هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

چهارشنبه سوری
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

سلام چند تا از عکسای چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری

چهارشنبه

هانا

هانا

هانا

نورو ز ۱۳۸۹ مبارک

ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی
چیزی به یار مانی از یـــار ما چه دیـــدی
خندان و تازه رویی سر سبز و مکشبویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریــدی

تبریک

سال نومی شود. زمین نفسی دوباره می کشد. برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما... دلهای پر مهرمان را به روزهای سبز و زیبای بهار پیوند می زنیم
و شادی را برای یکدیگر به ارمغان می آوریم

...سال نو مبارک ...

چون همیشه شادمان


 
سفره هفت سین
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام

مهد کودک برای عکس گرفتن بچه ها کنار سفره هفت سین برای یکشنبه و دوشنبه برنامه ریزی کرده بود. جالب این بود که این بار اعلام کرده بود والدینی که مایلند با بچه هاشون عکس بگیرن میتونند یکشنبه حضور داشته باشند. ولی مامان دقیقا یکشنبه در اداره کار خیلی مهمی داشت و نتونست بیاد و حسابی از این موضوع ناراحت شد. اون همش غر میزد که ۳۶۰ روز سال کسی کاری باهامون نداشته حالا هفته آخر که هر کسی کلی کار و مشغله داره یاد بازدید و پرزنت و ... افتادند و ...

خلاصه دیروز لباسا و گل سرها و جورابها و کفشهامو برام آماده کرد و با طوماری از توضیحات که چی و با چی بپوشه و چی و با چی به سرش بزنه منو راهی مهد کرد. بعدش هم تماس گرفت که بپرسه اوضاع چه جوری پیش رفت.

راستش من خیلی دوست ندارم عکس بگیرم . و اصولا موقع عکس گرفتن خیلی بازی در میارم و اگه یکی بشه دوتا تازه عصبانی و بداخلاق هم میشم. شاید بهتر هم شد که مامان نیومد چون من حداقل از خاله های مهد حساب میبرم و لوس بازی کمتر میشه.

سفره هفت سین


 
پیشواز چهارشنبه سوری
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

سلام ما دیروز توی مهد کودک جشن چهارشنبه سوری داشتیم البته می دونم یه هفته زودتر مراسم چهارشنبه سوری رو برگزار کردیم. اما مگه بهار خودش یک ماه زودتر نیومده پس اشکالی نداره یه هفته زودتر چهارشنبه سوری بشه مگه نه؟

 

جشن چهار شنبه سوری

 

چهارشنبه سوری

 

خوب توی جشن عمو قصه گو اومده بود و با حاجی فیروز و عمو نوروز اونا که با شعر و قصه و موسیقی شاد برای بچه ها کلی برنامه داشتند. از اونا گذشته بچه های هر کلاس با آماده کردن برنامه های خاص خودشون مثل از شعر و سرود و نمایش به استقبال بهار رفتند. منم هم توی گروه شعر و هم نمایش بهار زیبای کلاسمون بودم. بعد از تموم شدن برنامه ها توی حیات آتیش روشن کردیم و فشفشه بازی و ترقه بازی راه انداختیم و کلی خوش گذشت.

 

شعر

 

 رقص

 

نمایش بهار قصه گلای مختلف باغ بود که توی فصل بهار شکوفه زده بودند و هر کدوم با گفتن خصوصیات و زیبائیهاشون در قالب شعر میخواستند برتری خودشون رو به هم ثابت کنند که آخر سر سبزه میدون داری میکنه و به گلها میگه همتون زیبا هستید و به باغ بهار تعلق دارید و به این ترتیب گلها همه با هم دوست میشند و دست در دست هم با شادی و رضایت، شعر بهار زیبا رو میخوانند.

 

شعر

 

من توی این نمایش نقش گل سرخ رو داشتم و به همین دلیل مامان برام یه شاخه گل رز زیبا آورد. البته به دلیل محدودیت جا فقط چهار پنج تا مامان به جشن اومده بودند که مامان من هم این فرصت رو از دست نداد.

