هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

پروردگارا بهتریم خیر و صلاحت رو آرزمندم
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩  کلمات کلیدی:

سلام دوستای گلم

امیدوارم که حال همگی عالی عالی عالی باشه و در حال فیض بردن از برکتهای بی پایان این ماه عزیز و دوست داشتنی راستی راستی که پر از برکته از سفره افطارش گرفته تا لحظه لحظه ها و ثانیه های روزه داریش و پرخوریش ... و البته بهترین موهبتش ساعت کاری نه تا دو نیمه....اصلا زندگی یعنی همین لازم نیست صبح زود بچه دلبندت رو با زور و گریه بیدار کنی که چی میخواهی تا اونو دنیا توی ترافیک سرسام آور اعصابت رو له کنی و به موقع سرکارت برسی اداره...

و بعداز ظهرش هم که دیگه آخر زندیگه می رسیم خونه استراحت میکنیم شام رو میزارم با فراغ بال میرم دنبال لذت بردن از باهم بودن مهم ترین رسالت زندگیت یعنی رسیدگی به برنامه های هانا... باهم کتاب میخونیم باهم نقاشی میکشیم باهم تمبک تمرین میکنیم با هم به باغچه کوچولوی توی بالکن رسیدگی میکنیم بهش عصرونه میدم و کمک میکنه وسایل سفره افطار رو بچینم و بعد ساعت شش هم فارغ از هیچ دغدغه و عجله ای میبرمش استخر و کنار استخر خالی خالی حسابی از شنای ماهی کوچولوی نازنینم لبریز از عشق و انرژی میشم... اینجوریه که بدون خستگی شبها نیازم به خواب به شدت کم شده... واقعا میگم دیگه خسته نیستم پیش اومده تا سحر بیدار بودم و به زبان خوندنم رسیدم...

خانوم کوچولو توی پنج جلسه شنای پروانه یاد گرفت
چیزی که مربیش رو حسابی متعجب کرد
البته هنوز مهارت کافی رو کسب نکرده ولی واقعا توی هر جلسه یه تکنیک رو گرفت موج، دست قورباغه و موج، دست کرال و موج، دست پروانه، دست پروانه و موج

آخ که صد بار گفتم صد بار دیگه هم میگم حاضرم تمام سال رو روزه بگیرم ولی برنامه زندگیم همینطوری بمونه...

هر لحظه و هر ساعت و هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر نگران میشم نمیگم توکلم رو از دست دادم ولی کم مونده از دست بدم زمان مدرسه رفتن هانا داره نزدیک میشه و هنوز فرجی اتفاق نیفتاده.... بدترین حالتش از نظر خودم نیمه وقت شدنه که در اینصورت با حقوق منفی چه انگیزه ای برای سر کار رفتن نیمه وقت میمونه... به خدا سپردم ... هر طور که صلاح بدونه و بهترین خیر اتفاق میفته...

با هانا رفتیم اپرای حافظ
عروسک گردانی شعر خوانی و داستان نسبتا سنگین نمایش براش خیلی جالب بود
البته بگذریم که به دلیل دیر وقت بودن نمایش وسطاش خوابش برد ولی فرداش داستان رو پیگیری میکرد که چی شد...
عروسکها خیلی براش جذابیت داشت

سالن اجتماعات سرای محله اکباتان
برنامه تعیین سطح زبان اسپانیایی بچه ها برای هماهنگی ادامه برنامه آموزش زبان اسپانیایی
معلمه میگفت سطحشون خیلی بالاتر از تصور ایشون بوده
قشنگ ترین قسمتش مشورت بچه ها برای تصمیم گیری راجع به اینکه خانومه چی گفته و چه شعر یا نمایشی رو برای اجرا باید انتخاب کنن و بعدش هم اجرای هماهنگ و قشنگشون بود که همه مامانا و باباها رو متعجب کرد

بچه ها رفتن خانه اسباب بازی سرای محله تا مامانا به برنامه ریزیشون برسن
بعد از کمی ورجه وورجه همگی مشغول نقاشی و کاردستی شدن

بعدش با هانا و هستی رفتیم پارک نزدیک اونجا

خوش باشین و سلامت
برای ما هم دعا کنید لطفاَ


 
تب همش تب
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸  کلمات کلیدی:

سلام به مهربونترین دوستای دنیا

اونقدر این روزا  سرم شلوغ بود که فراموش کردم یه خبر مبارک رو بنویسم اونم به دنیا اومدن پسر عموی جدید کوچول موچولوی هانا گلیه که دیگه الان یک ماهگی رو به سلامتی رد کرده و برای خودش آقایی شده... ایشالا که سالم و نامدار باشه و زیر سایه پدر و مادر همه مراحل رشد و بالندگی رو طی کنه...

هفته پیش شنبه هانا هم جز یکی از بچه های گل وبلاگی بود که به لطف فاطمه عزیز در برنامه آبرنگ شرکت کرد ولی متاسفانه به دلیل مشغله کاری نتونستیم به جمع پارک ملتی اونها ملحق بشیم و مجبور بودیم سریع برگردیم اداره... هانا رو از صبح با خودم بردم اداره تا بتونم از انجا ببرمش برنامه....

 عشق دیدن فاطمه جون و دوستای وبلاگی که خیلی بهشون ارادت دارم مانع از این شد که با یکی از مامان بزرگ ها هماهنگ کنم برای بردن هانا.... اینطوری شد که با گرفتن مرخصی ساعتی بلافاصله بعد از اتمام برنامه مجدد راهی اداره شدیم اونم با اوتوبوس مثلا خط ویژه...

 نمیدونم چرا کم عقلی کردم و ماشین رو نبردم بیشتر ترس از پیدا نکردن جای پارک علتش بود ولی حالا که خوب فکر میکنم میبینم بهتر بود ماشین میبردم اونم توی اون گرمای هلاکت بار....همیشه با وسایل نقلیه عمومی مشکل داشتم ... ولی تصور میکردم با وجود این طرحهای جدید شاید این معضل لاینحل بهبود پیدا کرده باشه ولی دریغ و صد افسوس فقط میتونم بگم بچه توی گرمای طاقت فرسای بعد از ظهر و سرعت لاک پشتی اوتوبوس خط ویژه هلاک شد همین....

به هر حال سعادت دیدن دوستای خوب و مهربون وب لاگی افتخاری بود که اون روز نصیبمون شد خصوصا از دیدن مامان گل پریسا و پارسای عزیز و همینطور دیدن آریانای گل و مهربون و خنده رو خیلی خیلی خوشحال شدم... خیلی ها رو دوست داشتم ببینم که نبودن... بازم ممنون از مهربون ترین فرشته زمینی فاطمه عزیز که اینهمه برای هماهنگی این برنامه زحمت کشیده بود...

از سه شنبه این هفته هانا بی حوصله و خسته بود چهار شنبه به دلیل دل درد نرفت مهد بهداد موند خونه پیشش و با بهتر نشدن حالش بردش بیمارستان آتیه بخش اطفال بعد از ظهر استخر نرفت شب حسابی تب داشت هیچی نمیخورد و به جز یه آمپول که اجازه داد خودم براش بزنم ... پنج شنبه صبح حالش بهتر بود رفتیم خرید تا عصر خوب بود طوری که بعد از بیدار شدن اصرار کرد بریم تولد دوستش که دعوت داشتیم فقط میگفت دندون کرسی آخریش که در حال دراومدن بود درد میکنه منم ساده فکر کردم بهتر شده و آماده شدیم رفتیم تولد هنوز نیم ساعت نشسته بودیم که یهو گر گرفت شاید از شلوغی کلافه شد دیگه تحمل موندن نداشت برای همین زنگ زدم بهداد بیاد دنبالمون که دوباره رفتیم بیمارستان آتیه دکتر گفت گلوش تورم داره نفهمیدم دندون بود که زده بود به گلوش یا گلوش بود که زده به دندون به هر حال یه شش سه سه تحویل گرفت اونم با چه کولی بازیی... اولش که میگفت فقط مامانم باید برام بزنه بعد از مشورت با مسئول مربوطه مجوز تزریق پنی سلین به بنده داده نشد بنابراین بهش گفتم اول و آخر باید این آمپول رو بزنی حتی اگه مجبور بشن دست و پات رو بگیرن برای همین بهتره مثل خانوما رفتار کنی و آمپولت رو بزنی اینطوری بود که سرش رو گذاشت روی پای منو آمپول خورد و تازه جالب بود میگفت چرا از آمپولی که تو زدی کمتر درد داشت....

جمعه فاطی خانوم اومد خونمون دیدن هانا تا عصر پیش ما بودن و بعد از رفتنشون دوباره تب هانا رفت بالا بطوریکه از شدت تب شوخ طبعیش گل کرده بود و هذیون میگفت ....

 شنبه صبح باز هم تب داشت خودم موندم پیشش تا ساعت ده که تبش اومد پایین و خیالم راحت شد براش سوپ جو که هوس کرده بود پختم بعد آماده اش کردم بردم منزل فاطی خانوم و خودم رفتم اداره شنبه هم استخر نرفتیم

 امروز دیگه کاملا سرحال بود و رفت مهد...یکشنبه ها روز اسباب بازیه همه عروسکهای پولیشی هانا به دلیل آلرژی هنوز در قرنطینه انباری به سر میبرن به جز معدودی که دیگه دلش رو زده...فردا مسابقه سیب خوری دارن مهد به محض رسیدن خونه رفته سر یخچال و کوچولو ترین سیب رو انتخاب کرده که فردا براش بزارم میگه این ببرم حتما برنده میشم...

راستی آخر این هفته داریم دسته جمعی میریم همدان مطمئنم حسابی خوش میگذره امیدوارم شما هم آخر هفته خوبی داشته باشید...


 
فانی نایت و تولد هلیا
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٥  کلمات کلیدی:

بیست و هفت ساعت نبودن با هانا تجربه ای بود که در این شش سال و اندی باهاش بیگانه بودم درسته که هر از گاهی پیش میومد که اجازه بدیم خونه فاطی خانوم بمونه ولی تا وقتی خوابش ببره خودمون هم اونجا بودیم و مراسم  بوس و شب به خیر به پا بود....

اما دیروز صبح وقتی داشتیم هانا رو تحویل مهد میدادیم می دونستیم که قراره تا بیست و هفت ساعت آینده یعنی امروز ساعت ده صبح دیگه کاری به کارش نداشته باشیم و اینکه در سن شش سالگی بهش اجازه داشتن فرصت تجربه مستقل بودن رو داده بودیم ...فرصتی که بازم با خلاقیت و قدرت نوآوری کادر خوب مهد کودک برای بچه ها فراهم شده بود....

بله ...... بچه ها دیشب توی مهد فانی نایت داشتن یعنی خوابیدن در مهد در کنار مربی های مهربون و مدیر دوست داشتنی مهد کودک با برنامه های شاد و مفرح ...

از یکشنبه که این خبر رو بهشون داده بودن انگار داشت بال در میاورد به محض اینکه از مهد کودک اومد بیرون برای اولین بار با هیجان خبر داد که چهارشنبه قراره توی مهد فانی نایت داشته باشن یعنی با رضایت پدر و مادر یه شب توی مهد بمونن....

منم که حسابی هیجان زده شده بودم گفتم خیلی عالیه .... ولی هانا با ناراحتی آهی کشید و گفت چه فایده آخه بابا خیلی سخت گیره و اجازه نمیده که بمونم ... منم که حسابی سورپرایز شده بودم از اینکه کمتر جدیتی توی رفتار و عملکرد بهداد با هانا دیده بودم فکر کردم بهتره این تصور قوت بگیره...گفتم بله البته که بابا سخت گیره ولی در مواردی که صلاح بدونه که به نفع شماست بی مورد سخت نمیگیره....

خلاصه به محض رسیدن به خونه دوید و رفت گوشی تلفن رو برداشت و به بهداد زنگ زد و با هیجان و البته یه نفس گفت: بابا مهد برای ما برنامه فانی نایت گذاشته و مامان هم موافقه که من بمونم تو رو خدا اجازه بده بمونم.... خلاصه اینکه اجازه رو گرفت و خیالش راحت شد...

بچه دیروز باخودشون ملحفه و بالشت و مسواک بردن و البته هر نوع خوراکی که در روزهای عادی بردنش به مهد محل اشکال است مثل پفیلا و شکلات و شیر میوه ای و ...

دیروز برای اینکه خونه بدون هانا رنگ و بویی نداره با بهداد رفتیم ماشین گردی و بعد هم به مامانم سر زدیم .... تمام شب صدای غلت زدنهاش رو می شنیدم به سختی خوابم برد ... میدونم حسابی بهشون خوش گذشته و الانم بیصبرانه منتظر که عکس العملش رو بعد از این دوری ببینم...

ممنون از خانوم هدایتی که این تجربه بی نظیر و دوست داشتنی و قشنگ برای بچه ها تدارک دیدن

دیشب در مهد کودک ایرانمهر دیگه خبری از سکوت و تنهایی همه شبهای سال نبود...و در عوض  هوای ایرانمهر دیشت از فریادهای شاد کودکانه بچه ها و شور و شوق و هیجان مثال زدنی آنها غرق طراوت و تازگی و عشق بود....

عزیز دلم کودک شاد و شیطونم دارم میام که با بوی خوب و صدای آرام نفسهایت غم دلتنگی را در آغوشم ذوب کنم امیدوارم اجازه بدی که اونقدر که دلم میخواد محکم بغلت کنم عزیزم....قلب

پی نوشت: وقتی توی حیاط مهد منتظر بودیم سرگرم صحبت با مامان مانی مهدی زاده بودم که هانا اومده بود بیرون... یه آن به خودم اومدم دیدم آویزون دستم شده که : مامان لطفا اجازه بده برم خونه مانی آخه بابا اجازه داده.... با تعجب نگاهش کردم و گفتم سلام هانا جون بیا اول یه بوس بده تا بعد ببینم چی میگی.... شما رو به خدا اینم شد دختر.... بگذریم امروز تازه بعد از دو سال بنده موفق شدم این آقا مانی ای که هانا مرتب ازش حرفش رو میزنه و البته مامان گلش رو زیارت کنم... اون مانی که توی جشن سال نو دیده بودم یه مانی دیگه بود و به تصور غلط فکر میکردم همونه که هانا تعریفش رو کرده و دیگه اینکه این دو تا بچه چه ربطی به هم دارن هم کلی تعجب بر انگیز بود... مانی یه پسر آروم مهربون که عشق از چشماش می بارید...و هانا یه دختر آتیش پاره ... مامان مانی اصرار کرد که هانا رو باخودشون ببرن حتی تعارف کرد منم برم خونشون ولی ما تولد دعوت داشتیم و هانا از آتیشی که طی برنامه فانی نایت  سوزونده بودن خسته... خلاصه عذر خواهی کردم و هانا رو توجیه کردم که باید برای یک روز دیگه قرار بزاریم....و راهی خونه شدیم... دخملی داشت از خستگی غش میکرد ولی هر کاریش کردم نخوابید که نخوابید.... اما توی مهد شن بازی کرده بودن، پارک ایرانمهر رفته بودن، کارتون دیده بودن، پیاده روی رفته بودن، زده بودن و رقصیده بودن، آزادانه به همه مهرها سرک کشیده بودن، تا دیر وقت بیدار بودن، مربی هاشون رو بدون فرم مهد دیده بودن... پیاده روی رفته بودن، خودشون لقمه های صبحانه شون رو درست کرده بودن، جایزه گرفته بودن و خلاصه اینکه کلی خوش گذرونده بودن بطوریکه هانا شب موقع خواب میگفت کاش امشب هم توی مهد مونده بودیم....

پی نوشت تولدی: بالاخره عصری خسته و کوفته روانه تولد هلیا خانوم خوشگل شدیم... چه تولدی از اونایی که برای بچه ها آخر شادی و برای مامانا آخر رضایت بود... خیلی خوش گذشت دست مامان هلیا جون درد نکنه که اینهمه زحمت کشیده بود....

ساینا، شکیبا، علی، بردیا، هلیا، روژان، هانا،
درسا، مایا، محمدرضا، شادان

اینم دختری که همه جا در حال ضرب گرفتنه


 
جشن پایان دوره پیش دبستانی در ایرانمهر
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥  کلمات کلیدی:

سلام به همه مهربونا و دوستای خوبم .....امیدوارم همتون لبریز از انرژی شادی و سلامتی خوشبختی باشین....

پنج شنبه جشن پایان دوره پیش دبستانی در مهد کودک بود

 

مثل همیشه برنامه بی نقص بود... وقتی مدیریت بی نظیر خانم هدایتی با برنامه ریزی عالی سرپرست گروه پیش دبستانی نازنین جون و همکاری تحسین برانگیز سایر مربیا کنار هم قرار میگیره اونوقت برنامه میشه برنامه ای که هر کسی از دیدنش غرق غرور شادی لذت و بالاتر از اون عشق و شعف میشه...
در اینکه بچه ها توانمندی های بی حد و اندازه ای دارن شکی نیست ولی کاربردی کردن این توانمندی ها کار هر کسی نیست...
کار گروهی بچه ها هماهنگی بی نقصشون حس مسئولیت در قبال بقیه دوستاشون مهربونیشون جدیتشون انرژی بی نهایتشون خستگی ناپذیریشون و تسلطشون روی اجرا دیالوگ ها و شعرها و حرکات ...  از نکات جذاب و قابل توجه این برنامه بود
ضمن اینکه این بار اونقدر نو آوری توی اجرا داشتن که به قول هانا حسابی سورپرایز شدیم...
اما قسمت ناراحت کننده اش یاد آوری نزدیک شدن به دل کندن از این فضای دوست داشتنی بود که هر دقیقه  با به خاطر آوردنش به سختی جلوی اشکامون رو میگرفتیم دوست نداشتم دخترک شاد و شنگولم اشکی ببینه و این حس غم بهش منتقل بشه ... 
باور دارم  که سالهای آتی جوانه هر استعدادی که در زندگی این بچه ها شکوفا بشه بذری بوده که در این سالها با دستان مهربان مربی های دلسوز در درونشون کاشته و قرار داده شده  با عشق مراقبت شده

بقیه گزارش در ادامه مطلب


 
دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩  کلمات کلیدی:

با صدای هانا از خواب بیدار شدم به آرامی از اتاقش صدا میزد بابا.......... بابا..........آب میخواست ... عزیز دل با ملاحظه نازنینم میدونه وقتب نیمه شب از خواب بیدار بشم بد خواب میشم و دیگه خوابم نمیبره برای همین بهداد رو صدا میزنه ....ولی چه فایده بالاخره بد خواب شدم .... از ساعت دو بیدارم کلی سعی کردم توی تخت بمونم بلکه خواب دوباره بیاد ولی فایده نداشت ... فکر کردم با وجودی که حس نوشتن ندارم بیام و چند خطی گزارش بدم شاید چشمام خسته بشه که با خوندن چند تا از پستهای دوستان بیشتر و بیشتر انرژی گرفتم ...

چقدر حساس شدم تازگیها یعنی بیشتر از همیشه و چقدر خانوم تر شده تازگیا یعنی بیشتر از هر وقت... چقدر خسته هستم تازگیا یعنی بیشتر از همیشه و چقدر پر انرژی شده تازگیا یعنی بیشتر از هر زمان...

دخترم گلم خانومم دیگه اونقدر بزرگ شده که یواش یواش داره لقب بچه مدرسه ای رو یدک میکشه ... دغدغه داشتن یه دختر کوچولوی مدرسه ای دغدغه قشنگ و البته یه کمی نگران کننده شده برام...

حضورش توی فضای مدرسه .... کلاسای بزرگ و شلوغ... اینکه توی مهد امسال شکل حروف رو یاد نگرفتن یعنی خواندن بلد نیستن فقط با اصوات کاملا آشنا شدن و اینکه توی مدرسه به مشکل بر نخوره...

دغدغه گرفتنش از مدرسه و نگهداریش بعد از اون... مرخصی بدون حقوق یا...نیمه وقت شدن یا... نوبتی بچه ها رو گرفتن یا... مزاحم مامان بزرگا شدن.... رفت و برگشت راه طولانی تا اداره...

پر کردن برنامه های آموزشی بعد از ظهر در دوران مدرسه هم خودش معضل دیگه ایه ... علایق هانا و الزامات این زمونه .... کلاس زبان انگلیسی ادامه دادن آموزش زبان اسپانیولی ... موسیقی که خیلی دوست داره... نقاشی که عاشقشه ... ورزش که برای هماهنگی جسم و روح و ذهنش خیلی مهمه.... برنامه های تفریحی که جای خودشون لازمه......واااای برای روابط اجتماعی وخانوادگی هم وقتی میمونه؟؟؟؟

گرونی این روزها ....افتادن هزینه ها روی نمودار صعودی و تنگ تر شدن عرصه زندگی... بی توجهی و بی توجهی و توقع و سو تفاهم و...

همیشه اعتقاد داشتم که با قدم گذاشتن توی راه راه خودش شکل میگیره حالا بی صبرانه منتظرم که مهر از راه برسه و این مسیر مبهمی که پیش رو دارم چهره شفاف و نورانی خودش رو بهم نشون بده....

شنبه هفته پیش صبح زود با بهداد هانا گلی رو بردیم پاستور واکسن شش سالگیش رو زد اونقدر خانوم و شجاع بود که واقعا متعجب مونده بودم این دختر کوچولوی من خیلی وقته بزرگ شده...یه سوزن این دست یکی اون دست چند قطره روی زبان وااای حالا این بدن کوچولو با اینهمه میکروب چطور باید هماهنگ کنار بیاد.... خوشبختانه تب نکرد یعنی از ساعت اول استامیفون دادم البته بگذریم که بعدش بنا به جبر روزگار بهداد بردش مهدکودک... یکی از بازوهای گلکم حسابی دردناک بود... از مهد زنگ زدن که اگه لازمه کمپرس کنن براش ظهر مامی رفت و از مهد گرفتش ... به محض رسیدن خوابیده بوده ... شب هم دور دستش پتو برقی پیچیدیم و خوابید... الهی شکر واکسیناسیون تکمیل شد...

دخملی کامل کرال سینه شنا میکنه مربیش توصیه کرد حتما ادامه بده میتونه خیلی موفق باشه توی این زمینه...

توی تنبک زدن تم رو هفته پیش یاد گرفتن... چسبوندن انگشتای دست راست به هم و شبه کاسه ساختن و ضربه همون جا که راست رو میزنن... امروز مربیش میگفت هانا یه جوری تم میزنه انگار ده ساله تنبک دستشه....

توی اسکیت خیلی تعریفی نداره هرکسی را بهر کاری ساخته ان....از این ماه برنامه اسکیت قراره با یک ورزش دیگه جایگزین بشه... یه ورزشی که در واقع خودم دوستش دارم و میخوام کنارم باشم تا خودش چقدر علاقه نشون بده... آرمیتا و مامان گلش هم پایه ان... میخوام دوباره تای چی رو شروع کنم شاید برای روحیه ام بد نباشه...

دیروز تولد مامان گلم بود قبلش مهد کودک آخرین جلسه هماهنگی پایان پیش دبستانی بعدش رفتیم پارک هانا بازی کرد و بعدش رفتیم خونه مامان جونم.... سایه و حسین هم اومدند و البته بعد از مدتها دلسا خانوم نخودی رو دیدیم یعنی بالاخره یاد گرفتم بزرگ بشم و کنترل احساساتم دستم باشه جلوی هانا بغلش نکردم.... معلوم بود دخترک حساسه....

درمجموع خیلی سرحال نیستم.... همه چی خوبه مثل قبل ... ولی خوشحال نیستم... از خودم راضی نیستم ... انگار امسال یه جورایی برام خالیه از همدلی و پر شده از ... پارسال خیلی خوب بود اما امسال....

....... دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور .....


 
فایتر خرچنگی
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤  کلمات کلیدی:

چهارشنبه رفتم جلسه دکتر مقدم بهداد که نیامد چون معتقده حرفهای دکتر مقدم خیلی تکراریه و چیز زیادی به دانسته هاش اضافه نمیکنه .... خودم هم یه دنیا کار توی اداره داشتم و عروسی هم دعوت داشتیم خلاصه کلی با زحمت راس ساعت خودم رو رسوندم مهد... کل حرف دکتر مقدم این بود که هانا بچه توانمندی است فقط تازگیها خیلی بازیگوش شده و با مدام با دوستاش صحبت میکنه و به نوعی تمرکز نداره... این مسئله دو حالت داره یا این شیطنت مانع از یادگیری میشه که خوب درمورد هانا صدق نمیکرد یا به دلیل یادگیری سریع مطالب براش خسته کننده میشه و شروع میکنه به شیطنت که بعدها ممکنه توی مدرسه براش ایجاد اشکال کنه... به هر حال باید بتونه سر کلاسهایی که براش جذابیتی هم نداره در کمال حوصله به مطالب گوش بده...

منم از دکتر خواهش کردم که راههایی برای تقویت تمرکز پیشنهاد بده که بحث رو کشید به این گله که توی صفحه اول پیک نوروزی امسال مطالبی در اینخصوص گذاشته بودن که متاسفانه هیچ کدام از والدین مطالعه نکردن... حالا فکرش رو بکن خودشون که این مطالب رو گرد آوری و تنظیم کرده بودن حتی یه مورد هم به خاطر نداشتن چه برسه به والدینی که این مورد براشون تا اون زمان مسئله نبوده...

خلاصه بعد از جلسه آماده شدیم و بالاخره رفتیم عروسی... به منکه خیلی خوش گذشت ولی برای هانا بیشتر خسته کننده بود چون از ساعت خواب شرمان که بگذره دنیا تیره و تار میشه...

