک کن که در زندگیم بتونم همه کارهامو به خوبی انجام بدم و احتیاجی به کمک کسی جز تو نداشته باشم. الهی آمین 


 
پرستار هانا خاله فروزان
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠  کلمات کلیدی:

یادتون که نرفته خاله فروزان پرستار یک تا دوسالگی من بود درست تو اوج شیرین زبونی خاله فروزان اومد خونه ما. خوب بابا که همیشه جوانب احتیاط را رعایت می­کنه توی خونه سیم کشی کرد و واکی تاکیه دست سازش که تا اون موقع برای انتقال صدای من از توی اتاقم به آشپزخانه و سالن و اتاق خوشون استفاده می­شد تغییر کاربری داد و تبدیل شد به دستگاه ضبط صدای خاله فروزان و من البته برای کنترلش توی خونه و کسب اطمینان از رفتار مناسبش با من. ناگفته نمونه روز اول مامان مهین هم توی خونه موند تا قلق من رو بده به دستش. منم که یه بچه خوش قلق البته در طول روز با ساعت مشخص شیر خوردن، وقت خوابیدن مشخص، غذا خوردن مناسب و بدون ادا اطوار.

من خاله فروزان رو دوست داشتم ولی یه کمی زیادی منظم بود. از هر اسباب بازیی غافل می­شدم ناپدید می­شد چون اون زود می­ذاشتش سر جاش و حسابی می­خورد توی ذوقم.

بعضی روزها خاله فروزان با اجازه مامان منو می­برد پارک توی شهرک بازی می­کردیم.

اولین چیزی که خاله فروزان باهام تمرین کرد رنگ­ها بود. من عاشق رنگ­ها هستم و خیلی زود دنیا رو رنگی دیدم. قرمز و آب و زرد و باهم تو یه روز یاد گرفتم به قرمز می­گفتم آقو. اما رنگ آبی رو درست می­گفتم. ظرف چند ماه مامان دید که من تقریباً همه رنگ­ها ازجمله قهوه­ای و طوسی رو هم بلد هستم. بن بن بن یک را هم کامل با خاله فروزان یاد گرفتم.

خاله فروزان عاشق حرف زدن من بود خصوصاً سلام (سئام) و خداحافظی (خبایز).

حضور خاله فروزان، غریبه بودنش و یا زیادی مرتب بودنش یواش یواش بهم نگرانی داده بود طوری که مامان متوجه شد ناخن­ها­مو با دندون می­کنم. اینجا بود که باید یه چاره­ای پیدا می­کرد چون خودش تا بزرگیاش ناخوناشو می­جویده و دلش نمی­خواست منم با مشکل اون بزرگ بشم. اول رفت لاک تلخ گرفت تا شاید از دست به دهن بردن منصرف بشم ولی فقط دفه اول بدمزه بود زود به مزه­اش عادت کردم.

یه روز که رفته بودیم بیمارستان عیادت دایی بابا بهداد علی آقا. منو مامان توی ماشین نشسته بودیم که ناگهان چشم مامان به ناخن­های من افتاد و یه جرقه­ای توی ذهنش خورد. شروع کرد به جای انگشتای دست من حرف زدن و گله کردن از اینکه خیلی ناراحتند که من اذیتشون می­کنم.

انگشت سبابه: مامان هانا مامان هانا او او او اهه اهه اهه هانا منو گاز میگیره خیلی دردم میاد من کمک می­خوام.

انگشت شصت: منم ناراحتم هانا منو هم میکنه کچل شدم . کمک کمک و....

همه انگشتا: ما هم شکایت داریم همه ما ناراحت هستیم میشه از هانا بخواهی که دیگه مارو توی دهنش نکنه

منم که هاج و واج مونده بودم این همه شکایت از من، من که کاری نکردم ای بابا چرا حالا پیاز داغش رو زیاد میکنن. بعدش مامان بهشون قول داد که از من می­خواد بوسشون کنم و دوسشون داشته باشم. اینطوری شد که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. از اون روز به بعد اگه یه وقتی اشتباهی دستم می­رفت سمت دهنم صدای گریشون رو می­شنیدم و سریع بوسشون می­کردم و دیگه ناخن­هامو نخوردم و مشکل حل شد.