نقش بقیه بچه ها : میلیکا:سنبل،  هلیا: لاله ، پارسا: نرگس، میلاد و کسری : سبزه.

 

شعر

 

هانا

 

البته دیروز حال من خیلی خوب نبود. صبح که از خواب بیدار شدم حسابی سرفه میکردم و مامان با شناسته ( نشاسته) و شربت سفکسیم به دادم رسید.  برای همین هم توی جشن خیلی سرحال نبودم. ولی چون تقریبا یک ماه منتظر این جشن بودم تا شعرم رو بخونم با همه بی حالیم رفتم مهد و بر خلاف انتظار مامان و خاله مینا به خوبی نقشم را بازی کردم.

 

هانا

 

گل سرخ :

گل سرخم و زیبا،       عروس همه گلها،

گلستان را همیشه،    کنم جای تماشا،

منم شایسته آن،        که باشم در گلستان،  

ز من بهتر ندارد،          گلی را باغبانان

 

شعر بهار :

بهار زیبا  اومد دوباره                                     کوه و در و دشت               همه جا گل می باره

آی بچه خوب نکن فراموش بدی فایده نداره        دست بزن فصل بهاره         شادی­ها اومد دوباره

 

من می­خوام از اینجا از مدیر خوب مهد گل پونه خاله نیلوفر و از مدیر داخلی مهربونمون خاله مهرنوش و از همه خاله­های خوب و مهربون خصوصا خاله مینا و خاله الناز تشکر کنم که اینهمه زحمت کشیدند و باعث شدند که برنامه خوب و شادی داشته باشیم.

برنامه کلاس ما حتی از برنامه کلاس پیش دبستانی­ها هم بهتر بود.


 
پارک بافتنی ویونا
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

 با سلام دوباره

دیروز مامان یه کاموای رنگ و وارنگ قشنگ خریده بود تا برای من کلاه و شال گردن ببافه. البته ایده بافتن بافتنی برای من وقتی به ذهن مامان رسید که دید من با آنتن رو میزی تلوزیون ژست بافتن میگیرم و ادای لباس بافتن رو درمیارم. یه بارم که یه کلاه آبی که شال گردن هم نداشت به اصرار من برام خریده بود گفته بودم میشه خودت برام شال گردن آبی ببافی. بنابراین با این فکر که من از بافتن خوشم میاد برای خوشحال کردن من و نشون دادن چگونگی تجربه بافتن واقعی کاموا و میل بافتنی خرید. ولی من حسابی اذیتش کردم.

راستش من یه اخلاق خیلی بد دارم اونم اینه که اصرار میکنم کاری که از حد تواناییم خارج انجام بدم و اگه نتونم درست انجام بدم به شدت عصبانی میشم و بهم میریزم. مثلا وقتی دو ساله بودم و اصرار داشتم که خودم لباسامو بپوشم وقتی نمیتونستم این کار رو درست انجام بدم تلافیشو با عصبانیت و بداخلاقی سر مامان خالی میکردم .

 

دیشب هم اصرار کردم میل بافتنی رو از مامان بگیرم و ادای بافتن را در آوردم و اصرار داشتم که با تکان دادن میله ها باید شال گردن بافته بشه و زود بلند بشه.

 

هنوز داشتم سعی میکردم که خاله ندا مامان ویونا زنگ زد و با مامان قراره پارک گذاشتن. منم گفتم تا وقتی بافتنیم تموم نشه نمیام. مامان هم شروع کرد به قانع کردن من که این کار تو نیست هنوز زوده یاد بگیری وقتی بزرگ شدی یاد میگیری و ... اما من اصلا گوش نمیدادم . تااینکه بالاخره مامان گفت باشه بافتنی رو با خودمون میبریم پارک تا اونجا ببافیم. ولی منکه دنبال بهانه میگشتم شروع به لجبازی کردم و بالاخره بعد از اینکه به موندن توی اتاقم تنبیه شدم، راضی شدم که حاضر بشم تا بریم پارک.