پنج شنبه کلاس شنا کنسل شد و خودمان هم کلاس اسکیت رو کنسل کردیم و به رتق و فتق امور منزل مشغول شدیم... ساعت هفت و نیم برای تالار هنر بلیط رزرو کرده بودم که از ساعت پنج هانا شروع کرد به غر زدن که پس کی میریم پس کی میریم از اونجائیکه اس ام اس نمایش دختر انار هم چپ و راست برام میومد فکر کردم زودتر بریم و هر دو نمایش رو ببینیم بالاخره راه افتادیم و بعد از رسیدن به محل کاشف به عمل اومد که هنوز نمایش الاغ بی دم روی صحنه است... هانا هم که خیلی از نمایشه خوشش اومده بود خواهش کرد یه بار دیگه بریم ببینیم و اینطوری بود که برای بار سوم رفتیم دیدن این نمایش. جالب اینجا بود که اونروز فیلمبرداری هم داشتن و دیگه بازیگرها سنگ تموم گذاشتن بطوریکه هانا گفت مامان میشه همیشه تماس بگیری و ببینی کی فیلمبرداری دارن اون موقع بیاییم دیدن نمایشها...

اما نمایش پریماه در آسمان هم دیگه آخر نمایش بود از داستان آموزنده و گریم و لباس شاد و عالی بازیگرها و طراحی صحنه و تنوع در تغییر صحنه ها و مثبت بودن داستان و تلسط بازیگرها روی اجرای نقش و دیالوگها... همه و همه نشون از یک کار قوی و کامل داشت... داستانش از این قرار بود که پریماه یک دختر تنها بود که با یک کلاغ و درخت پیر دوست بود در یک روز برفی با ساختن یک آدم برفی یک دوست جدید پیدا میکنه که سرتا سر زمستون رو باهاش سرگرم میشه بطوریکه دوستش کلاغ هم کم کم بهش حسودی میکنه داستان اینطوری ادامه پیدا میکنه که کلاغ خبر از اومدن بهار میده که به آب شدن آدم برفی یعنی بهترین دوست پریماه منجر میشد و به این ترتیب پریماه حسابی دلگیر میشه و با ناراحتی کنار آدم برفی خوابش میبره و در خواب سفرش به آسمان برای دیدن خورشید و باد و پری براوردن آرزوها شروع میشه و دست آخر متوجه میشه اگه همیشه زمستون بمونه چه بلایی سر زمین میاد و با جادوی پری آرزوها جای آدم برفی یک بوته گل رز سبز میشه و دوستی پریماه با بوته گل رز ادامه پیدا میکنه...

 بعد از نمایش من و بهناز جون رفتیم و از بازیگرها تشکر کردیم ....قسمت هیجان انگیزش اینجا بود که هانا به کتاب مصوری که درمورد کیهان و سیارات در نمایشگاه نجوم گرفتیم خیلی علاقمند شده و هر شب دو صفحه از اون رو براش میخونم و درموردش صحبت میکنیم و بخشی از این نمایش هم تشریح روز و شب و گردش زمین به دور خورشید و تغییر فصل ها بود که برای هانا حسابی جذابیت داشت....

صبح جمعه طبق قولی که به دختری داده بودم دوباره رفتیم نمایشگاه گل و گیاه تا اون کیتهای کشاورزی رو براش بخریم... ظهر هم استخر داشت... بعد از ظهر با پدرش رفتن برای مامی کادو خریدن و ...

شنبه هم بعد از اداره تنهایی رفتم نمایشگاه کتاب جالب اینجا بود که کنار در ورودی یه جای پارک پیدا کردم و اون ساعت خیلی هم شلوغ نبود خلاصه با سرعت کتابهایی که درنظر داشتم رو خریدم... بیشترین خریدم از انتشارات نسل نو اندیش بود که پشت کتابهاش توضیحات مختصری در مورد پیام داستان کتاب هم نوشته شده بود...و البته کلی کتاب درمورد تقویت تمرکز و ... خجالت

بعدش هم رفتیم دیدن مامی و به جا آوردن مراسم روز مادر و با سرعت شیف کردیم برای دیدن مامان مهین و خلاصه شام خونه مامان گلم بودیم وقتی رسیدیم خونه هانا از خستگی ولو شد....بالاخره با هزار زحمت حاضر شد و ساعت نه و نیم با تاخیر خوابید.

نمیدونم آیا همه فایترها تاریکی و سکوت را دوست دارند یا این فایتر ما دچار افسرگی شده که همیشه توی لاک خرچنگی در حال استراحت است و با اصرار هم علاقه ای به بیرون آمدن ندارهمتفکر

 اینم از سبزی کاشتن افسانه ای ما- ریحون و شاهی


 
جلسه دکتر کاربخش
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩  کلمات کلیدی:

امروز جلسه دکتر کاربخش توی مهد بود... دیدید وقتی فرصت استفاده از یک موهبت داره تموم میشه اون موهبت براتون ارزشمند تر هم میشه خوب جلسات دکتر کاربخش که هر دو هفته یکبار توی مهد برگذار میشه از این دست موهبتها هستند ... حالا که دیگه داره اعتبار کوپن حضورمون توی مهد به پایان میرسه با اشتیاق بیشتری برای حضور در این جلسه ها وقت میزارم....
موضوع جلسه خنده و شادی... راستش اصل موضوع بر میگشت به بررسی هویت برد در زندگی یک انسان متحول ....

1- انسان متحول از موضع قدرت به زندگی نگاه میکنه و به این ترتیب برای توجیه ناتوانی ها در انجام کارها بهانه تراشی نمیکنه اصولا توجیه و بهانه تراشی کار انسان ضعیفه برای رسیدن به این سطح از آگاهی باید کارها را برای خودمان اورژانسی کنیم... یعنی همونطور که برای رسیدن به پرواز هواپیما بهترین زمان را جهت جا نموندن از پرواز انتخاب میکنیم برای انجام سایر فعالیتها در زندگی هم باید اورژانسی بهشون نگاه کنیم (اولویت بندی کارهای اورژانسی بر میگرده به میزان تاثیری که در شادی و نشاط ما دارند)

2-انسان متحول ارتباط مناسبی با جهان اطراف خودش برقرار میکنه به این منظور باید یک سری خصوصیت برای خودمات تعریف کنیم و گامهای رسیدن به سطح رضایت بخشی از اون رو برای خودمون شفاف و قابل اندازه گیری کنیم... مثلا اگر فاکتورهای برقراری ارتباط موثر را صمیمیت، صراحت، اجتماعی بودن تعریف می کنیم اونوقت باید مواردی مشخص برای اندازه گیری میزان تحقق هر کدوم تعریف کنیم

3-انسان متحول دارای شهامت است یعنی شناخت ترسهای غیر واقعی و فراتر رفتن از اونها ترسهای مثل ترس از شکست، ترس از نه شنیدن، ترس از موش و ...

4- انسان با هویت برد و متحول یک انسان با نشاطه... نشاط در جهان واقعیت وجود دارد (دو جهان داریم واقعیت و تخیل) علل بی انرژی بودن انسانها زندگی در تخیلاته در واقع رنج انسان در جهان تخیل است...برای این منظر باید فرق بین واقعیت و تفسیر واقعیت را درک کرد... ذهن آرام و راحت ذهنی است که در تماس با واقعیت باشه.... اولین گام اینه که بپذیریم : من همینم که هستم نه بیشتر نه کمتر... و در این راه زمانیکه جهان پشت ما رو خالی میکنه خودمان حمایتگر خودمان باشیم و خودمان را به خاطر اشتباهاتمون ببخشیم و بپذیریم که انسان جایز الخطاست...

روشهای زندگی شادمانه :

4-1- وصل شدن به واقعیت از طریق معنی ندادن به چیزی و عدم تفسیر وقایع: همسرم بهم زنگ نزد ...  زنگ نزد یعنی فقط زنگ نزد و اصلا به معنی دیگه ای ( بهم اهمیت نداد، خواست تحقیرم کنه و ... ) نیست

4-2- باید نباید نکردن.... تغییر فرمول غلط: "من خوشبختم به شرطی که ....." به فرمول "من خوشبختم و اگر...... خوشبخت تر هم میشوم"
"من خوشحالم و اگر ......(خانه ام استخر هم داشته باشه)خوشحال ترم هم میشوم"
"من راضی هستم و اگر .... نشود هم راضی هستم"

به این منظور باید تفکر را آموخت یعنی در صورت ناکامی در یک تجربه به تفکر و ارزیابی و تصمیم گیری برای نحوه ادامه حرکت پرداخت و دوباره اقدام کرد... افسرده شدن غمگین شدن هویت یک انسان بازنده است....

4-3- خلق مشکل بزرگتر و تلاش برای حل آن ... مثلا هفته ای سه ساعت برای مراکز نگهداری سالمندان یا کودکان بی سرپرست جهیزیه برای دختران دم بخت کم بضاعت و ... فعالیت کردن و زمان گذاشتن این به معنی پرداخت پول نیست باید فعالیت کرد تا از میلیاردها برای حل کم بضاعت ها پول تهیه کرد....

4-4- موسیقی شاد گوش دادن

4-5- رقصیدن به معنی حرکت با ریتم خود در تنهایی و رها شدن

4-6- انجام بازیهای کودکانه...

4-7- بازی با کودکان

4-8- در نهایت اگه هیچیک از این کارها برای شاد شدن کمک نکرد خل بازی در آوردن مثلا روی جدول خیابان در محیط شلوغ راه رفتن یا آواز خواندن بلند در جاهای شلوغ و یا موز به نخ بستن و توی خیابان راه رفتن ... البته جناب دکتر انجام هیچیک از این کارها را بیشتر از سه دقیقه توصیه نکردن چون تضمینی برای اینکه به تیمارستان منتقل نشویم وجود نداره ...نیشخند

البته دکتر کاربخش طبع خیلی شوخی دارن و در طول جلسه با مثالهایی که می زدند و تعاملی که با اولیا داشتن اونقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم....  

اما خیلی وقته عکس نذاشتم برای دوستایی که پستهای قبلی رو خوندن یه

هانا و کاردستی روز معلم برای مامی آماده برای رفتن خونه مامی




هانا و فرنوش در باشگاه شماره دو بعد از استخر روز پنج شنبه



پایان دوره بلز و فلوت و دریافت لوح پایان دوره
تمرین صبح روز یکشنبه قبل از رفتن به مهد








شیطونکها بعد از کلاس دور حوض دولفینی




 بعد از جلسه با شکیبا و هستی و علی و پارسا رفتیم پارک نزدیک خونه گردهمایی هفتگی... به بچه ها خیلی خوش گذشت تا شش اونجا بودیم و بعد خدافظی کردیم خونه که رسیدیم من مشغول شام حاضر کردن شدم و هانا تنبک تمرین کرد بعدش باهم بازی کردیم بنا به توصیه دکتر کاربخش ...

راستی نمایشگاه گل و گیاه در بوستان گفتگو فوق العاده بود از همه جالبتر کیتهای کشاورزی مخصوص کودکان شامل بذر سبزی(گیشنیز،جعفری،شویدو..) و خاک و پوکه و ظرف مخصوص بود که به نظر نو آوری خیلی جالبی اومد... متاسفانه فروش نداشتند مگر به ضرب اصرار که خوب ارزش نداشت... فروش محصولات جمعه است... حضور در میون اونهمه گل و گیاه روح آدم رو زنده میکرد... فقط هانا از اولی که رسیدیم گفت دل درد داره و آخر سر هم توی ماشین حالش بهم خود...وقتی رسیدیم خونه دوش گرفت و سرحال شد و بعد شام خورد و خوابید...

هنوز فرصت نکردیم نمایشگاه کتاب بریم نمیدونم چقدر ارزش رفتن داره ....


 
پایان دوره بلز و فلوت و درس اول تنبک
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧  کلمات کلیدی:

اول از همه بگم مجموعه ده جلدی اسمش هست داستان های دبستانی (شامل ده تا کتاب به نامهای "خیلی بزرگ، گربه های تپل، موش صحرایی، یو هو هو، وینی نامرئی، قورباغه نگهبان، گل طلایی، ‌داینا سور چیپس خوار" نشر پیدایش، روش هانا برای گوش دادن به قصه ها جالبه شبها موقوع خواندن داستان براش اصرار داره که یه جوری بنشینم تا تصاویرش رو نبینه بعد از اتمام خوندن، کتاب رو میگیره و تصاویر رو با قصه مقایسه میکنه و تطبیق میده...

جمعه بعد از استخر با فرنوش و مامانش رفتیم باشگاه شماره دو بچه ها کلی بازی کردن نقاشی کشیدن بهداد هم در همایش مثبت اندیشی که برپا بود شرکت کرد و ... شام خوردیم و با شدت پیدا کردن بارندگی برگشتیم خونه....

اما در مورد شنا باید بگم این ترم دخملی داره کرال سینه یاد میگیره این جمعه هفتمین جلسه بود و دست کرال به همراه نفس گیری رو یاد گرفتن و دارن تمرین میکنن فکر کنم تا آخر این ترم یعنی هفت جلسه دیگه کرالشون به امید خدا تکمیل بشه ... البته دست قورباغه و کرال پشت و همینطور شیرجه رو قبلا بلد بود ... فقط دلم میسوزه چون دوباره کم و بیش سرفه هاش شروع شده تازه هوا گرمه و استخره با حداقل کلر ممکن ولی هر جور حساب میکنم بالاخره این آلرژی همراهشه و نمیشه از علایقیش چشم پوشی کنه کما اینکه توی این دوسال با وجود همه اصراری که داشت و دلش برای آب تنگ میشد از بردنش به استخر طفره رفتم...

اسکیت هم که به قول خودش عاللللللللللییییییه همش منتظره که حرکات پایه تموم بشه و بره سراغ حرکات نمایشی....برای ایجاد فضای بازی دخملی توی خونه هرازگاهی یه کم تغییر دکور می دیم یعنی فرشها جمع میشه و عسلی بین مبلها هم که به کل به گوشه منتقل شده....

از باغبانی در منزل هم بگم که در حال حاضر یکی از سرگرمیهای روزانه اش شده و بخشی از روزش رو بهش اختصاص میده. یک ماه پیش به همت خود دخملی ریحون و شاهی توی یه گلدون کوچیک کاشته شد که به دلیل تراکم بذرها در یک محل کوچیک نتیجه بیشتر به سبزه عید شباهت پیدا کرد بگذریم که بوی ریحون با وجود کوچیک موندن برگ ها آدم رو مست میکنه.... جمعه در دور دوم تجربه باغبانی گلدون مخصوص و پوکه و خاک خریدیم و بذرها را مطابق آموزش، در فاصله دو سانتی هم کاشتیم ... ولی هنوز برای رویت جوونه ها خیلی زوده...

شنبه هم با مامی رفته گلخونه عمو شهروز و مامی به عنوان جایزه پایان دوره بلز و فلوت یه گلدون گل خیلی خوشگل براش خریدن ....

همه این فعالیتهای باعث نشده که از رسیدگی به ماهی های آکواریمش غافل بشه یعنی صبح به صبح با این آهنگ که"هانا جون هانا گلی جون پاشو مامان صبح شده هوا روشن شده خورشید خانوم بیدار شده پاشو مامانم ماهی ها دون میخوان گلدونا آب میخوان مامانم بغل و بوس میخواد" میپره و منو میبوسه و روز آغاز میشه ... اول به ماهی غذا میده یه کمک هم گلدونا رو آب میدیم بعد میره سراغ کارهای صبحگاهی ...

و اما امروز رفتیم بالاخره هانا رو مدرسه ثبت نام کردیم بچه ها توی حیات بزرگ مدرسه احساس آزادی رو تجربه کردن اونقدر از اینور به اونور دویدن که نگو ... هانا به عادت همیشه دنبال گرفتن پرنده ها بود... شکیبا محو تماشای طناب بازی بچه هایی که برای زنگ ورزش پایین بودن شد. یه هستی مشغول شیطونی و بدو بدو و اون یکی ضمن اینکه حواسش پی مامانش توی دفتر مدرسه بود محیط رو شناسایی میکرد....خلاصه خوان اول گذشت و هر چهار تا بچه توی مدرسه ثبت نام شدن....

امروز بالاخره آخرین جلسه دوره بلز و فلوت بود و بچه ها آخرین اجرای گروهیشون رو داشتن. آهنگ گل پامچال رو به زیبایی اجرا کردن... شیما جون معتقد بود نواختن این آهنگ به دلیل مکث هایی که داره  کار ساده ای نیست و از اجرای بچه ها خیلی راضی بود بعدش بچه های لوح پایان دوره رو تحویل گرفتن و به قولی فارغ التحصیل شدن.... هانا وقتی به عادت همیشه عجله داشت بره دور حوض برای بازی لوحش رو داد به من و گفت مامان از فارغ التحصیلیم خوب مراقبت کن...

گل پامچال گل پامچال بیرون بیا بیرون
فصل بهاره عزیز موقع کاره
شکوفانه شکوفانه  غنچه وا شده، غنچه وا شده
بلبل سر داره    عزیز دل بی قراره
(بیا دست بدست بدیم دانه بکاریم
فصل بهاره عزیز موقع کاره )2

خوشحالی پایان دوره از یک طرف و غم ندیدن بچه ها دور هم از طرف دیگه یه تضاد غیر قابل وصف توی دلم ایجاد کرده بود در مجموع باید بگم دلم گرفت خیلی.....فکرش رو بکن دو سال تموم هر یکشنبه بعد از ظهر با بچه ها و مامانا بودن تموم شد بازی دور حوض دلفینی تموم شد... بهونه دیدن خیلی از دوستای خوب که دست بر قضا حضور سبزشون اونجا توی همین ساعت بود تموم شد... ولی خوب مگه زندگی غیر از اینه.... خوشحالم که از اینکه هانا بچه عاطفی نیست و به چیزی دلبستگی پیدا نمیکنه...

بعد از کلاس بچه ها یک ساعت دور حوض بازی کردن و بالاخره ساعت هفت هانا رضایت داد بریم خونه ... با توجه به اینکه بهداد هم امشب کشیک بود و شام هم نداشتیم با هانا مادر دختری رفتیم جیگرکی محل و از خودمون پذیرایی کردیم ...

 

فکر کردم برای علاقمندان به تنبک دروسی که هانا طی این دوره دریافت میکنه رو ثبت کنم شاید استفاده بشه

کتابی که برای تنبک کار میکنن اسمش هست "لطف تنبک" نوشته "لیلا حکیم الهی" این کتاب بیشتر برای آموزش ریتم موسیقی به بچه هاست....

درس اول مربوط میشد به شناخت علامت دست راست و چپ و نحوه قرار دادن تنبک روی پا بطوریکه وقتی دستها را بالا میگیریم تنبک نیفته.... شل بودن انگشتها هنگام ضربه زدن، راحت بودن بقیه بدن، طبیعی بودن تنفس و نیز توجه به عکس العمل پوست تنبک که دست را بر میگرداند از نکات مهم قابل نوجه است...

ابتدا باید کودک روی یک صندلی که پاها از ناحیه زانو با زمین زاویه نود درجه میسازه راست بنیشنه بطوریکه یه کمی جلو نشسته باشه و به پشتی صندلی تکیه نده.... بعد پا ها باید به اندازه عرض شانه باز بشه و پای چپ از ناحیه پاشنه به پایه صندلی تکیه داده بشه بطوریکه یه کمی از پای راست بالاتر بیاد و بعد قسمت شیپوری تنبک روی ران پای چپ گذاشته میشه و دهانه آن با زاویه 45 نسبت به افق روی پای راست ثابت میشه در این حالت اگر تنبک درست روی پا قرار گرفته باشه با برداشتن دستها نمیفته... علامت دست راست هشت و علامت دست چپ هفته ...

اولین آهنگی که یاد گرفتند این بود

راس راس راس راست     چپ چپ چپ
گاهی روز و                    گاهی شب
چپ چپ چپ چپ           راس راس راست
بر عکسش هم              در اینجاست
یکی هشت و                یکی هفت
یکی آسان                    یکی سخت
هفتم چپ شد             هشتم راست
درس امروز                  این دو تا ست

خیلی دلم میخواد عکس بزارم خصوصا اینکه خودم هم پست بدون عکس دوست ندارم ولی اصلا بخت باهام سازگار نیست وقتی قیف هست قیر نیست وقتی قیر هست قیف نیست وقتی قیف و قیر هستند من نیستم....نیشخند فعلا کابل هست دوربین هست منم هستم ولی نرم افزار نصب نیست و بهداد هم نیست...ناراحت


 
معضلی به نام کلاس شیشمی
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی:

دیروز بعد از مهد رفتیم پارک، وقتی ما رسیدیم علی و شکیبا هم اونجا بودن و چند دقیقه بعد هم هستی رسید خلاصه تیم چهار نفره ایران مهر پارک رو گذاشتن روی سرشون...

به مامانا پیشنهاد دادم یک کتابخانه خودگردان کودکانه برای بچه ها راه بندازیم و بصورت گردشی کتابهای بچه ها رو باهم عوض کنیم... یه مجموعه کتاب نسبتاَ طنز ده جلدی هم برای هانا خریده بودم که بین بچه ها تقسیم کردیم و قرار شد تا هفته دیگه بخونن و برگردونن... جالب اینجا بود که کتاب اولی رو که داده بودم به شکیبا و همونجا شروع کردم بخونم ، اسم شخصیت اول داستانش هانا از آب دراومد...

مامان شکیبا معتقده مدرسه سیدالشهدا خیلی شلوغه و یک مدرسه دولتی نزدیک خونه خودشون رو پیشنهاد داد به اسم شهدای معلم که دسته جمعی اسم بچه ها رو اونجا بنویسیم... امروز صبح اول وقت رفتیم باهم مدرسه شهدای معلم توی سازمان برنامه رو دیدیم ثبت نامش شروع شده بود... مدرسه فضای سر سبزی داشت ولی پر از پیچ و خم و گوشه کنار بود که به نظرم کنترل بچه ها رو مشکل میکنه... ضمن اینکه تعداد بچه ها توی کلاس ها همون حدود چهل نفره... به هر حال منکه منصرف شدم بهترین گزینه همونه که بود....اما یه معضل پیش اومده به نام سال ششمی ها که از شانس ما امسال باید این طرح مسخره اجرایی میشد ... به این ترتیب دبستانیها فارغ التحصیل پنجمی ندارن بنابراین برای پذیرفتن ورودی های کلاس اول محدودیت بیشتری روی محدوده محل زندگی و غیره قائل میشن....

از مامان بهداد خواهش کردم یه سر به مدرسه سید الشهدا بزنه و خبر بگیره که از کی ثبت نام دارن...

وقتی رسیدم مهد  نازنین جون رو دیدم که داره با بعضی از مامانا حرف میزنه  منم به عادت همیشه که دلم نمیخواد توی موضوعی که بهم مربوط نیست سر بکشم گوشه ایستادم البته طبق صحبتهای جسته گریخته هانا و بعضی از مامانا از موضوع فوق سری به اسم مانور زلزله مطلع بودم که طبق معمول نورچشمی ها برای اجرای حداقل در دور اولش انتخاب شدن بنابراین اصلا جلو نرفتم... نازنین جون بعد از اتمام کارش با مامانا با خوش رویی فوق العاده زیاد اومدن طرف من و از اینکه هانا صحبت کردنش برخلاف گذشته خیلی بهتر شده و بلند سلام میکنه و ... تعریف کرد و بعد یک وقت جلسه برای چهارشنبه هفته دیگه با من ست کرد.... ظاهرا با تک تک والدین بچه های شش سال که آخرین ماه های حضور در مهد کودک رو سپری میکنن جلسه میزارن تا درمورد نقاط قوت و ضعف و همینطور پیشرفتهای بچه ها صحبت کنند...اینم یه کار ارزشمند دیگه است که باید بابتش از خانم هدایتی سپاس گذار بود....

بعد از مهد با هانا رفتیم پارک و هستی و مامانش هم بعد از ما رسیدن... خلاصه کلی درد و دل و صحبت و پیاده روی دور پارک و کلی بازی و شیطنت و شادی بچه ها....

بعدش هم به مناسب روز معلم رفتیم برای مامی یه کادو کوچولو به سلیقه دختری خریدیم که بریم دیدنشون ...فردا یه روز دیگه است....


 
آخ از وقتی که نادیده گرفته میشیم
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلاااااااااااااااااااااام

وای چه کیفی داره دو دستی تایپ کردن مثل خود زندگی میمونه اینطوریه که آدم قدر آفیت بیشتر میدونه ها ...

