هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

ماموریت مامان به عسلویه
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی:

 سلام گلهای مهربون

بعد از اینکه از آبعلی برگشتیم  مامان شروع کرد به توضیح دادن به بابا که باید چیکار کنه و چیکار نکنه و اینکه چه غذاهایی درست کرده و کدومشون رو کی بخوریم. تازه فهمیدم که قراره مامان دو روزه بره ماموریت. گفتم منم میخوام باهات بیام. مامان گفت نمیشه هوای عسلویه آلوده است و بچه ها رو نمیبرن اونجا. گفتم نمیخوام بری ماموریت. گفت آخه عزیزم اگه نرم مدیرم ناراحت میشه. گفتم اجازه نمیدم بری. گفت ایندفعه که گذشت و برام بلیط هم خریدند ولی دفعه بعد حتما ازت اجازه میگیرم. خلاصه هر چی گفتم هر کاری کردم نشد که نشد. حتی گریه و زاری هم راه انداختم. بابا برام توضیح داد فقط یه شب مامان را نمی بینی چون صبح شنبه تا عصر میری مهد کودک بعدش یه شب پیش بابا هستی و یکشنبه هم میری مهد کودک و عصری میریم دنبال مامان فرودگاه و مامان برات جایزه هم میاره. یاد دفعه قبل که برام قطار آورده بود افتادم و قند توی دلم آب شد بدون اینکه خیلی به روم بیارم با ناراحتی گفتم فقط یه شب. مامان قول داد که فقط یه شب پیشم نباشه و منم قانع شدم. ولی حتی ساعت یک نیمه شب هم برای چهارمین بار از خواب بیدار شدم و گفتم مامان دلم برایت تنگ میشه. مامان بوسم کرد و گفت دل منم برات تنگ میشه عزیزم.

خلاصه اون شب صبح شد و با بابا مامان را رسوندیم فرودگاه و راهی سفر شد. منم رفتم مهد کودک. خیلی هم دوری از مامان سخت نبود با بابا خیلی بهم خوش گذشت تقریبا برناممون مثل قبل بود. تا ساعت ۷ شیطونی و بازی و کارتون و بعدش هم شام و مسواک و آماده شدن برای خواب و بعدش هم قصه شب و شب بخیر و لالا . اما یه فرقی داشت اونم این که صبح زود بابا بیدارم نکرد و گذاشت تا هر وقت که خواستم که البته هیچوقت بیش تر از ساعت هفت نمیشه خوابیدم. بعد یواش یواش حاضرم کرد و دوباره رفتیم مهد و بعدش هم عصری رفتیم دنبال مامان.

مامان برام یه هواپیما آورده بود. که کلی باهاش بازی کردم.


 
هانا اسکی باز می شود
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

سلام به شیطونکهای عزیز

همانطور که مامان وعده داده بود و به دلیل اینکه منم دختر خیلی گلی بودم جمعه صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و ساعت هشت راه افتادیم به سمت آبعلی. چند تا از همکارای مامان هم قرار بود بیان ارجمله مونا و برادرش و آقای تنابنده و خانواده اش و آقای متقی و خانواده اش.

بعد از اینکه رسیدیم اولش من و مامان رفتیم تا وسایل اسکی کرایه کنیم و مونا و برادرش رفتند تا دوری بزنند و امکانات مجموعه ورزشی را بررسی کنند. اونجا سالن تیراندازی سالن فوتبال دستی سالن استراحت استخر و دریاچه و ... داشت.

ما وسایل اسکی رو برداشتیم و رفتیم پیست مبتدی ها چون باوجودیکه من استاد اسکی هستم ولی مامان سالهاست اسکی نکرده. از شوخی گذشته مامان به عنوان معلم به من آموزشهای اولیه رو داد. ازجمله پله پله بالا رفتن و سر خوردن واقعا خیلی لذت بخش بود و  کیف داشت.

بعد ساعت ۱۱:۳۰ یواش یواش اومدیم بیرون تا بریم نهار بخوریم. توی سالن نهار خوری مونا و برادرش رو هم دیدیم. بعد از نهار با تله کابین رفتیم بالای کوه و حسابی برف بازی کردیم. من چشمم دنبال مونا بود چون اون خیلی مهربون و دوست داشتنی است و حسابی بهم برف پرت کردیم.

ساعت نزدیک دو برگشتیم پایین و رفتیم تا از محل مخصوص سر بخوریم. اگه بدونین چقدر خندیدیم . مامان منو بغل گرفت و باهم سرخوردیم اومدیم پایین. هرچی اصرار کردم مامان بیشتر از دوبار ریسک نکرد.

بعدش هم برگشتیم کنار ماشین تا چای و شیرینی بخوریم و بعد از اینکه کمی گرم شدیم خداحافظی کردیم برگشتیم به سمت خونه.