 

وقتی رسیدیم پارک ویونا داشت اسب سواری میکرد با مامان رفتیم جلو و مامان با خاله ندا و ویونا سلام علیک کرد. بلافاصله گفتم مامان یه کم هم به من توجه کن. و بعد قهر کردم از مامان فاصله گرفتم و زدم زیر گریه. خلاصه تلافی تنبیه خونه رو در آوردم. بعد که آروم شدم به مامان گفتم نباید به ویونا نگاه کنی. مامان گفت یه دختر مهربون همه رو دوست داره .

بالاخره با اومدن دختری به نام شاینا که یک سال از من بزرگتر بود

ماجرا ختم به خیر شد و من حسادتم به ویونا رو فراموش کردم و سرگرم بازی با شاینا شدم.

وقتی برگشتیم خونه مامان تصمیم جدی گرفته بود که دیگه میله بافتنی رو به من نده و با اصرار من گفت بافتنی با بچه ها سازگاری نداره.

 

بنابراین منم برای کمک به مامان همه کارهای قبل از خواب رو به تنهایی و بدون کمک انجام دادم تا مامان برسه و شال گردن منو تموم کنه. تازه ازش خواستم که شب تا صبح بیدار بمونه و صبح با یه شالگردن کامل منو غافلگیر کنه. ولی مامان که خیلی خسته بود قول داد تا آخر کاموایی که دستشه رو ببافه و انصافا هم سر قولش بود. ولی امروز حتما شالم تموم میشه.


 
همه گلها دخترند؟
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

سلام به گلهای همیشه بهار مثل خودم

 

 

چهارشنبه با مامان داشتیم میرفتیم خونه که سر یه چهار راه یه گل فروش دیدیم . از مامان خواستم برام گل بخره . اونم سه دسته گل مریم خرید.بعد از اینکه گلها رو بهم داد اونا بو کردم و از بوی خوبشون لذت بردم.

 

به مامان گفتم: مامان همه گلها دخترن؟

مامان: چطور مگه؟ چرا این فکر و کردی؟

هانا: آخه همه گلها خوشکل و خوشبو هستند.

 

نتیجه اخلاقی : همه دخترها خوشکل و خوشبو هستند.

 

هانا : میشه یه خواهر برام به دنیا بیاری تا باهاش بازی کنم؟

مامان : داداش نمیخواهی؟

هانا: داداش پسره ؟

مامان : بله پسره.

هانا: خواهر دختره؟

مامان : بله دختره.

هانا: نه من فقط یه خواهر میخواهم.Kiss

 

 

جمعه مامان و بابا کار داشتند بنابراین منو گذاشتند خونه مامی. شب  موقع برگشتن به خونه جلوی مامی باز شاهکار کردم :

هانا یواشکی به مامان: مامان اجازه میدی مامی بیاد خونمون.

مامان : چرا نیاد

هانا با فریاد و شادی: مامی مامی، مامان اجازه میده بیایی خونه ما حالا میایی ؟

مامی: بله که میام .

بعد از این که رسیدیم به ماشین و مامی با ما نیومد من خیلی پکر و ناراحت بودم. توی ماشین از مامان پرسیدم چرا مامی سر قولش نبود و نیومد خونه ما تو که اجازه دادی.

مامان که حسابی عصبانی شده بود گفت هانا جان هر کسی دلش بخواد میتونه بیاد خونه ما و احتیاجی به اجازه من نداره. ببین ما هر وقت دلمون برای مامی تنگ میشه ازش اجازه نمی گیریم که بریم خونشون. مامی هم هر وقت دلش برای ما تنگ بشه میتونه زنگ بزنه و بیاد خونمون و نیازی به اجازه من نداره.


 
هانا برای خودش رضایتنامه امضا میکنه
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی:

سلام امیدورام شما از اون دسته بچه هایی نباشید که فکر میکنن رضایت گرفتن از مامان و بابا خیلی سخته؟

چهارشنبه هفته پیش قرار بود از طرف مهد ما رو ببرن نمایش راز بقای موشها. بنابراین دوشنبه یه فرم رضایتنامه دادن به مامان که امضا و کنه و هزینه مربوط رو بپردازه.