خوب از کجا شروع کنم.... اول از همه بزارین از امروز و دیروز بگم که بچه ها توی مهد عکس داشتن یعنی قرار بود لباسای فرمشون رو بپوشن و عکس یادگاری بگیرن ... نمیدونم این از غرورمه یا لجبازی با خودم ولی هر چی هست باعث یه ماجرای تازه شد.... سه شنبه هفته پیش بعد از مهد هانا رو بردم پارک اونجا بود که یکی از همکلاسی هاش به اسم علی رو با مامان گلش دیدیم مامان علی گفت امروز نازنین جون گفته علی یکشنبه لباس جشن رو بپوشه که عکس دارن... من با تعجب گفتم ولی من دیروز نازنین جون رو برای گرفتن پرونده هانا دیدم اتفاقا درمورد تحویل دادن لباسای جشن هم سئوال کردم ولی چیزی از عکس نگفت... پیش خودم فکر کردم شاید بچه ها رو گروه بندی کردن و یکشنبه نوبت عکس هانا نیست... این گذشت تا شنبه که رفته بودم دنبال هانا تا اومدم به مسئول دفتر خودم رو نشون بدم تا هانا رو صدا کنه پریدخت جون در فنری رو باز کرد به هم سلام کردیم و شروع کرد با پدر ایلیا صحبت کردن که پسر گلم فردا لباس جشنش رو بپوشه که عکس یادگاری داره و.... منم محترمانه در فنری رو براشون نگهداشته بودم و منتظر موندم تا صحبتشون تموم بشه و تازه موفق بشم اسم و فامیل هانا رو به مسئول دفتر که این روزا فرد ثابتی هم نیست بگم... اینجا بود که مطمئن شدم قرار عکس حتما برای پسرا است چون اگه خبری بود حداقل پریدخت جون وقتی داشت توضیحات مبسوطشون رو به پدر ایلیا ارائه میدادن یه نیم نگاهی هم به من می کرد... توی ماشین به هانا گفتم پریدخت جون به بابای ایلیا گفت فردا لباس جشن رو بپوشه ولی به من چیزی نگفت. هانا هم گفت فکر کنم ما هم عکس داشته باشیم.... با اطمینان گفتم نه مامان جون اگه شما هم عکس داشتین حتما پریدخت جون به من میگفت.... وقتی رسیدیم خونه شک کرده بودم و این فکر که زنگ بزنم و از دفتر مهد برسم از ذهنم گذشت ولی اعتراف میکنم از اینکه نادیده گرفته شده باشم و یا فراموش شده باشم یا بهمون اهمیت نداده باشن حرصم گرفته بود برای همین زنگ نزدم حتی میتونستم به مامان شادان یا مامان هستی ها یا حتی مامان شکیبا زنگ بزنم ولی بازم زنگ نزدم... اسمش رو لجبازی بزارم یا غرور بی جا یا هر چی نمیدونم ولی اصلا نمیخواستم باور کنم که بهم نگفتن و این باعث شد که به ندای ته دلم گوش ندم... فقط لباسای هانا رو آماده کردم و توی کیسه گذاشتم و توی کمد یه جای مشخص گذاشتم که اگه لازم شد دم دست باشه.... بعدش هم با هانا و بهداد رفتیم برج میلاد که قولش رو خیلی وقت بود به هانا داده بودیم ... اون بالا که خیلی خوش گذشت و فوق العاده بود حس غرور ملیم هر دفعه که میرم بالا برج قلمبه میشه بگذریم ....

دیروز یعنی یکشنبه صبح رسیدیم مهد که سارا جون  با تعجب پرسید هانا لباس جشن نپوشیده؟؟؟؟ گفتم کسی چیزی به من نگفت... سارا جون از نازنین جون که توی دفتر بود سئوال کرد و نازنین جون گفت که دیروز پایین نیومده و اومد جلو و به من گفت که به هانا گفته بودیم و اینکه یه بچه شش ساله باید بتونه پیامش رو برسونه.... منم اولش حسابی عصبانی بودم گفتم نه هانا چیزی نگفت بعدش مکالمه و اشاره ضعیف و نه چندان محکم هانا توی ماشین یادم اومد و برای نازنین جون شرح دادم و همینطور ماجرای دیروز پریدخت جون رو هم تعریف کردم که باعث شد به اشتباه بیفتم.... دردسرتون ندم خلاصه اینکه نازنین خواهش کرد بریم خونه لباسش رو بیاریم..... حسابی دیر شده بود گفتم نه مهم نیست اشکالی نداره... نازنین جون گفت عکس دسته جمعیه و مجدد خواهش کرد بریم لباسش رو بیاریم... گفتم آخه موهاش وحشتناکه روز روزش که حمام میره براشینگ میشه آخرش توی همه عکساش موهاش توی صورتشه حالا که دیگه هیچی... اون بنده خدا هم گفت خودمون موهاش رو درست میکنیم... اینطوری بود که با بهداد برگشتیم خونه و لباس رو آوردیم مهد و ساعت نه هم رسیدم اداره... و جالب اینجا بود که امروز هم قرار بود دوباره با لباس فرم برن تا باقی عکسها گرفته بشه ... منم که از روزیکه حرف عکس شده بود تصمیم داشتم روز قبلش ببرمش آرایشگاه تا موهاش مرتب بشه و ... حسابی خورده بود توی ذوقم طوریکه روز دوم فقط بردمش حمام و موهای نرم بدون حالتش رو خشک کردم و یه براشینگ نصفه نیمه و فرستادمش مهد....

کجای این ماجرا عجیب بود؟؟؟ اول اینکه من اونقدر انضباط و دسیپلین و نظم و ترتیب توی این مهد دیدم که اصلا باورم نمیشه در مورد مسئله ای مثل این اشتباه رخ داده باشه... اینجا جایی بود که همیشه اجرای رویکرد و روند یکسان حرف اول و آخر رو میزد پس باورم نمیشه به بعضی از مامانا حضوراً تاکید کرده باشن که لباس بپوشن ولی بعضی ها باید خود بچه ها پیام رو برسونن.... کما اینکه از روی کنجکاوی بعدش با بعضی دیگه از مامانا تماس گرفتم و نمیدونم چطوره که اتفاقی به همه اونها حضورا گفته شده بود که بچه عزیزشون عکس داره.... چطوره که برای یک جلسه حضور تک تک والدین قبول زحمت میکنن و شرف یاب میشن پایین و خبر میدن... اونم نه یکبار بلکه هر مربی مرتبطی که شما رو ببینه.... چطوره که برای تحویل پرونده تک تک والدین رو طبقه بالا میبرن و امضا میگیرن و توضیحات شفاف ارائه میدن و... هزار تا چطوره دیگه... کاش این احساس بد یه جوری از بین میرفت...همش با خودم فکر میکنم درسته که هانا از بقیه همکلاسی هاش دیرتر به این مهد ملحق شده ولی اینکه دلیل نمیشه که اینطوری برخورد بشه.... فقط از خدا میخوام که این اتفاق فقط یک اشتباه بوده باشه نه تبعیض یا چیز دیگه ....

راستی دو تا خبر دیگه اول اینکه یکشنبه هفته دیگه جلسه آخر کلاس فلوته و بچه ها الان کاملا نت ها رو میشناسن میتونن شکلش رو بخونن و بکشن و قراره هفته دیگه آهنگ گل پامچال رو اجرا کنن و لوح پایان دوره رو بگیرن... دیگه اینکه هانا رو کلاس تنبک ثبت نام کردم و دخملی با عشق فراوون آموزش تنبک رو با مربی که میخواستم شروع کرد... تنبکش رو هم خیلی دوست داره و توی خونه از خودش دورش نمیکنه...

جمعه صبح بهداد عزیز من و هانا رو رساند پارک پرواز سالن شهید لشکری دیدن مسابقه اسکیت فوق العاده بود اونقدر هیجان زده شده بودم که گریه ام گرفته بود تمام مدت تپش قلب داشتم با هر پرش بچه ها منم میپریدم البته هانا هم رفت روی بالاترین سکو نشست و با هیجان مسابقه رو دنبال میکرد .... فرنوش و بهناز جون هم یکساعت بعد از ما رسیدن ولی چون هانا و فرنوش ساعت دوازده کلاس شنا داشتند دیگه یازده و نیم با وجود اعتراض دخملی اومدیم بیرون و رفتیم استخر... از اونجائیکه گچ دستم رو هم باز کرده بودم خودم هم پریدم توی آب و یه فیزیوتراپی و آب درمانی عالی داشتم..

بعدش قرار بود به مناسبت روز جهانی نجوم بریم بام تهران بنابراین ناهار هانا رو برده بودم استخر و همونجا عدس پلوی مورد علاقه اش رو خورد و بهداد اومد دنبالمون و رفتیم نمایشگاه نجوم بام تهران.... با اینکه دخترک از صبح مشغول بود ولی حسابی سرحال بود... با تجربه ای که توی محمودآباد داشتیم کم و بیش میدونستم به آسمون علاقه داره ولی نه تا این حد که دیگه کهکشان راه شیری و منظومه شمسی و نحوه به وجود اومدن کیهان هم براش جالب باشه... اونجا با فیلترهای مخصوص سطح خورشید رو دید و  با تلسکوپ به ماه که توی آسمون روز اضافه کاری میکرد نگاه کرد.... و دست آخر هم غرفه بچه ها نقاشی کشید و صورتش رو گریم کرد....خلاصه اینکه یک روز فوق العاده داشتیم... قرار بود فرنوش اینا هم به ما ملحق بشن که وقتی داشتیم بر میگشتیم تازه اونا رسیدن هانا کلی اصرار کرد که برگردیم که مورد موافقت واقع نشد بعش فیلش یاد هندوستان کرد و گفت اصلا شما قرار بود منو ببرین برج میلاد چرا به قولتون عمل نمیکنین که قول دادم فرداش یعنی شنبه ببریمش که خوب مستحضرید بردیم...

وقتی رسیدم خونه دیگه در حد بیهوش بود ولی چون توی غرفه نقاشی صورتش رو شبه گربه کرده بود خواهش کرد لباس گربه ایش رو از بالای کمد بیارم پایین و بدو بدویی توی خونه راه انداخت که نگو و نپرس و مونده بودم اینهمه انرژی از کجا میاد.... از فرصت استفاده کردم و سریع شام املت درست کردم خورد و خوابید.... وااای چقدر این موجود مهربون و دوست داشتنی و فهمیده رو دوست دارم....

راستی طبقه دوم برج میلاد یه نمایشگاه صنایع دستی داره که جالب بود و جالب تر اینکه فکر کنم برای رفتن به طبقه دوم و بازدید از این نمایشگاه بلیط نمیخواد....

خبر بعدی اینکه نوزدهم تا بیست و دوم کنسرت سیمین غانم توی تالار وحدته خودم اگه هر بار هم برم بازم خسته نمیشم شما رو نمیدونم....

آخر همه بگم که امتحان زبانی که برای دوره دوساله مدیریت پروزه داده بودم قبول شدم و قرار افتتاحیه دوره چهارشنبه باشه.... این یعنی الان خوشحالی.....یکی نیست بگه دوتا فوق لیسانس میخواهی چی کار مردشی برو دکترا بخون...چشمک به هانا میگم دوتایی درسامون شروع میشه باید بهم قول بدیم شاگرد زرنگ باشیم میخنده و میگه حتتتتماً.... پس بزن قدش....بغل

پی نوشت: تازگیها یه مشکلی جدید با هانا پیدا کردم به علت در آمدن دو تا دندون بزرگ بالا دخملی با حرف زدن مشکل پیدا کرده یعنی موقع حرف زدن دندونای جدید رو میچسبونه به لب پایین و خلاصه ارثیه تند حرف زدن از من و بهداد هم مزید بر علت شده که اصلا متوجه صحبتاش نشم... به نظرتون باید برم گفتار درمانی؟؟؟؟سوال


 
همه چی آرومه.....
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳  کلمات کلیدی:

روزها از پس هم به سرعت میگذرند و یک ماه از آغاز سال جدید گذشته یعنی یک دوازدهم یک سال خیلی هم کم نیست... چشم روی هم بزاریم سال به آخرش رسیده و ما می مونیم و تجربه ها و درس ها ...

اردیبهشت هم برای هانا مملو از تازگی و جنب و جوشه ...توی مهد حسابی در حال آماده شدن برای جشن پایان سال هستند و توی خونه مدام درحال زمزمه کردن برنامه ها و شعرها و ... است ... دائم میگه مامان مطمئنم از برنامه هامون خیلی خوشت میاد و دوباره سورپرایز میشی آخه قراره حرکاتهای یوگا و ...هم داشته باشیم... قراره جشن پایان پیش دبستانی خرداد باشه و توی اردیبهشت عکساش یادگاریشون رو بگیرند... درمجموع وقتی به هانا نگاه میکنم بی نهایت راضی هستم که دوره پیش دبستانی توی محیط شاد و باصفا و دوست داشتنی این مهد گذروند که نظم و ترتیب و برنامه هاشون جای هیچ کم و کسری برای بچه ها باقی نگذاشته و من بالاخره سعادت اینو داشتم که عشق و علاقه هانا به مهدکودک رو توی چشماش ببینم...

این روزا به لطف هوای لطیف و ملایم و دوست داشتنی بهاری تقریبا هر روز سر راه خونه یه سری به پارک میزنیم البته هر روز که اغراقه ولی برنامه روزهای زوجه که بعضی روزها اگه شانس باهامون یار باشه بعضی از هم کلاسی های هانا هم میان اونجا و دیگه کیفشون حسابی کوک میشه ...

درمورد مدرسه تقریبا تصمیمون برای مدرسه دولتی قطعی شده با وجود عدم رضایت نسبی که توی مدارس غیرانتفاعی سراغ دارم و وجود بهترین امکانات آموزشی توی محله اکباتان و لذتی که از همراهی با هانا در پیگیری آموزشهای اون تجربه میکنم و از همه مهم تر علاقه به حضور هانا توی یه اجتماع واقعی تا یه فضای محدود و ایزوله .... فکر کنم بهترین گزینه نزدیکترین مدرسه دولتی نزدیک خونه باشه که کم هم ازش تعریف نمیکنن....فقط می مونه زمان تعطیل شدنشون که اونم خدا بزرگه و همیشه برای هر مسئله ای گشایشی قرار میده...

دوره دو ساله  بلز و فلوت تا آخر اردیبهشت تموم میشه کلاس بچه ها مطابق میل ما به صورت گذشته ادامه پیدا کرد و بچه ها در حال آموزش نت خوانی هستند و البته تمرین آهنگ گل پامچال برای اجرای آخر...

هانا برای ساز کوبه ای هنوز روی انتخاب اولیه اش یعنی تنبک ثابت قدمه و ظاهرا خیلی هم علاقمنده فقط مشکل اینجاست که استاد تنبک مورد نظر ما توی ودا تا آخر خرداد برنامه اش پره... آخرین اخبار حاکی از اینه که هانا برای ساز اصلی به ویولن علاقه نشون میده ... ازش پرسیدم چرا ویولن رو دوست داری میگه چون میشه باهاش همه صداهای طبیعت رو درآورد... و بعد ژست ویولون زدن میگیره و میگه اگه آرشه رو این پایین بکشی صدای غرش شیر میده.... اگه این وسط بکشی صدای باز و بسته شدن در میده اگه با انگشت روی سیمها بزنی صدای بارون میده اینطوری هم صدای پرنده میده و اینجا میتونی صدای شب دربیاری...

خوب توی تئوری که جذابه امیدوارم در عمل هم پشتکار لازم برای درآوردن این همه صدای دوست داشتنی رو داشته باشه...

برنامه اجرای مجدد کنسرت زیرگنبد کبود تیر ماهه و احتمالا دوباره کلی تمرین در پیش خواهیم داشت... هانا حسابی مشتاق برنامه کنسرته و البته منتظر...

کلاس اسکیت و شنا هم که برنامه ثابت پنج شنبه جمعه ها شده ... بعد از سه هفته تفریحی استخر رفتن بالاخره تونستم راضیش کنم با معلم آموزشش رو دنبال کنه خوشبختانه معلموشن خیلی مهربون ودوست داشتنیه تا حدی که هانا برای رسیدن پنج شنبه و جمعه ها روز شماری میکنه این ترم قراره کرال سینه یاد بگیرن...

اسکیت رو هم خیلی دوست داره البته بیشتر برای نشستن کنار من و تماشای حرکات نمایشی و چرخشی و پرشی بچه های تیم که هفته دیگه مسابقه دارن... پاهاش هنوز قدرت لازم برای تمرینای طولانی رو نداره و زود خسته میشه .... اصرار داره هفته دیگه بریم و مسابقه بچه ها رو تماشا کنیم...

این دو هفته هم دو دفعه رفتیم تالار هنر نمایش الاغ بی دم یکبار فردای روزی که دستم رفت توی گچ تنهایی یعنی خانوادگی با بهداد عزیز یکبار هم این هفته به لطف مهین جون با هانا گل و شیطون و شیرین زبون.... نمایشش بد نبود یعنی حداقل بد آموزی نداشت و البته ترسناک هم نبود .... ولی چنگی هم به دل نمیزد...با اینحال جفت هانا گلی ها که خیلی دوست داشتند .....اجرای اول خود آقای امیر آتشانی یعنی کارگردان نمایش به عنوان بازیگر میهمان نقش الاغ رو بازی میکردند که نسبت به اجرای هفته بعد اجرای خیلی قشنگتری بود.

هانا همیشه دلش میخواست کلاس نقاشی بره و اینمورد تنها موردیه برای کلاس رفتن راجع بهش اصرار داشته ولی بنا به صلاحدید تا امروز اقدامی نکردیم حالا دیگه در پایان شش سالگی فکر کنم یواش یواش باید به دنبال یه استاد خوب براش باشم اگه کسی در اینمورد تجربه ای یا پیشنهادی داره خوشحال میشم بدونم.... 

چند وقت پیش هانا اومده ازم پرسید مامان جون خیلی وقته کارتون ندیدم اجازه میدی کارتون ببینم تا بیام جوابش رو بدم  بهداد گفت آره دخترم برو ببین ... من دیگه حرفی نزدم و به کارم مشغول شدم دیدم هنوز منتظره.... پرسید بالاخره میتونم یانه ؟؟؟ گفتم شما که میدونی نظر من درمورد کارتون دیدن منفیه ولی الان که بابا صلاح دونسته میتونی ببینی ... گفت بله میدونم ترجیح میدی همه چی یه آموزشی توش داشته باشه خوب حالا اگه کارتون جرج کنجکاو یا دورا رو ببینم خوشحال میشی؟؟؟ خندیدم وبغلش کردم و گفتم هر چی دوست داری برو ببین ..... و جالب اینجا بود که بعد از اون گفتگو رفت سراغ نقاشی و تقریبا به مدت سه هفته تمایلی به دیدن کارتون نداشت....

خیلی خوشحالم که برای اجازه گرفتن به دنبال رضایت قلبی و واقعیه ... تازیگیها خیلی میمیک صورتم براش مهم شده هر تغییری ناشی از خستگی درد بیحوصلگی یا ناراحتی رو زود بهم بازخورد میده و میگه مامان به نظر بی حوصله میایی چرا؟؟؟؟ و حسابی هوام رو داره...

یعنی الان میخوام از خوشحالی گریه کنم و از خدای زندگی بخش تشکر کنم ...راستش یه باغ پشت خونه ماست که توی این سه سال از روزی که اومدیم هر روز درختهای کنار دیوارش بیشتر وبیشتر خشک میشدن دلم براشون میسوخت و غصه دار بودم.... از طرفی بیم این میرفت که دارن عمدا خشکشون میکنن که قطعوش کنن و شاید کاربری زمینش رو به مسکونی تغییر بدن و بعدش جای اینهمه درخت و سبزه و طبیعت دل انگیز  یه برج دیگه سبز بشه... مدتها با این دغدغه دست به گریبان بودیم. امروز از صبح یه باغبون توی باغ مشغول کار بود ... زمین رو  از علفهای هرز پاک کرد و مسیری شبیه جوی کند و در این لحظه آب زلال توی جوی جریان داره و داره به درختهای خشک شده زندگی دوباره میبخشه..... واااای خدا جونم ازت ممنونم .


 
زندگی ادامه داره
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

بعد از اینکه به علت اریتم مولتی فرم برون ریزی داشتم دکترم بهم اکیدا توصیه کرد لازمه یه ورزش رو توی برنامه زندگیم جدی بگنجونم..... از اونجایی که تمام وقت آزادم رو با هانا میگذرونم فکر کردم یه ورزشی رو شروع کنم که بتونم با هانا همراه باشم. دنبال یه زمینه علاقه مشترک با هانا بودم که مامان فرنوش اسکیت رو پیشنهاد داد البته برای بچه ها یه مربی حرکات نمایشی تیم پیدا کرده بود. از اونجائیکه هانا هم به حرکات نمایشی علاقه داره تصمیممون قطعی شد و آخر هفته که عسل هم تهران بود رفتیم باشگاه که خوشبختانه با خونه خیلی فاصله نداره و به استخر هم نزدیکه...منکه از دو سه سال پیش کفش هم داشتم آموزشم رو شروع کردم و با اعتماد به نفس بالا توی جلسه اول سرعتم رو بردم بالا.... توی یه دور از کنار هانا که عبور میکردم که صدام کرد..... برگشتن به پشت همان و زیر پام خالی شدن همان چون لوازم ایمنی هم نبسته بودم با تمام وزنم افتادم روی مچ دست راستم و از شدت درد از حال رفتم....

 بعد از اسکیت هم با چهار پنج تا از دوستای هانا قرار استخر داشتیم برای همین به روی خودم نیاوردم که درد شدیدی توی مچ دستم دارم با زحمت و یه دستی تا استخر رانندگی کردم البته فاصله فقط یه چهار راه بود و با کمال سماجت رفتم توی آب آخه عسل خانوم هم مهمون ما بود و کلی خوشحال.... هیچ جوری نتونستم خودم رو قانع کنم که برنامه رو بهم بزنم.... خلاصه بعد از دو ساعت که به لطف آب داغ جکوزی دردم رو تحمل میکردم از وحشت ورم مچم بالاخره اومدیم بیرون مامان فرنوش خیلی کمکم کرد و هانا رو حاضر کرد بعد زنگ زدم بهداد بیاد دنبالمون و مامان فرنوش زحمت کشید و هانا و عسل رو برد خونه مامانم بهداد هم منو برد درمانگاه بهگر دکتر تا دستم رو دید گفت مچم شکسته ....کلی دستم رو ناز کردم و ازش خواهش کردم نشکسته باشه که خوشبختانه بعد از عکس معلوم شد فقط مو برداشته و تاندوناش آسیب دیده و خلاصه دستم رفت توی گچ...

دارم تمرین پذیرفتن کمک دیگران و البته صبر میکنم.... شاید خیر و حکمتش توی همین باشه ... مامان گلم هوای شاممون رو داره و میاد خونمون کمکم میکنه مامان بهداد شام برامون میفرسته وااای فکرش رو بکن بهداد غذا میزاره دهنم خیلی لوس شدم....هانا کلی توی کارهای خونه کمک میکنه ظرفهای ماشین رو جابه جا میکنه لباسهای خشک شده اش رو جمع میکنه و تا میکنه و جابه جا میکنه سفره میچینه و ....... میره و میاد دستم رو میبوسه میگه کاش دست من شکسته بود هی بهش میگم این حرف و نزن مامان جون ایشالا بلا همیشه ازت دور باشه حتما لازم بوده این اتفاق بیفته هیچ چی بی حکمت نیست میپرسه یعنی چی؟؟؟ میگم شاید قرار بوده یه اتفاق بدتر بیفته که با بسته شدن دست راستم جلوش گرفته شده مثلا یه تصادف یا هر چیز بده دیگه ... خلاصه بازم ایمان دارم که بی حکمت نبوده ...

ناگفته نمونه از اینکه دارم توانمندیهای دست چپم رو تقویت میکنم لذت میبرم مثلا نوشتن با دست چپ..... رفتم گواهینامه ام رو تمدید کنم دکتر گفت تا دستم خوب نشه باید منتظر بمونم خلاصه کلی با شوخ طبعی سربه سرش گذاشتم تا اینکه راضی شد یه تعهد ازم بگیره و امضا کنم ......منم با دست چپ تعهد دادم هر چی پیش بیاد آقای دکتر مسئولیتی نداره و پای خودمه اونم با دست چپ....

تا همین الان شصت دست چپم ضربه فنی شده و صاعدم درد میکنه یه عمر خورده و خوابیده حالا باید کار کنه زحمت بکشه ....

یه جنبه دیگه این اتفاق این بود که باعث شد بعضی از آدمهای اطرافم رو بهتر بشناسم آدمهایی که روشون یه طور دیگه حساب میکردم و کاملا به یه شناخت دیگه نسبت بهشون رسیدم... آدمهای مدعی انسان دوستی.... آدمهای بی ادعا....رهگذرها ... آدمهای آشنا و ناآشنا توی بانک....

دو روز اداره نرفتم این دو روز فاصله یک کیلومتری تا مهد رو با هانا پیاده رفتیم و پیاده هم برگشتیم البته به پیشنهاد خود هانا که عاشق پیاده رویه....... توی مسیر رفت و برگشت یه سری هم به پارک زدیم و بی دغدغه وقت گذروندیم...

راستی آرم طرح ترافیک رو هم گرفتیم موقع تحویلش مسئول دفتر کلی خواسته با چای و شیرینی اشتباهش رو جبران کنه....

زندگی کما فی سابق البته یه دستی ادامه داره دکتر گفته باید سه هفته دستم توی گچ باشه امیدوارم زودتر بازش کنم...

از دوستای گلی که نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی میکنم کار کردن با کامپیوتر یه کم برام سخت شده ولی در اولین فرصت حتما جبران میکنم


 
قمر در عقرب یعنی این.....بد قضاوت نکن
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

قمر در عقرب شدن طالع یک روز از روزهای عمر من از ساعت دوازده نیمه شب نوزدهم فروردین و یا اولین ثانیه های بیستم فروردین شروع شد و تا وقتی از شدت کمبود انرژی کنار تخت هانا بیهوش شدم ادامه پیدا کرد....

بعد از اینکه از منزل فاطی خانوم برگشتیم خونه و یه کمی به اوضاع خونه سر و سامون دادم بهداد رفت خوابید تازه تصمیم گرفتم در سکوت منزل به یه کار نیمه کاره ای که از اداره همراه آورده بودم سر و سامون بدم که کول دیسکم رو وصل کردم به لب تاپ. شروع کرد به اسکن کردن و... چشمتون روز بد نبینه بعد اتمام کارش محض رضای خدا یه فایل هم توی فلش نمونده بود و من موندم و یه فک خورده به زمین در حالیکه بلد نبودم چطور میتونم فلش رو ریکاور کنم البته خیالم راحت بود که ناجی همیشگی و فعلا در خواب من بالاخره رفع مشکل میکنن... از اونجاییکه خوابم از چشمم پریده بود برای اینکه کم نیارم یه پست برای هانا گذاشتم و ساعت دو و نیم خوابیدم

بگذریم که صبح بر اثر تماس دست بهداد جان برای بیدار کردنم چنان وحشت زده پریدم که تپش قلب گرفتم ...تب خال نزدم شانس آوردم....