 ابعلی

نبودن برف بالای کوه وسط زمستون گریه داره

آبعلی

اسکی 

 


 
تولد بابا بهداد
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام

پنج شنبه ۲۴ دی تولد بابا جونم بود. چهارشنبه بعد از اداره با مامان کیک و شیرینی و گل خریدیم رفتیم خونه. حدس بزنید گل چه رنگی انتخاب کردم. آفرین آبی. خیلی قشنگ بود.

به اصرار من مامان زنگ زد چند تا مهمون دعوت کرد. مامی و بابا بزرگی و مامان مهین و بابا منوچهر و خاله ستاره اومدند تا دورهم تولد بابا جون رو جشن بگیریم. جاتون خالی خوش گذشت.

جمعه قرار است بریم آبعلی برف بازی و اسکی. 

هانا

 

هانا


 
تماس با 125
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:

دیشب برای پرو لباس جدیدم رفته بودیم خونه مامی.  درحالیکه گوشی تلفن دستم بود به مامان گفتم. مامان میشه شماره آتش نشانی رو بگیرم . مامان خیلی خونسرد گفت نه عزیزم آتش نشانی یه جای خیلی مهمه نباید الکی مزاحمش شد چون اگه کسی الکی وقتشون رو بگیره ممکنه یه جایی واقعا آتیش گرفته باشه و اونوقت اونا دیر برسن و ...

 

منکه که یواش یواش متوجه اشتباهم شده بودم گفتم ولی من الان یک دو پنج رو گرفتم.

مامان گفت وااااای زود گوشی رو بزار. منم زود گوشی رو گذاشتم.

مامان گفت هانا دیگه هیچوقت نباید این کار رو بکنی چون اگه مزاحمه آتش نشانی بشی به پلیسا شکایت میکنن اونا میان میگیرنمون.

من گفتم حالا چی کار کنیم زود باش از خونه مامی بریم چون الان پلیسا میرسن. مامان دیگه خونه مامی نیاییم تا پلیسایی که میان مامی رو دستگیر کنن ما رو دستگیر نکنن و ....

من واقعا ترسیده بودم و از کارم پشیمان بودم ولی مامان و بابا اولش فکر میکردن من دارم بازی درمیارم و شوخی میکنم. چون هرچی مامان توضیح میداد که هانا جان قول میدم پلیسا نیان دیگه باور نمیکردم. آخر مامان گفت هر کسی اجازه داره فقط یک بار و فقط یک بار این اشتباه رو انجام بده بدون اینکه پلیسا بیان. ولی بازم به خرجم نمیرفت که نمیرفت و هی تکرار میکردم الان پلیسا میرسن حالا باید چی کار کنیم.

واقعا آدم بزرگا نمیدونن باید با ما بچه ها چیکار کنن و حد جدی بودن و ترسوندم ما برای عدم تکرار اشتباه چقدره. 

 

پرو لباس جدید


 
هانا و دو به هم زنی ؟
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی:

 پریشب ساعت از هشت گذشته بود که ما تازه داشتیم نزدیک خونه میشدیم. من به مامان گفتم میشه بریم خونه مامی؟ مامان گفت نه عزیزم هنوز شام نخوردیم دیروقته باید بریم خونه. دوباره گفتم پس بگیم مامی بیاد خونمون. مامان جواب داد آخه بعد از اینکه شام خوردیم باید بریم بخوابیم چون فردا صبح زود باید بریم اداره. من ظاهراْ‌ کوتاه اومدم و دیگه چیزی نگفتم.

وقتی رسیدیم خونه از غفلت مامان که سرگرم آماده کردن میز شام بود و غفلت بابا که سرگرم جمع آوری بود استفاده کردم و تلفن رو برداشتم و رفتم زیر صندلی و شماره مامی رو گرفتم. یواشکی حرف میزدم که کسی نشنوه: مامی سلام میشه الان بیایی خونمون؟ یواشکی زنگ زدم مامانم نمیدونه؟

 در همین موقع مامان پرسید هانا زیر صندلی داری چیکار میکنی؟ جیغ زدم و خنده کنان گفتم به مامی زنگ زدم. و هر چی گفت گوشی رو بده صحبت کنم گوشی رو ندادم و قطع کردم.

حالا شما جای مامی بودید چی فکر میکردید. شما هم فکر میکنید من روابط مامان و مامی رو بهم میزنم.

مامان همش میگه هانا مامی حساسه این کارا ناراحتش میکنه. ولی من که درکی از این حرفا ندارم و کار خودمو میکنم.

دالی

هانا بلا


 
نمایش موش رو کی میخوره
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

دفعه پیش که رفته بودیم نمایش عروسکی مهمونای ناخونده پوستر نمایش بعدیشون یعنی حسنی و دیوها رو دیدم و از مامان خواهش کردم منو ببره. مامان هم قول داد اگه کارهای خوبم بیشتر از کارهای بدم باشه منو میبره.