خلاصه یکسال تمام تا دو سال و چهار ماهگی هر روز با خاله فروزان بودم که مامان دوباره تصمیم گرفت منو بزاره مهد کودک. اون فکر می­کرد لازمه یواش یواش روابط با بقیه بچه­ها رو یاد بگیرم آخه خودتون که می­دونید این روزا رفت و آمد خانواده­ها خیلی کم شده تازه تو خانواده ما اصلا بچه هم سن و سال من نیست. ولی پروژه مهد رفتن مجدداً با شکست مواجه شد و دوباره مامان مهین اومد خونمون و تا سه سالگی از من مراقبت کرد.


 
ماجرای خرگوش هانا ربیت
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸  کلمات کلیدی:

اواخر اردیبهشت 88 نزدیک یک ماه بود که مهد میرفتم و و هنوز بد قلقی میکردم.

 یه روز عصری که با مامان رفته بودیم پایین بلوک بگردیم یکی از بچه های شهرک به نام کیمیا با یه خرگوش سیاه سفید خوشکل اومد پیشمون. خرگوشش خیلی نازنازی بود من با احتیاط بهش دست زدم و نازش کردم. تا حالا به موجود پشمالوی زنده و واقعی دست نزده بودم. قبلا گربه بلوکمون رو خیلی می­دیدم ولی مامان هیچوقت اجازه نمیداد بهش دست بزنم میگفت تمیز نیست. ولی "هپی" (اسم خانم خرگوشه) خیلی تمیز بود واکسن زده و حمام کرده بود. خلاصه من خیلی بازی کردم.

فردا صبحش که رفتیم مهد طبق معمول با گریه می­خواستم از مامان جدا بشم. مامان گفت اگه گریه نکنی و قول بدی از این به بعد با شادی و خنده بری مهد کودک، عصری میریم برات خرگوش می­گیریم. منم که خیلی دوست داشتم یه حیوون واقعی داشته باشم کمی آروم تر شدم و کوتاه اومدم.

عصر همون روز با مامان و خاله سپیده رفتیم پارک ساعی و یه خرگوش مثل خرگوش کیمیا پیدا کردیم. اول سر راه رفتیم دامپزشکی تا بشورتش و بهش واکسن بزنه که معلوم شد خرگوشه آقاست. من که روی آقاها حساس بودم اصرار داشتم که خانمه نه آقا. بعد آوردیمش خونه و توی بالکن براش جا درست کردیم اسمش رو گذاشتم ربیت به تقلید از خرگوش کارتون وینی پو و به این ترتیب برگ جدید از زندگی من ورق خورد و طبق قولم سعی کردم که با شادی و خنده برم مهد کودک. اوایل که ربیت اومد خونمون خیلی محکم بغلش میکردم ولی کم کم یاد گرفتم که اذیتش نکنم و بیشتر مراقبش باشم.

حدود یک ماه پیش ما کیمیا رو دیدیم و ازش خواستیم خرگوشش رو بیاره بیرون ما هم رفتیم ربیت رو آوردیم برخوردشون خیلی جالب بود. همدیگر و لیس میزدند و دنبال هم میکردند و حسابی بپر بپر راه انداخته بودند. توی ماجرای اسباب کشی ما ربیتو چند روزی گذاشتیم پیش هپی چون ساعتهای برگشتمون به خونه خیلی مشخص نبود و به این ترتیب بود که اونا بچه دار شدند و یه خانواده واقعی تشکیل دادند. یه روز قبل از اسباب کشیمون کیمیا زنگمون رو زد و در کمال ناباوری گفت که امروز صبح هپی چهار تا بچه به دنیا آورد ولی یکیشون رو گربه چنگ زد و مرد. منم با توجه به اینکه مامان گفته بود خونه جدید کوچیکه و نمیشه توی بالکنش خرگوش نگداشت قبول کردم که ربیتو بدیم به کیمیا تا پیش خانوادش بمونه و بچه خرگوشا بی بابا نشن.


 
تفریح ها و سرگرمیهای مورد علاقه هانا
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦  کلمات کلیدی:

وقتی نوزاد بودم آنقدر کتاب دوست داشتم که میخوردمش. تمام کتابهای اونموقعم گوشه هاش خورده شده. الان هم مجله دوست خردسال رو خیلی دوست دارم و از مامان می­خوام که برام بخره.