چون باید زودتر کارم رو تکمیل میکردم با آسودگی خیال از اینکه هانا خونه فاطی خانوم در خواب خوش به سر میبره کول دیسک رو جهت ریکاوری سپردم به بهداد جان وقتی متوجه شدم میخواد دیرتر بره اداره منم زودتر از خونه زدم بیرون تا زودتر برسم اداره... کاره تکمیل شده نشده بهداد جان تماس گرفت و گفت که رفته دفتر خدمات الکترونیک و بهش گفتن آرم طرح ترافیکمون تایید نشده... اینجا یه شوک بهم وارد شد آخه چطور ممکنه مدارک تحویل گرفتن پول گرفتن رسید دادن مگه میشه؟؟؟؟؟ خوب حتما شده دیگه.....فکرم درگیر هزار تا کار درهم برهم اداره بود این یکی رو فقط کم داشتم...

بهداد گفت باید برم دفتر خدمات الکترونیک خ بهشتی اونجا میگن چرا تایید نشده خلاصه کار مهمه رو سپردم به همکارم و یه کار نصفه نیمه دیگه روتموم کردم و تحویل رئیسم دادم و مرخصی رد کردم و راهی شدم.

 حتما میدونید جای پارک پیدا کردن توی خیابونهای تهران کار حضرت فیله از اواسط خیابان بهشتی چشمم دنبال جای پارک بود تا اینکه جاییکه فکر میکردم نزدیک سهرودیه یه ماشین از پارک اومد بیرون و منم پردیم پارک کردم حالا نگو تازه سر سلیمان خاطر بود و تقریبا سه تا چهار راه تا دفتر مربوطه پیاده رفتم البته بازم فرصت خوبی بود که با خودم کنار بیام و گرفتن یا نگرفتن آرم طرح ترافیک رو رها کنم و به این نتیجه برسم که اصلا هم مهم نیست و به چشم یه صرفه جویی در هزینه بهش نگاه کنم. یعنی از یه تهدید به عنوان فرصت استفاده کردن....وقتی کنار دفتر خدمات الکترونیک یه جای خالی پارک بهم چشمک میزد تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که لازم بود پیاده روی کنم (بد قضاوت نکن)

خانوم مسئول مربوطه خیلی خونسرد بهم گفتن که موضوع اصلا بهشون ارتباطی نداره و باید از دفتر مرکزی سازمان طرح ترافیک سه راه طالقانی موضوع رو پیگیری کنم ...ایشون اصلا بی تفاوت نبودن( بد قضاوت نکن)

 خلاصه طی کردن مسیر بازگشت راهی که با افکار مغشوش پیاده کسری از ثانیه برام گذشته بود با افکار آرام یه قرن طول کشید.... با هر زحمتی بود رسیدم سه راه طالقانی که دیگه واقعا جای پارک نبود ...

 از پارکبان محترم پرسیدم کجا باید پار کنم بهم گفت دنده عقب بگیر بیا تا بهت بگم ... خلاصه منو هدایت کرد به نبش خیابان قبلی که به صورت اریب کنار سطل آشغال پارک کنم ...بعدش شروع کرد به هدایت ماشین به کنار و کنار و کنار تر که ناگهان با صدای فیسی لاستیک سمت راست در برخورد با پایه سطل آشغال ترکید و رینگ روی زمین قرار گرفت... منم مثل لاستیکه وا رفتم شیشه رو کشیدم پایین و در کمال ناباوری به پارکبانه گفتم چرا اینجوری راهنمایی کردی... اونم که خنده تمام صورتش رو پوشونده بود گفت یهو اینطوری شد تقصیر من نبود(بد قضاوت نکن)... خلاصه پیاده شدم و نگاهی به لاستیک انداختم و ازش پرسیدم ماشین اینجا بمونه خطری نداره ؟؟؟ با اطمینان گفت من همینجا هستم نگران نباش....

راهی مرکز طرح ترافیک شدم و آقای مسئول هم با بی تفاوتی و بی حوصلگی خاص ادارات دولتی طوری باهام برخورد کردن و منو راهنمایی کردن که حس کردم خیلی خنگ هستم و اصلا نوفهمم (بد قضاوت نکن)...و در مجموع من اینو متوجه شدم که به ایشان هم مربوط نمیشه و باید به همون دفتری که مدارک رو تحویل دادیم مراجعه کنیم این درحالی بود که مسئولین همون دفتر با وجود اصرار بهداد هیچ جواب قانع کننده ای بهش نداده بودن ...وقتی مطمئن شدم که امکان رد تایید اولیه اخذ آرم طرح ترافیک وجود نداره و حتما اشتباهی شده راهم رو گرفتم و برگشتم...

خلاصه برگشتم پایین به بهداد جان زنگ زدم و نتیجه رو بهش گفتم و خبر دادم که لاستیک ماشین جر خورده اونم گفت ماشین رو اگه جای مناسبیه بزارم و برم اداره.... هرجور فکر کردم نتونستم خودم رو قانع کنم جای ماشین مناسب باشه برای همین به دومین پارکبان اون محدوده گفتم یه جای پارک خوب برام پیدا کنه که ماشین پنجر رو بزارم اونجا و برم اون بنده خدا هم گفت اگه زاپاس داری برات تعویض کنم ... منم از خدا خواسته ضمن تشکر قبول کردم.... در تمام مدتی که این وقایع میگذشت با خودم فکر میکردم چرا باید امروز اینطوری بشه؟ به دنبال دلیل، درس و یا یه پیام اخلاقی به هر جنبده اطرافم توجه میکردم وته دلم توی پذیرش بودم... برخلاف خیلی وقتها که آستانه تحمل پایینی دارم اصلا بهم نریختم و آرام بودم... 

وقتی آقای پارکبان کلاه و وسایلش رو گذاشت روی صندوق و لاستیک رو درآورد و متوجه شدم که آچار چرخ سر جاش نیست و به بهداد زنگ زدم و بهداد گفت که گذاشته توی انباری و آقای پارکبان رفت که برام آچار چرخ پیدا کنه و هر رهگذری که از اونجا رد شد از مغازه دار و شاگرد مغازه و کارمند پیک پاد پا و جوونک سیگار بدست و موتور سوار و آقای مسن و ... غیره گرفته تا راننده در حال عبور از اون محل برای پیشنهاد کمک جهت تعویض لاستیک متوقف میشدن حتی با انواع و اقسام آچار چرخهای مختلف میامدن و میرفتن تازه به خودم اومدم که چقدر مردم مهربون و باتوجه هستن و اینجا بود که یادم اومد روز گذشته یه ایمیل داشتم درمورد اینکه تحریم اصلی تحریم نفت نیست تحریم عشق و محبته که گریبان آدم ها گرفته و کلی از این بابت غصه دار شده بودم که چرا چرا ما آدمها اینهمه مهر و عشقشون از هم دریغ میکنیم حتی این احساسم رو با بهداد هم تحلیل کردیم و کلی راجع بهش صحبت کردیم ...

و حالا لازم بود طی این ماجرا به من ثابت بشه نه اینطوری نیست باز هم زود قضاوت نکن مردم بهم توجه دارن و هرجا لازم باشه بهم کمک میکنن و بی توجه و بی تفاوت از کنار مشکلات هم رد نمیش..... و اینطوری بود که قلبم از شادی و لذت سر مست شد... بالاخره بعد از چهل و پنج دقیقه کار تعویض لاستیک تموم شد اونم به لطف آچار چرخ یه ماشین رهگذری که همونجا منتظر موند تا کار آقای پارکبان با آچارش تموم بشه و تازه کاشف به عمل اومد که لاستیک زاپاس کم باده... فکر کردم چون هر اتفاقی دلیلی داره پس حتما لازمه که با سرعت کمتری رانندگی کنم ... و بالاخره رسیدم اداره

ناهار خورده نخورده نمار خونده نخونده توی اداره یه جلسه اضطراری برای هماهنگی کارها گذاشته شد و دیگه جو بهم ریخته انبوه کارها و وظایف محوله و سوتفاهم های موجود در تقسیم مسئولیت انجام طرحها و پروژه ها در قالب خنده و شوخی خودش شاهدی بر قمر در عقرب بودن اوضاع آسترولوژیکی بود....

بعدش هم رفتم دنبال هانا برای کلاس فلوت که تازه متوجه شدیم مسئول آموزشگاه به خودشون اجازه دادن برای خالی کردن یه تایم(بد قضاوت نکن)...، کلاس بچه های تایم چهار تا پنج رو توی ساعت بچه های ما ادغام کنن که با مخالفت ما و جلسه توجیهی از طرف ایشون و عدم قانع شدن ما و ...به خیری به پایان رسید

 درحالیکه مثل پلنگ صورتی روی پله های طبقه 99 کش میومدم ساعت هفت رسیدیم خونه. سریع برای هانا برنج گذاشتم و خورشت کرفس مورد علاقه اش رو که فریز کرده بودم در آوردم و دیگه تا بهداد برسه شام خوردیم بهداد خبر داد که وقتی مصرانه به دفتر خدمات الکترونیک که مدارک رو گرفته گفته که امکان نداره آرم مورد تایید قرار نگرفته باشه و مدارک از دفتر آنها به مرکز ارسال نشده بالاخره کاشف به عمل اومد که گواهی اشتغال به کار من که مال سال 88 بود موردقبول واقع نشده و دیگه آخرین فیش حقوقی رو ملاک اقدام قرار ندادن و با آوردن گواهی امسال موضوع به خیری فیصله پیدا میکنه (خدا عالمه که پشت این اشتباه کاربر چه حکمتی خوابیده بوده...بد قضاوت نکن)

و دخملی با دیدن قیافه زوار در رفته من یاد یکی از انواع رباتهایی که دیده بودن و توضیحی راجع بهش نداده بود افتاد و یه کم راجع به ربات رومینا صحبت کرد که برای کمتر شدن کارهای من برای خونه ما لازم دید چون کارهای خونه رو انجام میده و خرید میکنه و ...

بعدش هم مثل خانوما مسواک زد و لباس خواب پوشید و به پدرش شب به خیر گفت و رفت توی تختش  و من کنار تختش سه تا قصه از جلد اول کتاب نارنجی خوندم و خودم هم اونجا غش کردم...

و بالاخره دیروز به خیر و خوشی تموم شد

پی نوشت : جشن پایان پیش دبستانی بچه ها قراره خرداد ماه برگزار بشه و لباس درنظر گرفته شده براشون دامن پلیسه سورمه ای و شومیز سفید یقه ب ب و جوراب شلواری سفید و کفش مشکیه که قراره تا پنج اردیبهشت تهیه  تحویل داده بشه تا عکسهای بچه ها رو زودتر از جشن بگیرن...

اما ماجرای پیدا کردن دامن پلیسه سورمه ای از پنج شنبه با گشت و گذار در پاساژ اکباتان و بازارچه سنتی زیر پل یادگار و گیشا و شهر آرا شروع شد تا شنبه ظهر در آخرین مغازه خ سنایی مشرف به مطهری ختم گردید....در حالیکه مصمم بودم اگه توی سنایی پیدا نکنم مستقیم برم زرتشت و پارچه بگیرم و بدم پلیسه کنن و زحمت دوختنش رو هم بدم به فاطی خانوم.... اما خوشبختانه خدا که ما رو دوست داره دعامون رو قبول داره چون اصلا دلم راضی نبود بعد از اونهمه لطف و محبت و زحمتی که فاطی خانوم توی این مدت برای دوختن لباسهای مختلف خصوصا کت و دامن خوشگل عید برای هانا کشیده بودن با وجود خستگی سفر یه زحمت دیگه بهشون تحمیل کنم بغل

پی نوشت دو: اما امروز بازم از زیاده خواهی آدمها و سادگی و خامی و ناپختگی خودم دلم گرفت... اشتباه کردم از صاحب مغازه پرسیدم از این دامنها چند تا داری تا همکلاسیهای دخترم رو برای خرید پیشتون بفرستم که گفت موجود داره ولی تعدادش محدوده منم خوشحال که دامنه به حراج هم خورده بود قیمتش نسبتا مناسب بود به چند تا از دوستایی که همون شنبه بعد از ظهر توی پارک دیدم خبر دادم... امروز که برای تعویض سایز شومیز هانا با بهداد و هانا رفتیم سنایی خواستم برای یکی از مامانا دامنه رو بخرم و دیدم دامن سورمه ای ها روی رگال نیست سراغشون رو گرفتم آقاهه که نمیدونست من خودم دامن رو خریدم گفت اونا توی حراج نیستن گفتم ولی تا دیروز بودن یه کمی جا خورد و گفت صلاح دونستن از حراج بیرونشون بیارن چون براشون نمی صرفه.... از دندون گردیشون خیلی حالم بد شد و اومدم بیرون در حالیکه هاج و واج مونده بودم ....مگه اختلاف قیمتش چقدر میشد مگه چندتا دامن قرار بود بفروشه مگه در جمع چقدر قرار بود سود کنه ؟؟؟؟( بد قضاوت نکن)


 
سفر نوروزی
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  کلمات کلیدی:

سلااااام به همه دوستای گلم... دلم براتون و این فضا یه عالمه تنگ شده تنگ شده بود ...خوبید خوشید سلامتید؟؟؟؟ امیدوارم سال جدید رو با شادی و دلخوشی شروع کرده باشید و از تعطیلات دوست داشتنی هم نهایت استفاده و حظ رو برده باشید...

از آخرین باری که اینجا بودم به نظرم یه قرن گذشته ولی وقتی خوب نگاه میکنم میبینم فقط یه سال گذشته یا فی الواقع فقط چند روز از یک سالنیشخند.... ولی به هر حال اونقدر بود که دوباره پهن کردن بساط کامپیوتر روی میز سالن رو برام سخت کرده باشه... اینجاست که میگن معجزه عشق کار میکنه..... آخ گفتم کار میکنه.... این اصطلاح هانا شده این روزا روی هر موضوعی شک داشته باشه میپرسه مامان به نظرت اینجوری کار میکنه؟؟؟؟....

مثلا توی سفر اومده میپرسه مامان اگه به مروا یه جامدادی یادگاری بدم به نظرت کار میکنه؟؟؟؟ منظورش این بود که دوستیم ادامه دار میشه... حالا من میگم تجربه عشق کار میکنه... یه دنیا عشق و محبت از طرف شما دوستای عزیز برای ایجاد انگیزه و برگشتن به نوشتن مطمئناَ کار کرده...

خوب ما طبق قرارمون پنج شنبه رفتیم تولد آقا پارسای گل که شمعهای سه سالگیش رو فوت کرد در حالیکه منتظر یه خواهر یا برادر کوچولو در سال جدیده... ایشالا قدمش خیر باشه برای دنیا...

تا پاسی از نیمه شب خوشحال اونجا بودیم بی توجه به اینکه هنوز هیچ وسیله ای برای سفر جمع نکردیم و این شد که جمعه به جای صبح تا ظهر از اینور خونه به اونور در حال بدو بدو و ریختن همه چی (از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) توی ساک بودیم... خلاصه سنگین و البته کمی هم رنگین بعد از ناهار راه افتادیم به سمت رشت...

فاطی خانوم کلید خونه مهرداد جون رو هم داده بودن تا جهت یه استراحت نیمه راهی از منزلشون استفاده کنیم... این شد که ساعت پنج رسیدیم رشت در حالیکه هوا نم بارون پاییزی قشنگی بهمون هدیه میکرد... به محض رسیدن بنا به علاقه ای که هممون داریم مستقیم رفتیم محله ساغره سازان جهت عرض ادب به شکم یعنی تست یخ در بهشت معروف اونجا و البته خمس خوشمزه که به علت بارانی بودن هوا تعطیل بودن.....

صبح روز بعد با دیدن منظره برفی از پنجره شگفت زده که چه عرض کنم تحقیقا بهت زده شدیم و اینطوری بود که برنامه روز اول سفر یعنی چرخیدن توی بندرانزلی و لاهیجان و استفاده از مواهب طبیعی زیبای این دو شهر دوست داشتنی از جمله قایق سواری و تله کابین و... کنسل شد... این در حالی بود که به دلم صابون مالیده بودم یکی از دوستای گلم رو هم ببینم که نقشه ام نقش بر آب شد...

حالا این وسط سرمای غیر مترقبه و عدم مجهز بودن به تجهیزات لازم از جمله زنجیر چرخ باعث شد که یه روز تموم توی سطح شهر رشت علاف بگردیم و یه شب دیگه هم اونجا اطراق کنیم بدون اینکه بتونیم از سبزه میدون که خیلی دوستش دارم دیدن کنیم و حتی باغ پرندگان هم تعطیل بود با چه زحمتی توی برف خودمون رو رسوندیم بهش ولی به در بسته خوردیم و خلاصه فقط گلکم گلگلکم که توی هر شرایطی یه دلیلی برای خوش بودن براش فراهمه از برف بازی ناخونده حسابی غرق شادی و لذت بود...

یکشنبه صبح راه افتادیم به سمت آستارا از بندر انزلی گذشتیم ولی هوا اونقدر سرد بود که اصلا توقف نکردیم تصمیم داشتیم در بازگشت جبران کنیم که محدود بودن زمان مرخصی از یک طرف و فشرده تر شدن برنامه خودمون به دلیل لزوم برگشتن به رشت برای بدرقه فاطی خانوم که راهی مکه بودند از طرف دیگه باعث شد که فرصت نشه بقیه جاها رو یه دل سیر ببینیم...

برخلاف تصورم هوای آستارا بهتر از رشت بود سال تحویل اونجا بودیم خانواده کوچیکمون دور سفره هفت سینی که بخشی از لوازمش رو از تهران برداشته بودم و بخشی هم همونجا خریدیم (تخم مرغش رو هانایی تهران رنگ کرده بود و ماهی رو آستارا خریدیم) جمع شدیم و با آرزوی صحت و سلامتی و برکت برای همه سال رو تحویل کردیم و دعا کردیم امسال سال تحول برای مهربونی همه دلها باشه...

یه روز وقت گذاشتیم رفتیم تا نزدیک گردنه حیران و طبق علاقه ای که به طبیعت دارم بیراهه های منتج به آبادی ها و روستاهای دوست داشتنی با مردم مهربون و باصفاشون رو یکی یکی تست میکردیم... توی همین گشت و گذار به یه روستا سر زدیم که در سفر قبلی هم اونجا رفته بودیم و مثل دفعه قبل بچه های محله به محض شنیدن صدای موتور ماشین مثل پروانه پر کشیدن و اومدن به طرفمون چقدر خون گرم و مهربون و چقدر ساده و بی آلایش... با چه بهونه های کوچیکی چه شادی های بزرگی داشتن.... یعنی توی این دهکده که کل خونه هاش قابل شمارش بودن هم میشه زندگی کرد و چقدر آدم باید توقعش از زندگی پایین باشه یا شاید بهتره بگم درکش از بودنش بالا باشه که اینجا موندگار بشه...

با هانا تا نزدیک رودخونه پایین رفتیم در حالیکه بهداد از اون بالا نظاره گر سر خوردنا و گلی شدنای ما توی باقیمونده برف روی سراشیبیها بود... خلاصه کلی خندیدیم و صفا کردیم... بعدش هم هانا با سگ بچه ها که اسمش جیمی بود مشغول بازی شد....

یه روز هم رفتیم باغ پرندگان آستارا که خوب به بزرگی و جالبی رشت نبود ولی برای دل هانا گلی لازم بود. این باغ پرندگان برخلاف رشت که کلی حیونای جور واجور هم داره واقعا فقط پرنده داشت و میون این پرنده ها طاووسهای خیلی زیبایی خودنمایی میکردن....

بقیه اش هم به قدم زدن کنار دریا و شن بازی توی باد و سرما و صدف جمع کردن و غر زدنای من به هانا که لباس بیشتر بپوش و کلاه بزار و... سپری شد... ولی اعتراف میکنم تا مغز استخوان یخ کردم...

هانا توی زمین بازی هتل با بچه ها ارتباط خوبی بر قرار میکرد و تمایل داشت که باهاشون دوست بشه. اسم یکشون مروا بود و از تبریز اومده بودن با اون لهجه شیرین و قشنگ آذری و سرزبون جالبش که یه جورایی می شد حس کرد صحبتاش و علایقش و نظراتش برای هانا کاملاَ تازگی داره... هانا میگفت مامان میشه شماره مامانش رو بگیری خیال باطل مروا یه برادر تقریبا یکساله داشت برای همین اکثرا تنها میومد محوطه و البته در معدود دفعاتی که مامانش پایین بود باهاشون گرم صحبت شدیم... و اینجا بود که فهمیدم چقدر زود تحت تاثیر قرار میگیرم..... چون چند بار با تذکر هانا متوجه شدم دارم با لهجه آذری صحبت میکنمچشمک

روز دوم عید راه افتادیم به سمت رشت که برسیم به فاطی خانوم... بعد از دیدن فاطی خانوم و دیده بوسی و خداحافظی راهی محمود آباد شدیم....

تا پنجم عید هم محمود آباد بودیم درحالیکه توی همین چند روز پنج فصل سال و تجربه کردیم از تهران که راه افتادیم تقریبا تابستون بود هوا حسابی گرم بود شب اول رشت پاییز بود هوا بارونی و دلپذیر فرداش هم زمستون شد و سفید از برف و بعدش روز اولی که رسیدیم محمود آباد بهار زیبا خودنمایی می کرد و با گرما و طراوت و تازگی روزمون و روحمون رو زنده کرد... و البته روز دوم توی محمود آباد با هجوم مه و سرمای شدید هوا فصل پنجمی رو تجربه کردیم که اسمش رو گذاشتیم مهستون (مه + زمستون) نتیجه اینکه اونقدر مه غلیظ بود که حتی نمیتونستیم از پنجره اتاقمون منظره زیبای محوطه رو تماشا کنیم چه برسه به اینکه توی هوای سرد و بارونی بیرون بریم البته نه اینکه نرفتیم ولی حسابی لرزیدیم...

توی محمود آباد برای اولین بار با منظره ماهیگیری با تور شامل پهن کردن تور و جمع کردن اون با تراکتور مواجه شدیم و اونچه برای من خیلی جلب توجه میکرد هماهنگی و تناسبی بود که توی همکاری ماهیگیرا کاملا مشهور بود هر کدوم هرجایی که بودند دقیقا میدونستند دارن چی کار میکنن و هدفشون هم مشخص بود. چقدرخوبه که آدم در تلاشی که میکنه از نتیجه آگاه باشه... البته دیدن ماهی هایی که گیر افتاده توی تور در حال پر پر اصلا جالب نبود برای همین سعی میکردم هانا نبینه ولی خودش اصلا حس بدی نداشت تند تند میگشت و ماهی ریزها رو پیدا میکرد و منو صدا میکرد تا بندازیمشون توی دریا به قول خودش نجاتشون بدیم... و این شد خاطره ای به یاد موندنی در یک غروب دل انگیز بهاری کنار دریا....  

تجربه جالبی بود گذر سریع از کنار مناظر زیبا و بی نظیر جاده و طبیعت بدون ایستادن و  بهره بردن از مواهب اون یه جورایی مثل جوک خوردن نون با بوی کباب...

 دلم هوس کرد یه روز بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم بدون اینکه عجله داشته باشم به جایی برسم بدون اینکه الزامی داشته باشم که زمان خاصی برگردم ماشین رو بردارم و راه بیفتم توی طبیعت و هر جا که دلم کشید برم و بایستم و با خاک و باد و آفتاب و آب تجدید پیمان کنم...

 بقیه ایام عید هم که با وجود سفر بودن فاطی خانوم حال و هوای عید نداشت به کارمندی و دید و بازدید نصفه نیمه و تکمیل آکواریوم هانا با ماهی و سینما رفتن و کتاب خوندن و خرید بذر سبزی خوردن و کاشتن در گلدون به اصرار هانا و ....در کنار بهم ریختگی سیستم ایمنی بدنم که با برون ریزی دردناک مخصوص خودش تا همین روزهای اخیر هم همراهم بود سپری کردیم... سیزده به در هم طبق روال سالهای اخیر آش پختم و با ستاره رفتیم پارک نزدیک خونه به یاد ایام جوانی به بازی و لذت بردن از طبیعت سبز بهاری....

دلم میخواست اولین پستم در سال جدید مزین به عکس باشه ولی متاسفانه به دلیل ویروسی  شدن رم دوربین عکسها به موقع قابل دسترس نبودن بهداد جان رم رو توی اداره ریکاور کرده ولی من هنوز عکسها رو ندارم

راستی امروز نه دیگه الان میشه گفت دیروز هانا به همراه مهدکودک رفتن نمایشگاه بین المللی دیدن رباتها پرنده وقتی از مهد اومد بیرون معلوم بود حسابی بهشون خوش گذشته لبریز از انرژی بود و شور و شوق و هیجان و یه عالمه تعریف از انواع رباتهایی که دیده بودن : ربات فوتبالیست ، ربات زیر آبی و ربات پرنده و کارکرد هر کدوم....

بعدش هم رفتیم پیشواز فاطی خانوم  که از سفر برمیگشتن. هانا که حسابی دلتنگ بوده شب منزلشون موند هر چی گفتیم فاطی خانوم خسته هستن به گوشش نرفت که نرفت و با وجود برنامه نوبت دوم وارنیش فلوراید مهدکودک ولی مهد نخواهد رفت ...