خلاصه بعد از قریب به یک ماه تلاش و ممارست برای اینکه کارهامو خودم بدون کمک انجام بدم بالاخره روز موعود فرا رسید و نعمت از آسمون سرازیر چون علاوه بر نمایش حسنی و دیوها که قرار بود ساعت ۷ شب اجرا بشه یه نمایش دیگه به نام کی موش رو میخوره هم ساعت پنج و نیم اجرا میشد و از اونجائیکه من فوق العاده دختر خانومی شده بودم قرار شد هر دو نمایش رو ببینم. یکشنبه این هفته بعد از اداره مامان اومد دنبالم و با هم رفتیم تالار هنر نمایش اول موزیکال و خیلی شاد و آموزنده بود یه شعر سریالی دنباله دار داشت که در طول نمایش کامل میشد:

گندمو  و موشه و  موشه و گربه و  گربه و شیر و شیر و گاو و گاو و برگه و برگه و آبه و آبه و باغبون و باغبون و کفشه و کفشه و کفاش و کفاش و مرغه و مرغه و گندم و ...

گندم و کی میخوره    گندومو موش میخوره

موشرو کی میخوره موش و گربه میخوره

گربه چی میخوره  گربه شیر میخوره و ....

بعد از تمام شدن نمایش بابا هم رسید. مامان شام منو داد خوردم و نمایش بعدی را با بابا دیدیم.

موضوع نمایش دوم یه کم سنگین بود منم که نزدیک ساعت خوابم شده بود یه کمی بی حوصله بودم ولی خیلی قشنگ بود.

تئاتر


 
موزه دار آباد
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

 سلام

از  بابا پرسیدم چه جوری بعضی حیوونا رو خشک میکنن؟ بابا پرسید کجا حیوون خشک شده دیدی؟ منم گفتم که عسل یه روز رفته بود یه جایی که پر از حیوونای خشک شده بود.

بابا گفت یه موزه ای هست به نام دارآباد که حیوونا رو تاکسی درمی میکنن. منم که منتظر سوژه جدید هستم با سئوالای بی انتهای خودم حسابی بابا و مامان رو کلافه کردم

چه جوری تاکسی درمی میکنن؟ منم میخوام اینکارو بکنم. شکارشون میکنن؟  پوستشون رو میکنن؟ دیگه زنده نیستند؟ با چشماشون ما رو میبینن؟ میتونن ما رو بگیرن؟ اونجا فیل هم داره؟ اگه فیل و زرافه نداره بریم باغ وحش براشون بگیریم و ببریم تا خشکشون کنن . به منم یاد میدن که این کار رو بکنم و ...

تا اینکه قول دادند منو ببرن موزه دارآباد و اگه شد بهم نشون بدن که چه جوری حیوونا تاکسی درمی میشن. اینجوری بود که پنج شنبه ۱۸ دی رفتیم دارآباد. فوقالعاده قشنگ بود. من علاقه به عکس برداریم گل کرد و از تک تک حیوونای بیچاره آویزون عکس گرفتم.

دارآباد

دارآباد

دارآباد


 
شب یلدا
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام

من خوبم پس حتما شما هم خوبید. حالا که مطمئن شدم خوشحال تر شدم. یه چیزی میخوام در گوشتون بگم نه نمیگم ولش کن.

بابا بزرگی دلش درد گرفته بود و تو ماه گذشته مشغول آزمایش و دکتر و ... بود. دیگه نتیجه روشن شده یکی از رگ­های اصلی توی دلش گشاد شده و باید عمل کنه.

ما شب یلدا رفتیم پیششون تا تنها نباشن . معمولا ما شبهای یلدا می ریم اونجا. عمو جون اینا هیچ سالی نمی اومدند چه برسه به امثال که دیگه پارسا ووروجک هم اومده.

جاتون خالی سعی کردم مراسم را کامل اجرا کنیم. آجیل انار هندونه باسلوق و.... هی خوردیم و خوردیم و بعد فال گرفتیم. من براشون سوره حمد می خوندم و اونا نیت می کردند و مجبورشون میکردم نیتشون رو توی گوش منم بگن تا کتاب حافظ را براشون باز کنم و آخر هم مامان شعرش رو می خوند. همه فال گرفتند ولی یادم رفت کتاب را برای خود مامان هم باز کنم.

شب یلدا

 

راستی امروز قراره خاله سالومه و عسل برای تعطیلات بیان تهران خیلی خوشحالم. ولی مامان یه کمی نگرانه چون تازه داره ناخن خوردن از سرم میفته و مامان فکر میکنه عسل باعث اضطراب من میشه.

 عسل و هانا