این فرصت خوبی بود برای مامان تا برای هر حرف گوش نکردنی منو تهدید کنه که اجازه نمیده برم تئاتر.

القصه از وقتی بابا به دلیل کارش شبها ساعت ۹ میرسه خونه من به هر ترفندی متوسل میشم  که بیدار بمونم تا بابای عزیزم یه هفت هشت ده تایی قصه برام بگه و من باشنیدن صدای ماهش دلتنگیام کمتر بشه. حتی اگه شده بعد از شنیدن یه قصه و شب به خیر گفتن به مامان یک ساعتی توی تختم ساکت و بی صدا دراز بکشم و بیدار باشم.

 

دوشنبه شب:

 

مامان: هانا ساعت نزدیکه هشته برو مسواک بزن و آماده خواب شو

هانا: نه نمیخوام بخوابم

مامان : فردا صبح زود باید بیدار شی دیر بخوابی سخت بیدار میشی

هانا: الان نمیخوابم میخوام بازی کنم

مامان : اگه حرف گوش نکنی اجازه نمیدم بری تئاتر

هانا: خوب اجازه نده. اشکالی نداره. خودم میرم.

مامان:‌مهد بدون اجازه من شما رو جایی نمیبره

 

بالاخره بعد از کلی کلنجار با من مامان موفق منو توی تختم بفرسته و برای قصه هم ازم قول گرفت بعد از یک قصه باید بخوابم و منم قول دادم ولی وقتی قصه تموم شد شروع به بهانه گیری کردم که باید یه قصه دیگه هم بگی ولی مامان سر حرفش موند و منم کمی بداخلاقی کردم و این ماجرا ادامه داشت تا بابای عزیزم رسید خونه و من به هدفم رسیدم.

 

سه شنبه صبح :

 

هانا: مامان رضایت نامه رو امضا کردی؟

مامان : نه دیشب حرف گوش نکردی و سر قولت هم نبودی

هانا: خوب اشکالی نداره امضا نکن . امضا که فقط یه خطه من خودم امضا میکنم.

مامان: فقط که امضا نیست باید هزینه اش رو هم بدم

هانا:‌خوب خودم از پول توجیبیهام میدم

مامان: باشه هانا تو بهترین تلاشت رو بکن تا ببینیم که مهد شما رو بدون اجازه من میبره یا نه.

خلاصه با کمی تاخیر بالاخره آماده شدم برم مهد

 

این قبیل مکالمات تا صبح چهارشنبه که دیگه مهلت من داشت تموم میشد ادامه داشت. و بالاخره صبح چهارشنبه من نقش یه دختر فوق العاده حرف گوش به شکل چشم مامان جون  و هرچی شما بگید مامان جون و .... تونستم امضای رضایتنامه رو  بگیرم  و خلاص ولی بعدش دوباره همون آش و همون کاسه.


 
نمایش لافکادیوی عمو شلبی
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستان عزیز

مامان در پی اعلان عمومی به همه دوستداران تئاتر دیروز با خاله ندا مامان ویونا هم قرار گذاشته بود و چون بابا بهداد  هم با ما اومده بود بابای ویونا هم اومد و خلاصه باباهامون هم با هم آشنا شدن. 

لافکادیو

از زیبایی نمایش لافکادیو دیگه نگو و نپرس. شاید به جرات بتونم بگم یکی از بهترین نمایش هایی بودن که تا حالا دیده بودم. شاید هم جذابیتش برای این بود که من داستانهای شل سیلور استاین را خیلی دوست دارم . بطوریکه یه مدتی به صورت سریالی مامان رو مجبور میکردم برام قصه هاشو بخونه. 

لافکادیو

لافکادیو داستان شیری به همین نام است که از جنگل برای کار در یک سیرک به شهر آورده می‌شود.