یه موضوعی که اخیرا متوجه شدم هانا بهش توجه داره موقعیت جغرافیایی شهرها و استانها و مرکز اونها روی نقشه است ... مثلا حرف استان خراسان میشه میپرسه کدوم خراسان؟ وقتی مروا از تبریز حرف میزد هانا میپرسید توی کدوم استان آذربایجانه شرقی یا غربی؟ یا میخواست بدونه موقعیت شهر آستارا دقیقا کجای سر گربه نقشه قرار داره ... یا چرا اسم دریای خزر دریاچه است وقتی اونورش معلوم نیست و خیلی موارد بیشتر.... 

امیدوارم فرصت پیدا کنم این پست رو با عکسای مربوطه اش تکمیل کنم ....بای بای


 
کنسرت کلاسی موسیقی
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

امروز هم نقطه عطفی بود در دوران پیش از دبستان دخترکم ... یعنی پنج شنبه آخر سال که قرار بود آخرین کنسرت کلاس بلز و فلوت هانا جان برگزار بشه... پنجشنبه ای که برای من مثل همیشه کلی بدو بدو داشت ...

دخترک از ساعت شش صبح بیدار بود البته اگر قرار بود بره مهد تا شش و چهل دقیقه باید نازش رو میکشیدم... دیگه سریع مشغول آماده کردن ناهار شدم تا وقتی برگشتیم غذا حاضر باشه ضمن اینکه عدسی و یه اسنک کوچیک هم برای قبل از رفتنش آماده کردم .

گفته بودن بچه ها از ساعت ده اونجا باشن برای تمرین و قرار بود ساعت دوازده برنامه شروع بشه برای همین بهداد رفت دنبال یه عالمه کار از جمله بردن فاطی خانوم به خیابان بهار برای خرید و تنظم کرده بودن که ساعت دوازده ودا باشه.... آخه ما فردا قراره راهی سفر بشیم و کلی کار داریم.

امسال هم سال تحویل تهران نخواهیم بود... پارسال رو خیلی دوست داشتم چون مشهد خدمت آقا امام رضا (ع)  بودیم که یه سال پر برکت رو پشت سر گذاشتیم... حالا امسال میخواهیم بریم شمال گردی رشت لاهیجان آستارا دوباره رشت و در نهایت محمودآباد و بابل.....

امروز جز معدود دفعاتی بود که تصمیم گرفتم آن تایم نباشم یعنی برای رسیدن راس ساعت ده اصلا اصراری نداشتم گذاشتم دخترک سر حوصله کارتون ببینه و خودم سر حوصله غذام رو آماده کردم و به هانا هم عدسی دادم بخوره و براش لاک زدم و سربندش رو با حوصله بستم بالاخره ده و بیست دقیقه تازه راه افتادیم و وقتی توی راه بودیم مامان فرنوش جان زنگ زد که برنامه عوض شده قراره ساعت ده و چهل و پنج دقیقه اجرای بچه ها شروع بشه...

هی ددم هی ای روزگار اومدی و نسازی ها .... آخه نمیشد برای یه بار هم که شده من توی حول و ولا نباشم... حالا ما که می رسیم بهداد رو چیکار میکردم؟؟؟؟

خلاصه دردسرتون ندم با مربیشون حرف زدم و گفتم پدر هانا نمیرسه اون بنده خدا هم خانمی کرد زنگ زد خانوم سالم و بالاخره برنامه به یک ربع به دوازده موکول شد که خدا رو شکر بهداد جان هم به موقع رسید....

توی این اجرا بچه های کلاس های دو تایم باهم یکی شده بودن برای همین خیلی جا تنگ بود و فضا شلوغ... با مامانای دو تا کلاس هماهنگ کردیم یه عیدی کوچیک برای الهام جون و شیما جون مربیای مهربونش گرفتیم اونا هم به بچه ها سی دی و خوراکی عیدی دادن.... خانوم سالم برای برنامه خودشون رو رسوندن و خیلی هم خوش رو و خوشحال بودن...

طبق معمول اول سلام سلام به همه زبونهای زنده دنیاچشمک
 

خلاصه همه چی عالی بود فقط یه کم جا کم بود که شیما جون از خانوم سالم خواهش کرد بچه ها یه بار دیگه در اردیبهشت همین کارشون رو اجرا کنن....

نواختن طبلک توسط بچه ها و اجرای آهنگ سال نو و حاجی فیروز و عمو نوروز و ...

تو شاه حسینی جای حوران بهشته    اصلا این محل خودش خدا دهشته
مو که قربون تو    ببینوم روی تو (2)
مو که بان دلگشا درجست جوی تو
تو شاه حسینی جای حوران بهشته اصلا این محل خودش خدا دهشته

امروز دو روزه للو فردا سه روزه لی
رشید نیومد خدا دلم میسوزه لی
های های رشید خان سردار کل قوچان(2)

اینجا آهنگ رشید خان رو نواختن هانا بلز میزد

عکس یادگاری با مربیای مهربون

دادن عیدی بچه ها

دادن عیدی مربیا

 هانا بعد از اجرا ، کلاس کر داشت و ضد حال آخر سری این بود وقتی داشتم وسایلش رو میگرفتم تا آماده بشه برای کلاس کر دیدم دستبندش دستش نیست خلاصه حالم گرفته شد. خودش خیلی خونسرد بود گفت وسط کار از دستم افتاد منم گذاشتمش یه گوشه... وقتی برگشتم توی سالن گروه بعدی برای اجرا داشتن مستقر میشدن خلاصه در آخرین لحظات که دیگه ناامید شده بودم با جابه جا شدن بلزهای صحنه بهناز جون مامان فرنوش پیداش کرد و نفسم جا اومد حالا فکر کن توی این بازار گرونی طلا یه دستبند کوچولو هم غنیمته... یه چیزهایی مثل لگه کفشی در بیانان نعمته...نیشخند

وقتی رسیدیم خونه هانا دلش خواست دوباره بره حمام آخه دیشب حمام بود عصری هم تولد پارسا جان دعوت داریم... بهش گفتم اگه نخوابی نمیریم و واقعا هم اگه نخوابه نخواهیم رفت چون دخترک در شرایط بی خوابی شیطون بداخلاقی میاد سراغش...شیطان

 سعی میکنم امشب به همتون یه بار دیگه سر بزنم ولی اگه نشد از همین جا پیشا پیش فرا رسیدن نوروز باستانی رو به همگی تبریک میگم و دعا میکنم سال آینده برای همه سرشار از عشق و برکت و بهروزی و شادکامی و سلامتی و موفقیت و .... برآورده های شدن همه آرزوهای قشنگتون باشه

همتون رو خیلی دوست دارمبغلماچ


 
سه شنبه آخر ساله امشب ....
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

امروز وقتی رسیدم مهد میخواستم هزینه عکسای شب عید و حساب کنم که دیدم نازنین جون توی دفتره پریدم رفتم دوربین رو از توی ماشین آوردم تا هانا با مربیشون عکس یادگاری داشته باشه ....

به محض اینکه هانا پاش رسید به حیاط بهم گفت مامان میشه بریم فشفشه بخریم گفتم بابا برات گرفته... با شادی و شوق و ذوق سوار ماشین شد. دیگه سر از پا نمیشناخت مدام میگفت بابا میشه الان یه فشفشه روشن کنم...

به محض پیچیدن توی کوچه شمالی خونه با دیدن خیل عظیم برادران ا ن ت ض ا م ی با اون لباسای عجیب غریبشون و اتوبوس و ماشینهای مخصوصشون حسابی بهت زده شدیم هم خندمون گرفته بود و هم یه کم وهم نمیخواستیم هانا حساس بشه برای همین زدیم به رگ شوخی ... تا پیاده شدیم بهشون گفتیم حالا شما اینجا هستید ما کجا برین آتیش بازی ...

بنده خدا باورش نمیشد باهاش شوخی کنیم... جدی گفت اینجا که نمیشه.... باز با شوخی گفتیم اشکالی نداره اون سمت خونه بازی میکنیم... و رفتیم توی خونه...

من مشغول کارهام شدم بعد از مدتها تازه حال و حوصله پیدا کرده بودم ... اینجا بود که فهمیدم هفته های گذشته مریض بودم و فرصت نکرده بودم باور کنم که مریض شدم....این درحالی بود که هانا داشت بال درمیاورد که بریم بیرون... برای اینکه از حولش در بیاد با چند تا فشفشه توی بالکن سرگرم شد و بعد یه کارتون دید .... کارهای من هنوز تموم نشده بود برای همین با پدرش رفتن بیرون ولی قول داد همه مهماتش رو تموم نکنه تا منم بهشون ملحق بشم. بالاخره ساعت یک ربع به هشت منم رفتم .... هانا و علی پسر همسایه مشغول بازی بودن ....

سه شنبه آخر ساله امشب            جشن صدا و نور حاله امشب
چهارشنبه سوری شده باز دوباره     از رو آتیش بپر که چند روزه دیگه بهاره
یکی یکی میاییم پیش                    میپریم از رو آتیش
زردی هامون رو میدیم                     سرخی به جاش میگیریم
ترقه سوت و فشفشه                     منور دو آتشه
صفا داره اگر بشه                           یه وقت کسی چیزیییییییش نششششششه
دود و صدا و آتیش بچه کوچولو نیاد پیش(2)
چهارشنبه سوری شده باز دوباره        از رو آتیش بپر که چند روزه دیگه بهاره

سرخی من از تو زردی تو از من ....

اینم تکلیف هفته گذشته که قولش رو داده بودم

ساعت نه دیگه بعد از کلی شیطونی و تخلیه انرژی برگشتیم خونه به محض رسیدن بهم گفت راستی مامان امروز به خاطر دقتم توی انجام نقاشی تکلیف دفتر الفبا جایزه گرفتم...

از تعجب دهنم باز مونده بود آخه شب گذشته به دلیل عکسش یعنی شتابزدگی و بی دقتی هانا در نقاشیش تقریباٌ سرزنشش کردم و کلی نصیحت که باید برای انجام تکلیفش وقت بیشتری بزاره و با دقت بیشتر کارش رو انجام بده...

عنوان تکلیف این هفته بود از کدام یک از کارگاه های جشن نوروز بیشتر خوشتون اومده؟ آن را نقاشی کنید...

وقتی داره نقاشی میکشه اصلا وقت تلف نمیکنه تند تند خطوط رو روی کاغذ میکشه... میگم چرا اینقدر با عجله میکشی میگه آخه خیلی کار دارم باید به همه کارهام برسم میخوام برم کارتون هم ببینم ..... نقاشی کشیدنش منو یاد برنامه های تلوزیونی زمان خودمون میندازه که در عین کشیدن نقاشی سریع داستان هم تعریف میکردن نمیدونم برنامه ای که میگم یادتونه یا نه ؟؟؟

خلاصه دیشب هر جا به نقاشی هانا ایراد میگرفتم یه جوری توجیهش میکرد و جالب اینجا بود وقتی من دقت میکردم میدیدم توجیهش کاملا منطقیه... مثلا میگفتم چرا یه پاش رو کوتاه تر کشیدی میگفت آخه مامان اینجا داره ورزش میکنه مثلا یه پاش بالا است ... اینجا داره از پشت میز بلند میشه ... اینجا داره از روی آتیش میپره این قرمزه  شالی که روی سرشه برای قاشق زنی و .... 

بهش میگم گفتن یه کارگاه رو نقاشی کنی میگه آخه من همه کارگاه ها رو دوست داشتم از همه بیشتر آش خوری رو
این نقاشی رو با عکسای پست قبل مقایسه کنید جالبه نه؟؟؟؟

گفتم قاشق زنی ... بعد از اینکه هانا از موفقیتش تعریف کرد گفت کاش میشد برم قاشق زنی ... گفتم خوب برو ... رفتم چادر نماز کوچولوش رو آوردم و یه قابلمه کوچیک مسی و با یه قاشق دادم دستش و گفتم برو ... خلاصه اینکه در کمال ناباوری من رفت در خونه همسایه بالایی و کلی خوراکی گرفت و برگشت...قبل از رفتن میگفت یعنی فکر میکنی بهم سکه بدن یا شکلات؟؟؟سوال خیلی تجربه جالبی بود برای خودش ... میگفت امسال خیلی بهم خوش گذشت....

بعد از قاشق زنی نوبت شکستن کوزه به رسم سنتهای قدیمی چهارشنبه سوری بود با هانا و بهداد نوبتی ناراحتی های سال 90 رو توی کوزه آروم گفتیم و آرزوهامون برای سال آینده و بعد کوزه رو بردیم که از پنجره پرت کنیم بیرون و بشکنیم که دیدیم نگهبانا هنوز بیرون ایستادن ... بهداد پنجره رو باز کرد و بهشون گفت که نترسن این فقط یه کوزه است که بچه میخواد بندازه بیرون بشکونه چشمک

خیلی برام جالب بود الان در مورد ما چی فکر میکنن ....قهقهه

ماموریت انجام شد تشویقفقط موند رسم فالگوش که متاسفانه وقتی بیرون بودیم سر و صدای انفجار نمیذاشت صدای دیگه ای به گوش برسه تا چه برسه به فالگوشنگران 

خوش باشید و ایام به کامقلب


 
جشن اغاز سال 1391در ایرانمهر
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

جشن آغاز سال نو امسال هم به پایان رسید.

دعوتنامه جشن

هانا خانوم از ساعت یازده کفش پوشیده آماده

بیرون مهد کودک

در مقایسه با پارسال نمیشه گفت کار خیلی خلاقانه ای اضافه شده بود ولی در هر بخش ارتقاء توانمندی های بچه ها کاملا ملموس بود... البته من شخصا انتظار داشتم در مورد برنامه هایی مثل اسکیت باغبانی شطرنج و یوگا هم چشمه ای از پیشرفتهای بچه ها در برنامه گنجانده میشد که شاید مجالی برای هماهنگیش نبود....

برنامه امسال هم به چهار بخش کلی تقسیم شده بود...

اول از همه به محض  رسیدن برنامه چرخش بچه ها مطابق گروه بندی اونا به دستمون داده شد... هانا تا اواسط امسال گروه دوستی بود ولی به دلیل پرحرفی با یکی از دوستاش از هم جداشون کردن و این دخمل ما رو فرستادن گروه مهربانی ....

برنامه گروه مهربانی از مهر سه شروع میشد:

مهر سه: نمایش و تصویرخوانی به زبانهای خارجی

مهر چهار: موسیقی کودکان و هماهنگی ذهن و جسم + زیانهای خارجی

مهر دو: مراسم نوروزی

مهر یک: تحرک، شادی، سلامتی (تنیس و بدنسازی)

در نهایت پذیرایی با آش و چای و شیرینی

برنامه از ساعت دو شروع شد و تا شش طول کشید...

هم گروهی های هانا توی گروه مهربانی:

علی بهاری نیا، روژین کریمی، آوا پاکدست، ماهور شفیعی، فرداد فرج اللهی، رسا رستمی، رانا خلیلی، صبا شریفی، مانی مردآزاد، ستایش جعفری، ایلیا داوودی، سوگل گلشنی

اول که رسیدیم بچه ها رفتن داخل و خودمون توی حیاط منتظر موندیم و با سایر مامانا و باباها سلام احوال پرسی کردیم البته بنده دچار لارنژیت شدم و صدام در نمیومد.
نزدیک شروع برنامه اول حاجی فیروز با ساز و دهل توی حیاط معرکه گرفت

و بعد خانوم هدایتی و نازنین جون به والدین خیر مقدم گفتن و بعدش دیگه اجازه داشتیم مطابق برنامه به دیدن کار زیبا و هماهنگ بچه ها بپردازیم....

چیزی که بعد از هماهنگی خیلی عالی توی کارشون به چشم می خورد  حس مشارکت و  احساس مسئولیت بچه ها در قبال همدیگر و کمک به هم برای اجرای روان برنامه بود که البته این در مورد هانا هم خیلی صدق میکرد. دخترک حواسش به همه دوستاش بود ...

در زمان جابه جایی بچه ها و والدین بین مهر ها پریدخت جون در قالب آقا کلاغ گیلی ویلی شوخ طبع با شیرین زبونی خاص خودش ضمن تشکر و خسته نباشی به بچه ها و دعوت والدین به صبر و انتظار و گوش فرا دادن به صحبتهای خانم قریشی، لبخند رو به لبای همه میاورد... ضمن اینکه از خانم قریشی تحت عنوان مادر قریشی خواهش میکرد که با خوندن متن ها و جملات قشنگ همه رو مستفیض کنن....

مهر سه : نمایش و تصویرخوانی به زبانهای خارجی

اول بچه ها همه با هم سوره کافرون رو خوندن و بعد معنی فارسی اونو دسته جمعی اجرا کردن

بعدش به سه زبان فارسی و انگلیسی و اسپانیایی به مامان باباها سلام و خوش آمدگویی گفتن بعد نوبت تعریف داستان Lion king رسید که هر کدوم یه بخشی از اون رو از روی تصویرش به انگلیسی تعریف کردن

و بعدش کلی شعر اسپانیایی همراه با حرکات زیبای ریتمیک اجرا کردن از جمله خوشحال و شاد و خندانم و ....

بعد به همراه رقص با ریتم تنبک یکی یکی وسایل سفره هفت سین رو به اسپانیای معرفی و  چیدن... بعدش یه شعر زیبا به اسپانیای خوندن که به علت سواد بالای بنده در این زبان خیلی متوجه نمیشدم فقط از حرکات و هماهنگیشون لذت بردم...

بازی این صحنه خیلی جالب بود بچه ها دو به دو رو به هم و بعد پشت به هم و رو به نفر پشتی ادای پرسش کنجکاوانه  درمورد اینکه چه خبره این چه صداییه رو در میاوردن همراه با موسیقی متن که با تنبک نواخته میشد...قیافه هاشون واقعا دیدنی بود

و بعد نوبت اجرای شعر یه روزی آقا خرگوشه رسید به بچه موشه به زبان اسپانیای به صورت نمایشنامه بود... که هانا توی این بخش خرگوش بود....

و بعدش کلی بپر بپر کردن و شادی کردن و با ریتم تنبک رقصیدن و کیف کردن....بعد بازی دختره اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه رو اجرا کردن البته به زبان انگلیسی و به جای گریه میکنه خنده میکنه رو می خوندن....بعدش یه شعر بهاری رو به زیبایی خوندن و رقصیدن

هوای نوبهاری نم نم بارون
چهچه قناری بر لب ایوون
ساقه پشت شیشه پر از جوانه
خنده  و دید بوسی خانه به خانه
عید شما مبارک رو عید شما مبارک....

در نهایت چون زودتر سایر مهرها برنامه شون تموم شده بود تیچر انگلیسیشون باهاشو بازی آپوزیت کرد و بچه ها کلی خندیدن...

برای جابه جا شدن بین  مهرها اول بچه ها جابه جا میشدن و بعد پدر و مادر درحالیکه توی این فاصله خانوم قریشی مهربون با صدای گرمشون شعر های پر معنی و مفهوم دکلمه میکردن...

احتیاجم من فقط پوشاک نیست من ز شما محبت میخوام دل پاک من را از عاطفه لبریز کنید دوستتان دارم و دوستم باشید : کودکان نوروزتان پیروز

همینطور که بچه های گروه مهربانی به مهر چهار نقل مکان میکردن و ما منتظر بودیم بچه های گروه دوستی وارد مهر سه شدن و ما فرصت اینو پیدا کردیم که از شادان خانم گل گلاب و هستی رحیمی زاده دوستای مورد علاقه هانا خانوم عکس بگیریم

شادان جون

هستی خانوم گل

مهر چهار : موسیقی کودکان، هماهنگی ذهن و جسم - زبانهای خارجی

عمو کیانوش مربی موسیقی بچه ها و عمو صهبا تنظیم کننده اجرای موسیقی بچه ها بودن

ابتدا یه شعر اسپانیایی اجرا کردن: باد و بارون و خورشید و ماه

بعد دوباره یه شعر دیگه اسپانیایی

بعد شعر سال نو ماه نو بوته میاره عید اومد عید اومد فصل بهاره اون مرد خوب و حاجی فیروزه ....

بعد به زبان انگلیسی  و بعد اسپانیایی

بعدش شعر رعنا رو خوندن و رقصیدن  واااای از همه توانمندی های بی حد و مرز بچه ها

بعد شعر the ants go maching one by one horra horra رو به زیبای اجرا کردن
هانا توی این شعر از قسمت Two by Two شروع به رژه رفتن کرد بچه ام تا Ten by Ten یک بند رژه رفت ... من فقط موندم توی انرژی این بچه ها ما که فقط نشسته بودیم داشتیم غش میکردیم

بعدش یه شعر خوشگل انگلیسی دیگه رو اجرا کردن و خوندن و رقصیدن و


بعدش نوبت نواختن بلز بود اول فقط زدن بعد فقط خوندن و بعد دوباره خوندن و نواختن

باران بارد در همه جا بر کوه و دشت و دریا
فرقی ندارد برایش جنگل باشد یا صحرا

ما هم باید با مهر خود باران باشیم بر دنیا
تا گلهای مهر و وفا روید از دل بر هر جا

بعدش شعر
بازم اومد فصل بهار عید همگی مبارک (2)
بلبل آواز میخونه آوازش دلنشینه(2)

هی نیگاه کن اون مامانمه پارچه گردگیری دستش
پاک میکنه اون شیشه ها رو
تو ایران قبل از بهار خهمه میکن خونه تکونی
پاک میکنن شیشه ها رو تمیز میکنن اتاقا رو

بازم اومد فصل بهار عید همگی مبارک (2)
بلبل آواز میخونه آوازش دلنشینه(2)
هی نگاه کن بابام اومد دستش پر از شیرینیه
مامان میگه عزیزم باز که زیاد خریدی
ما بچه ها خوشحالیم چون که شیرینی دوست داریم(2)
بابا میگه عزیزم عیدی خونمون شلوغه
عمه و خاله و دایی و عمو همگی میان خونمون
ما بچه ها خوشحالیم چون که مهمون دوست داریم

بازم اومد فصل بهار عید همگی مبارک(2)
بلبل آواز میخونه آوازش دلنشینه(2)
فردا میخواد عید بشه ما هفت سین و میچینیم
سیر و سماغ  سمنو سرکه سنجد و یه سبزه 
آیینه و قرآن و ماهی همگی دارن یه جایی
بابا مشغول کاره مامان تو آشپزخونه است
تخم مرغها رو گازن
قل قل قل قل صداش میاد(2)
قل قل قل قل (2)

سال دیگه داره نو میشه ساعت هشت و نیم شده
هفت سین ما پهن شده جمع ما هم جمع شده
یک دو سه و.... نه
عید همگی مبارک
بازم اومد فصل بهار عید همگی مبارک (2)
بلبل آواز میخونه آوازش دلنشینه(2)

و بعدش شعر ایرانی شده دو دو شب نخوابیدم رو به شکل زیر خوندن:
دو دوباره بهار
ر رسید خبردار
می میریم خونه
فا فامیلا دیدار
سل سلطان سیبها
لا لای هفت سینها
سی سیر خنده
دو دختر پسرا

دو دولت فیروز
سی سیزده نوروز
لا لای هفت سینها
سل سلطه زده روز
فا فامیل و آشنا
می میخوانیم حالا
ر رسیده بهار
دو دنیا شد بیدار 

بعد همه مامان باباها با بچه ها دور هم حلقه زدیم و به همراه عمو کیانوش دوبار این شعر و دسته جمعی خوندیم و پریدیم و بعد توی همون حلقه نشستیم و بازی کردیم یه چیزی شبیه بده بغلی

بعد قرار شد هر چی عمو کیانوش گفت تکرار کنیم دوباره کلی خندیدیم 


مهر دو :مراسم نوروزی
اجرای نمایش آغاز سال نو که هانا خانوم نقش دختر رو داشت البته یک خانواده پنج نفری با دو تا دختر و یک برادر و همه اجزای سفره هفت سین




بعدش مراسم چهار شنبه سوری رو اجرا کردن

چهارشنبه سوری شده باز دوباره از رو آتیش بپر که چند روز دیگه بهاره

 
مراسم فالگوش ایستادن و قاشق زنی و ... رو با شعر و رقص اجرا کردن


بعدش آقای داداشی که در واقع یکی از دونفر باقی مونده برای اجرای مراسم سیاه بازی در ایران هستن ، شعر حاجی فیروز رو  به زیبای برای بچه ها و مامان باباها اجرا کردن
آخرش فیروزه جون مربی نمایش خلاق درمورد اینکه  قراره سال دیگه آقای داداشی هفته ای دو بار جهت آشنا کردن بچه ها با  داستانهای اساطیر و کهن ایرانی برنامه داشته باشن مژده دادن البته به همت و عشق خانوم هدایتی عزیز

ارباب خودم سامولی علیکم
حاجی فیروزه سالی یک روزه
بشکن بشکنه بشکن
من نمیشکنم بشکن و. . .