من عاشق رنگ آمیزی هستم. گاهی اوقات موقع نقاشی و رنگ آمیزی بالا می پرم پایین میام یه چیزی میشکم و کلی ذوق می­کنم و جیغ میزنم یه دور دور خونه میدوم و بعد دوباره میام کارم رو ادامه میدم. وقتی رودخونه می­کشم سنگای زیر آب هم یادم نمیره. آدمای نقاشی­های من شکل یک سر خیلی بزرگند که دست و پا بهشون وصله. همه ابزارهای نقاشی رو هم دوست دارم از مداد رنگی و ماژیک گرفته تا آب رنگ و پاستل و رنگ انگشتی.

آب بازی هم خیلی دوست دارم. توی حمام اول باید یک ساعت آب بازی کنم تا بزارم بعد مامانم منو بشوره.

من تئاتر هم خیلی دوست دارم. تالار هنر توی خیابون ورزنده نمایشهای خیلی جالبی میزاره. اولین باری که رفتم تئاتر نمایش نخودی خانم رو داشت یک نمایش عروسکی با عروسک گردونها برام خیلی تازگی داشت که عروسکها حرف بزنن و حرکت کنند. نمایش پادشاه سرزمین قصه ها خیلی برام جذابیت داشت. تا مدتها مامان را مجبور میکردم قصشو برام بگه. نمایش پینوکیو هم دوست داشتم خیلی شاد بود. چند تا نمایش هم رفتیم توی تئاتر عروسکی کانون پرورش فکری پارک لاله دیدیم. حدود بیشتر از یکسال بود که تالار هنر بسته بود و بازسازی داشت خدارو شکر اخیرا دوباره باز شده دو تا نمایش رفتیم دیدیم یکی شکار بزرگ شنبه و یکی هم زندگی بسیار کوتاه است. هر دوتاش جالب بود.

قبل از مهد تو خونه خیلی کارتون نگاه می­کردم ولی اخیراً این عادت از سرم افتاده. من شخصیت­های والت دیزنی رو خیلی دوست دارم و تقریباً بیشترشون رو می­شناسم و اصرار داشتم که همه عروسکاشون رو داشته باشم. میکی، مینی، دانلد، دیزی، گوفی، پلوتو، وینی پو، تیگر، پیگلت، باب اسفنجی، پاتریک، تام و جری، سالیوان، مایک و ... وای یادم اومد تن تن من همه کارتونهای تن تن را از دو سالگی می­دیدم و از قسمت سیگارهای فرعون خیلی خوشم میاد. بیشتر عاشق میلو سک تن تن بودم برای همین بیشتر اوقات صدای اونو تقلید میکردم. گاهی از مامان می خواستم که برای یه سگ بخره ولی اون میگفت نمیشه توی خونه سگ نگهداشت.

من توی مهد کلاس اسکیت هم می­رم. عشق به اسکیت از علاقه به رقص پاتیناژ مینی و دیزی در کارتون کریسمس میکی شروع شد. پیشرفتم هم خوب بوده.

اسکیت هانا

من حرکات کششی باله و ژیمناستیک رو هم خیلی دوست دارم.

اصولاً طبع لطیف، حساس و هنری دارم. ولی به شدت آتیشی و گرمایی هستم

 من خیلی دوست دارم صورتم رو گریم کنند ولی مامان میگه پوست صورتم حساسه و خیلی به ندرت اجازه میده گریم بشم اولین باری که گریم شدم یک سالم بود و رفته بودیم خانه کودک پارک ساعی

گریم صورت


 
پروژه مهد کودک رفتن
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥  کلمات کلیدی:

سلام

 سلام من دوباره برگشتم

چهار ماه اول زندگیم مامانم پیشم بود بعد از اون مامان مهینم اومد خونمون تا وقتی مامان میره اداره از من مراقبت کنه. اون شنبه ها میومد خونه ما و چارشنبه ها می رفت خونشون. فکر نکنید راهش خیلی نزدیک بودا خونه اونا غرب تهرانه در حالیکه ما شرق شرق تهران بودیم خلاصه دردسرتون ندم بنده خدا خیلی خسته می شد. بعد از یک سالگی مامان تصمیم گرفت منو بزاره مهد یه بار هم سعی کرد ولی من اونقدر گریه کردم و بهش چنگ انداختم که بالاخره پشیمون شد بعد از اون تا مدت­ها آویزون گردنش می­شدم آخه می­ترسیدم از دستم فرار کنه.