لافکادیو

البته این نمایش با توجه به نیاز بچه ها به شادی و با کمی تغییر در متن اصلی داستان اجرا شد.  پایان ناامید کننده لافکادیو شل سیلوراستاین برای کودکان ناراحت کننده می شد. در این اجرا ضمن احترام به مخاطب بزرگسال، سعی شده بود با ایجاد کمدی و بزن بکوب ضمن پرهیز از هرگونه لودگی، نمایشی جذابی به اجرا گذاشته بشه.

لافکادیو

استفاده از رنگهای زنده و شاد در صحنه آرایی و لباسها و حتی گریم بازیکنان یکی از مشخصه های این نمایش بود که  باعث شگفت زده شدن بچه ها میشد.

لافکادیو

هانا و ویونا در کنار دلقک سیرک

لافکادیو

لافکادیو


 
نمایش دختر نارنج و ترنج
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:

 سلام به همه دوستان عزیز 

باید بگم که ما دیروز مطابق برنامه رفتیم تئاتر در تالار هنر. جاتون خالی بود چون خیلی بهمون خوش گذشت. ساعت ۵:۳۰ نمایش عروسکی نارنج و ترنج رو دیدیم داستانش همون داستان دختر نارنجون بود که چند ماه پیش با تکنیک پرده سایه نمایش داده شده بود و ما دیده بودیم.

ولی نمایش به صورت عروسک گردانی هم عالمی داره و جذابیتهای خاص خودش رو داره. در مجموع نمایش جذابی بود فقط مثل موشرو کی میخوره خیلی شاد و موزیکال نبود اما منکه تا آخرش لذت بردم چون اصولا قصه خیلی دوست دارم. مامن معتقد بود طراحی ظاهر عروسکها خوب نیست. خوب یه جورایی عروسکهاش زشت هم بودند ولی منکه دوست داشتم. البته خودتون هم میتونید قضاوت کنید.

دختر نارنج و ترنج

نفرین پیرزن برای پسر یکی یک دونه پادشاه در گرفتار عشق دختر نارنج و ترنج شدن

نارنج و ترنج

مواجهه پسر پادشاه با دیوی که دختر نارنج و ترنج را اسیر کرده

نارنج و ترنج

تعقیب پسر پادشاه توسط دیو

ساعت ۶:۳۰ با تموم شدن نمایش اومدیم توی سالن انتظار. معمولا برای تشویق بچه ها به موندن و دیدن نمایش دوم بین دونمایش یه برنامه اضافی توی سالن انتظار اجرا میشه که دیشب تئاتر سیار ؛مرغ سحر؛ اجرا شد. اونم خیلی جالب بود چون مشارکت بچه ها را هم توی نمایش به کار میگرفت بطوریکه همه بچه ها به صف شدند و به خرگوشه و پسر کوچولوی نمایش در پیدا کردن آقا روباهه مکار و حیله گر کمک کردند و آخر هم بچه ها در سه دسته سگ شکاری و شیپورچی و شکارچی به شکار روباه پرداختند. خلاصه خیلی جالب بود. 

تئاتر

تئاتر

تئاتر

تئاتر


 
هانا عصبانی میکنه - هانا آرامش میده
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

منم مثل همه بچه ها که رگ خواب مامانا و باباهاشون رو خوب بلدن رگ خواب مامان و بابام رو خوب بلدم و یا حدگل(حداقل) می­تونم ادعا کنم مامانم را عالیه عالی می­شناسم. یعنی هم می­تونم جیغش رو دربیارم و هم آرومش کنم. البته تا حالا بیشتر تمرکزم رو درآوردن جیغش بود ولی این هفته بهش لطف کردم و یه چشمه از قابلیت­های نامحدودم در آروم کردن و کاهش اظطرابش رو نشونش دادم.

ماجرا از این قرار بود که بعدالظهر چهارشنبه بعد از اداره با سلام و صلوات مامان رو راضی کردم که منو ببره پارک تا بازی کنم با شرط اینکه فقط نیم ساعت اونجا بازی کنم و راس ۵:۳۰ برگردیم خونه پیشنهادم مورد موافقت قرار گرفت. بعداز نیم ساعت مامان تذکر داد که باید بریم ولی من که دوستم از پل گذشته بود قولم یادم رفت و اعتراض کردم.