ضمن جا به جا شدن

خانم قریشی مهربون یه متن خیلی زیبا راجع به فقر خوندن :
فقر شب را بی غذا سر کردن نیست
فقر ذهنها را مبتلا می کند
فقر بشکه های نفت را در عربستان تا ته سر میکشد
فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتاب فروشی مینشیند
فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند
فقر کتیبه سه هزار ساله ایست که روی آن یادگاریی نوشته اند
فقر پوست موزی است که از پنجره یک اوتومبیل به خیابان پرت میشود
فقر شب را بی غذا سر کردن نیست
به گمانم فقر روز را بی اندیشه سر کردن است

 

مهر یک: تحرک و حرکات زمینی

مریم جون مربی حرکات زمینی و تحرک و عمو سالار مربی اسکیت بچه ها هماهنگ کننده اجرای بچه ها بودن اول مریم جون یه متن زیبا راجع به بچه ها خوندن و بعد همه بچه ها تک تک از روی تخته تعادل یه رفت و برگشت داشتن و بعد با تنیس هشت تا توپ رو پرت کردن و بعد حرکت کششی خودشون رو جرا کردن و در نهایت با توپهای پلاستیکی مسابقه دادن

حرکت روی تخته تعادل امسال هم طول تخته تعادل و هم ارتفاعش رو بیشتر کرده بودن
گل دختر خیلی سریع از روی تخته رد شد

اینجا بادکنک میشدن و باد میشدن و باد میشن و ناگهان بادشون خالی میشد و نقش زمین میشدن

قربونت برم که با دقت و تمرکز تمام توپها رو زدی و یکیش هم از دستت در نرفت

قربونت برم که هیچوقت فکر نمیکردم توی حرکات ورزشی تند و تیز باشی ولی توی این بازی از یک پسر پیشی گرفتی یعنی دو دور رفت و برگشتت مساوی یه دو رفت و برگشت فرداد شد.

یه موضوع خیلی جالب که توی این قسمت توجه ام رو جلب کرد نحوه تشویق هانا بود. توی این مسابقه با توپ پلاستیکی همه بچه ها نفری رو که جلو تر بود تشویق میکردن مثلا توی راند هانا و فرداد بچه ها یک صدا داد میزدن هانا هانا هانا هانا.... ولی هانا موقع تشویق اسم هر دو نفر مسابقه دهنده رو به نوبت فریاد میرد مثلا رانا روژین رانا روژین رانا روژین
رعایت عدالت توی ابراز محبتش به من و پدرش هم جز بارزترین خصوصیات قشنگ دخمل مهربون و نازنینمه

مراسم آش رشته و شیرینی و چای خوران

از سمت راست: ماهور، صبا، آوا، هانا، فرداد

 


هانا گل سفید بهارم در کنار سفره هفت سین مهد کورک ایرانمهر

هانا در حال بررسی عیدی دریافتی از حاجی فیروز و همینطور پیک نوروزی

در پایان زبانم برای شرح آنچه دیدم و لذتی در آن غرق شدم قاصر است و فقط میتونم بگم همه آنچه تجربه کردم جز لطف خدا نبوده و نیست لطفی که در عجبم چطور میتوان جبران کنم

خدایا ، تو را به پاس تمام نعمتهایی که به ما موهبت فرمودی شکر می‏گویم ،
موهبتی که هرگز در درک ما نمی‏گنجد .
خدایا ، تو را سپاس می‏گویم ، به پاس تمام رحمتهای بیکران تو .
خدایا شکرت ، که به ما فرصت بودن و تجربه کردن زندگی را داده‏ای .
خدایا ، تو را شکر می‏گویم که به ما توان درک و بیان کلام را داده‏ای…؛
کلامی پر از  مهر ، کلامی پر از  صداقت ، حقیقت و روشنی .
خدایا ، تو را سپاس می‏گویم که به ما توان شنیدن را داده‏ای…؛
شنیدن صدای باران ، آواز پرنده‏ها و شنیدن صدای موسیقی کودکان .
خدایا ، تو را شکر می‏گویم که به ما توان دیدن را داده ای…؛
دیدن  آسمان  آبی ، گلهای رنگی  و  دیدن  ریتم زندگی در نوای کودکان.
خدایا ، تو را سپاس می‏گویم ، برای آنچه که به ما داده‏ای و آنچه که به ما نداده‏ای.
خدایا ، به من توانی موهبت کن که داده‏ها را تجربه کنم و نداده‏ها را حکمت بدانم.
خدایا ، به من توانی موهبت کن که همیشه از صمیم قلب شکرگزار  و خدمتگزار تو باشم.


 
از چی بگم
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی:

گل سفید بهارم این روزا به معنای واقعی کلمه خانوم شده انگار فوت کردن شمعای شش سالگی معجزه خودش رو کرده.... مثل همیشه دوست داره خیلی چیزا مطابق میلش باشه ولی دیگه برای رسیدن بهشون بهانه گیری و غر غر نمیکنه و دیگه اینکه نرسیدن بهشون عصبانیش نمیکنه و داره سعیش رو میکنه که یادش بمونه با زورگویی نمیتونه چیزی رو بدست بیاره اگه یه وقت از دستش در بره حتما یادش میمونه خیلی سریع عذرخواهی کنه حتی وقتایی که واقعا دلش نمیخواد به صلاحدید ما عمل کنه یا دلش میخواد فارغ از قوانین عمل کنه حتما یادش میمونه که بگه :

مامان جون ببخشید که به جای پوشیدن لباس خواب دارم بازی میکنم ولی خیلی دلم میخواد الان بازی کنم.... یا

مامان جون ببخشید که کاسه ماستم رو سر میز شام نمیخورم آخه خیلی دلم میخواد که کنار تنگ ماهیم باشم یا

مامان جون ببخشید که بد حرف زدم  آخه خیلی خسته بودم....یا

مامان جون میشه بیایی کمکم کنی آخه کیف سی دی خیلی سنگینه نمیتونم از کشو بیارمش بیرون (این در حالی بود که قبلا سر همچین تجربه ای به جای اینکه کمک بخواد یا بگه مشکلش چیه عصبانی میشد و لج و لج بازی راه مینداخت)

یه جورایی خیلی بهش احساس دین میکنم با وجود همه کتابایی که خونده بودم و میدونستم هر رفتاری مقتضی سنش بوده ولی به دلایل مختلف که گفتنشون جز توجیه نیست کمتر تونستم آستانه تحملم رو بالا نگه دارم و حالا همش آرزو میکنم ای کاش زمان به عقب بر میگشت...افسوس

یکشنبه این هفته یکی از بهترین تجربه های زندگیش رو داشت و از این بابت از یکی از مهربونترین آدمهایی که شناختم واقعا سپاسگزارم...

تقریبا دو سالی بود که هانا گلی با دیدن برنامه رنگین کمون این سئوال براش پیش اومده بود که بچه ها چطوری رفتن توی تلوزیون و دلش میخواست مثل اون بچه ها بره توی تلوزیون....

البته ناگفته نمونه که واقعا تلاشمون برای مهمان این برنامه ها شدن به در بسته خورده بود.....ولی هانا کماکان یادش بود که چی میخواد و پیگیری می کرد. کلی براش توضیح دادیم که این فقط یه فیلم ضبط شده است و رفتن توی تلوزیون نیست حتی بهداد با وصل کردن دوربین به تلوزیون نشونش داد که هانا هم توی تلوزیونه ...

ولی رویای رفتن توی برنامه ای مثل برنامه خاله سارا براش شده بود یه رویای دست نیافتنی تا اینکه امسال به خواست خدا و به لطف فاطمه عزیزم بالاخره دخملی توی برنامه آبرنگ شرکت کرد و بعد از بیرون اومدن اونقدر هیجان زده بود که نگو مدام تعریف میکرد بین برنامه چطور عمو مهربان و خاله رویا باهاشون هماهنگ میکردن که چیکار کنن و ... و خیلی براش جالب بود که همزمان ما برنامه رو دیده بودیم البته بهداد هم برنامه رو ضبط کرد و هانا به محض رسیدن بهداد چند بار با علاقه فیلمش رو نگاه کرد...

دلم میخواد هزار بار هزار بار از فاطمه عزیزم تشکر کنم فاطمه جونم بینهایت ازت ممنونم که یه تجربه و یه خاطره واقعا زیبا و به یاد مودندنی برای هانا ساختی گلم ایشالا تجلی شادی بچه ها زندگیت رو پر کنه از خیر و برکت و عشققلب

خیلی سخته بچه ات چیزی ازت بخواد و به نظرت خیلی هم کار سختی نباشه ولی از دستت بر نیاد. تازه از اون آرزوهایی باشه که بچه یادش نمیره و هر چند وقت یکبار پیگیری هم میکنه. منکه اواخر واقعا سپرده بودم به کائنات و دوباره خدای خوبیم بهم نشون داد که هر تجربه ای درست در زمان مناسبش به بهترین شکل ممکن برای آدم پیش میاد. خدای مهربونم رو هم شاکرم که وسیله براورده شدن هر خواسته ای رو خودش جور میکنه...قلب

و اما موضوع بعدی :چهارشنبه هفته پیش وقتی با هانا از مهد برمیگشتیم دیدم پکره پرسیدم چه خبر از مهد گفت: هستی زارع تیموری قراره بره مکه و نمیتونه توی جشن سال نو شرکت کنه برای همین قرار شد من نقش اونو که مرغه اجرا کنم ... و بلافاصله در حالیکه دستاش رو جلو خودش حرکت میداد شروع کرد:  قد قد قد قداااا ..... خووووششششکلااااااااا مههههههربووووووونا .......هورا

گفتم چقدر جالب خیلی ناز حرف میزنی....با ناراحتی گفت: اما من نقش دختر رو بیشتر دوست داشتم به جای حرف زدن بیشتر حرکت داشت..... گفتم خوب به نازنین جون میگفتی دوست داری دختر خونه باشی... گفت: نه نمیتونستم تازه باید با خوشحالی الکی میگفتم خیلی هم راضی هستم.... سبز

خنده ام گرفته بود روی کلمه با خوشحالی با حرص تاکید کرده بود... بهش گفتم : خوب وقتی راضی نبودی درست نبود الکی خودت رو خوشحال نشون بدی.... گفت: آخه اگه میگفتم فایده ای نداشت نازنین جون قبول نمیکرد...

گفتم: مهم نیست که نازنین جون قبول میکرد یا نه مهم اینه تو برای بدست آوردن اون چیزی که خیلی دوستش داری بهترین تلاشت رو کرده باشی فقط اینطوریه که میتونی از خودت راضی باشی....گفت: ولی اگه نازنین جون عصبانی بشه چی؟؟؟؟

گفتم: اولا من مطمئنم عصبانی نمیشه چون دلیلی نداره تازه خیلی هم خوشحال میشه که شما خواسته ات رو گفتی تازه اگه عصبانی بشه هم اشکالی پیش نمیاد ما که از عصبانیت کسی نمیترسیم....خلاصه آخرش گفتم اگه بری با نازنین جون صحبت کنی یه جایزه پیش من داری و اگه بتونی روی خواسته ات اونقدر پافشاری کنی که موافقت نازنین جون رو جلب کنی و نقشی میخواهی رو بگیری دوتا جایزه داری...خیال باطل

درنهایت شنبه هانا گلی با نازنین جون صحبت کرده و گفته من با نقش دختر راحت ترم چون از اول نقش دختر رو تمرین کردم و الان بهتر میتونم دختر باشم تا مرغ..... نازنین جون هم گفته بعد از صحبت با پریدخت جون نتیجه رو اعلام میکنه ...

بنا به قولی که داده بودم به عنوان جایزه اول شنبه با هانا رفتیم پاساژ و اون چیزی که مدتها میخواست یعنی موی بلند رو براش جایزه گرفتم....

یکشنبه که هانا نرفت مهد ظاهرا دوشنبه هم نازنین جون به روی خودش نمیاره و سه شنبه دیگه هانا خودش دوباره میره پیگیری میکنه و میپرسه نتیجه صحبت با پریدخت جون چی شد که نتیجه این شد بالاخره دخملی نقش دختر رو میگیره برای همین سه شنبه هم رفتیم بازارچه آپادانا تا به قولم وفا کرده باشم....

علایق هانا همیشه روی میز سالن اونوقت چرا من انتظار دارم خونه مرتب باشه

خوشحالم که تابوی مطرح کردن خواسته اش با رسیدن به یک نتیجه دلخواه شکسته شد....فرشته

اما ماجرای علاقه هانا گلی به پوستیژ بر میگرده به اینکه ایشون که عاشق موی بلند هستن بعد از هنرنمایی من و بعدش مرتب شدن موهاش در آرایشگاه خیلی اصرار داشت که دوباره ببرمش آرایشگاه تا موهاش رو بلند کنه... هر چی میگفتم همچین چیزی نمیشه میگفت آخه هستی این کار رو کرده ... گفتم امکان نداره...ولی فایده نداشت.... بالاخره دخملی یه روز که با مامی رفته بودن پاساژ از اون موهای متصل به کلیپس میبینه و می پسنده خوشبختانه مامی براش نخریدن و این مونده بود روی دل دخترک که بالاخره بنده قبول زحمت کردم و به عنوان جایزه براش گرفتم البته بیشتر به درد خودم میخوره چون موهای هانا گلی اونقدر نرم و نازکه که حتی گل سر روی سرش بند نمیشه چه برسه به این کلیپسای غول پیکر ... خلاصه اگه میخواین یه کار خیر کرده باشین برای تسریع در بلند شدن موهای هانا دعا کنید....نگران

همون روزی که هانا با فاطی خانوم رفته بودن پاساژ گردی یه ماهی فایتر براشون خریداری شد که کلی هانا رو سر ذوق آورده و منو حسابی اسیر کرده. آخه ماهی عید رو میشه انداخت توی حوضی چیزی ولی فایتر هم عمر طولانی تر داره هم نمیشه جایی به امان خدا سپردش  چون بقیه ماهیها از امان خدا در میان. ناراحت

به هر حال ذوق هانا تاحدی رسیده که عصرا به محض رسیدن خونه بلزش رو بر میداره و شروع میکنه کنار تنگ ماهیش نواختن ... نکته قابل توجه تلاش خستگی ناپذیر و بدون عصیانیتش در پیدا کردن نت آهنگهایی که بهشون آموزش داده نشده مثلا حالا دیگه شعر هاجستم و واجستم رو  که بخشهاییش رو توی کنسرت با فلوت میزدن با حس خودش کامل با بلز میزنه و حس و حالش موقع نواختن دیدنیه....البته انگیزه اصلی تلاش برای اجرای این شعر اون بخشیش بود که مربوط میشه به : ماهیه گفت نیا جلو دریای ماست فوری برو ...تشویق

وعده نقاشی قبل از خواب

 و اما پیرو علاقه هانا گلی به ماهی و البته کارتونای تخیلی باربی و پری دریایی و .... بهداد عزیز برای عید برای هانا یه آکواریوم کوچیک عیدی گرفتن که از اونجایی که خودمون دلمون مثل دل گل دختر کوچیکه و طاقت نیاوردیم همین دیشب بهش با عشق تقدیم شد و دخترک بازم حسابی سرگرمه....نیشخند

و موضوعی که دلم نمیاد ننویسم موضوع تکلیف این هفته دفتر الفبای مهدشونه که همزمانی جالبی با تجربیات این روزای هانا داشت. عنوان تکلیف عبارت بود از: اگه مشکلی براتون توی مهد پیش بیاد چی کار میکنید؟؟؟ مراحل آن را نقاشی کنید.... وقتی نتیجه کار هانا رو دیدم نزدیک بود از خنده غش کنم قهقههفقط حیف که عکسش رو نگرفتم حتما هفته دیگه عکس میگیرم:

نامبر 1: خودش رو کشیده بود در حالیکه دستاش به سمت جلو بود با دهان باز یعنی در حال داد و بیداد در مقابلش یه بچه دیگه کشیده بود با چهره ناراحت و دستهای متمایل به عقب (یعنی با یکی دعواش شده بود بالای نقاشی عدد یک گذاشته بود)

نامبر2: خودش رو کشیده بود درحالیکه رفته پیش یه بزرگتر  و داره مشکلش رو مطرح میکنه

نامبر3: خودش و اون بچه رو کشیده بود خندون که دارن بهم گل میدن و یه قلب بالای سرشون

اصل نقاشی تا اینجا بود.... منکه اولش کامل متوجه نشده بودم پرسیدم این مامانه که کشیدی؟؟؟.... با جدیت گفت: نه مشکل مهد به مهد مربوط میشه و باید با مربیا مطرح بشه و همون جا حل بشه... منکه دهانم باز مونده بودتعجب گفتم ولی حداقل بعدش که مامان باید درجریان قرار بگیره ... برای بدست آوردن دل من در ادامه نقاشی :

نامبر 4: یه خونه کشید

نامبر 5: خودش رو کشیده بود درحالیکه داشت ماجرا رو برای من تعریف می کردچشمک

بعدش کاشف به عمل اومد که از دست یکی از دوستاش که موقع نقاشی سر کلاس روژین جون توی مهد اشتباهاَ سرش رو کرده بوده توی برگه نقاشی خانوم حساس عصبانی شده بوده و با بنده خدا برخورد جدی کرده بوده.....تعجب

قبلا ترجیح میداد فقط با مداد رنگی نقاشی بکشه ولی
تازگیا عشق نقاشی با گواش شده

فردا بالاخره روز جشن آغاز سال نو توی مهده... هانا خیلی خوشحاله و هنوز معتقده کلی سورپرایز برای فردا برامون داره.... مژه

لطفا ببخشید که خیلی طولانی شد اگه اینا رو الان نمی نوشتم دیگه به فراموشی سپرده میشد چون پست بعدی حتما گزارش جشن مهد استبای بای

پی نوشت : وقتی انتظار چیزی رو نداری و بصورت غیر منتظره و موهبتی الهی برای تو از راه میرسه  جریان قوی عشق جاری در کائنات رو بیشتر و بیشتر و خیلی قوی تر درک میکنی ....

فطمه جون بیشتر از همیشه دوستت دارم ممنونم خانمی راضی به زحمت نبودم

عکسای  برنامه آبرنگ که فاطمه عزیزم لطف کردن و سورپرایزمون کردن



 
مدرسه و بمب باران اطلاعاتی
ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی:

جالبه که وقتی چیزی رو خواسته یا ناخواسته به کائنات اعلام میکنی همه نیروها به کار می افتند تا حداقل برای روشن تر شدن اعلامت اطلاعاتی به سمت تو هدایت بشه.... فکر کنم همین دیشب بود که نوشتم به دنبال یه مدرسه میگردم که همه ابعاد وجودی یه بچه رو  با هم رشد بده خوب امروز توی جلسه مهد یکی از بی نهایت اطلاعاتی که درمورد خصوصیات مدارس دریافت کردیم مطلبی در خصوص پدیده ای نسبتا نوین در امر پرورش و آموزش بچه ها در تهران تحت عنوان مدرسه مشارکتی زیر نظر یونسکو بود که منو بر ان داشت بیشتر درموردش تحقیق کنم و نهایتاً مقاله زیر رو پیدا کردم که عینش رو براتون میزارم تا اگه دوست داشتید بیشتر نقطه نظراتمون رو با هم سهیم بشیم...

ولی قبلش باید بگم جلسه امروز یکی از پربارترین جلساتی بود که در زندگیم شرکت کرده بودم . دو تا درس بزرگ برای من داشت اول اینکه بازم بهم یاد آوری کرد که درمورد آدمها اینقدر زود قضاوت نکنم و دوم اینکه بهم ثابت کرد که چقدر خدای خوب و مهربون منو دوست داره که همیشه در بهترنی ها رو سر راه زندگی من قرار داده ولی من خیلی وقتا با نا دیده گرفتنش ناسپاسی کردم. این فرصتهایی که میگم مربوط به گذشته است و الان با دیدنشون و لمس خیر و برکتی که برام داشته توکل و ایمان و اعتقاد و باور  و آرامش غریبی توی قلبم حس میکنم  چراکه با داشتن حامی قدری که حاکم مطلق کائناته لزومی نداره برای انتخاب مدرسه ترس و دلهره و اظطراب به خودم راه بدم چون ایمان دارم هر آنچه برایم پیش بیاد جز خیر و برکت و حکمت خودش نیست پس یاد گرفتم درمورد انتخاب مدرسه سخت نگیرم و بیشتر به جنبه برطرف نمودن نیازهای کودکی فرزندم توجه کنم.

امروز قطعا یه آدم دیگه به لیست آدم های بزرگی که توی زندگیم باهاشون مواجهه شدم بودم اضافه شد...  آدمی که به اشتباه قضاوتش کردم که هدف جلسه انتخاب مدرسه معرفی مدرسه ای از پیش تعیین شده است ولی با رویکرد جدیدی که در برگزاری جلسه پنج شنبه پیش گرفت و صحبتها و سوزی که از ته دلش برای سپردن کودکان تحت پرورشش به جامعه ای ناشناخته از اعماق قلبش بصورت اشکهایی غیر قابل کنترل بر چهره جاری ساخت بی شک منو به این باور رسوند که اگه کسی باشه که واقعا به خود بچه ها اهمیت بده همین خانم مدیر مسئول است.

توی جلسه پنج شنبه در مورد مشخصه های یک مدرسه ایده آل و مدارس دولتی و غیرانتفاعی موجود در تهران اعم از دخترانه و پسرانه تقریبا بمب باران اطلاعاتی شدیم. رویکرد به کار گرفته شده توسط مدیر بزرگوار و خستگی ناپذیر و با احساس مسئولیت بالای مهد کودک ایرانمهر بسیار جای تقدیر و تشکر و تحسین داشت.

روال سالهای گذشته به این شکل بود که به رسم آشنا کردن و راهنمایی والدین برای انتخاب مدرسه از یک مشاور تحصیلی یا مدیر یک مدرسه دعوت میشد که فاکتورهای انتخاب مدرسه خوب رو برای والدین تشریح کنه

متاسفانه سال گذشته خانم مشاوری که تشریف آورده بودند میون صحبتاشون بدون هماهنگی با خانم هدایتی مطرح میکنن که در صدد باز کردن مدرسه غیر انتفاعی هستند که با توجه به جذابیت فاکتورهای مطرح شده توسط ایشون ناگهان جلسه به سمت مسیری پیش بینی نشده کشیده شد که نتیجه اش این شد خیلی از بچه های ایرانمهر با شرط و شروطی که به اصرار خانم هدایتی برای مدیر مدرسه گذاشته میشه در مدارس دخترونه و پسرونه ایشون ثبت نام شدند که البته خانم هدایتی از عدم برآورده شدن خواسته های والدین به شدت ناراحت بود....

اما برای جلسه امسال خانم هدایتی حدود بیست نفر از والدین بچه های سال گذشته که فرزندانشون رو در مدارس مختلف تهران از مدرسه غیر انتفاعی خرد گرفته تا مدرسه دولتی سید الشهدا توی شهرک اکباتان ثبت نام کرده بود بسیار هوشمندانه گلچین و دعوت کرده بود که تجربیاتشون رو با ما درمیون بزارن و الحق که هم معیارهای انتخاب مدرسه به صورت کلاسه بندی شده و بعد مشخصات هر یک از مدارس از دیدگاههای متفاوت والدین متفاوت مطرح شد و مورد بحث و بررسی قرار گرفت.

و نتیجه خوب این بمباران اطلاعاتی این بود که حالا مطمئنم مدرسه خوبی مثل خرد که اینهمه اسم در کرده از دید یک نفر عالی ولی مورد تایید یک نفر دیگه نیست.

جالب اینجا بود که درمیون والدینی که دعوت شده بودند یک نفر مسئول دادن مجوز و ارزیابی مدارس غیر انتفاعی تهران بود و باوجود اصرار موجود از طرح اسم مدارس به شدت امتناع میکرد ولی نکات خیلی خوبی درمورد مدارس تشریح کرد و البته با اصرار والدین اخر اعتراف کرد که قصد داره دخترش رو مدرسه مهدوی ثبت نام کنه

و یک نفر دیگه هم بود که فرزندش رو مدرسه مشارکتی مختلط تهران گذاشته بود و تقریبا از سیستم این مدرسه بهت زده و به شدت دودل برای تغییر جا بود.

اما بهترین دستاورد این جلسه برای والدین پسر دار این بود که مشکلات مدرسه پسرونه غیرانتفاعی رشاد توی شهرک اکباتان باز شد و تایید شد که این مدرسه بچه ها رو شکنجه روحی میده.

خلاصه ای از موارد مطرح شده:

اول از همه انتخاب مدرسه می بایست صددرصد متناسب با شرایط خانواده صورت بگیره دراینخصوص باید با خودمون و توانمندی های کودک صادق باشیم پس اول باید کاملا بدونیم در هر معیار یا شاخص به دنبال چه چیزی هستیم و چی برامون مهم تر بعد به تحقیق و بررسی میدانی بپردازیم در حالت کلی انتخاب اول برمیگرده به مقایسه مدارس دولتی یا غیر انتفاعی

اطلاعات مقایسه ای بین مدرسه دولتی و غیر انتفاعی :

1- مدارس غیرانتفاعی موظف هستند که مثل مدارس دولتی تا ساعت دوازده مطابق الگوی آموزش و پرورش دروس معمول را آموزش بدن

2- یکی از مهم ترین نقاط قوت معمول و مورد انتظار در مدارس غیر انتفاعی  آموزش جدی زبان انگلیسی است که واقعیت اینه مجوز ندارن کاملا و صد در صد دو زبانه باشن و اگر دوزباله بودنشون محرز بشه مجوزشون رو از دست میدن

4- مهم ترین معیار که میتونه مدارس غیر انتفاعی رو جذاب کنه تعداد کمتر دانش آموزان  توی کلاسه که بخواهیم کودکان نه در یک محیط ایزوله بلکه در محیط واقعی مشابه جامعه واقعی رشد کنن بازم در مقطع دبستان که آموزش خاصی قرار نیست ارائه بشه مدارس دولتی ارجحیت داره

3- از نظر کیفیت آموزشهای رسمی کیفیت آموزشی مدارس دولتی بهتر از مدارس غیرانتفاعیه چون معلمهای مدارس دولتی جوان تر و با علوم و روشهای جدید آموزش به روز ترن درحالیکه معلم های مدارس غیرانتفاعی اکثرا بازنشسته هستند و الزامی جهت آپ تو دیت کردن دانش و روشهای آموزشی ندارن....