اینجوری شد که تصمیم گرفتند برام پرستار بگیرند. با یه موسسه صحبت کردند و دومین خانمی که فرستادن خونمون رو پسندیدم، بهش می­گفتم خاله فروزان. درست خرداد 1386 در حالیکه یکسال و چهار ماهم بود خاله فروزان شد پرستار من این درحالی بود که تقریباً یک ماه بود دیگه پوشک نمی­بستم چون مامان مهین بهم یاد داده بود که دستشویی­مو بگم منم روی قصری میشستمو دستشویی می­کردم.

خلاصه یکسال تمام هر روز با خاله فروزان بودم که مامان و بابا دوباره تصمیم گرفتند منو بزاره مهد کودک. اونا فکر می­کرد لازمه یواش یواش روابط با بقیه بچه­ها رو یاد بگیرم آخه خودتون که می­دونید این روزا رفت و آمد خانواده­ها خیلی کم شده تازه تو خانواده ما اصلا بچه هم سن و سال من نیست.

یه روز که خاله فروزان نیومده بود مامان از فرصت استفاده کرد و با هم رفتیم مهد الهه آفتاب که نزدیک اداره بابا بود. فضای جالبی داشت ولی اشکال اینجا بود که فقط تا ساعت سه بچه­ها را نگه می­داشت. بنابراین این مشکل و یه سری مسائل دیگه باعث شد که مامان دوباره از مامان مهین خواهش کنه بیاد پیشم بمونه به این ترتیب یه سال دیگه هم مامان مهین به روال قبل دوباره اومد خونمون.

اما وقتی سه سالم تموم شد مامان دیگه تصمیم جدی گرفت که در اولین فرصت منو بزاره مهد. برای همین همه انتخاب­های ممکن را با شرایط موجود بررسی کرد و قرار شد برم مهد گل پونه که نزدیک اداره خودش بود. من اول اردیبهشت 1388 درحالیکه تقریباً سه سال و سه ماهم بود رفتم مهد گل­پونه. از روز اول از مهد خوشم نیومد که نیومد بیشتر اوقات اونجا رو با فضای شاد و پر از بازی پلی هاس که یکی دوبار رفته بودم مقایسه می­کردم. حدود یک ماه تمام با وجود همه ترفندهای وعده وعید و جایزه و ... هر روز صبح گریه و زاری و جیغ و داد راه می انداختم.

اول منو گذاشتند کلاس بچه های سه تا چهار سال . من توی مهد دو تا مشکل داشتم اول اینکه عادت داشتم روی قصری دستشویی کنم و از دستشویی ایرانی می­ترسیدم دوم اینکه از خواب اجباری خوشم نمی­اومد خصوصاً اینکه برای خوابوندن بچه­ها باهاشون جدی برخورد می­کردند که اصلا به مزاج من خوش نیومده بود. اسم مدیر مهد خاله نیلوفره اون توی همه جای مهد دوربین کارگذاشته که همه رو تحت نظارت داشته باشه اون تو دوربینش دیده بود که روز اول وقتی خاله مینا مربی کلاس می­خواست منو بخوابونه باهام تند حرف زده بود و منم که یکی یه دونه عزیز دردونه لوس توخونه بهم برخورده بود و زده شده بودم.  بعد از اینکه خیلی مقاومت کردم فکر کردند اگه کلاسم را عوض کنند شاید بهتر بشم بنابراین رفتم توی کلاس چهار تا پنج ساله­ها. اسم مربی این کلاس هم خاله مینا بود.  وقتی کم کم به این باور رسیدم این دفعه مثل دفعه­های قبل نیست مثل اینکه جدی جدی باید برم پذیرفتم که برم مهد. اما هنوزم که هنوزه بعضی روزا فیل من یاد هندستون میکنه و از رفتن سر باز میزنم ولی مامان کوتاه نمیاد. 