هانا

هانا

مامان گفت هانا جان باید بریم خونه چون باید شام بپزم . برای اینکه منو تحریک کنه گفت می­خوام لوبیا پلو بپزم (آخه من عاشق لوبیا پلو هستم) که پختنش طول می­کشه. منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم خوب اشکالی نداره حالا کباب تابه­ای بپز که زود حاضر می­شه. مامان ضمن تعجب فراوون که من از کجا می­دونم پختن کباب آسون تره از پیشنهادم استقبال کرد و به این ترتیب تا ساعت شش و نیم موندیم پارک و من فرصت کافی برای قایم موشک بازی با ازل شش ساله دوست جدیدم رو پیدا کردم.

البته باید به عرض برسونم که به این ترتیب خرید نون رو هم از دست دادیم چون دیگه نونوایی خیلی شلوغ شده بود و ته ذهم مامان یه کمی نویز به دلیل انحراف از برنامه ایجاد شد.

بعد که رسیدیم خونه مامان سریع برنج رو ریخت توی پلو پز و گوشت چرخ کرده رو آماده کرد و گذاشت توی ماهیتابه و تازه همین موقع بود که یادش اومد گوجه فرنگی نداریم. من توی اتاقم مشغول بازی با عروسکهام بودم که مامان اومد و بهم گفت هانا من پنج دقیقه ای میرم میوه فروشی و بر می­گردم. منم که هرگز، هرگز، تکرار می­کنم هرگز حاضر نمی­شم تنها بمونم، گفتم نه مامان منم باهات میام. مامان هم گفت پس زود حاضر شو بریم که غذا روی گازه. خلاصه رفتیم بازارچه و من طبق معمول شیطونک بازیم گل کرد:

من: مامان بریم پیش فواره؟ مامان: نه هانا باید زود بریم میوه فروشی.

من: مامان بریم سوار اردک بشم؟  مامان: پول خورد ندارم اگه میوه فروشی پول خورد داشت باشه.

مامان بریم برام عروسک بخری؟ مامان : نه هانا در بودجه این ماه خانواده دیده نشده.

مامان برام کتاب میخری؟ مامان : هنوز آخرین کتابی که خریدیم رو نخوندی.

.

.

.

 

در میوه فروشی مامان به خاطر غذای روی گاز عجله داشت، منم به خاطر اردک هی می­گفتم مامان پول خورد بگیر پول خورد بگیر و ... . خلاصه آقای میوه فروش همه خریدها رو گذاشت توی یک کیسه به جزء گوجه فرنگی. ها ها ها ...

 

هانا

 

هانا

بله قیافه مامان وقتی رسیدیم خونه دیدنی بود. حسابی از دست خودش که محتویات کیسه رو چک نکرده بود، از دست من که برای سکه حسابی قشقرق راه انداخته بودم و از دست آقای میوه فروش که گوجه رو نگذاشته بود عصبانی بود و غر میزد.

من درحالیکه بخشی از لباسامو درآورده بودم با مظلومی گفتم مامان جون می­خواهی بریم گوجه رو بگیریم. مامان با دلخوری گفت آخه ساعت هفت و نیمه تا بریم و برگردیم وقت شام خوردن و خوابیدنت دیر میشه.

منم با مهربونی گفتم مامان جون ناراحتی نداره فوقش اینه که یه شب شام نمی­خوریم.

و روند تغییر قیافه مامان از عصبانی به هنگ کرده، متعجب و گشاده رو و بالاخره خندان جالب بود. همینطوری یه لحظه به من خیره شد و بعد اومد طرفم و بغلم کرد و گفت راست میگی هانای عزیزم عصبانی شدن نداره اونقدرها هم که فکرش رو میکنی بد نیست در واقع میشه گفت فوقش اینه که کباب بدون گوجه می­خوریم.