4-  فوق برنامه  مدارس غیرانتفاعی بیشتر جنبه فان داره چون اولا کشش بچه های کوچیک عملا تا ظهر بیشتر نیست و کلاسهای بعداز ظهر حتی اگر کیفیت مناسبی داشته باشه بازدهی لازم رو برای بچه ها نخواهند داشت و بعدش هم اینه که کیفیت کلاسها به قدری نیست که بچه ها قادر باشن توش مهارت کسب کنن و بیشتر کلاسها جنبه شو داره...درمجموع تناسبی بین ارائه خدمات اضافی در مدرسه با شهریه اخذ شده وجود نداره...

5- یه مبحثی مطرح شد تحت عنوان حضور در محله و اینکه الگوهای آموزشی مطرح در جهان توصیه میکنه که برای بازدهی بیشتر بچه هایی مقطع دبستان در شعاع 500 متری محل سکونت خود به مدرسه برن جاییه احساس امنیت و تعلق خاطر بیشتری رو تجربه میکنن...

6- انتخاب یا عدم انتخاب یه مدرسه غیر انتفاعی رابطه مستقیمی با نحوه مدیریت مدرسه از نقطه نظر باز/ بسته بودن مدرسه، رویکرد تعاملی اولیا با مربیان مدرسه، چشم انداز و سیاستهای کلی، جدیت یا مهربونی و .... داره یعنی یه مدیر توانمند قادره ضعف کادر آموزشی مدره رو هم پوشش بده...

7- مدارس غیرانتفاعی معمولا از منزل دور هستند و بچه ها می بایست با سرویس به مدرسه رفت و آمد نمایند پس انتخاب یه سرویس مناسب هم از نکات خیلی مهم برای درنظر گرفتنه 

جمع بندی : اگه مادری بتونه برای حداقل سال اول تحصیل فرزندش وقت بیشتری بزاره و ارتباط مناسبی با مدرسه برقرار کنه برای دوره دبستان مدارس دولتی ارجحیت دارند. چون آموزشهای مهارتی خاصی نیاز نیست و در صورت لزوم با موسسات خصوصی در زمانی که کودک به اندازه کافی در منزل استراحت کرده قابل جبرانه...

اما اگر مادر و پدر به دلیل شاغل بودن زمان کافی نداشته باشن در انتخاب مدرسه غیر انتفاعی باید موارد زیادی از جمله بعد مسافت، قدرت و نحوه مدیریت، خط فکری کادر مدرسه، قوانین و مقررات مدرسه، هماهنگی مدیریت با کادر مدرسه، فضای مناسب مدرسه از جمله سالن غذا خوری، ورزش، حیاط ، استاندارد بودن کلاسها، کیفیت آموزش زبان انگلیسی، نسبت شاگرد به کلاس، میزان ساعات نگهداری بچه ها، نحوه تعامل همسالان با هم در مدرسه، بهداشت مدرسه، نحوه آموزش مهارتهای زندگی به بچه ها، برنامه تعامل و جلسات اولیا و مربیان، نحوه نظارت و کنترل مربیان در مدرسه روی رفتار بچه ها، میزان رضایتمندی اولیا قبلی و .... و از همه مهم تر تطابق و تناسب توانمندی های کودک با برنامه های مدرسه توجه کرد....

کلا مدارسی که مورد نقد و بررسی قرار گرفت عبارت بودند از :

غیرانتفاعی پسرانه دانشمند (**)
غیرانتفاعی پسرانه رشاد (-)
غیرانتفاعی پسرانه دین و دانش (**)
غیرانتفاعی پسرانه رهیار(****)
غیرانتفاعی پسرانه کیهان (**)

 

 دولتی دخترانه سید الشهدا
غیرانتفاعی دخترانه دانشمند (**) (چشم انداز مدیریت خوب، فضای فیزیکی مدرسه فوق العاده تنگ و نامناسب، کادر آموزشی  قابل قبول، زبان انگلیسی خوب، فوق برنامه ها نمایشی)
دولتی دخترانه حدیث
غیرانتفاعی دخترانه سوده (***) (هماهنگی و مدیریت ضعیف، امکانات فیزیکی مدرسه از لحاظ سالنهای غذا خوری و ورزش و کتابخانه و آزمایشگاه و سایت کامپیوتر خوب است، کادر آموزشی بازنشسته ولی صبور، زبان انگلیسی خوب، فوق برنامه ها نمایشی)
غیر انتفاعی دخترانه هما (*)
غیر انتفاعی دخترانه مبینا (**) (برای قشر خاصی است افرادی که بخواهند از کشور خارج شوند)
غیر انتفاعی دخترانه  خرد (***) (نسبت شهریه و خدمات ارائه شده نامناسب است)
غیرانتفاعی دخترانه منان(***) (مدیریت خوب، به جیب والدین توجه میشه، زبان انگلیسی ضعیف، معلم کلاس اول بازنشسته و کم حوصله)
غیر انتفاعی دخترانه نورا (**) (مدیریت خوب و انعطاف پذیر، زبان انگلیسی ضعیف، مذهبی، فوق برنامه ضعیف)
غیرانتفاعی دخترانه بوعلی سینا(**) (مدیریت نسبتا خوب، ساختمان مناسب و در حال توسعه، زبان انگلیسی قوی، کادر آموزشی جوان، فوق برنامه ضعیف)

مدرسه مشارکتی مختلط ( مورد تایید آموزش و پرورش نیست، با نظام آموزشی و فرهنگی کشور سازگار نیست، براساس علایق و حوصله کودک آموزش تنظیم میشه ، به خواندن و نوشت اهمیت داده نمیشه برنامه خارج از مدرسه از جمله بازدید از موزه ها و نمایشگاهها و تئاتر و ... فراوونه)

از اولیای حاضر در جلسه نمونه ای از مدرسه واله، آفرینش، مهدوی،  روشنگر، راه رشد شکوفه های دانش نور و نرگس ، مدارس انرژی اتمی، مدارس شاهد، حضور نداشتند.... منتظر نقطه نظرات سازنده دوستای خوبم هستم

پنجشنبه که از صبح تا ساعت دو و نیم جلسه بودیم و عصر هم رفتیم خونه سایه دیدن دلسا خانوم که هانا گلی عاشقش شده متاسفانه دور بینی که باهاش عکس گرفتیم رو گذاشتیم برای خاله سایه 
هانا و جمعه با موسیقی و نقاشی

ببخشید که خیلی طولانی شد{#emotions_dlg.e20}

در ادامه مطلب مقاله ای که درمورد مدرسه مشارکتی پیدا کردم رو میزارم شاید علاقمند باشید....


 
مدرسه کل نگر
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:

وااای دوباره داره باب بحث داغ انتخاب مدرسه باز میشه... فردا  ساعت هشت و نم  یه جلسه راهنمایی جهت انتخاب مدرسه و بررسی فاکتورهای مناسب برای انتخاب، توی مهد برگزار میشه.

پیش بینی بهداد از قول خانم هــ اینه : "مدرسه ای خوبه که اول اسمش دانشمند باشه"

گذشته از شوخی واقعا کار مشکلیه از یک طرف اعتقاد خودم برای دبستان مدرسه دولتیه ولی از طرف دیگه محدودیت زمان دارم چون مدراس دولتی تا ساعت دوازده بیشتر نیست و گذشته از اون ناهار و استراحت هم هست و ... با اینکه دلم نمیخواد مزاحم مامان بزرگای عزیز بشم ولی ته دلم میخواد که یه پیشنهاد نگهداری چند ساعت بعد از ظهر داشته باشم البته یه راه دیگه هم هست و اونم اینه که دخترک تاظهر مدرسه باشه و بعد از ظهر بره مهدکودک ایرانمهر که خوب از یه طرف خیلی خسته میشه و از طرف دیگه خیلی هم علاقه ای نداره... خودش میگه مامان بهم کلید بده من دیگه بزرگ شدم خودم میتونم بیام خونه و در را باز کنم

و اما بدترین مورد اینه که اطراف شهرک اکباتان مدرسه غیر انتفاعی خیلی خوب یا وجود نداره با نمیشناسم .

خوب حالا فاکتورهای من چیه:

دلم میخواد مدرسه نزدیک خونه باشه چون با توجه به محل کار خودم و بهداد تجربه خوبی در آوردن و بردن بچه توی ترافیک و آلودگی مرکز شهر ندارم

کادر آموزشیش مهربون باشن چون جدیت و سختگیری زیادی برای هانا همیشه نتیجه عکس داشته

دلباز و نورگیر باشه و فضای مناسبی برای حرکت و بازی بچه ها داشته باشه

بعدش اینکه با تکنولوژی بیگانه نباشه و وسایل کمک آموزشی غیر تئوری مناسبی داشته باشه مثل آزمایشگاه و کتابخانه و سایت کامپیوتر و ...

آموزش مهارتهای زندگی هم جز برنامه های آموزشیش باشه

وااای از همه مهم تر اینکه به ورزش هم اهمیت بده

حس پولکی بودن مدرسه بهم القا نشه

ای کاش میشد مثل طب کل نگر یه مدرسه گل نگر هم داشتیم مدرسه ای که روح و جسم و ذهن بچه رو با هم تربیت کنه و ارتقا بده

شما نظرتون راجع به دبستان خوب چیه ؟؟؟؟ دولتی یا غیر انتفاعی ؟؟؟؟ یه دبستان خوب باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟؟؟ دبستان دخترانه خوب توی منطقه پنج سراغ دارین ؟؟؟ میشه تجربه هاتون رو سهیم بشین لطفا؟؟؟؟

چند تا عکس داغ از هانا :

علاقه به آشپزی یا خمیر بازی

یه دختر که عاشق لباسهای جور واجوره از راه نرسیده لباس عوض کرده ولی از خستگی تمرینهای اجرای جشن سال نو توی مهد ولش میکردم خوابش برده بود

یه خانوم که با شوخی و خنده های مامانش بالاخره خواب از سرش می پره و همراه میشه
 

 

کی میگه این خانم بیوتیفول عصبانیه

و اما آخرین آثار هنری
بک گراند این اثر تاریخی با گوواش و قلمو رنگ شده ولی اگه تونستید متن نقاشی رو هم پیدا کنید جایزه دارید

تجربه ساخت رنگ سیاه با همه رنگها و نقاشی از طریق برداشتن رنگها با جسم تیز

پرنسس ایستاده جلوی قصر در حالیکه پرنس جان دارن با قالیچه پرنده تشریف میاورن

بدون شرح

هانا و دوستش البته که آبیه هاناست

مثل نامه های پا دار این آدم برفی هم پا داره
کی گفته هانا وقنی میره برف بازی کلاه سرش نمیزاره اینم مدرک

اینم حسن ختام نمایشگاه نقاشی آن لاین
مامان و هانا و بابا
 


 
برنامه عکس و جشن ها و کنسرتهای پایان سال
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩  کلمات کلیدی:

دیروز توی کلاس موسیقی سنتور و قیچک رو بهشون نشون دادن. سنتور براش جالب بود میگفت مثل بلز میمونه ولی صداش نازکتره... ولی نه اونقدر جالب که بخواد ساز تخصصیش بشه. مربی موسیقیشون شیما جون فکر میکنه برای هانا سازی مثل ویولون یا کمانچه مناسب تره ولی من هنوز منتظرم به غیر از فلوت به یه ساز دیگه هم علاقه و عکس العمل نشون بده ... خودش میگه میخواد اول همه سازها رو ببینه بعد تصمیم بگیره کدومشون براش جذابیت بیشتری داره ...

دیگه اینکه بهمون اطلاع دادن که کنسرت پایان ترمشون پنجشنبه 25 اسفنده ولی این کنسرت به معنی اتمام دوره بلز و فلوت نیست چون این دوره باید دو سال کامل به طول انجامه تا گواهینامه ها صادر بشه که چون ترم بچه ها خرداد دو سال گذشته شروع شده بود پس تا پایان اردیبهشت کلاس ادامه خواهد داشت. قراره توی یک ماه و نیم باقیمانده در سال جدید بیشتر روی نت خوانی تمرکز داشته باشن ضمن اینکه سازهای کلاسیک رو هم به بچه ها معرفی کنن. در مجموع سازهایی که تا حالا دیدن شامل تنبک، دف، سه تار، کمونچه، سنتور، قیچک است که معرفی باقی سازها کماکان ادامه داره....

کنسرتشون طبق معمول سه بخش داره شامل خوندن و اجرای موسیقی با بلز و طبلک و فلوت و البته شناخت ریتم با حرکات بدن ... بچه ها بر اساس انتخاب خودشون قسمتهایی رو به صورت تکخوانی اجرا میکنن

جشن پایان سال مهد کودک هم خوشبختانه نوزدهم اسفنده خوبیش اینه که با هم تداخل ندارن ....

معمولا وقتی میرم دنبال هانا قبل از رسیدن زنگ میزنم که حاضر باشه تا معطل نشم امروز وقتی رسیدم مهد مانی دوست هانا هم همراهش اومد پایین و با هم دوتایی پیامشون روبه اسپانیایی گفتن. این برای اولین بار بود که مانی دوست معروف هانا رو می دیدم... همونی که هر روز هانا یه داستانی داره درموردش تعریف کنه حتی ماجرای دریافت یه پولکی مونجوقی چیزی از روی علاقه و محبت...با تقلد از نقاشی های هانا سر کلاس نقاشی توسط پسرک و یا حرکت مشابه مهره های شطرنج موقع بازی و ... هانا خواهش کرد منتظر بمونیم تا مامانش برسه می خواست من با مامان مانی آشنا بشم متاسفانه پدرش اومده بود دنبالش و دیگه روم نشد شماره مامان مانی رو ازشون بگیرم... امیدوارم توی جلسه پنج شنبه یا جشن سال نو ببینمشون....

تا اومدیم سوار ماشین بشیم یه مستحق اومد جلو و گفت گرسنه است و به اندازه هزینه غذا کمک خواست... حسم درموردش مثبت بود بنابراین کمکش کردم. وقتی سوار ماشین شدیم هانا پرسید از کجا مطمئنی از همه مردم به اندازه یه غذا پول نمیگیره .... گفتم ممکنه این کار رو بکنه ولی مسئولیت ما ایجاب میکنه برای رضایت دل خودمون کاری که از دستمون بر میاد برای بقیه آدمها انجام بدیم و مسئولیت اونم اینه که با خودش و دیگران صادق و راست گو باشه....

سر راه خونه هانا رو بردم آرایشگاه تا اصلاحاتی روی هنرنمایم انجام بشه و تا فردا که توی مهد عکس دارن خیلی نا مرتب نباشه... هانا میگفت بهش تذکر دادن که برای عکس لباس پرنسسی نپوشه و بنابراین ماجرایی داشتیم برای انتخاب لباس ساده رنگی مناسب زمستون... هر چند زیاد مهم نیست چون عکسایی که توی مهد میگیرن اول و آخر زیاد جالب نمیشه...برای همین خیلی حساسیت به خرج ندادم آخرش یه لباس صورتی قدیمی انتخاب کرد ....


 
برملا شدن راز جشن نوروز
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥  کلمات کلیدی:

دو سه هفته اخیر صحبتمون در مورد برنامه جشن نوروز و تمرینایی که دارین در حد یه اشاره کوچیک بود و اجتناب شما برای توضیح بیشتر به بهانه اینکه میخواهی برامون سورپرایز باشه... خلاصه اینکه نه اسمی از نمایشها داشتیم نه شعری که بی هوا زمزمه کنی و نه حتی حرفی از تعداد برنامه ها هیچی و هیچی و فقط یه توضیح کوچیک که میخواهی سورپرازیمون کنی... حالا بعد از اینهمه اصرار و انکار دیشب درجریان تبی که داشتی و نمیخوابیدی راز جشن نوروز برملا شد و تمام برنامه رو از سیر تا پیاز ایستاده توی تختت در تاریکی شب به صورت هزیون وار برام اجرا کردی.... از نمایش جشن نوروز گرفته و اجرای نقش همه بچه ها با ذکر اسمشون و معرفی مسئول اجرای نقشهای مشابه در گروه دوستی گرفته تا شعر رعنا از سر تا ته و نمایش انگلیسی شیر شاه و نقش خودت به عنوان راوی صحفه اول و ارائه نقش بقیه بچه ها تا صفحه آخر کتاب و شعر اسپانیولی و ....

 هر چی بهت میگفتم نمیخواد بگی بزار سورپرایز بشه بگیر بخواب استراحت کن....اصرار داشتی که حرف برنی و حرف بزنی و هیچ سوژه ای هیجان انگیز تر از برنامه جشن برات نبود.... وااای که چقدر قشنگ و مسلط نقش های نمایش آغاز سال نو رو اجرا میکردی ....چقدر حرف زدیم ...دلت نمیومد بخوابی انگار از خواب میترسیدی ... به پیشنهاد خودت که میگفتی خیلی گرمته با یه حوله خیس سر و پاهات رو خنک کردیم چقدر مهربون شده بودی چقدر همراه چقدر رها ... چقدر امروز خانوم بودی چقدر صبور چقدر آروم .....

الحمد ا... امروز ظهر دیگه خوب شده بودی اونقدر سرحال که اصرار کردی بریم خونه مامی و رفتیم اونجا تا تونستی فریاد شادی و حرص پارسا رو در حد امکان درآوردی و بعد شروع کردی به بهونه گیری که بریم خونه اونقدر غر زدی که عمو جون اینا هم پا شدن و راهی شدن اونوقت اصرار کردی که حالا دیگه بمونیم یعنی دیگه میخواستم آب بشم برم توی زمین انگار فقط میخواستی اونا رو راهی کنی تا جای خودت رو باز کنی... خونه که رسیدیم تازه اشتهات باز شد و حسابی شام خوردی البته قبلش روپولی جدیدی که  کادو گرفته بودی رو بازی کردم و بعد آرد بازی کردی و بعدش با گوواش نقاشی کشیدی و بعد از شام هم یاد آهنگهای سوپر سانگ افتادی و گفتی چقدر دلت برای کلاس زبان تنگ شده بعد از مسواک سی دی کامل سوپرسانگ رو نگاه کردی و شعرهاش رو که درکمال تعجب به خاطر داشتی همراه حرکات ریتمیک خوندی و بعد برات یکی از کتابی که امروز نازی جون بهت داده بودی خوندیم و مثل ماه خوابیدی قبل از خواب میگی مامان دقت کردی تازگیا چقدر کتاب هدیه میگیرم گفت شاید این یه نشونه باشه یعنی بیشتر کتاب بخون میگه من که از خدا میخوام....

سر میز شام میگی مامان توی قصه کریسمس باربی اونجایی که فرشته کریسمس گذشته میبردش به گذشته اش با اینکه هیچکس اونا رو نمیدید ولی سگه بهشون پارس میکنه (  اومدم بگم آخه مشام حیوونا خیلی قویه و متوجه چیزهایی که آدما نمیبینن میشن که ادامه داد:) آخه اون مهمونی مال گذشته بوده یعنی اون موقع هم سگه بازم پارس میکرده یا به چی پارس میکرده ؟؟؟ آخه اینا که از آینده اومده بودن و اون موقع نبودن ....

اونقدر به نکته ظریف و پیچیده ای دقت کرده بود که نمیدونستم باید بهش چی بگم.... بهم آویختگی زمان گذشته حال و آینده و تحت تاثیر بودن زندگی آدمها به انتخابای در لحظه شون و اینکه حتی با تصور گذشته و تصویر سازی اون به شکلی که امروز آرزوش رو دارن میتونن روی بهبود لحظه حالشون تاثیر بزارن ....

ایشالا همیشه تب و درد از همه کوچولو ها دور باشه و همه گلها شاداب باشن و سلامت و رها و بادقت....


 
فانی دی
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥  کلمات کلیدی:

از شنبه هفته پیش ذوق چهارشنبه رو داشت..... آخه قرار بود فانی دی داشته باشن این یعنی روزی که فارغ از قوانین نسبتاَ سختگیرانه و برنامه های پر و پیمون از جمله مفاهیم، لوحه نویسی، اسکیت، یوگا، شطرنج، موسیقی، آموزه های دینی، نمایش خلاق، قصه گویی، حرکات ریتمیک، سفال، نقاشی، خمیر بازی و لگوی عرف روزهای مختلف و علاوه بر اینها تمرینهای جشن شب عید مهد بچه ها هر چی بخوان می تونن بپوشن و هر کاری بخوان می تونن انجام بدن حتی لازم نیست توی گروههایی که براشون تعیین شده و صرفا با هم گروهی های مشخص بازی کنن و تعامل داشته باشند....

اینجوریه که روز شادی همیشه براشون یه روز پر از آزادی و هیجانه خصوصا این آخرین روز شادی امسال که قرار بود حاجی فیروز هم دعوت داشته باشه... با اون ذهنیتی که از قر  و قنبیل شب عید پارسال توی ذهنش بود دیگه تمام هفته کیفش کوک بود...

تا سه شنبه برسه گل دختر هزار جور لباس انتخاب کرد و دست آخر بالاخره اعلام کرد تصمیم داره لباس محلی بپوشه منم حسابی از اینکه از پوشیدن یکی از لباسای من صرف نظر کرده خوشحال شدمنیشخند آخه میگفت بعضی از بچه ها توی این روز خاص لباسای مامان باباهاشون رو میپوشن یاد بالماسکه افتادم....زبان

خلاصه رفتیم سراغ لباس محلی ها حالا نگو همشون براش کوچیک شدن یادم رفته بود لباسایی که فاطی خانوم زحمت دوختنشون رو کشیده بود مال دو سه سال پیشه ....بالاخره یه لباس هندی که سوغات یکی از دوستان بود با زحمت فراوون و کمی فشار تن گل دختر شد یعنی اونقدر با زحمت که تصمیم گرفتیم شب با همون بخوانه تا تلخی فاجعه تعویض لباس صبح زود اونم خواب آلود و خسته شیرینی فانی دی رو خراب نکنه...

 حالا این وسط شاه بخشیده دخترک کوتاه نمیاد مگه تو کتش میرفت به قول خودش با لباس بیرون بخوانه.... انصافا یا از ذوق بود یا عادت به لباس خواب تا صبح چند دفعه بیدار شد تا اینکه ساعت چهار صبح گفت دیگه خوابش نمیاد کلی نازش کردم تا بالاخره خوابید قبلش برای راحتی خودم و نپریدن خواب از سرم هر چی بهش گفتم بیا بریم تخت ما قبول نکرد که نکرد.... تازه میگفت شما هم برو بخواب که خوابت نپره.... آخه اینم یکی از بدیهای پا تو سن گذاشتنه دیگه قبلنا سرم به بالش نرسیده خواب بودم ولی حالا نصف شب به محض جدا شدن از بالش دیگه خواب هم پر میکشه و میره میمونم تا صبح بی خوابی....

به نظر شما هندی ها نباید در ترکیب لباساشون تجدید نظر کنن
با این کلاه محلی لباسشون قشنگ تر نیست تا با شال و ساری

چهارشنبه من اداره کار داشتم بهداد رفته بود دنبال هانا تا برسم خونه خانوم  گل گلی جون این لباس رو پوشیده بود تا انتخابش برای فانی دی رو دل  کوچولوش نمونده باشه

موهایی که ملاحظه میکنید حاصل هنرنمایی هفته پیش بنده است. اونقدر سر شونه کردن موهاش ادا در میاره که بالاخره جهت عوض نشدن نظرش به محض اوکی دادن در حمام کوتاهشون کردم....حالا باید ببرم آرایشگاه برای شب عید مرتبش کنم  

واااای راستی حالتون با خونه تکونی چطوره من امروز (اینم حاصل بیخوابیه منظورم دیروز یعنی پنج شنبه است) شاخ غول شکستم و اتاق هانا رو با کمک خودش تکوندیم .. عسلکم کتاباش رو دسته بندی و مرتب کرد و من بقیه کارها رو البته این وسط با دیدن هر اسباب بازی مهجور دلی از عزای بازی در میاورد و در سرعت کار من پارازیت می انداخت.... کلی کاغذ و کاردستی ریختم دور کلی نقاشی گذاشتم برای یادگاریها و ...

حالا چرا من الان بیدارم  برای اینه که گل گلکم از سر شب میگفت دلش درد میکنه و  بالاخره دخملی حالش بهم خورد و شام نخورده خوابید... دوباره نصف شب حالش آشوب شد... به نظر میاد عسلکم مریض شده شاید سرما خورده باشه آخه امروز (دیروز) از کلاس تا نزدک خونه به اصرار خودش پیاده روی کردیم آخر سری سردش شده بود دیگه یه خیابون رو با آژانس اومدیم... دعا کنید چیز مهمی نباشه ماچ


 
من چقدر خوشبختم
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

وقتی میدیدیم میخوندم میشنیدم که بچه های کوچولو وقتی مامانشون ناراحت و غمگینه باهاش همدلی میکنن گاهی با یه بوسه کوچولو گاهی با یه اشاره ظریف که منم فهمیدم گاهی با به آغوش کشیدن محکم.... دلم ضعف میرفت و همیشه توی حسرتش بودم حالا بعد از شش سال از دخترک بارقه هایی از هم دلی می بینم ... شنبه بعد از مهد گفت میشه بریم پارک گفتم هوا سرده گفت اشکالی نداره آخه خیلی دلم برای پارک تنگ شده چنان با مهربونی و خواهش غریبی گفت که دلم غش رفت و گفتم بریم اشکالی نداره...در حالیکه داشت سرسره بازی می کرد من داشتم میلرزیدم یه وقت دیدم کنارمه و میگه مامان سردته ؟؟؟ میخواهی بریم خونه؟؟؟ گفتم نه عزیزم برو یه کم دیگه بازی کن بعدش میریم.... گفت میشه هروقت سردت شد بهم بگی تا بریم خونه... بعد از کمی دیگه بازی رفت سراغ وسایل ورزشی منم به دنبالش دوباره چشممش افتاد به قیافه یخبندون من پرسید مثل اینکه سردته گفتم راستش آره دارم میلرزم گفت مگه قرارمون این نبود که هروقت سردت شد بهم بگی باشه بیا بریم خونه....