درمجموع توی مهد خیلی چیزها یاد گرفتم. یاد گرفتم با بچه­های دیگه بازی کنم، سلام بگم و روابط بهتری داشته باشم. من با سارا، حنانه، زینت و آناهیتا دوست هستم. سارا خیلی نازنینه از روز اول احساس می­کرد که باید از من مراقبت کنه خلاصه اینکه برام نقش یه خواهر بزرگتر رو بازی می­کنه. حنانه یک ماه پیش رفت کلاس پیش دبستانی و زینب هم یه هفته­ای هست که دیگه نمیاد مهد. شاید مهدش را عوض کرده نمیدونم و برام سئواله که چرا نمیاد.

راستی رابطه من با آقایون تعریفی نداره بطوریکه اسمهای پسرای کلاسمون رو تا حالا به مامانم نگفتم.

من توی مهد کلاس اسکیت هم می­رم. عشق به اسکیت از علاقه به رقص پاتیناژ مینی و دیزی در کارتون کریسمس میکی شروع شد. پیشرفتم هم خوب بوده. من حرکات کششی باله و ژیمناستیک رو هم خیلی دوست دارم. اصولاً طبع لطیف، حساس و هنری دارم. ولی به شدت آتیشی و گرمایی هستم.

 

 


 
ریز بین و نکته سنجم
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤  کلمات کلیدی:

چند روزیه که به جزئیات توجه بیشتری دارم! دیروز وقتی بابام اومده بود مهد کودک دنبالم دیدم یه چیزی روی مژه هاش نشسته  فوراْ کنجکاو شدم و اومدم جلو و اونو برداشتم. بابام کلی کیف کرد و ازم تشکر کرد.

در مجموع الحمدلله خیلی سرحال هستم و کاملاْ بازیگوش فعال و هوشیارم. یه عکس دیگه هم میزارم که منو ببینید.


 
وقتی فهمیدند من دخترم
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢  کلمات کلیدی:

تازه چهار ماه بود توی دل مامان جا خوش کرده بودم که با بابا رفتند سونوگرافی تا ببینند من دخترم یا پسر . خانم دکتر گفت بچه یه دختر رقاصه چون به محض اینکه تصویرم افتاد روی صفحه، به انگشتای دستام یه چرخش خوشکل دادم که شبیه حرکت دست توی رقص بود، شاید هم باهاشون بای بای کردم خلاصه اینجوری بود که معلوم شد من یه خانم به تمام معنا هستم.

مامی دلش میخواست اسم منو کیمیا بزارن چون معتقد بود که من مثل کیمیا کمیاب و نادر هستم. مامان اول اسم هانا را پیشنهاد کرد. برخلاف بقیه اسمهای پیشنهادی بابا برای اولین بار به این اسم عکس العمل مثبت نشون داد فکر کنم آهنگ این اسم به نظرش قشنگ اومد. به این ترتیب تصویب شد که اسمم هانا بشه، خوب منم مخالفتی نداشتم.

مامانم همه چی صدام میکنه : نفس، گل همیشه بهار، گل سفید بهاری، گل گلک، عسلک، جیگر طلا، خانوم خانوما، امید مامان، عشق مامان و ...

وقتی من به دنیا اومدم طبع شعر مامان گل کرد و مرتب فی البداهه برام شعر میساخت و میخوند حیف که بیشترش رو یادم رفته  چون اون موقع نمیتونستم چیزی بنویسم پس فقط قسمتهایی که یادم هست رو براتون مینویسم:

همه فرشته های آسمون از او بالا پایین میان

همه فرشته های مهربون روی زمین فرود میان

همه فرشته ها یک صدا این آوازو میخونن

این دختره   از همه عزیزتره

این دختره  از گلها زیبا تره

این دختره  از هوا لطیف تره

این دختره  از زمین اصیل تره

این دختره  از سبزه ها سبزتره

این دختره  از کوهها محکم تره

این دختر  از آسمون بلندتره تره

این دختره  از رودها روون تره

این دختره  از چشمه ها زلال تره

این دختره از دشت ها وسیع تره

همه خوبیهای دنیا هدیه به این دختره

ما همه اینجاییم دور این دختره

از خدا میخواهیم شادی بهش بده که از همه چی بهتره

  

هر روز و هر لحظه و همیشه ورد زبون مامان اینه:

هانا هانا هانایی خیلی جیگر طلایی

هانا هانا هانایی امید مامان و بابایی

هانا هانا هانایی عزیز دل ماهایی

هانا هانا هانایی فدات بشم الهی

هانا هانا هانایی شیرین عسل و مربایی

هانا هانا هانایی ....

 حالا خودم توی مهد کودک سه عالمه (من به یه عالمه میگم سه عالمه) شعرای خوشکل خوشکل یاد گرفتم. آخ آخ گفتم مهد کودک، اگه بدونین پروژه مهد رفتن من چه پروژه سنگینی بود.


 
من کی هستم؟
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱  کلمات کلیدی:

سلام اسم من هانا است. هانا در زبان ژاپنی به معنی "گل - حالت زیبای یک زن" به یونانی به معنی : "شکوفه" به انگلیسی به معنی : "بخشنده" و در زبان ایرانی یک اسم کردی است و به معنی "نور چشم امید پتاه" است.

من در تاریخ 1/1/1426 - 11/11/1384 یا 31/1/2006 در ساعت 15 و ۵ دقیقه به این دنیا قدم رنجه کردم. مامان سمیرا و بابا بهدادم عاشقم هستند.

الان که این وب لاگ را برام ثبت کردند درست سه سال و شش ماه و بیست روزمه و حسابی شیطون شدم بابام میگه اثر مهدکودکه ولی مامانم میگه ژن سمیرا کوچولو فعال شده.

قراره تا وقتی خودم بتونم بنویسیم مامام از شیرین کاری هام بنویسه. قراره تو هر پست دو بخش باشه یکی  خاطرات دوران جنینی نوزادی نو پایی و یکی هم ماجراهای روزانه من البته اگه من بهش مجال بدم که بنویسه.

احساسات من فوق­العاده قویه و حس شیشم  بالایی هم دارم بنابراین همه باید حسابی مراقب باشن چون خیلی سریع بهشون بازخورد میدم. گاهی مامانم بهم میگه استاد آخه خیلی از سئوالات و ابهاماتش رو جواب میدم . البته من هنوز نمیدونم چطوری قراره وقتی بزرگ شدم برام توضیح بده.

ما هفته پیش به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم من این خونه رو خیلی دوست دارم چون هم نزدیک خونه مامی و بابابزرگیه ( مامان و بابای بابام) و هم نزدیک خونه مامان مهینه (مامان مامانم).

من خیلی قانونمند هستم وقتی چیزی برام قانون بشه دیگه نه خودم ازش سرپیچی میکنم و نه میزارم دیگران ازش گریز بزنن. مثلاً من شبها ساعت 9 میخوابم قبل از خواب باید جیشی کنم لباس خواب بپوشم و مسواک بزنم . اگر یه وقتی موقع برگشتن از مهمونی توی ماشین خوابم ببره به محض اینکه منو بزارن توی تختم از خواب بیدار میشم و اصرار میکنم که باید مسواک بزنم اینجوری مامانمو میره سرکار. البته پیش خودمون بمونه یه کمی هم سرسختیه و لجبازیه.

مامانم شبها باید حتماً برام قصه بگه تا بخوابم البته چون من هر شب یه قصه جدید میخوام خیلی وقته که دیگه مامانم هر شب از خودش قصه میسازه. تا قبل از اینکه بیاییم این خونه مامانم شبها کنار تخت من میخوابید. من بهش اختیار داده بودم که از بین سه کار قصه گفتن و مشت و مال بدنم  و خاروندن پشتم یکیشو انتخاب کنه تا بخوابم ولی یواشکی به شما میگم که آخرش هر سه تاشو هم انجام میداد تا خوابم ببره .

از وقتی اومدیم خونه جدید چون اتاقم کوچیکه مامانم نمیتونه پای تختم بخوابه برای همین بهش اجازه دادم که فقط تا وقتی خوابم نبرده کنارم بشینه و برام از کتاب قصه ها یه قصه بخونه و بعد بره سرجاش بخوابه. بنابراین تقریبا یه هفته ای میشه که تنهایی توی اتاقم میخوابم.

"ای خدای مهربون همه بچه ها را برای پدر مادراشون و همه پدر و مادرا رو برای بچه هاشون حفظ کن تا همیشه در کنار همدیگه شاد و سلامت و خوشبخت باشن" الهی آمین 

این منم توی ماشین