و اینطوری بود که یه کلید از مامان زدم. بله به نظر می­رسه دنبال بهانه می­گرده که خودش رو اذیت کنه ولی زندگی خیلی ساده­تر از این حرفهاست مگه نه.


 
تحولات هانا بعد از چهار سالگی
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام من دوباره اومدم

راستش ماه گذشته وضعیت اینترنتها در حد هندلی شدن بد بود . برای همین هم بازوی اجرایی آپ کردن وب لاگ من بیکار شده بود. ولی حالا دوباره برگشتم .

15 بهمن تولد خاله ستاره بود و خاله سالومه و عسل هم از بابل اومدند تهران من و عسل عزیزم را ببینید

هانا و عسل

 

دلم میخواد چند تا از تحولات ایجاد شده بعد از تولد چهار سالگیم رو براتون لیست کنم:

بله من برخلاف گذشته که اصرار داشتم حتما با یه آدم بزرگ بازی کنم تغییر ذائقه دادم و حالا دوست دارم  که خودم برم توی اتاقم و بازی کنم.

برخلاف گذشته که باید مامان منو بغل میکرد و میداد توی بغل مربی مهد. حالا دیگه خودم وارد مهد میشم.

بر خلاف گذشته که فقط و فقط با یه اسباب­بازی بازی می­کردم و حاضر نبودم بیشتر از یه دونه عروسک حتی حیونای پلاستیکی رو توی دستم بگیرم، حالا دیگه تمام عروسکا و اسباب بازی­هامو میارم وسط اتاق و مهمونی راه می­اندازم و ساعت­ها مشغول و سرگرم می­شم. البته اعتراف می­کنم که ترسم یواش یواش ریخت. یعنی اول بازی با دوتا و سه تا و ... امتحان کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم گازم نمی­گیرن یه دفعه همشون رو آوردم توی گود.

برخلاف گذشته که دلم نمیخواست اسباب بازیهامو با خودم ببرم مهد کودک  تاجائیکه دائم اصرار داشتم اونایی رو که مامان به عنوان اسباب بازی ثابت به مهد داده پس بگیره حالا دیگه روزی یه دونه به انتخاب صبحگاهی با خودم میبرم مهد و لذت میبرم.

برخلاف گذشته که توی پارک به سختی با بچه­های دیگه ارتباط برقرار می­کردم حالا دیگه حاضرم با یه بچه و البته نه بیشتر بازی کنم.

برخلاف گذشته که دوست نداشتم بزرگ بشم حالا دیگه دلم میخواد زودتر بزرگ بشم. البته اول رضایت دادم که فقط اندازه عسل بشم. ولی حالا دیگه دلم میخواد بزرگ بزرگ بشم تاجائیکه حتی دلم میخواد عروسی کنم. البته برخلاف گذشته که وقتی ازم می­پرسیدن آرزوت چیه می­گفتم آرزو می­کنم که بزرگ نشم و عروسی نکنم که مجبور بشم از پیش مامان و بابام برم. اما حالا دیگه کار به جایی رسیده که دلم میخواد عروسی کنم ولی هنوز حاضر نیستم از پیش مامان و بابام برم.

هانا

هانا

الان دیگه بیشتر وقتها درحال مقایسه کردن خودم با پرنسس­های کارتونها هستم. یه روز ایریل توی پری دریایی می­شم و روز دیگه بل توی دیو و دلبر و بعد پرنسس اورورا توی زیبای خفته و بعد هم سفید برفی گو اینکه مامان همیشه بهم میگه سفید برفی. یه روز مثل سیندرلا مهببون (مهربون) می­شم و یه روز مامانو مجبور می­کنم موهامو مثل پرنسس آنالیز درست کنه.

خوب من هنوزم به شدت منظم هستم و مامان رو مجبور می­کنم تا ریخت و پاشای منو خیلی سریع جمع کنه. حتی بهش مجال نمیدم که به نوبت به کارهاش برسه بلکه باید کار من رو در اولویت قرار بده. 

هانا