خوب شاید این از نظر خیلی از مامانا مسئله پیش پا افتاده ای باشه ولی برای من تازگی داره و نشونه ای از بزرگ شدن دخترک و امیدواری من بابت این موضوع...

و اما نکته نگران کننده...

دیروز از مهد که اومد بیرون گفت مامان میشه بگی شادان بیاد خونمون گفتم مگه امروز با شادان توی مهد بازی نکردی گفت چرا بازی کردیم ولی میخوام جایزه هام رو نشونش بدم... گفتم خیلی احساس قشنگی داری مامان جون ولی اجازه بده توی یه فرصت بهتر الان وسط هفته است و نازنین جون گفته شما ها به اندازه کافی همدیگر رو توی مهد میبینین و بعد از مهد بهتره با خانواده وقتتون رو بگذرونین...یهو جا خورد... گفت شما از کجا میدونید...گفتم خوب نازنین جون بهم گفته .... گفت مامان میشه این موضوع رو به شادان نگی گفتم ولی نازنین جون قبل از اینکه به ما بگه اول به شادان گفته بوده....گفت اِ راست میگی پس چرا شادان بازم میمومد خونمون...ادامه داد راستش مامان چند روز پیش نازنین جون این حرفا رو بهم گفت ولی من از ترس اینکه شما به شادان نگی بهتون نگفتم...

بازم دلم لرزید دیگه چه چیزهایی هست که دخترک به من نمیگه ؟؟؟ گفتم هانا جون فقط کافیه به من بگی که دلت نمیخواد به کسی چیزی بگم ... گفت ولی شما اگه هم نگی توی وبلاگ می نویسی و همه میخونن گفتم اگه بهم بگی ننویسم نمینویسم ... حالا باتوجه به اینکه شادان میدونه اجازه میدی این موضوع رو توی وبلاگ بنویسم خندید و گفت بنویس اشکالی نداره....

از این به بعد با مجوز نوشتن درددلام رو از اول هانا بگیرمچشمک


 
اجرای کنسرت و تولد دخترخاله
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی:

دلش خواسته قبل از کنسرت با عروسکاش بره حموم آب بازی، با اینکه راضی نبودم فکر کردم باعث شاداب تر شدنش میشه القصه رفته و اومده حوله به تن هنوز سرگرم عروسکاشه.... تازه به ذهنش رسیده برای فضایی که با کاغذ رنگی براشون درست کرده یه درخت هم ببره و بزاره.... مشغول میشه... درحالیکه من برای هماهنگی سرویس بردن بچه های گروه فلوت به تالار اندیشه و همینطور بستن کیف خوراکیهای هانا و وسایل لازم برای بچه ها از این اینور به اونور خونه در حال بدو بدو هستم و در هر بار آمد و رفت یه تذکر به هانا میدم که لباست رو بپوش و اونم هر بار بهم میگه باشه یه دقیقه صبر کن.... بعد از اینکه حسابی کفرم دراومد با کمی غیظ گفتم مگه نمیگم لباست رو بپوش برگشته بهم میگه: مگه نمیگم یه دقیقه صبر کن اصلا صبر کردن بلدی؟؟؟؟ گفتم نه در این مورد..... خیلی جدی میگه باشه اگه بلد نیستی برات دعا میکنم یاد بگیری....

رفتیم توی ماشین نشستیم میگم آخ چسب زخم یادم رفت بردارم میگه: از بس که همیشه عجله داری....

هر چقدر من عجول و شتابزده هستم هانا کند و یواشه برای هیچ کاری الزامی برای عجله کردن نمیبینه احتمالا دیدن این خصوصیت من به اندازه کافی حالش رو بد کرده...

کنسرتشون عالی بود و عالی تر از خود کنسرت داشتن فرصت این تجربه برای بچه ها بود. همگی از کاری که میکردن به حد وفور لذت بردن... هانا در تمام مدت در حال خنده و شیطنت بود...

از سمت راست:آرش، فرنوش،آرمیتا، هانا، آریانا، حسام
 

با وجود اینکه کاستی های زیادی در برنامه ریزی و هماهنگی تجهیزات اجرایی از جمله نور و صدای سالن وجود داشت ولی وزن نقطه قوتها به قدری بالا بود که همه کاستی ها رو پوشش میداد. می تونم به جرات بگم مسئول این برنامه یکی از بزرگترین آدمهایی که تا به حال توی عمرم دیدم. به هر حال هیچ برنامه ایی بدون نقص نمیشه خصوصا با ضعف هایی که توی دیدگاه مسئولین محترم کشورمون به موسیقی و کودک میدن اما هستند آدمهای بزرگی که با این موانع دست به گریبان می شن تا یه اثر بزرگ خلق کنن و عن اینکه به نوعی برای همه فرصت رشد و پیشرفت میدن از مربیا و کمک مربیای آموزشگاه گرفته تا همه هنرآموزا و بچه ها و این خیلی قشنگه و دیدگاهی که هر کسی نمیتونه داشته باشه... بزرگ فکر  میکنه بسی فراتر از زمانی که ر اون به سر میبره و همین تضاد گاهی باعث ایجاد تنش در اطراش میشه به هر صورت همه مامانا باباها بچه هایی که به نوعی با این برنامه مرتبط بودن بی نهایت ازش سپاسگزارن

از دیدگاه خیلی ها این استاد بزرگ اگه حرف اول و آخر رو توی کار موسیقی کودک نزنه قدر مسلم حرف اول رو میزنه و این خیلی ارزشمنده....

 

به هانا میگم وقتی پرده کنار رفت و اون جمعیت رو دیدی چه حسی داشتی (برای خودم حس اضطراب و استرس و ترس تداعی میشه) میگه: حس خوشحالی و غرور باورم نمیشد اون همه آدم اونجا نشسته باشن که کار ما رو ببینن....

 

دوتا دندونای بالا هانا در اومدن و در عوض یه دندون پایینش دیروز افتاد ... توی کنسرت دندونه اونقدر اذیتش میکرد که روی صحنه اگه فلوتش به دهنش نبود دستش حتما بود...

راستی یه خبر خیلی خوب اینه که دیروز دومین دخترخاله هانا خانم قدوم مبارک خودشون رو به این دنیای زیبا نهادن... هنوز اسمش قطعی نیست ولی سایه دوست داره اسمش رو دلسا بزاره... خیلی کوچولو و نازنینه..... تقریبا یادم رفته بود نوزادها میتونن اینهمه جذاب باشن ... با دستها و پاهای کوچیک و ناز و صورت فرشته گونه با پاکی و معصویت بی انتها که حس حضور خداوند رو تداعی میکنن.... خیلی دوستت دارم عزیز دل خاله امیدوارم نامدار باشی با عمری طولانی و لبریز از عشق و برکت... بدیش این بود که بیمارستان اجازه ندادن هانا بیاد بالا و حسابی گریه بچه رو در آوردن...

هزار ماشاا...اینم دلسا خانم گل

 

نمایش پنبه به سر که ساعت 17:45 توی تالار هنر اجرا میشه ارزش دیدن رو داره و قشنگه ... در واقع ورژن اصلاح شده یه قصه قدیمیه که با هوشمندی تمام کاراکتر دیوهای داستان با پنبه پری و همسرش عوض شده

درعوض نمایش آدم بلا و دیو ناقلا یه نمایش نسبتاَ خسته کننده برای بچه های گروه سنی زیر شش ساله که شاید تنها نکته مثبتش نو آوری و خلاقیت مخصوص کارهای خانم کاظمی باشه .... البته شاید برای بچه های گروه سنی بالاتر قابل درک تر باشه....


 
از هانا تا هانا
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی:

هر بار که از سالروز زیبای تولدت می گذره من شاهد تغییرات ظریفی توی رفتار و درک و فهمت میشم .... مثل هر سال این تولدت هم برام نوید بخش تغییراته جدیده

دیگه شش سالت تموم شده شش سال اول زندگی که مهم ترین سالهای عمره چون پایه شخصیت بچه توی همین شش سال شکل میگیره و بعد از این هر تلاشی باید صرف بازنگری و اصلاح بشه ...

حالا ما چی داریم .... یه دختر کوچولوی قلباَ مهربون در عین حال بداخلاق، تو دار، کمی خود رای و البته شیطون بعضی وقتها شوخ طبع و بعضی وقتها زیادی جدی به همراه یه منطق خشک انعطاف ناپذیر و بسیار قانونمند که بیشتر وقتا ما رو توی قانونایی که گذاشتیم آچمز میکنه... نمیگم پشیمونیم چون خیلی وقتا اگه یادمون بمونه باید روی قانونامون با جدیدت و عشق محکم بایستیم همیشه نتیجه خوبی دیدیم...

حالا خودش رو خیلی بزرگ و مهم میبینه فکر میکنه مرکز دنیاست و همه دنیا باید دورش بگرده ... دائما ازم می پرسه من مهم ترم یا اداره من مهم ترم یا غذا پختن من مهم ترم یا خرید کردن....تولد یه بچه مهم تره یا مهمونی رفتن و...دائما در حال تناقض پیدا کردن توی حرف و عمل ماست ...

مثل خبرگزاری نفت نیوز عمل میکنه هر اتفاقی رو قبل از به وقوع پیوستن برای مامی تعریف میکنه منتظر سوژه است تا بهشون زنگ بزنه و با آب و تاب تعریف کنه... چی خریده کجا رفته توی کهد چی کار کرده و ....

داره یواش یواش با سادگی خداحافظی میکنه .... تازگیا رگه های از سیاست توی رفتارهاش می بینم خصوصا وقتایی که یه چیزی میخواهد: مامان جونم میشه اگه شما صلاح بدونید... کم کم داره به این نتیجه میرسه که با زورگویی نمیتونه خواسته هاش رو پیش ببره....

به نظم خیلی اهمیت میده باید همه چی سر جای خودش باشه .... تازگیا مسئولیتهای بیشتری ازش انتظار میره کیف مهد رو خودش آماده میکنه و البته لباسای روز بعدش رو ... صبح خودش باید حواسش به برداشتن کیفش باشه...

وقتی تلفن رو میگیره دستش و الکی شروع به صحبت میکنه نمیتونم تشخیص بدم واقعا اونور خط کسی هست یا یه مکالمه فرضیه بعضی وقتا میگه بله بله مامانم هست الان گوشی رو میدم بهش وقتی گوشی رو میده دستم می بینم هیچ کس نیست و میزنه زیر خنده ... خوب بلده فیلم بازی کنه .. هنوز جوک گفتن رو دوست داره و البته بیشتر جوک بیمزه الکی ساختن رو....

علاقه زیادی به موندن توی خونه پیدا کرده بهترین تفریحات براش توی خونه بودنه وقتی میخوام برم خرید ترجیح میده تنها بمونه وااای از وقتی که بخواهیم جایی بریمو اونم باید بیاد دیگه مکافات داریم سر لباس پوشیدن و آماده شدن حسابی گیر میده حتی برای خونه مامی جون رفتن هم ناز و ادا در میاره ...فکر میکنم اونقدر زمان بیرون بودنش از خونه زیاده که وقتی بهش میرسه دلش نمیاد ازش جدا شه....

زنگ زده به فاطی خانم و خیلی جدی بهش میگه ما قراره یا سه روز یا سه ماه بریم مسافرتهیپنوتیزم وقتی گوشی رو گرفتم توضیح دادم که حرف و خبری از مسافرت نیست خجالتبعد از خداحافظی از هانا میپرسم کی گفته ما قراره بریم مسافرت ؟؟؟؟ عصبانیکاملاَ حق به جانب میگه خوب الان من گفتم دیگه....قهقهه

بهش میگم خاله نازی قراره یه نی نی به دنیا بیاره میگه اِ راست میگی آخ جون خدا کنه دختر باشه تا حداقل یه دختر عمو هم داشته باشم آخه دو تا پسر عمو که به درد نمیخورهآخ براش مهمه که شجره نامه اقوامش تکمیل باشه و جای خالی نداشته باشه اعتراض میکنه که هیچوقت پسر یا دختر دایی نخواهد داشت....

کما کان عاشق نقاشی و کاردستیه اصولاَ دستش باید مشغول باشه اینش به فاطی خانم رفته بیکار نمیتونه بشینه صبح که از خواب پا میشه اول میره سراغ مداد رنگیا عصر از مهد که میاد خونه اول میره سراغ مداد رنگیا قبل از شام قبل از خواب برای رفع خستگی برای سرحال شدن برای انرژی گرفتن میره سراغ مداد رنگیا... یه چیز جالب توی نقاشیاش رعایت تقارنه یه نقشایی مثل نقش بوته جقه فرش میکشه با رعایت تقارن کامل ... طرحهای پیچ در پیچ جالبی میکشه ...به طراحی لباس خیلی علاقه داره مدل لباسایی رو که دوست داره توی دفتر خیاطی مامی نقاشی میکنه و مامی مطابق نظر خودش براش لباس میدوزه البته بسی فراتر.... خیلی با دقت به دنیا نگاه میکنه البته از نقطه نظر کشیدن نقاشیش گاهی یه نقشایی میکشه وقتی ازش میپرسم کجا یاد گرفتی اشاره میکنه به موقعیتی توی چند ماه گذشته که طرح مورد نظر رو یه جایی دیده بوده... خلاصه کارش رو دوست دارم....

برخلاف گذشته که اصلا شکست رو نمیپذیرفت و عصبانی میشد و بازی رو بهم میزد حالا دیگه به خوبی قوانین بازی رو رعایت میکنه....وقتی روپولی بازی میکنه کمتر جر میزنه حتی بعضی وقتا بهت پول قرض میده یا درمورد گرفتن جریمه ها از خود گذشتگی و بخشش میکنه.... دیروز به پدرش میگفت با هیجان بازی کن با هیجان مهره هات رو حرکت بده.... عاشق هیجان و چیزهای جدیده عاشق تغییر دکوراسیونه عاشق تغییر و تحوله ....

هنوز هم صمیمیت رو یاد نگرفته دوستاش رو خیلی دوست داره ولی بازی باهاشون رو بلد نیست.... دوستاش دو دسته هستن یا اونایی که به نظرش میتونه بهشون حسابی زور بگه که اصرار داره تجربه باهم بودنشون تکرار بشه یا اونایی که بهش زور میگن که خیلی اصراری نداره باهاشون ارتباط بیشتری داشته باشه حد وسط ندیدم هم دلی و محبت ندیدم درک متقابل ندیدم اگه بخوام خوش بینانه به موضوع نگاه کنم فکر میکنم با بچه هایی که رفتارهای بچه گونه بیشتری دارن کمتر سازگاری داره با بچه های بزرگتر بهتر بازی می کنه برای اینکه به حرفهاش توجه بیشتری میکنن و میتونه باهاشون بازی برنده برنده داشته باشه

مسئول مهرشون به دوست هانا که یه مدتی دلم خوش بود میومدن خونمون تذکر داده که با هانا همو به اندازه کافی توی مهد می بینید بعد از مهد بهتره با خانواده خاطره سازی کنید وقتی این مسئله چندبار تکرار شد ازش پرسیدم با رفت آمد خانواده ها مشکلی دارید؟ دوباره حرفش رو تکرار کرد ... بهش میگم هانا هیچ بچه ای اطرافش ندیده نه همسایه ای نه فامیلی بلد نیست صمیمیت داشته باشه ....برای بچه ها خوبه که ساعتی رو بعد از مهد با هم باشن.... میگه خانم علاقبند خوشحال باش که هانا با بچه ها صمیمی نمیشه برای آینده توی مدرسه نگرانیتون کمتر میشه... ( من چی میگممممممم ..... اون چی میگههههههههه......)

دوشنبه هفته پیش سایه که نزدیک وضع حملشه یه کمی حالش خوب نبود مامان هم شمال بود پیش سالومه بنابراین تصمیم گرفتم برم یه کمی از کیک و غذای تولد هانا رو که کنار گذاشته بودم براش ببرم و اینکه یه روز از تنهایی در بیاد... صبح بهداد زنگ زد مهد که خبر بده هانا نمیره طبق معمول پرسیدن چرا هانا نمیاد؟؟؟ بهداد هم خیلی جدی گفت مامانش امروز باهاش کار داره... منکه از خنده غش کرده بودم پرسیدم چرا اینطوری میگی؟؟؟ بهداد گفت سئوال الکی جواب الکی هم داره ... گاهی آدم احساس میکنه زیادی توی صلاحدید خانواده دخالت میکنن... وظیفه ما خبر دادنه وظیفه اونا هم چیزی فراتر از مواخذه کردن...البته خوش بینانه اش اینه که به جزئی ترین مسائل مربو به بچه ها دقت و توجه دارن...

چقدر سخته توی دنیایی زندگی میکنیم که هرکسی فقط از زاویه دید خودش مسائل رو نگاه و درک میکنه ......


 
تمرین کنسرت در تالار اندیشه
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی:
 
دور تند زندگی
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی:

تمرینای کنسرت جشنواره فجر فشرده تر شده و بچه ها باید زمان بیشتری رو برای هماهنگ شدن کل اجراها صرف کنن....

از طرفی بعد از دو سال رفت و آمد این ترم آخرین ترم دوره مقدماتی آموزش موسیقی یعنی آموزش بلز و فلوت هم هست و به رسم موسسه ودا بچه ها رو جهت ایجاد زمینه لازم برای انتخاب ساز تخصصی با سازهای مختلف آشنا میکنن...البته باید تا اون زمان  شش ماه دیگه صرف یادگیری یک ساز ضربی مثل دف یا تنبک کنند که هانا تنبک رو دوست داره و معتقده صدای دف غمیگنه ولی صدای تنبک شاد..... 

برنامه معرفی ساز طوری چیده شده که بچه های کلاس 4 تا 5 و 5 تا 6 رو با هم ادغام شدن و قراره یک ماه و نیم باقیمانده از ساعت 4 تا 6 کلاسشون با هم تشکیل بشه و توی این کلاس تجمیعی هر جلسه یکی از هنرجوهای ودا با سازش حاضر میشه و اون ساز رو به بچه ها معرفی میکنه ...

مثلا یکشنبه این هفته کمونچه رو نشونشون دادن که خیلی مورد توجه هانا قرار گرفته گو اینکه هنوز هم علاقه ویژه ای به انواع فلوت از جمله رکوردر، البو، کلیدی و ... داره و بعید نیست که انتخابش روی فلوت کلید کنه.....

من هنوزم تریجح میدم که سازی رو انتخاب کنه که احتیاج به هماهنگی نفس و دست نداشته باشه تا بتونه از ناز نفسش برای خوندن ضمن نواختن استفاده کنه.... چه کنم که از من دیگه گذشته و حالا دور دور هاناست ....

همینطور پایان این ترم این گروه تجمیعی قراره آخرین کنسرت دسته جمعیشون رو با هم اجرا کنن. آهنگ انتخابی این کنسرت یه آهنگ محلیه به نام "تو شاه حسینی" که توی سی دی شاهنامه کار خانم سودابه سالم اجرا شده بود و قراره بچه ها با این سی دی تمرین کنن تا مهارت لازم رو کسب کنن.

هانا دیشب داشت سی دی رو تماشا میکرد که به من گفت مامان ببین اینجا خانوم سالم چقدر خوشحاله همش داره میخنده ولی چرا توی کنسرت قبلی ما اینقدر عصبانی بود...

گفتم نمیدونم شاید مشکلی داشتدل شکسته

گفت شایدم اجرای ما اونطوری که انتظار داشت خوب و کامل نبود...سوال

تقریبا تمام ذهنش رو خانوم سالم اشباع کرده طوریکه هفته پیش خوابش رو دیده بود البته خواب که چه عرض کنم بیشتر شبیه کابوس بوده چون نیمه شب با وحشت بیدار شده بود ولی از ترس دلش نمیخواست جزئیات خوابش رو تعریف کنه.... فرداش بالاخره حرف زد و گفت خواب دیده یه جادوگر بدجنس خانوم سالم رو جادو کرده و چشماش خیلی وحشتناک شده بوده... تاثیر این خواب تا جایی عمیق بوده که دخترک شجاع من که کلی به شجاعتش می نازیدم از تنها حمام و دستشویی رفتن و همینطور تنها توی خونه موندن حتی تنها توی اتاقش خوابیدن اجتناب میکنه ....

امیدوارم این برنامه به خیری بگذره و خانوم سالم هم اون روی مهربون و خوش خنده اش رو به بچه ها نشون بده تا بالاخره احساس رضایت از خود برای بچه ها تداعی بشه...

زندگی کماکان روی دور تنده ....


 
تولدت مبارک گل من
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی:

هر روز صبح که چشمام باز میشه به دلتنگی بزرگ رو تجربه میکنم.... تا کاملا بیدار بشم دلم هزار بار هوس گرمای تنت و صورتم گرمای نفسهات رو جستجو میکنه .... گاهی هنوز وحشت اینکه دست یا پای کوچیکت زیر سنگینی خوابم نمونده باشه رو تجربه میکنم....گاهی به سرعت به خاطر میارم که دیگه خیلی وقته حتی اتفاقی به تخت ما نمیایی گاهی یه کم طول میکشه.... از جام بلند که میشم اول به سمت اتاقت میام و سر راهم یادم میمونه که چراغ راهرو رو روشن کنم تا بتونم چهره معصومت که توی خواب بیشتر به فرشته ها میمونه رو بهتر ببینم آخه مخالفتت با روشن بودن یه چراغ کوچیک توی شب برمیگرده به دو سالگیت تیز بینی توی تاریکیت برام جالبه عزیرم.... خیلی تلاش میکنم که یادم بمونه تو دوست نداری صبحها بهت بچسبم و فشارت بدم... کلی به خودم فشار میارم که از یه فاصله مشخص و فقط توی دلم قربونت برم چون دوست نداری صبح زود با صدام بیدارت کنم.... خیلی آروم کنار تختت میشینم و نگاه میکنم و از اون فاصله بوت میکنم.... هنوز هم بوی نوزادیت رو میدی که عاشق این عطر قدیمی هستم.... عطر زندگی... این تجربه رو شش ساله که دارم شش ساله که توی خانوم کوچولو قدم به زندگی ما گذاشتی مثل انفجار نور خونمون رو لبریز از عشق کردی... هر روز بیشتر دوستت دارم و برای این حس حد و اندازه ای تصور نمیشه....

تولدت مبارک گل من گل بابا گل باغ زندگی ما دوستت دارم قد... نه هیچ میزانی براش نمیشناسم... ایشالا همه عمرت پر باشه از عشق محبت سلامتی موفقیت صفا صمیمیت مهربونی رضایت شادی خنده برکت توانگری و...

چند روز پیش داشتیم فیلم های بچگیات رو تماشا میکردیم توی یکی از فیلم ها بابابزرگی رو دیدی و دلت حسابی گرفت شبش خیلی بد خوابیدی و قبل از خواب بی دلیل و با غصه گریه کردی با اینکه دلیل بهم ریختگیت رو بهم نگفتی ولی من فهمیدم که دل مهربونت برای بابا بزرگی تنگ شده بود... دختر تو دار من هزار بار سعی میکنم که شرایط رو کنترل کنم تا کمترین بحران رو تجربه کنی ولی می بینم که بیشتر تحت کنترل شرایط هستم و اونچه که باید اتفاق بیفته اتفاق میفته....

امسال برای اولین بار بدون پدربزرگ محبوبت تولدت جشن گرفتیم جاش حسابی خالی بود مهربونیش و موی سفیدش... ولی خدا رو شکر به گفته خودت تولد امسالت یکی از بهترین روزهای زندگیت بوده و در تمام زندگیت اینقدر بهت خوش نگذشته بود. خوشحالم که بالاخره یه بار اعتراف کردی که بهت خوش گذشته ممنون که تازگیها گاهی یادت میمونه که ازم تشکر کنی ممنون که دیشب ازم تشکر کردی .... این قدرشناسی برام تازگی داره... کلی تعجب کردم که توی تولدت اجازه دادی دوستات برن توی اتاقت و شکایتی نکردی که به وسایلت دست بزنن و البته افتخار...یه کمی بزرگ شدی گل من البته فقط یه کمی.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

هفته دیگه 26 و 27 بهمن اجرای کنسرت موسیقی فجر خانم سودابه سالم توی تالار اندیشه است... به همه دوستانی که امکان تهیه بلیط دارن توصیه میکنم این اجرا رو از دست ندن منکه شاهد تمرینهای بچه ها هستم کلی لذت میبرم گو اینکه من همیشه عاشق کار بچه ها هستم ولی مطمئنم شما هم از اجرای نهایی مشئوف می شید. ایندفعه هم خانم سالم مثل همیشه ترکونده هماهنگی بین اینهمه بچه واقعا کار طاقت فرساییه و از عهده هر استادی بر نمیاد.... حدود 40 نفر گروه کر 30 نفر گروه فلوت 15 نفر اجرای سازهای کوبه ای و کمانچه و ویولون و گیتار و بلز و ... و دو تا گروه ده دوازده نفره اجرای حرکات موزون و یه گروه ده دوازده نفره اجرای قصه .... حالا فکر کنید ترکیب این کار چه شود.... بی حرف پیش فوق العاده است....

هانا توی گروه فلوت موند و از کارش لذت میبره.....

دوستتون دارم و دلم براتون یه عالمه تنگ شده بود

 


 
آخییش ....
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد